شنبه، ۲۰ آبان ۱۳۸۵

هفته گهی بود. گه‌مرغی بودم، اساسی. بدمصب یک ماه اول مثل برق و باد گذشت ولی نمیدونم یهویی چی شد که توی این هفته، انگاری وزنه بستند به خودم و تموم عقربه‌های ساعت. یکدفعه یه حس و حال خاصی، عینهو بختک سایه میندازه روی اعصاب و روانم. جوری که دیگه نه اشتهایی به غذا خوردن دارم و نه دست و دلم به کار میره. همش استرس و دلشوره دارم. بی تاب و قرارم. یه جایی بند نمیشم. اینجور مواقع آدم نمیتونه باخیال راحت بخوابه. شب یه دفعه سراسیمه از خواب بیدار میشه و خلاصه از اون حال و هواهایی میشی که خودت هم نمیدونی چه مرگت شده. اینجور که اطرافیان میگن از قرار معلوم " هوم‌سیک " شدم. خلاصه نمردم و آرزو به دل نموندم و غیر از سرماخوردگی یه مرض آدم حسابی‌وار هم گرفتم! میدونم برای همه اونهایی که این حس و حال رو تجربه نکردند، باورش خیلی سخته. بیایی آمریکا، پیش یه سری از دوست و رفقها. توی همون یه ماه اول همه شرایط زندگی برات ردیف باشه. بگی بخندی، رستوران‌های خوشگل بری، انواع و اقسام غذاهای خوشمزه ملت‌های مختلف رو بخوری، تئاتر و سینما و باشگاه بری، همه چیز برات قشنگ و نو و جدید باشه و بعد یهویی هوم‌سیک بشی؟! این دیگه از اون حرفهاست. جهت اطلاع دوستان عزیز عرض کنم که ظاهراً و دقیقاً آدم وسط همین اوضاع و احوال و بدون مقدمه و سابقه قبلی یهویی قاطی میکنه.

بهرحال این حس و حال عجیب غریب که بدون هیچ مقدمه میاد سراغ آدمیزاد و منطبق با هیچ دلیل و برهانی هم نیست یه چند وقتیه که عینهو موریانه رخنه کرده توی روح و روانم. حس میکنم هر چی بیشتر در رابطه‌اش با اطرافیانم صحبت میکنم حالم بهتر میشه. بهرحال شاید توصیه و پیشنهاد دوستان خارج‌نشین که این مرحله رو گذروندند بتونه برام مفید باشه و کمکی بهم بکنه. میدونم خیلی از شماها توی دل‌تون میخندید و میگید " نه بابا جون، هوم‌سیک نشدی بلکه این حالت بخاطر شکم سیرت هستش " ولی خواهش میکنم یه ایندفعه رو مزه نریزید و فقط اگه در رابطه با این موضوع تجریه‌ای دارید و یا چیزی هست که دونستنش برام مفیده، لینکی، مطلبی، صحبتی، کلامی، حرفی، حدیثی و ... ممنون میشم برام کامنت بذارید و یا ایمیل کنید.

