چهارشنبه، ۲۴ آبان ۱۳۸۵

نمیدونم از حال و روز فعلی و این روزهام نوشتن توی اینجا درست هستش یا نه؟! همونجور که گفتم بعد از مسافرت‌مون این وبلاگ یه جورایی شده منبع خبر واسه یه سری از فک و فامیل و دوست و رفقها که خب اصلاً حاشا هم نمی‌کنند که آدرس اینجا رو دارند. نمیخواهم در رابطه با اون حس و حال لعنتی که توی پست قبلی در رابطه‌اش گفتم، کاسه ننه من غریبم دستم بگیرم چونکه شاید فقط و فقط اونهایی میتونند این موضوع رو درک کنند که خودشون این دوره فوق‌العاده مزخرف و وحشتناکِ دپرسی رو گذرونده باشند. با صحبتهایی که انجام شد مثل اینکه این حالت " هوم سیکی " نیست بلکه یه جورایی نشون‌هایی از دپرسی و نروسی‌یه که خب حالا توی این هاگیر و واگیر اسم و واژه‌اش خیلی هم مهم نیست. شکر خدا تا الان قافیه رو نباختم و دارم با چنگ و دندون با این حس و حال کاملاً دیوونه‌کننده میجنگم. توی این مدت با خیلی از دوستانی که عمدتاً ایران هستند صحبت کردم ولی خب بودند عزیزان بخصوص بلاگر و یا کسانی که اینجا رو میخونند و در آمریکا زندگی میکنند که لطف کردند و شماره‌‌های تماس‌شون رو برام فرستادند که حتماً مزاحم‌شون خواهم شد.

راستش دیروز دیگه اینقدر کلافه بودم و استرس و تشویش داشتم که حس میکردم عن‌القریب تموم دل و روده‌ام میاد توی دهنم بنابراین دیگه طاقت نیاوردم و رفتم پیش دکتر. بدمصب این حس و حال دیوونه کننده وقتی میاد سراغ آدم، انگاری گله ملخها به تموم روح و روانت حمله کرده. شکرخدا و الحمدالله رب العالمین، دکتر مثل خیلی‌ها هی نصیحت نکرد و نگفت، پسرم تو دیگه بزرگ شدی، بچه که نیستی، باید تحمل کنی، بهرحال خوب میشی و ...... از این شعر و ورها! آقای دکتر که یه ایرانی بسیار خوش‌مشرب بود بعد از اینکه کاملاً به صحبت‌هام گوش کرد گفت، این حالت برای تمام کسانیکه مهاجرت می‌کنند پیش میاد ولی شدت و ضعف داره، حالتی رو هم که الان من دچارش شدم از نوع خیلی شدیدش هستش که تحمل کردنش اصلاً ممکن نیست و به راحتی امکان نداره. برام خیلی جالب بود که آقای دکتر برخلاف خیلی‌ها که همش با اصرار بهم وانمود می‌کردند که من به ایران فکر میکنم بهم گفت، میدونم که شاید اصلاً به ایران هم فکر نمیکنی و این حس و حال بدون اینکه خودت بخواهی و مقصر باشی مثل موریانه بهت حمله میکنه. از اینکه خلاصه بعد از ۱۰ روز یکی فهمید چی میگم ( البته بغیر از صنم که تلفنی باهاش صحبت کردم و صحبت‌هاش خیلی هم آرومم کرد ) خیلی خوشحال و آروم شدم. دکتر برام دو نوع قرص نوشت و یه سری آزمایش خون مربوط به قند و کلسترول و بخصوص تیروئید داد چون پرکار شدن تیروئید میتونه مسبب خیلی از این دیوونه شدنهای غیر ارادی باشه. دیشب که قرصها رو مصرف کردم امروز خیلی بهتر بودم. بعد از ده شب تونستم براحتی و بدون اینکه هی خیس عرق بشم و از خواب بپرم، تا صبح براحتی بخوابم و هم اینکه ذهن و رووانم توی روز آرومتر از روزهای قبل بود و کمتر دوروبر مزخرافات بی‌سرو‌ته طی‌طریق میکرد.

چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که امروز عصر آقای دکتر شخصاً با تلفن منزل تماس گرفت و گفت نتیجه آزمایشاتم خیلی خوب بوده و هیچ مشکل فیریکی نداشتم فقط باید قرصها رو کماکان ادامه بدم و احتمالاً توی هفته بعد مجدداً سری بهش بزنم. اینکه پزشک معالج خودش به آدم زنگ میزنه و از حال و روز مریضش مطلع میشه عمل بسیار بسیار زیبا و قشنگیه و خب اینکه بابت چند تا دونه قرص و دو تا آزمایش خون مجبور بشی ۲۰۰ دلار پول بدی حرکت بسیار دردآور و شرم‌آوریه!

۲۵ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

میبینی کیوان! این دکترا همونایی ان که تو ابران محلت نمیدن ولی اونجا که میرن دیگه کانسرن میشن... مثل رانندگی ما ایرانیها

اي بابا اوضاع انگار خيلي خرابه!! فكر مي كردم اينايي كه مينويسي زياد جدي نيست و همونيه كه همه درگيرشن. اميدوارم زودتر شرايط بهتر شه!

كيوان هوم سيك ! :)) دلم تنگ شده واست ....اما همه اين حالتهاي استرس ماله تيروييده ...جات خوبه ..دو وستي بچسب :)

خوب خدا رو شكر يكي بالاخره فهميد تو چت شده و درمونت كرد...
حواست باشه به قرصاي مسكن عادت نكني :)

بلا دور آقا كيوان!

بازی هر روزه مان بود؛
من و تو : گرگم و گله می برم.
تو و من : چوپون دارم نمی زارم.
يادم لبريز تنفٌر از تصوير مبهم پسرکی است،
که کاش چوپانم نبود.
نبود و تو می بردی مرا.
نبود و من می بردم تو را.
کجايی‌ ؟
باد ما را برد.
در کدام جنگل، گرگی ؟
در کدام چمنزار، گوسفند؟
من اينجايم؛
چوپان خاطره هايی که شعر می شود به ياد تو.

Ehsan

منم هم دچار اين دل درد ها ميشدم. خيلي وحشتناك بودن. اتفاقاَ اسمشو گذاشته بوديم دل درد مهاجرت. درمون هم نداره بايد دوره نقاهت رو بگذروني فقط همين.

امیدوارم هر چه زودتر بشی همون کیوان همیشگی.شوخ سر حال و یک کمی هم بی ادب!
مطمئنم پشت سر می زاریش هر چند با سختی..

همه چيز درست ميشه كيوان جان .... خوشحالم حالت بهتر شده....

به اندازه يه دنيا، خوشحال شدم. آقا خوش بگذره و فردا صيح به وقت ما، منتظر باش.

خدا رو شكر كه داري بهتر ميشي

تو خوب مي شي من مطمئنم پسرم .در مورد آسمون كه مي توني مطمئن باشي هر وقت دلت گرفت سرت را بگير بالا چون آسمون كه ديگه يه جور ديگه نيست ...؟يعني هست .نه نيست من مي دونم

واقعا كار آقاي دكتر خيلي قشنگ بوده من كه خدوم يه نرس هستم خيلي لذت برم كاش يه چنين رابطه اي اينجا هم تعريف ميشد.يادمه وقتي دانشجو بودم يه مريض خيلي فقير رو كه سرطان بدخيم مغز داشت و همراهاشم يك كلمه فارسي نمي فهميدن رو در شرايط خيلي بدي مرخص كردن (از بيمارستان شريعتي )من و دوستم فرداش رفتيم بايگاني بيمارستان و آدرس مريض مرخص شده رو با هزار مكافات گرفتيم (ته تهران بود!)بعد يه دسته گل خريديم رفتيم خونه شون ...همينقدر بگم كه به اندازه يك گوزن نر روي سرشون شاخ دراومده بود...

مي دوني كيوان، وقتی این نوشته ت رو خوندم خیلی ناراحت شدم! واقعا جای تاسفه که مملکت آدم اونقدر بی در و پیکر و هر کی به هر کی و نا به سامان باشه، که آدم مجبور بشه یه مهاجرت ناخواسته رو با همه مشکلات و درداش به جون بخره! متاسفم برای سردمدارای مملکتی که جز ادعا و کلاه سر مردم گذاشتن و شعار دادن هیچ کار دیگه ای بلد نیستن. به نظرت اگه آدم توی مملکت خودش احساس آرامش و شخصیت و امنیت و ... هیچ وقت به فکر مهاجرت میفته؟!

