جمعه، ۲۴ آذر ۱۳۸۵

نمیدونم اصلاً تا حالا بهش فکر کردم یا نه. شاید هم اصلاً نظر من نباشه ولی خب پنداری همه اونهایی که بیشتر از من میدونند میگن، برای زندگی باید جنگید... جنگید؟! نمیدونم تا حالا جنگیدم یا نه؟! ولی چرا ... آره. انگاری یه جاهایی از زندگیم همچین آروم و بی‌دغدغه نبوده. خیلی جاها سیبل و هدف روبرو بودم و خیلی مواقع کلاه به سر و پوتین به پا از ترس دشمن، پشت سنگر تا الهه صبح بیداری کشیدم و سینه‌خیز رفتم. احتمالاً اون شب و روزها همون مواقعی بوده که عینهو رستم باید توی یه دستم گرز و توی اون یکی دستم سپر می‌گرفتم و می‌جنگیدم. اینجور که میگن ظاهراً این جنگ و ستیز تمومی نداره و حالا حالاها دست از سرمون بر نمیداره ولی نمیدونم با کی و برای چی. یعنی این چهار صباح عمر اینقدری ارزش داره که هی بجنگی و هی بجنگی و هی بجنگی؟! البته یادمه از همون روز اول هم هر موقع که پیش اومد هیچ وقت شونه خالی نکردم و وا ندادم. خیلی جاها وایستادم و سیلی خوردم و دَم نزدم، نه بخاطر خودم بلکه بخاطر کسان دیگه. سیلی‌یه رو نمیگم که دردش زود یادم رفت اینی که هیچی نگفتم و دَم نزدم برام خیلی سنگین و گرون بود.

داریم بزرگ میشیم. مهاجرت آدم رو بزرگ میکنه. بی اغراق، خیلی بزرگت میکنه. شاید همه اون تنهایی‌ها و نبودن‌ها و دوری‌ها و خلاء‌ها خیلی سخت باشه ولی همونجاهاست که آدم رشد میکنه و ریشه میده و بزرگ میشه. البته شماها رو نمیدونم ولی خودم دارم بزرگ میشم. اگر هم همون اولِ جمله، جمع بستم و گفتم " داریم بزرگ میشیم " راستش توی رودروایستی موندم. نخواستم یه وقت حس کنید دارم خودخواهانه حرف میزنم. اینها رو هم که میگم، برای دل خودم میگم و حس و حال این روزهام رو اینجا می‌نویسم. بخاطر همین، هم از چیزهای خوب و مثبتش میگم و همه از اون چیزهایی که رنجم میده. اینها رو می‌نویسم تا این روزها رو فراموش نکنم و یادم نره، شاید، چند وقت بعد بیشتر به دردم خورد. خدا رو چه دیدی، شاید یه شبی که از اون بالای " بام تهران ولنجک " زل زده بودم به شهر و داشتم اون شهر بی‌در و پیکر دوست‌داشتنی رو ورانداز می‌کردم و چایی داغم رو هورتی سر می‌کشیدم، تصمیم گرفتم اینجایی که الان توش هستم رو دوست داشته باشم و حالا دیگه اینبار با همه خوب و بدش بسازم و بزرگ شم. هی بزرگ و بزرگتر شم. با همه تنهایی و نبودن‌ها و اون خلاء‌ها بسازم ولی ریشه بدم و سفت و محکم بشم و بزرگ شم و یا شاید هم ..... اصلاً بگذریم. بنابراین میدونم بابت این اراجیف قرار نیست جایزه صلح و ادبیات نوبل بگیرم و یا حتی نمیگم بزرگ شدم که هفته دیگه پاپا نوئل برام کادو بیاره که میدونم اگر زیر اون درخت کاج، پُر از کادوهای رنگاروارنگ هم باشه هیچ کدوم‌شون مال من نیست. توی جوراب من هیچ کادویی نیست چونکه سالهاست یه لنگه از جوراب من سوراخه!

