گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
از اون تک سرفههایی که همیشه وقت و بیوقت میکردم و تقریباً هیچ ارتباطی هم به زمستون و تابستون نداشت، خبری نیست. دکترها توی تهران میگفتند این تک سرفهها بخاطر سینوزیتت هستش که خب تقریباً به عمل هم رسیده بود. ظاهراً، هم اون تک سرفههای همیشگی و هم اون عطسههای پاییزی همهشون بخاطر آلرژی و حساسیت به هوای تهران بود. توی این مدت دریغ از یه تک سرفه و یه عطسه بیموقع. اینجا هوا سرد شده. سوز داره ولی سوزش مثل سوزهای تهران نیست. به شمال و جنوب و شرق و غرب عادت کردم ولی لامصب حسِ دیگه وقتی دلت میگیره ناخودآگاه زُل میزنی به شمال این شهر غریب و توی اونورها دنبال اون رشته کوههایی که ظاهراً این روزها سفیدپوش هم شده میگردی. خبری نیست. هیچ خبری نیست. همه چی اَمن و امانه. نه از اون کوههای سفیدپوش شمال خبری هست و نه از اون سیاهی و کثیفی مهگرفته اون تَهتَههای شهر. همون جایی که باید چشمهات رو اونقدر تنگ و باریک میکردی تا شاید بتونی یه گوشهای از کوههای بیبیشهربانو رو ببینی. اینجا شرق و غرب و شمال و جنوبش هم با اونجا فرق داره. میخواهم باور کنم هیچ تفاوتی نیست. میخواهم همه اون ستارههایی رو که هر شب آسمون اینجا رو نورانی میکنند رو دوستشون داشته باشم ولی بخدا نمیتونم. نمیشه. بخدا این دروغه که آسمون همه جا یه رنگه. بخدا آسمون اینجا، اون رنگی نیست که باید باشه. چرا یکی حرف من رو نمیفهمه؟!
قرار شده نگم دلم پاییز میخواد. قرار شده نگم دلم خشخش برگهای خیابون ولیعصر رو میخواد. قرار شده نگم دلم قهوههای کافه ۷۸ رو ميخواد. قرار شده نگم دلم لَک زده برای شنیدن غارغار وَِهمانگیز کلاغهای پارک ساعی. قرار شده نگم دلم برای غروب امامزاده صالح تنگ شده. قرار شده نگم دلم هوای گریه داره. قرار شده نگم دلم بارون میخواد. قرار شد عینهو زنهای حامله هی ویار نکنم و بگم دلم آش رشته میخواد. دلم لبو میخواد. دلم باقالی میخواد. دلم گردو ميخواد. دلم علی رو میخواد. مهرداد رو میخواد. محسن رو میخواد. رامبد رو میخواد. سعید و مجید رو میخواد. بابک و بیتا و رضا رو میخواد. سمیرا و الهام رو میخواد. دلم همه اون خردهریزههایی رو که دیگه وقت نشد بار چمدون کنیم رو میخواد. یه اینبار هم من رو ببخشید ولی بخدا دلم هوای گریه رو میخواد.
fek konam kamtar kassi bashe ke to ghorbat bashe o nafahme chi migi! door shodan az chizai ke adam salha beheshoon adat karde o doosteshoon dare kare kheili sakhtiye. adapt shodan be mohite jadid o in farhanga o in adam ham zaman mibare. man say kardam moghayese nakonam! har chizi ro hamoonjoori ke hast ghaboolesh konam o age toonestam doostesh dashte basham. zaman mibare o hey zamin khordan o boland shodan ta adam dastesh biyad in vare donya chi be chiye! good luck!
سلام كيوان . فقط صبر داشته باش و هدف براي زندگي پيدا كن . من هم سه سال پيش درست حال الان تو رو داشتم
manam hame in khorde rizaie mozakhrafo ahmaghana ro mikham ...in chiza ro har cheghadam dar arze roz enkar koni shab ke miai sareto bezari ro balesht hojom miare...nemidonam key tamom mishe vali migan mishe!!!