۳۳ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

سلام.
عرض شود كه يه چيزايي هست كه فكر كنم بدوني بد نباشه.(در ضمن اين نظريه خود من نيست؛بلكه متعلق به كارل گوستاو يونگه).
وجود همه ما از 3 قسمت جسم - روح و ذهن(عقل) تشکیل شده...هر وقت ما دچار استرس میشیم یا اظطراب و پریشانی بهمون دست میده میتونه از طرف این 3 عامل باشه...و در حقیقت این 3 تا دست به دست هم میدن و حال ما رو خراب میکنن.
بدن از مغز که مرکز "ذهن و عقل" فرمانهایی دریافت میکنه و یه سری هورمون در خون ترشح میکنه و این هورمونها رو حالات ما ناثیر میذاره و این بدی به تدریج بیشتر و بیشتر میشه...دقیقا مثل یه بیماری که به مرور پیشرفت میکنه و به یه اوج میرسه و بعد فروکش میکنه.
اما عامل روحی اینجا یه کم پیچیده ست...روح وقتی میخواد بهت پیغام هشدار بده (که معمولا غیر مستقیم اینکارو میکنه) شروع میکنه به ایجاد عواملی مثل خواب دیدن و پریشانی حواس و کم خوابی و از این راه میخواد بهت بگه: "آهای ... حواست هست چی کار داری میکنی؟؟؟!!!"
اولویت بندیها تو چک کن...ببین پا روی خط قرمز هات گذاشتی یا نه...ببین کاری که مخالف با نظام ارزشی تو هست انجام دادی؟...یه بار چک کردن اینها و خلوت کردن با خودت ضرر نداره...ببین روح خودتو بدهکار نکردی که الان داره جبران میکنه؟...
این تمام چیزی بود که میتونستم توی چند جمله بگم...اگه فکر میکنی به دردت میخوره میتونم با جزئیات بیشتر برات میل کنم...
تا بعد آقای هوم سیک... :)
***********************************************
k1: بهرحال اگه جزپیات رو هم بدونم شاید بد نباشه. ممنون.

آقاي كيوان
اولين بار است كه برايتان يك پيام ميگذارم البته بايد بگويم شما را هم گاهي سر ميزنم و زياد نخوانده ام

جانم برايتان بگويد بنده معتقدم كه سخت ترين دوران زندگي يك مهاجر شش ماه اول است كه كامل اطلاعات كشوري را كه به آن آمده نميداند و از خيلي قوانين و سنت ها بي خبر است و اين شش ماهه درست مانند بارداري يك زن است
شما چه هوم سيك باشيد يا نه ابدا فرقي به حال قضيه نميكند
اين مرحله را خواهيد گذراند و ناگهاني روزي از روزهاي ماه هفتم درخواهيد يافت كه اگر اكنون به شما بگويند بايد برگردي ميهنت كمي برايتان گران خواهد بود
بايد بايد بايد با محيط خود انتگره شويد هرچه زودتر بهتر
حتي من پيشنهاد ميكنم اگر امكانش برايتان هست يك دوست دختر با روحيات امريكائي يافته و مدتي با او زندگي كنيد
هرچه بندهاي اجتماعي شما گسترده تر باشد مساله ايران و دوري و احساس و عاطفه تان گسسته تر
يادتان نرود اين يك فرصت براي شماو همه
ديگران است كه حداقل اگر از ميهن دور هستيد در قلب يك جامعه متمدن آرام قانوني سعي در ساختن (( خود )) كنيد تا ميتوانيد سفر كنيد و تا ميتوانيد ازطريق كلوپ هاي بسيار ارزان شطرنج و يوگا و بگير و برو تا مثلني كلوپ كساني كه ميخچه پا !!! دارند
با مردم غير ايراني كه با هدف شناختن يك مليت ديگر دوست شويد در هر يك دنيائي را كشف ميكند كه ايران را براي مدتي حتي كوتاه فراموش ميكنيد

در خاتمه شخصي كه نميدانم كيست گفت هاست
اگر نميتواني با كساني كه دوست داري باشي حداقل با كساني كه هستي دوستشان داشته باش .....شاد باشي نانا