کیوان عزیز این یکی از نمونه های جالبیه که کم کم و به مرور زمان باهاش روبرو میشی اما متاسفانه فقط یک سال اول جالبه بعدا همه چیزهای جالب میشه جز قانون و عادت و اگه پیش نیاد شاکی هم میشی و کم کم اصلا فراموش می کنی که سی سال (من در این سن مهاجرت کردم) توی مملکت خودت چنین چیزهای جالبی نداشتی .

اميدوارم هر چه زودتر خوب بشين.

majid

سلام داداشي . خوفي ؟ خيلي خوشحالم شدم كه حالت خوبتر شده . انشالله بهتترترتر بشي . قربانت مجيد

سلام. مثل اینکه پنیک اتک داشتی کیوان. خوشحالم که بهتری. اینجا بیشتر دکترهای درست و حسابی خودشون به مریضهاشون زنگ میزنن. من خودم صبح روز بعد از اینکه مریض بد حال داشته باشم زنگ میزنم و ببینم شب قبلش چجوری گذشته. اینجا این خوبیها رو هم داره ولی خوب آره دوا و این جور چیزها شدیدا گرونه. پس به فکر بیمه باش. اون چیزی که بدون اینکه به ایران فکر کنی توی دلت وول وول میزنه حس نا آشنایی با این مملکت بی در و پیکره. خوشحالم که رفتی و خاطر جمعی گرفتی که چیزی نیست و این روزها رو راحت تر میگذرونی.
***********************************************
k1: ای بابا پس شما هم دکتر بودید و ما خبر نداشتیم؟!

بله...البته با اجازه بزرگترها. :)
***********************************************
k1: حالا نمیشد زودتر میگفتی اینهمه خرج روی دست ما نمیذاشتی؟! پس ایندفعه برای معالجه بیام پیش شما؟!

دوست داشتی پاشو بیا مطب ولی پول بلیط هواپیمات یه چیزی بین 300 تا 400 دلار خواهد بود. بعدشم من از ایرانیها دو برابر ویزیت میگیرم برادر. :) چراشو حدود 6 یا 7 ماه که اینجا موندی متوجه میشی!
***********************************************
k1: خب دکتر جان حالا این پنیک اتک چی هستش؟! عوارضش چیه؟ چه جوری درمون میشه؟! خوب شدنی هست یا باید وصیتم رو بنویسم؟! حتماً تو هم توی کالیفرنیا زندگی میکنی؟!

لیلا

واسه رهایی از افسردگی و دستیابی به ارامش بعضی وقتا ادم حاضره ده ها برابر اون دویست دلار هزینه کنه !
***********************************************
k1: والله اصلاً بحث ریالی و دلاری نیست اتفاقاً من همین الان حاضرم خیلی چیزها رو بدم تا همون آرامش عادی رو بدست بیارم. اگه هزینه پزشکی رو گفتم صرفاً بخاطر اینکه خواننده‌ها تا حدودی در جریان هزینه‌ها باشند.

پس براي اينكه دردآورتر و شرم آورتر نشه مواظب باش دندونات طوري نشن، موهات هم بلند نشه!

من کلاهم رو هم تو کالیفرنیا بندازن نمیرم بیارمش چه برسه که با پای خودم برم اونجا زندگی کنم. حالا بگو تشخیص این دکتر مهربون چی بود من بگم به سرت چی خواهد اومد و کی باید دست به قلم بشی برای وصیت نامه نوشتن. گفت پنیک اتک داری یا چیز دیگه داری؟‍! :))

مهرداد

سلام . اخه او... من تو رو نصیحت کردم . من اصلا" تو اون 2 الی 3 ساعتی که باهات صحبت کردم حتی یه کلمه در نقض حرفای مضخرفت چیزی گفتم الی تایید صحبتهات بطوریکه فقط بتونم فشار رو کم کنم . که ای کاش خودم فشار میدادم ( اجب ادمای کم جنبه ای هستید درست فکر کنید ) بعد میگی صنم جون فقط نصیحت نکرده .ای خاک بر ... برو دیگه زنگ بزنی میدم شروین....تو گوشت

اوکی

تازه اولشه کیوان جان هنو ز مشکلات سراغت نیومده !

ارسال نظر