كيوان اين حق توئه كه دلتنگ بشي و دلتنگيهاتو بگي، حق توئه كه دلت گريه بخواد، و حق توئه كه بخواي حرفهات فهميده بشه و تاييد، بجاي اينكه بشنوي نفست از جاي گرم درمياد و خوشي زير دلت زده و چه و چه..
هر آدمي حتي در بهترين شرايط و موقعيت، و بهترين وضع روحي هم باز در مواقعي دلتنگ و خسته ميشه، اگه غير از اين باشه كه سنگه نه آدم! پس تو نبايد از خودت توقع زيادي داشته باشي. و غير از اون نبايد از خاطر ببري كه وضعيت تو مثل موج فراز و فرود داره. تحملش زياد آسون نيست، ولي وقتي نسبت بهش آگاه هستي كمتر نااميدت ميكنه چون ميدوني كه گرچه سخته ولي گذراست.
نميگم صد در صد -چون جاي تو نيستيم- ولي تا حدود زيادي ميشه حس كرد كه چه حال عذاب آوري داري و چه فشار روحي زيادي رو تحمل ميكني. ميدونم ابراز همدردي و همدلي دردي رو دوا نميكنه ولي شايد براي چند لحظه مرهم باشه. شك نكن كه همه اينجا دوستت دارند و براي سلامت جسم و آرامش فكرت دعا ميكنند.
خيلي با خوندن جملاتت غصه خوردم ........به داشته هات فكر كن .....
سلام كيوان جان
لعنتي صبح شنبه اعصابمونو خورد كردي با اين نوشتنت .
با اون خصوصياتي كه من از تو مي دونستم فكر مي كردم داري يه چيزهايي پرت و پلا مي گي ولي با خوندن اين كامنتت اعصابم خورد شد .راستش دل همه ما هم واسه تو تنگ شده . چهارشنبه تو سالن كري خوني بود و ذكر و خيرت بود .كلي شلوغ بود. ولي باز اونجا بهتره چون خانوادت اونجاست .
زياد سخت نگير
اين نيز بگذرد ...
من دلم يه سرزمين امن مي خواد . امن براي زندگي ، نه زنده بودن . امن براي خاطره ساختن ، رويا بافتن . اونقدر امن اونقدر راحت كه ديگه هيچوقت هيچ دوستي رو تو مهرآباد بدرقه نكنم براي هميشه و ديگه هيچ شبي تا صبح براي خاطره هايي كه فرصت تكرار ازشون گرفته شد ، اشك نريزم ...
گريه راه خوبيه ... گاهي هم تنها راه ...
اينجا هوا ابريه و باروني و صداي خش خش برگ ها و قار قار كلاغ ها حال ات رو دگرگون مي كنه و .... اما كيوان يه چيزي رو مي دوني ؟ اينا هيچ كدوم جايي نميرن . هميشه هستن . هر وقت كه بخواي مي توني برگردي و ببيني شون . شايد پاييز سال ديگه ، سال بعدش ، ده سال بعدش ... هر وقت .
گريه كن....گريه قشنگه.
همه اونايي كه گفتي هم، دلشون كيوان رو ميخواد، غر زدناش و قهوه خوردن و بام تهران و عصرجديد و همه اينا رو...
پسر بدجوري بغضمو تركوندي...
هيچ وقت غم غربت نكشيدم ولي همين كه فكرش رو مي كنم، احساس می کنم که اگه بخوام برم غربت! حتماً کم می یارم.
دلت گریه می خواد؟؟! خوب گریه کن، مگه کسی مانعته؟
گریه کن، گریه قشنگه، گریه سهمه دل تنگه...
مي فهمم و درك مي كنم، درك كرده بودم و حتا لمس هم كرده بودم آن سال در كانادا... هميني كه ميگويي، اين آسمان با آن آسمان فرق دارد، تا ابد هم فرق دارد، من كه گفته بودم... ولي موضعت را تطبيق پذير كن، شايد يكي دوسالي بيشتر طول نكشد تا تو به رنگ آسمان آنجا شوي، اگر بخواهي.
