چهارشنبه، ۱ آذر ۱۳۸۵

این چند وقت عصرها که میشه معمولاً حالم خیلی بهتر میشه. عینهو دعایی‌ها شدم. واه واه واه، بلا به دور. صبح‌ها که از خواب بیدار میشم، دقیقاً انگاری سگ آقای پتیول ( کارتون مهاجران ) هستم. یعنی اگه در پنجره‌ها قفل نباشه بدون هیچگونه معطلی ساک و چمدونم رو می‌بندم و راهی تهران میشم ( آخر جمله هم علامت تعجب نمیذارم که فکر نکنید دروغ میگم ). امشب گفتم تا حالم بهتره و قرص‌ها هنوز اثر نکرده تا دراز به دراز عینهو میت درازم کنه یه کمی از اوضاع احوال بنویسم و توی این وقت کمی که دارم بغیر از چس‌ناله‌های این چند وقته که شاید حوصله شما رو هم سر برده، از جاهای خوب هم براتون بگم. آخ که اگه من حالم خوب بشه و دوباره بشم همون کیوان چند ماه قبل، یعنی خدایا میشه ما یه روز صبح بلند شیم و ببینیم اون حس و حال از بین رفته و دیگه میتونیم مثل آدمیزاد زندگی کنیم؟! اونوقت بهتون میگم چی‌ها که از این آمریکا براتون نمی‌نویسم ولی خب این روزها همینکه تا الان خودم رو زنده و روپا نگهداشتم جای شکرش باقیه. شما هم که یه کمی خدا پیغمبر حالی‌تون میشه دست به دعا بشید و یه نذر و نیازی کنید شاید افاقه کرد و ما هم شفایی گرفتیم.

الان ساعت ۱۰ شب هستش و آقا اسی طبق دو سه شب قبل، ما و شام و همه خونه زندگی رو پیچونده! اینجور که خودش می‌گفت ظاهراً طرف از اون خوشگل‌های برزیلی و یه پارچه خانمه. هر چی به این اسی تخمه‌جن میگم، بابا من هم فوتبال دوست دارم. من رو هم با خودت ببر. حالا درسته که انگلیسی بلد نیستم ولی خب بجاش اسپانیش صحبت میکنم و یا اینکه با دختره از جام‌جهانی و پله و روماریو صحبت میکنم ولی خب این اسی چون از گذشته و جوونی‌های من یه چیزهایی یادشه و میدونه اون موقع هم روپایی خوب میزدم هی بهونه میاره!

همسر گرامی داره فیلم سینمایی نگاه میکنه و مهلت وبلاگ نوشتن منهم تا پایان فیلم هستش چون قراره بعد از فیلم، دو نفری بار و بندیل مسافرت رو ببندیم. فردا ساعت ۷ بعدازظهر با یه پرواز تقریباً سه ساعته بسمت سانفرانسیسکو میریم. کالیفرنیا با دالاس دو ساعت اختلاف زمانی ( اونها عقب‌تر هستند ) داره و منهم که این روزها منتظر یه بهونه هستم تا به این مملکت دَرندَش فحش و بدوبیراه بدم و این اختلاف ساعت هم شده یکی از همین چیزهایی که آدم براحتی میتونه آباء و اجداد اینها رو یاد کنه! از قرار معلوم اینی که میگن همه جا آسمون یه رنگه، پنداری حقیقت محضه. بخاطر اینکه توی ایران وقتی هواپیما سوار میشی بواسطه اشتباه خلبان که خب همیبشه ۱۰۰٪ تمام سقوط‌ها بواسطه اون زبون بسته است، باید تن و بدنت عینهو معامله لحاف‌دوزها بلرزه، توی این مملکن نِکبت باید از ترس تروریست و اینکه یهویی نری میون آسمونخراش هی باید بلرزی و بترسی.

پنج‌شنبه تنکس‌گیوین هست و مثل اینکه فردای اون یعنی جمعه، خیلی از مغازه‌ها جنس‌هاشون رو حراج فوق‌العاده می‌کنند. حراج که میگم یعنی واقعاً آخر حراج هستش. ساعت شروع کار توی خیلی از مال‌ها و فروشگاه‌ها از ساعت ۵ و یا ۶ صبح هستش! بهرحال اینهم از اون چیزهایی که دیدنی‌یه. اون موقع صبح که حال نداریم بلند بشیم بریم مال ولی اگه علی قلمبه معرفت بخرج بده و مهمون‌داری کنه و پاشه بره برامون حلیم بگیره شاید تونست واسه من یه لپ‌تاپ بقیمت ۹۰ دلار بخره!