عزیزم داری افسردگی می گیری و خیلی باید مواظب باشی. خیلی از کسایی که موقعی که می یان آمریکا سر کار نمی رن اولش دچار همچین افسردگی ای می شن که ممکنه گند بزنه به زندگی اشون چون افسردگی آدم رو فلج می کنه. بهت پیشنهاد می کنم هرچه زودتر دنبال کار بگرد، حتی شده کار داوطلبانه. یه کاری که حسابی وقتت رو بگیره و دوباره بهت این حس رو بده که داری یه کاری می کنی و مفید هستی و یه کاری که وقت فکر و خیال کردن برات نذاره. حالتت طبیعیه ولی باید مواظبش باشی و گرنه دهنت رو سرویس می کنه. و چون گفتی این یک بار رو مزه نریزیم من این یک بار جلوی خودم رو می گیرم و حرفی از نهنگ نمی زنم! بهم شنبه یکشنبه بعد از ظهر زنگ بزن ببینم چه مرگته.
***********************************************
k1: صنم جان جهت اطلاع عرض کنم که از همون هفته اول درگیر یه کاری شدم که وقتم رو پر میکنه ولی این بختک نمیدونم چه جوری هر روز میاد سراغم؟! و چون اینبار به طور جدی حرفی از نهنگ نزدی منهم حتما فردا یا پس فردا بهت زنگ میزنم.

سلام کیوات جان!
خیلی سخته از اون همه دلبستگی ها دل کندن و ناگهان توی یک دنیای دیگه زندگی جدید رو تجربه کردن.منم همون حس داشتم.پارسال که از سفرت به شمال می توشتی من دور از ایران بودم ولی دقیقا حس می کردمش با یادداشتهات....
به هدفت فکر کن و به روزای جدیدی که می یان.تو هر وقت که بخوای می تونی برگردی ایران ولی این فرصت ها همیشه گیرت نمی یاد.ازشون استفاده کن.

هنوز اول كار هستي. مونده تا دلت هواي فحش كاري هاي راننده هاي خط انقلاب رو بكنه...

يعني ماها كه نميدونيم اين مرض چي چيه و چه جوري علاج ميشه نبايد واسه شما نظر بذاريم؟؟؟؟
ولي فكر كنم اگه خيلي به گذشته فكر نكني برات بهتر باشه!

کیوان جان آخرین پست وبلاگم در مورد نشانه های افسردگی و راه حلهایی برای از بین بردنشونه...نشانه هایی که میگی میتونه علائم افسردگی باشه شاید راه حلهایی که تو اون پست آوردم بتونه کمکت کنه...به هرحال مهم اینه که زیاد تنها نمونی و بیشتر با جامعهء جدید در ارتباط باشی...

پیشنهادی که می تونم کنم اینه که به هدفی که داشتی و برای اون حاضر شدی این همه تغییرات توی زندگی خودت بدی، فکر کن. به آینده ای که با رسیدن به این هدف قراره بهتر از گذشته باشه. و به اینکه با انجام این هدف دلیلی برای افسوس خوردن به حال چیزهایی که قبلاٌ داشتی وجود نداره.
مرور این چیزها می تونه مطمئن ترت کنه که کار درستی انجام دادی و این هوم سیک شدن دوران خیلی کوتاهی داره و بعدش می تونی از زندگی لذت ببری.
پ.ن: همه ی اینها رو گفتم با فرض این که برای آیندت هدفی تعیین کردی. اگر غیر این باشه این کار هیچ تاثیری نداره و این کامنت رو نشنیده بگیر.
شاد باشی و موفق.

من در مورد اين بيماري چيزي نميدونم.

فقط سعي كن زندگي كني و نفس بكشي.

همين.

به نظر من اصلا هم عجيب و غريب نيست. به خاطر شكم سيري و ... هم نيست. خيلي طبيعيه كه وقتي آدم سي سال تو يك جا زندگي كرده و بعد ميره جاي جديد نميتونه خونه اش رو فراموش كنه. اين براي خيلي از ماها اتفاق افتاده. من هميشه ميگم مهاجرت كار بسيار سختيه. خيلي خيلي از نظر روحي سخت تر از اون چيزيه كه ملت تو ايران فكر ميكنن كه مثلا طرف رفته آمريكا و ديگه همش از صبح تا شب داره عشق و حال ميكنه. اوايلش كه همه چيز براي آدم تازگي داره، آدم گرمه. بعد كه اونها هم عادي شد اون حس دلتنگي پررنگ تر ميشه. دلت حتي براي كوچكترين چيزها تنگ ميشه. اين حس هميشه با آدم ميمونه. شدت و ضعف پيدا ميكنه. اما هميشه ميمونه. كاريش نميشه كرد. هر چيزي تو دنيا جنبه خوشايند داره، ناخوشايند هم داره. اينم ناخوشايند مهاجرته.