چي شد؟مثل اينكه يكي درميون حالت خراب ميشه!ببين خانمت چه جوري با شرايط كنار مياد كه اينجوري نميشه تو هم همين كارو بكن تازه خانمها كه حساس ترن!
كذشت زمان باعث ميشه آدم به همه چيز عادت كنه.
من نمي دونم چرا اين قول ها رو دادي؟! خب بگو. همه اينا رو بگو. وقتي هست چرا نبايد گفته بشه؟؟ انقدر بگو و بيا تو وبلاگت هم درد و دل كن كه شايد شايد دردش يه كم كم شه. فكر مي كنم كم شه ها! جدي مي گم.
هاااا! پس بالاخره جواب سوال من رو دادي ولي از اونوري!! پس آسمان هر كجا همين رنگ نيست كه نيست.
اميدوارم چيزي كه قراره بدست بياري ارزشش رو داشته باشه.
تو رو خدا اگه كاري از دست ما بر مياد كه تو بشي همون كيوان سابق بگو ...
aahhh base dige. marde gonde
کیوان جان هر وقت تو لیست بلاگرولینگ ستاره دار میشی دچار پارادوکس عجیبی میشم برای من که حتی فرهاد برای خودم ممنوع کردم برای من که سعی میکنم تو این سرزمین بدون آفتاب یاد خورشید هم نکنم،به روز شدنت منو تو برزخ میذاره که بالاخره کیوان از پشت یک سوم مثل قدیم اسپک میزنه یا مانند چند نوشته اخیر جا خالی میندازه. جا خالی ما شده ایران ، پدر و مادر؛ شده برادر و رفیقهای چندین ساله و ... . فرهاد ممنوعه هنوز اما جا خالیت ها رو می خونم. جا خالی بنداز. جای بعضی از چیزها هیچ وقت پر نمیشه.
چقدر زیبا بود این نوشته . حال و هواش شبیه اون پست های ابری ماه های قبل از مهاجرت بود . داشتم فکر می کردم ادمی که این همه عزیز بر جای گذاشته داره اینجا باید اون انگیزه های کندن و رفتن واسش چندین و چند برابر پر رنگ تر و خیلی پر رنگ تر از اونی باشه که تعلقات و وابستگیش کمتره . اونوقت سوالی که مثل مته ذهن ادمو خراش میده اینه : زندگی کوتاه انسان و این عمر بی اعتبار ارزش این فاصله ها و دوری ها رو داره ؟! به چه قیمت ؟! نمی دونم ! شاید بعضی وقتا ناچارا باید اون انگیزه ها رو هر ساعت و هر دقیقه از نو مرور کرد .
باز شرف داره اونور دنيايي و دلتنگي اينا رو ميكني ! من با دوستام تو يه شهرم و دلم براشون يه ذره شده !
سلام.
اينجوري كه مينويسي آدم دلش ميگيره...
آخه مگه اينجا چه خبره؟...هيچي... به جون خودم هيچي...يه سري كوه سفيد پوش شده از برف پاييزي و يه هواي سرد و يه هواي گرفته ابري ...
وقتي يه ذره بارون و برف مياد بايد فحش بدي به زمين و زمان... اينها رو كه خودت بهتر از ما بلدي...پس سعي كن به شمال نگاه نكني و دلت كوه نخواد...
(نميشه...ميدونم)
:(( پس واقعا آسمون هر کجا همین رنگ نیست؟!