۲۸ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

سلام كيوان جان .... به خودت برس كه هر چي زودتر بهتر شي و بتوني برامون از اونجايي كه هستي بنويسي و ما هم با نوشته هات كلي حال كنيم ....

خوشحالم كه بهتري :) مواظب خودت باش آقاي مهندس

قربان... مي گم، يه لطفي كنين، اون كو..تون رو هم بيارين، لينكهاتونو راه بندازين! آثار گشادي به شدت در آن ناحيه مشاهده مي گردد، نه؟!!!
دلمان هم بفهمي نفهمي تنگ شده، باز به اين تنگيها دلخوشيم، خدا را شكر.

از پست قبلت به اين نتيجه رسيدم كه مي خواهي بري تو كار كشاورزي:)) از بس كه دنبال جاي خوش آب و هوا و زمين غير لم يزرع مي گردي
اگه آلمان ميومديد فكر كنم تا الان هلاك شده بودي از بس كه هواش تخمي
سانفرانسيسكو :)) هم خوش بگذره

باور كن حالت خيلي بهتر شده، از صدات مشخص بود. راستي به اسي بگو كه وبلاگ رو آپديت كردي كه حتماً بياد و حداقل خط آخر رو بخونه.

مش كيوون اگه لپ تاپ 90 دلاري گيرت اومد يادي از ما بيچاره ها كه بايد 1200000 بلاخيم هم بكن

سلام من شقايقم ...به هر حال با اينكه خيلي وقته وبلاگتونو مي خونم ولي هيچ وقت نظر نذاشته بودم..ايشالا كه زودتر اوضاع احوالتون رو به راه بشه و همه چي وفق مراد باشه ...

Pink

ما كه تو رو نديديم كيوان جان ولي جوري از روي نوشته هان مي شناختيمت كه انگار داريم باهات زندگي مي كنيم ...الان انگار صد ساله كه نديديمت ...من خيلي دلم براي نوشته هات زماني كه ايران بودي تنگ شده ...كيوان هم كيوانهاي قديم :)

جاوید

سلام کیوان جان حالا خودتو بی خیال!!! این لینکدونی سایتت رو چرا به روز نمی کنی من قبلا ازش خیلی استفاده می کردم ...

K1 jan. man bade 5 maah mitonam nim saate khodamo mojab konam ke ahle tanha to farng zendegi kardan nistam o hamin esmhab bilit begiram o bargardam,vali in karo nemikonam(ba hame sakhti ha)chon mikham jango solhe khodamo benevisam! mkham neshon bedam naravad mikhe ahanin dar sang!

سلام بر اقاي كيوان.مي دونستي خيلي با حال مي نويسي....فكر كنم تا يه مدت ديگه بتوني راحت يه كتاب خاطرات چاپ كني.نه؟؟؟
در ضمن شما رفتي جز پيوندهاي وبلاگ من...

لیلا

ظاهرا اين Thanks.giv.ing همه رو به يه نوايی می رسونه مگر بوقلمون های بخت برگشته رو !

كيوان جان اون تنكس گيوين رو بكن تنكس گيوينگ. گيوين يعني تسليم شدن! ميدونم الان در حال گشت و مسافرتي پس خوش باش.

اين سي و پنج درجه راست ميگه! همچين بگي نگي دلمون برايت تنگ شده :)

به نظر مياد بهتر شدي...اميد وارم حال و هواي كاليفرنيا همه چيزو برات عوض كنه.

سلام من غضنفرم ... به هر حال با اينكه ...
برا سلامتی هر چه زودتر کیوان خان ، ختم فاتحه مع الصلوات ( اووپس، بخوانید :
امـن يجيب مضطر اذا دعاه و یکشف السوء)

از خانومت ياد بگير ببين اصلاَ دچار هوم سيكينگ شده ... ياد بگير ... حالا كه اين همه راه رٍو رفتي بلاد كفر (چشمك)... حالشو ببر

naghmeh

خدا رو شكر كه بهتري.ببين كيوان جان شنا رو هم امتحان كن.براي من هميشه خوب بوده وقتي حوصله نداشتم.چون اون تو ادم فقط به اين فكر ميكنه كه نره كف استخر!

golbitab

فكر بيدار ، فكري است كه اصل و منشاء و رسالت خود را بشناسد . اگر انسان به خود ايمان داشته باشد هر غير ممكن ، ممكن مي شود . ما به اين دنيا نيامده ايم تا يكديگر را داوري كنيم ، بلكه وظيفه ي ما دوست داشتن و ياري رساندن ، به همديگر است ما بايد از گذشته درس عبرت بگيريم اما خود را زنداني آن نسازيم و با عشق و پشتكار دنياي بهتري بنا كنيم .