سلام كيوان جان. ميخواستم بگم برو سركار كه ديدم كار ميكني. خيالت راحت باشه طبيعي هست. يعني من كسي رو نديدم بياد اينجا و چند ماه اول درگير اين حالت نباشه. من كه با همه خانواده ام اومدم يعني مامان و بابا هم ور دلم بودن. اما يادمه اون چند ماه اول خواهرم رو بغل ميكردم و گريه ميكردم كه اين چه غلطي بود كرديم. اما درست ميشه. هوم سيك و اينها هم نيست. هوم سيك خيلي جدي تر از اين حرفهاست و معمولا بعد از يه مدت طولاني تر مياد. ربطي هم به اندازه خوشگذروني نداره.
ولي من يه پيشنهاد گنده داشتم. نشين اين تلوزيون ايراني ها رو نبين. گذشت. تموم شد. حالا تويي و يه دنياي جديد. سعي كن با اينوريها يه جورايي حال كني كه ميدونم سخته.
در ضمن من در مورد اون كلاس اي اس ال هم ميخواستم نظر بدم تنبلي اجازه نداد. لازم نيست تا ژانويه صبر كني كه بري كلاس كالج برداري ( كه احتمالا چون رزيدنت نيستي كلي هم بايد پول بدي) . به اسكول ديستريك منطقه مراجعه كن. همه اين ديستريك ها مدرسه هاي بزرگسالان دارن كه شامل اي اس ال هم هست. ساعتهاش قابل تنظيمه و معمولا مجاني هم هستن. اين طور هم فكر نكن چون كالج پول ميگيره يا اسمش كالج هست بهتره . اين كلاسها هم بدك نيست.
ديگه نصيحت اخر اينكه يه سفر بيا كاليفرنيا. اين مال اب و هواي اون بيابونه كه تو رفتي توش. آخه تكزاس هم شد امريكا؟
تي فيدا.

خودت بيو ريتمو يادمون دادي
يادته؟
بيوريتمت خوابيده

لیلا

ما که در حال حاضر خارج نشين نيستيم پس بهتره خجالت بکشيم !!! و سکوت کنيم . اما چون گفتی کسی مزه نريزه چشم . چون خودم ادم احساسی هستم و اينجور حال و هواها رو زياد تجربه کردم (حتی گاهی در سفرهای کوتاه مدت ) نمی تونم با حرفای زيبا بهت دلداری بدم که احتمالا تو هم به اينجور دلداری ها نياز نداری . دروغ چرا همين ديروز بود که داشتم فکر می کردم ادمی با خصوصيات روحی تو و اونهمه تعلقات خانوادگی و دوستايی که اينجا داشتی حالا اونور اب .. ..! بگذريم . نياز به احساس تعلق به اندازه غذا و اب حياتيه اگه اين حس تعلق ارضا نشه تبعاتش ميشه دل مردگی افسردگی و .. مفهوم مخالف تعلق بيگانگيه که گاهی اجتناب ناپذيره مثل وقتی که ادم ناچاره از بعضی افراد از خانواده و حتی موطنش دور بشه اما اين بيگانگی در شرايطی که تو داری مرحله يا قدميه به سوی اهداف بلند مدتی که از مهاجرت در سرت بوده . رنج داره اما بهايی هستش که بايد پرداخت کرد . اگر شروع به پذيرش اين موضوع نکنی که به جايی که الان هستی تعلق داری اين حس و حال بيشتر اذيتت می کنه . فقط يادت باشه اين نيز بگذرد مگر اينکه اون انگيزه های مهاجرت اونقدر پررنگ نباشه که قبلا فکر می کردی .