كيوان عزيز.حق داري. بهرحال هرچي هم انگيزه قوي باشه هرچي شرايط مناسب باشه. هرچي چهره هاي آشنا دور و ورت باشن, بازم اين احساسات رو كه بي خبر و ناغافل ميان سراغ آدم نميشه ناديده گرفت. گريه كن اما به اندازه و بومقع بخود بيا كه از هدف جا نموني. زجري كه مي كشي براي رسيدن به هدفي هست كه نبايد فراموشش كني. بجنگ , زندگي كن ولي بدون ريشه هات هميشه تو ايرونن.هروقت ارده كني مي توني برگردي و تموم اون دلتنگي ها رو با قدم زدن تو پارك ساعي و قيطريه و.... و ديدن دوستات از دل بيرون كني. يه مرد هم مي جنگه و هم بجاش از بروز احساسش ولي با گريه به آرامش ميرسه. عمر گريه ات كوتاه و هميشه لبت پر خنده باد!
تبادل لینک می کنید؟من لینک شما رو تو وبلاگم گذاشتم.
شاید چاره اش یکبار آمدن و برگشتن باشد. اگر یکی دو ماه دیگر را هم طاقت بیاوری، بعد بیایی شاید دلتنگی اینهمه آزاردهنده نباشد.
هنوز از شب دمی باقی است، می خواند در او شبگیر
و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو.
به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقی است در او
به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند
و مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
نگاه چشم سوزانش ـــ امیدانگیزـــ با من
در این تاریک منزل می زند سوسو.
از همون اولين روزها با وبلاگت آشنا شدم و تجربه 7 سال غربت نشيني رو دارم. نه يك بار نه دو بار كه هزار بار اين پستت رو خوندم. كيوان اين پست رو فقط اونهايي ميفهمند كه توي اين ديار غربت هستند. قابل درك نيست براي كساني كه توي ايران هستند و يه چيزهايي از غربت شنيدند.
شايد فقط يكي دو ماهه كه از ايران اومدي بيرون ولي حس ميكنم اين پستت رو بقدري زيبا نوشتي كه گويا 30 سال مهاجر هستي و غربت نشين. مثل هميشه عالي بود. عالي.
دست شما درد نکنه. حالا دیگه میگی چرا یکی حرف من رو نمی فهمه؟ پس این همه چیزهایی که من برات از اینجا نوشتم چی بود بشر. نگفتم این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست...من خانه به دوشم...من با که بجوشم...نگفتم اینجا مال ما نیست...نگفتم اینجا همون آخر دنیا هستش که وعده اش رو میدادن ولی ما متاسفانه قبل از مردن و در حالی که زنده هستیم و نفس می کشیم به این آخر دنیا رسیدیم...حالا دیگه هیچ کس نمی فهمه تو چی میگی؟ اونهایی که میگن به چیزهای مثبت فکر کن نمیفهمن. به چیزهای مثبت فکر کردن مثل اینه که خاک رو زیر فرش بزنی و بگی همه جا تمیزه. یه روز از به زور مثبت فکر کردن خسته میشی و باز میشی همین پس به زور نخواه که عادت کنی. اینجا همینه که میبینی کیوان. نه عوض میشه...نه چیزی. فقط تو سعی میکنی که یادت نیاد ولی باز اگر یه روز زیاد وقت داشته باشی یا کلافه بشی یا عصر یکشنبه باشه یادت خواهد اومد. به هر حال هستند کسانی که میفهمن پس داد بزن. منم از این دادها خیلی زدم. سالها گذشته ولی دل من زیر همون دود و دم تهران جا مونده.
Of course there is no sucha thing as perfection.Why are you guys keep being so idealistic and want "khoda" and "khorma" at the same time.Here was never suppose to be that "Mecca of Wishes" but it's a nice place to live in. You're so new and it's natural to compare every single thing all the times;but it must stop somewhere! I do not understand how people live here for 1000 years and still keep comparing iran and US in every single tiny aspect.That would be a torture!Try not to do that to yourself.I think when people feel that uncomfortable in adapting themselves they should not stay and waste their one time life! I really hope you be fine soon and be able to find,see,feel, and enjoy your favorite parts of living in the united states.They are different for each person.Immigration is very tough task and it will take alot of effort and energy . Just be careful what price you are paying;although it is too early for that now.Good luck man and embrace new experinces.