کاج و پاپا نوئل رو ولش کنیم که شب عیدی این حرفها شگون نداره. شب عیدی؟! کدوم عید؟! اوه حالا کو تا عید؟! بیشتر از سه ماه مونده تا عید برسه. آهان، ای خائنِ وطن فروش. ای اَجنبی، بهمین زودی؟! بهمین راحتی؟! آهان داشتم می‌گفتم حس میکنم دارم بزرگ میشم. قدیمی‌ها می‌گفتن وقتی بزرگ میشی یعنی داری استخوون خرد میکنی و من دارم صدای اون خرد شدن استخوونها رو می‌شنوم. اگه دیگه حساب عید نوروز رو ندارم و دلم رو با پاپا نوئل خوش میکنم، شاید بخاطر اینه که صدای اون شکستن استخوونها خیلی زیاده. اینها رو نه اونهایی می‌فهمند که تا حالا سیلی خوردند و دَم نزدند و نه اونهایی که استخوون خرد کردند و بزرگ شدند!

۲۲ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

چرا اينجوري نوشتي؟؟؟...نميتونم نظر بدم...
نميدونم چي بگم... :|

يه سري موقعيتها هست كه هركسي خودش با حس و حال خودش درك و تجربه مي كنه حتي اگه مشابه خيلي از موقعيتهاي ديگه باشه تا خودت توش قرار نگيري نمي فهمي چي به چيه تازه وقتي هم آدم توش قرار گرفت با توجه به شرايط و موقعيت و شخصيت... هركسي اون حسي كه بهش ميده و اون برداشتي كه مي كنه با يكي ديگه فرق داره
ولي ايني كه گفتي مهاجرت آدمو بزرگ مي كنه درسته ولي در مورد همه صدق نمي كنه بعد هم وقتي آدم كاملا تنها باشه و ترك ديار كنه و رحل اقامت تو يه مملكت ديگه همچين بزرگ ميشه كه اون آدم چند سال قبلشو شايد ديگه نشناسه
من كه صد بار ديگه هم به گذشته برگردم باز هم ترك وطن مي كنم به خاطر همين رشدي كه كردم و تجربه هايي كه هرگز با اونجا موندن بدست نمي آوردم
تو هم هنوز اول راهي برات آرزوي موفقيت مي كنم

درست ميشي...براي من 2 سال طول كشيد كه آدم شم و از در و ديوار حرص نخورم...راستش بعد از 18 ماه يك سفر رفتم ايران و ديدم اون عزيزان زندگيشون را به خاطر من استاپ نكردند ولي من 18 ماه هر چي ديدم و خوردم و رفتم به ياد اونها بوده حتي تهران هم از جاش براي من نجنبيده بود كه من اين همه براش اشك ريختم.... با روحيه بهتر برگشتم...هنوز هم دلم براي تهران و عزيزان داغونه ولي نه اون قدر كه زندگيمو به خاطرش به اشك و خون بكشم.... هر وقت ميرم ايران و ميام تا 2 ماه گريه ميكنم بعد درست ميشم!!!! ما هيوستون هستيم گفتي شما دالاس هستيد؟؟؟؟

mahsa

حالا كه قراره اونجا باشي بايد خودتو با شرايط وفق بدي پس اينقدر بي تابي نكن و خودتو ديگران كه اطرافتن رو عذاب نده

بزرگ ميشويم ... قد ميكشيم ... عادت ميكنيم ...
خوب ميشود دوست من ...

civil

نه در غربت دلم شاد و نه روئي در وطن دارم


الهي بخت برگردي از اين طالع كه من دارم

موقعي كه اين شعر رو سال سوم دبيرستان تو كلاس مي خوندم،هيچ وقت فكر نمي كردم يه روز شرح حال خودم باشه ،
حال و روز من و تو رو فقط كساني مي فهمند كه تو 8 ماهه اول مهاجرتشون هستند، بقيه يا اين دوره رو گذروندند يا هنوز بهش نرسيدند.
امروز كلاسهاي ESL من هم تموم شد و با اينكه برنامه ريزي كارام رو دارم ولي از ديروز من هم حالم گرفته است !
بقول اين جديديها(عباسشون رو نمي گم،(( آيكون خنده تلخ))!!):
باهات همذات پنداري مي كنم.......