از صداي سخن عشق نديدم خوش تر
يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند

اينايي كه ميگي واقعا علائم هوم سيكه؟وقتي شرايط تقريبا مناسبه چرا بايد همچين مسئله اي پيش بياد؟پس چرا خانمت دچار نشده ؟ميبخشيد همش سئوالي شد اميدوارم زودتر سر حال بشي وبلاگتو دوست دارم

Maryam

سلام بر كيوان. نوشته هات منو ياد سه سال و اند پيش انداخت كه تازه از ايران به كانادا آمده بودم. دائما ناراحت بودم و همينطور متعجب از ناراحتيم. چون با منطق جور در نمي آمد. سعي كن به خودت سخت نگيري. هم از جذابيت هاي زندگي غربي لذت ببر، هم خودت را از معاشرت با ايراني ها و رفتن به مغازه و رستوران ايراني و گپ زدن در محيط ايراني محروم نكن. دلتنگ كه شدي آهنگ ايراني گوش كن. ببين، ايران سر جايش هست، دير يا زود ميشه برگردي يه سري به اونجا بزني. ارتباطات و دوستانت هم در ايران تا حدود زيادي محفوظ مي مونن، بسته به اينكه چقدر اينجا بموني. من بارها ياد اين جمله افتادم كه در بهشت تنها بودن سخت تر است. اگر دوست داشتي اي ميل بزن، حرف بزن، ... به هر حال تنها نيستي. نمي گم بعد از اين چندسال من كاملا خوب شدم، ولي احساس دلتنگي ديگه زندگيم را مختل نمي كنه.

Maryam

يك موضوع ديگه اين است كه هميشه يادت باشه هر چيزي را كه در ايران دوست داشتي، اينجا هم شبيهش هست. بايد آشنا بشي و پيداش كني. برو كتابخونه ها را كشف كن، كتابفروشي ها، در امريكاي شمالي هم دوغ آبعلي هست، حلوا شكري عقاب و نان بربري و نان سنگك و گاتا هم. فكر نكن چرت و پرت ميگم. اين ها بهت ميگن كه تو جاي چندان غريبي نيستي. اميدوارم تونسته باشم به زبون خودت باهات حرف زده باشم.

پرستو

آقای کیوان شما رو از کامنتی که برای بلوط گذاشته بودی پیدا کردم، می دونم که از san fransisco خوشت می یاد. مطمئن هستم نظرت نسبت به اینجا(آمریکا) عوض می شه ، گمونم اگه این فوتبال آمریکایی رو یاد بگیری خیلی سرگرم می شی، بعدم اینکه برای زبان برو کلاس های شبانه که همیشه هستن و مجبور نیستی تا ترم دیگه صبر کنی البته من orang county/ ca هستم و شاید مدل اونجا با اینجا فرق داشته باشه ولی یه پیگیری بکن کلاسهای خوبی هستن، یه چی دیگه بگم و اینکه اصلا خجالت نکش موقع حرف زدن و هر چی بلدی سر هم کن و بگو ، مراقب خودت باش

درندش ؟!؟!؟ درندشت منظورتون بود دیگه ؟!

سلام ..اهل خدا پیغمبر نیستم، اما در این دنیا همه چیز گذری هست

ای بابا. منو بگو بدو بدو اومدم دلداری بدم. باباجان تو بیا مارو دلداری بده. توکه حالت از ماهم بهتره خداروشکر:)) خلاصه اینکه حالت بد نیست اینجوری که من فهمیدم. من اونقد هوم سیک شده بودم که بعد از 4 ماه مجبور شدم برگردم! البته بازم نتونستم تو بلاد عزیز ایران دوام بیارم ایندفعه همه چی رو به باد فنا سپردم که یادشون نیفتم . حالا روبه راه شدم و خیلی عالیه راضیم خداروشکر. فقط میخواستم بگم خیلی طول نمیکشه. بزودی اونجا خونه میشه اگه خونه اول نشه خونه دوم میشه ودلت براش همونقدر تنگ میشه که واسه ایران. منکه اینجوریم.

بابا تو كه با نوشته هات واقعاَ نگرانمون كردي... حالا اميدوارم سفر بهت خوش بگذره و روحيه ت رو عوض كنه... مي گم نمي شه واسه ما هم لپ تاپ 90 دلاري بخري؟؟!!

آسون بگير...
دلتنگي نداره كه اونجا هم زمين و درخت و خونه و اين چيزاست ديگه ..فقط مردم به يه زبون ديگه حرف مي زنن كه اونم جاي شكر داره...
منم به نوبه ي خودم تو غربتم منتها اصلا از اين بابت ناراحت نيستم .فقط دلم براي شوهرم تنگ مي شه...خوش به حالت كه همسرت پيشته.

ارسال نظر