فقط مگه تو تنها کسی هستی که اینها رو از سر میگذرونی تک تک ما لحظه لحظه هامون تو غربت همینهایی بوده و هست که تو ازشون می نویسی . هر روز ، کمتر یا بیشتر ... من نزدیکه شش ساله که این حس ها روی دوشم گذاشتم و با خودم می کشم دلم نمی خواد بگذارمشون یه گوشه خاک بخورن و فراموش بشن . وقتهای استراحتم تفریحم اینه که چشمهامو ببندم و فکر کنم دارم توی خیابونهای شهرمون قدم می زنم و به ویترین مغازه ها نگاه می کنم . فکر میکنی من دیوانه ام ؟ من فقط یه مسافرم که تا وقتی به وطن برنگشته یه مسافر باقی می مونه . سعی کن از سفرت لذت ببری .
Afrinn , afrin I been recommending you blg to everyone that I know in Texas , can you link me
چرا ببخشیم؟! تو اینجا هم نتونی حرفهات رو بزنی کجا میخوای بزنی؟... اینجا قبل از هر چیز خونهی توئه و ماها هیچ کارهایم... این چیزایی که دلت میخواد بگی رو بگو، هیچ طوری نمیشه...
کیوان :(
من 2 سال پيش در شلوغ ترين خيابون ونكوور يك گداي ايراني ديدم. با يه دوست فيليپيني داشتم قدم مي زدم كه يهو اين آقاي گداي عزيز اومد و سلام و عليك كرد... نزديك بودم ماچش كنم!! من هم حال و روزم هنوز كلي بالا و پايين داره. اما بهتر ميشه. فقط كمي تحمل كن. فكر مي كنم داري خوب پيش مي ري. يه مرتبه نميشه خوب شد. همه ي اون چيزهاي خوب در اين غربت هم هست: پاييز و ستاره و آسمون و ... ولي انگار ما تازه مهاجرها اصلاً نمي بينيمشون. همه اش به نظرمون مصنوعي و الكي مياد. كم كم اينجا هم خاطره پيدا مي كني. گفتم، برو شهر را كشف كن. حتماً جاهاي قديمي و جالبي هست كه بري و بهشون سر بزني. اين خاطره ايجاد كردن خيلي مهمه.
علي قناري كجائي كه ببيني!! من و تو و رشيد ديگه قاق هم نيستيم!! سرمون به طاقه...هو هو هو!
کیوان بسیار عزیز، هرگز برات آرزو نخواهم کرد که از این حالتی که هستی بیای بیرون، بلکه برات آرزو میکنم که بتونی باهاش بسازی. این حسی که تو داری، و من هم در این گوشه غربت در آلمان، دو جنبه متضاد داره. درست مثل حسی میمونه که یه آدم تبدار داره. از طرفی تبِ ناشی از بیماری تمام تنش رو ضعیف و رنجور و آزرده میکنه ولی از طرف دیگه رخوت خوشایندی بهش میده. این حس مثل عشق میمونه. از طرفی لذت داشتن معشوق سرمستت میکنه و از طرف دیگه همیشه این واهمه در وجودت هست که معشوق ترکت کنه. تحمل این حس غربت و دوری از چیزایی که نوشتی بسیار سخته ولی از طرفی فکر کردن به چیزایی که هرگز قبلا به چشممون نمیومدن و حالا عزیزترین داشتههای ذهنی ما هستن، زیباست. این چیزایی که تو نوشتی در حال حاضره که برات اهمیت پیدا کردن و ارزشمند شدن و این مهمه. ما در اینجا ارزشهامون رو پیدا میکنیم. من در این گوشه سرد و همیشه نمناک یه معبد درون خودم ساختهام، معبد ایران، معبد تهران. هر وقت درمونده میشم وارد معبد درونم میشم و به قول نصرت رحمانی "اشک میریزم مبادا آب دریا خشک گردد". جالبه که بدونی من یک ساله که دور از همسر و فرزندم درآلمان زندگی میکنم. وقتی تو خیابون یه