جاوید

سلام
من که اون ورا نیومدم ولی همین جا تو شهرستان که درس می خونم و تنهام بعضی وقتا اینجوری می شم هر وقت اینجوری می شم می رم یه ساعت بیرون حالم جا می آد !

اين نيز بگذرد.

آره نانا راست ميگه در عين زن داشتن يه دوست دختر پيدا كن برو باهاش زندگي كن كه ديگه يه باركي هم هوم سيك باشي و هم هوم لس (اونهايي كه توي خيابون زندگي ميكنن) بشي و كارت در مملكت غربت به طلاق كشي بكشه كه با سيستم قضايي اينجا هم يه دست و پنجه اي نرم كني. جون خودم اين آخر همه كامنتهايي بود كه خونده بودم كيوان. محشر بودش.
اگر از بنده اي كه 17 ساله در اين خراب شده زندگي ميكنم بپرسي اينجا آخر دنيا هستش دوست عزيز. آخر آخر و اون ته دنيا. همون بهشت موعود كه وعده ميدادند ولي خوب اين بهشت تعريفي گوزو در اومده فعلا. خيلي دل خوش نكن كه غير از ماهايي كه اين طرف بيخ دل خودت زندگي ميكنيم كسي از اون طرف دنيا بفهمه كه دردت چيه. آخه هر چي باشه اونها شنيدن كه اينجا بهشته و شنيدن كي بود مانند ديدن كيوان جان. يك ماه به هر كودموشون غربت رو نشون بدي نصفشون اينجا محاله بمونن. بعدشم كه بگم سال اولش خيلي سخته و روي هم رفته يه چيزي نزديك 5 سال طول ميكشه كه همه چي يادت بره. ببين كه نگفتم عادت كني گفتم يادت بره. چون هر روز كه زير اين آسمون بيدار بشي با يك دغدغه خاطر بلند ميشي چون اينجا مال ما نيست كيوان. خودتم ميدوني اينجا مال ما نيست. به قول يارو كه ميگفت اين خاك چه زيباست ولي خاك وطن نيست...من خانه بدوشم...من با كه بجوشم؟ مثل من 17 سال كه اينجا موندي سعي ميكني يادت بره كه صبحها و شبهاي اينجا مال ما نيست. بعد حالا ميپرسي چرا پس يه عده اينقدر راحت هستن و حال ميكنن و عين خيالشون نيست؟ اونها هم عين خيالشون هست فقط تظاهر ميكنن و يه جوري به خودشون قبولوندن كه به اينجا عادت كردن. 1 ساعت بيشتر پاي صحبت هر كدوم بشيني ميبيني كه يادشونه فقط ميخوان يادشون نياد. چرا فكر ميكني ميگن براي غربت دوايي نيست؟ چون نيست. فقط سعي كن زود از ياد ببري كه عذاب نكشي. فقط سرگرمي درست كن براي خودت. سعي كن نموني توي خونه. زبان رو هم زود ياد بگير كه بتوني با مردم تماس اينجاد كني ولي نه از نوع پيدا كردن دوست دختر آمريكايي و اينكه بري باهاش زندگي كني چون زنت ميكشتت و بعدش ميفرسته بري از همون جايي كه اومدي. حالا يه چيز ديگه اينه كه بعد از اينكه زبان ياد گرفتي تازه ميفهمي اين مملكت عجب آدمهاي يبسي داره. اينو جدي ميگم. يعني از اين آدمها خشك تر و بي مزه تر خودشونن. اگر دوايي براي غربت پيدا كردي به من هم بگو و يه بار ديگه ميگم كه فكر نكن كسي غير از اين طرفيها دركت ميكنه برادر. اون وريها الان دارن ميگن برو گمشو بچه ننر....رفتي اونجا حالتو ميكني ميخواي بد بگي كه ما باورمون بشه اونجا مالي نيست...خر خودتي...ما اگر اونجا بوديم اصلا غربت رو كه حس نميكرديم هيچي...الان از صبح تا شب توي خيابون پارتي ميكرديم و ميرقصيديم و حال بود و صفا با دخترهاي بهشتي و پسرهاي قد بلند...پس تو لياقت نداري كه قدر اونجا رو نميدوني. باور كن الان همين ها رو دارن ميگن. ولي اگر بهت آرامش ميده ميگم اينجاييها دردت رو ميفهمن. يكيش هم من. روزهات شاد و شبهات آروم.
***********************************************
k1: دوست نادیده عزیز. نمیدونم این کامنتها رو دوباره میخونی یا نه؟! ممنون از کامنتی که برام گذاشتی در همین راستا برات ایمیل زدم.