Sanaz

K1, what you said and how you feel is all normal. Take your time and it will get better. believe me, I know (Baayad beh khodet vaght bedi) and take one step at the time.Just hang in there. Yek rooz cheshmeto baaz mikoni va mibini keh digeh hameh cheez roo ravaal -e khodesh oftadeh,keh ba vojood-e oon hes-e gharib bara Iran o Eyd o... amma digeh een ghadr ham Azaab nemikeshi . Rsti bepors too Dallas "Cafe Madrid" ro peyda kon, shayad az mohitesh khoshet oomad

baharak

امروز مثل بزرگ ها نوشتي.جالبه!!چند روزه همش حرفت تو خونمونه.پدر كه نميشناستت ولي مادر از چيزائي كه ازت ميگم كلي ميخنده.هميشه شاد باشي.و زودتر بزرگ بشي و كمتر مشكلات داشته باشي.

با با بي خيال غصه نخور بساز . بسوز . همينه ديگه . اون موقع كه خاله سوسكه شده بودي هي مي خواستي بري همدون يادت رفته ... حالا كه رفتي آش كشك خاله ته .
غم باد گرفتي . بايد خودت رو ول كني !!! البته يه جايي كه كسي نيست .. بخندي به روزگار كه آدمهاش چه زود آرزوهاشون رو يادشون ميره . يا آرزوها چه زود از دهن مي افتن .

بابا دلمون خون شد ...درست ميشه...خدا نكنه استخونات بشكنه.......صبر كن

لیلا

قطع وابستگی ها و کنار اومدن منطقی با کمبودها و خلا های روحی هر چند خیلی سخته اما باعث رشد میشه حالا گاهی به استقبال این بلوغ میریم و گاهی شرایط جدید اونو بهمون تحمیل میکنه ولی در هر حال نتیجه یکیه : رشدیافتگی بلوغ و بزرگ شدن و در یه پدیده ای مثل مهاجرت ابعادش مسلما گسترده تر میشه در ضمن فکر میکنم گاهی وقتا بهتره بجای جنگیدن برای زندگی با ملایمت باهاش دست و پنجه نرم کرد عمیقا باور دارم بعد از همه فراز و نشیب ها گاهی خود زندگی اس هایی واسمون رو میکنه که قبلا فقط در خواب میدیدیم .

بهاي بزرگ شدن چقدره ؟ چند بار بايد جون داد تا بزرگ شد ؟ چقدر درد تحمل كرد ؟ اصلا چرا بايد بزرگ بشيم؟ مگه دنياي كوچيك تر ها چه شه ؟

خيلي جالبه . منم هميشه فكر ميكنم مهاجرت آدمو به شدت بزرگ ميكنه . تا حالا موقعيتشو نداشتم ولي شديدآ تصميمشو دارم .

متنت خيلي عالي بود.حسابي منو تحت تاثير قرار داد.

و بعضي وقتا بزرگ شدن چقدر درد داره...

این يک زن است

linkdonit kar oftad ..che khob :D

مهاجرت آدم رو بزرگ میکنه. مهاجرت آدم رو کرگردن هم میکنه. یعنی آدم رو شدیدا پوست کلفت می کنه.

براي شاد بودن و عيد بودن هر بهانه اي كافيه .... عيد ما و اونها نداره .....شاد باش و سعي كن يكم بيخيال شي پسر ..... واقعا انقدر اين زندگي كوتاهه كه آدم وقتي بهش فكر ميكنه ميبينه كه چه زود لحظه دارن ميرن و ما حواسمون نيست و تو هزار تا غصه بيخود و باخود !! وقت رو از دست ميديم..مراقب خودت باش ...

بزرگ بشو اما كوچيكي هات يادت نره ...

فکر کنم منظورت از بزرگ شدن باید بزرگ شدن قالبت باشه برای تحمل سختی ها، دوری ها، ... درسته؟؟

جاوید

چه عجب بالاخره لینکدونیت به روز شد !
می گم می خوای بزرگتر از این بشی !

Ali

Ya Allah K1 jan
khobe ke halet behtar shode, man ham dirooz barghashtam, neveshte bodi ke ye lenge az jorabat salhast ke sorakhe, man begam vasat ke azize del bazam khoshal bash ke jorab dari man onesho ro ham nadaram (vaghti ke didamet behet migam manzoram az in jomle chi bod) dar har hal inja hastam harvagt vaght kardi ye maili bede ya tak zangi bezan
Ya hagg!

ارسال نظر