دختربچه همسن دخترم میبینم که گریه میکنه تمام توانم رو از دست میدم و به درماندهترین آدم دنیا تبدیل میشم. اونجاست که به معبدم پناه میبرم. جای امنیه کیوان. بسازش درون خودت. هر چی داری، هر چی دوست داری رو بریز توش و هر وقت دلت گرفت بخز توش، درست همونجور که اخوان میگه: " بخز در لاکت ای حیوان که سرما، نهانی دستش اندر دست مرگ است، مبادا پوزهات بیرون بماند، که بیرون برف و باران و تگرگ است". و در پایان این آهنگ رامش رو به تو عزیز تقدیم میکنم. اسمش "تهران" هست. حتما شنیدیش ولی خب یه بار دیگه ضرر نداره: http://www.iranian.com/Music/Ramesh/index.html
کیوان خان زود قضاوت نکن برای تطبیق پیدا کردن با یک محیط تازه حداقل 6 ماه فرصت میخواهد . همان طورکه یک روز به آنجا رفتی می توانی برگردی ،زندگی سراسر چالش است ،مواظب باش در نمانی ...همان طور که تصمیم شجاعانه ای گرفتی رفتی ،به همان گونه با یک موفقیت بزرگ برگرد (اگر خواستی برگردی)
سلام
گفتي وقت نشد بعضي چيزا رو تو چمدون بذاري به نظرم بهتر بود مي گفتي بعضي چيزا رو اصلا نمي شد تو چمدون بذارم !! مثلا محسن و رامبد رو چجوري مي خواستي تو چمدون بذاري !! حالا كه اينا شوخي بود ولي يه سوال دارم كه مي دونم احتمالا جوابي بهش نمي دي يعني چون جوابش به من ربطي نداره جواب نمي دي ها ... (فكر كنم اخلاق اينترنتيت دستم اومده باشه )
تو كه اينقدر از اونجا مي نالي اصلا واسه چي رفتي ؟!؟
***********************************************
k1: واسه اینکه آمریکا جایی نیست که هر برای هر کسی این امکان پیش بیاد که برای زندگی بتونه بیاد اینجا. برای اینکه دوست داشتم اینجا رو هم ببینم. برای اینکه دید و نگرش آدم رو کاملاً تغییر میده. برای اینکه ....... خیلی برای اینکهها هست. خودت یه کم فکر کنی متوجه میشی و اگر برام خیلی سخته و بقول تو مینالم برای اینکه تجربه توی یه کشور خارجی رو نداشتم. برای اینکه از خیلی چیزها دورم. برای اینکه ....... خیلی برای اینکهها هست. خودت یه کم فکر کنی، شاید البته شاید!!! متوجه بشی. چون باید بیرون از ایران باشی و این حرفها رو لمس کنی.
سعي كن به ياد خودت بياري كه واسه چي اومدي. هدفت رو جلوي چشمت بيار و زنده اش كن. اگه هدفت اين بوده كه بيايي ببيني واقعا سعي كن ببيني. مركز قدرت اين مملكت رو ببين. برو يه كلاس توي يه دانشگاه بردار ببين چرا اينا علم دنيا رو اينهمه ساله قورت داده اند. برو يه كار بگير ببين چرا مديريت نوين رو اينا معني ميكنند. ميخوام بگم مهمترين چيزي كه ميتونه از اين حال درت بياره اينه كه براي بودنت هدف تعيين كني. فقط هدفدار بودن ميتونه از كرختي درت بياره. بشين با خودت فكر كن چرا اومدي.
دلم يه كيوان خوب و سر حال ميخواد ... از اونا كه هي ميخنديد و به جماعت تيكه مينداخت و سر به سرشون ميزاشت ...
دلم يه عالمه برگ پاييزي ميخواد كه بزارم تو جعبه و پست كنم واسه كيوان تا ببينه اينجا همچين خبري هم نيست
دلم يه پياده روي طولاني توي پارك قيطريه ميخواد ...