ممنون از ايميل. بله بنده كامنتها رو ميام دوباره ميخونم. اصلا لطف كامنت گذاشتن به همينه كه ببينم ما رو آدم حساب ميكني جواب ميدي يا نه. :) من مهدي شيفت نيستم ولي هم وبلاگي مهدي هستم. هر چند كه خود مهدي هم اين روزها كاملا اين هوم سيك بودن شما رو متوجه ميشه اگر اينجا رو بخونه چون خودش هم مدتي هست از ايران اومده بيرون. من خودم دبيرستان رو تمام نكرده بودم كه اومدم و به حساب خيلي ها ديگه بايد اينجايي شده باشم. ولي خوب چه كنم كه نشدم. هنوز يه حس نا آشنا بودن همراهمه. از روز اول بوده تا الان. هر چند هم زبان بلدم و هم سالهاست كه به قول معروف جا افتادم. اون دوست قبلي راست گفته كه هنوز مونده تا دلت براي فحشهاي راننده تاكسيها تنگ بشه. يه چيزي بگم بخندي. من دو سال پيش بعد از 14 يا 15 سال رفتم ايران. از فرودگاه كه اومدم بيرون و رسيدم به ميدون آزادي سرم رو از شيشه ماشين كردم بيرون و گفتم ملت من تهرانم. همراهم كه تو ماشين بود گفت خيلي پز نده اينها كه ميبيني توي خيابون خودشون هم تهران هستن. خلاصه كلمو كردم بيرون و يه عالمه دود رو تنفس كردم تا حالم جا اومد. حالا سعي كن اينها رو به كسي كه اينجا نبوده حالي كني. اگر تونستي خود ديويد كاپر فيلد هستي. گفتم كه ميگن طرف داره خودشو لوس مسكنه چوس ميكنه ننر بازي هستش اين حرفها و از سيري شكم و باد معده هستش كه اينها را كسي ميگه. ولي خود هر وقت 17 سال جاي من بودن ميتونن اينها رو بگن و منم گوش ميكنم. بعد ميپرسن خوب چرا موندي اگر بده و بنده هم تو دلم ميگم آخه مگه من ميتونم تمام چيزهاي خصوصي زندگيم رو به شماها بگم تا حاليتون بشه. خلاصه كه تو هر چي اينجا داد بزني از اون طرف ميشنوي كه آره كيوان جان عادت ميكني و لنگش كن و تو آني كه رستم انگشت كوچيكه تو هم نميشد و از اين جور چيزها. ولي اگر خودشون اينجا باشن 24 ساعت ميخوان بشينن پاي تلفن با ايران از دلتنگي. خلاصه كه شرايط اينه. حالا من يه سوالي دارم از تو. آمريكا همون بود كه فكر ميكردي؟ يا رسيدي اينجا موندي تو كف وسعتش؟ ميبيني اين خراب شده چه بي در و پيكر هستش؟ حالا تو توي يك ايالتش هستي. بعدش هم فكر نميكردي كه يك چيزهايي مثل ايران خر تو خر باشه اينجا. بد مياي ميبيني كه نه بابا اينجا هم عيب كم نداره. حالا عيبهاش يه ذره خوش رنگتر از اونور دنيا هستش چرا كه به زور چماق ملت از قانون فرمانبرداري ميكنن چون نكنن خودت ميدوني چي ميشه ديگه. اينم از اين. ديگه حرفي نيست جز شب خوش.

كيوان جان كدوم دكتر گفته كه حالا هومسيك شدي ؟ نه عزيزم اين هموسيك نيست , يه نوع بيماري رواني هست كه همه ممكنه بگيرن ربطي هم به خارج نداره ... حد اكثر 7 تا 10 روز طول ميكشه براي بار اول و از اين به بعد احتمال داره هر ماهي 2 تا 3 روز اينجوري بشي ...

من چون تجربه اي ندارم چيزي نمي گم ولي اميدوارم چيزايي كه بقيه مي گن به دردت بخوره...

مهرداد

دقیقا می دونم چی می گی این حس دلتنگی از خانه است و ربطی هم به جای جدید و نو نداره. بقول این فرنگیها خبر خوب اینکه این هم مثل بقیه مشکلات عاطفی اینهم به مرور زمان کم رنگ میشه و لابلای روزمرگیها زندگی گم میشه البته گاه گداری فیل آدم یاد هندوستان می کنه ولی نه بشدت الان و خبر بد اینکه بسته به روحیه و تعلق خاطر به سرزمین مادری این حالت بین 4-6 ماه همراهت هست و نمودارش تا یکی دو ماه آینده صعودی است.

katayoon

خب بالاخره رسيد اين روزهاي دلتنگي و بي حوصلگي.ولي انگار يه خورده زود رسيد.اين بدترين قسمت مهاجرته.كيوان جان مهاجرت هم مثل هر شروع تازه اي با درد و استرس همراهه و زمان ميبره كه عادي بشه.اين يه تغيير خيلي بزرگه كه به نسبت بزرگيش دردناك تر هم هست.حالا هر چي بيشتر به اين مسله اشراف داشته باشي راحت تر باهاش كنار مياي و از سر ميگذرونيش.ولي باور كن تو از خوش شانس ها هستي.تو اين مرحله تنهايي و نداشتن همزبون ادمو ميكشه. تو يه همسر خوب در كنارت داري يه پسر خاله مهربون كه كلي همديگه رو ميفهمين و يه عالمه دوست كه دوستت دارن و منتظرن كه بگي از چي ناراحتي تا هر چي ميدونن بهت بگن كه ناراحت نباشي.خوش به حالت. روزهاي هوم سيكي ما خيلي با مال تو فرق داشت. تنهاي تنهاي تنها. ولي به قول اينوريها اون دردي كه تو رو نكشه قويترت ميكنه.(يه همچين چيزايي اگه اشتباه نكنم)به هر حال فكر ميكنم كه با اراده و اختيار خودت اين راه رو انتخاب كردي و مطمنم كه پاي همه چيزش هم مي ايستي.اين كه چيزي نيست. همه اين روزها اين سختيها و شرايط جديد زندگي كه اينجا داري از تو يه موجود تازه اي ميسازه كه بعد از چند سال كه بري ايران براي ديد و بازديد همه ميگن كيوان چقدر عوض شده.بعد ميبيني كه تحمل يه چيزايي رو كه يه عمر باهاشون اونجا زندگي كرده بودي چقدر برات سخت شده.اينجاست كه دلت ميخواد زود برگردي اينجا و با همين چيزها بسازي.نميدونم چه جوريه كه ادم ديگه نميتونه اوني باشه كه بود.اينجا تنهايي اذيتت ميكنه ولي يه جورايي اين تنهايي رو دوست داري و باهاش خو ميگيري. ديگه تحمل شلوغ بازيهاي اونور رو نداري. به هر حال الان انجام دادن يه كارهايي و انجام ندادن يه كارهايي كمكت ميكنن كه زياد اذيت نشي.1-سعي كن زياد به موسيقي هايي كه تو ايران گوش ميكردي و احتمالا خاطره ازشون داري گوش نكني.2-شروع كن به درگير كردن خودت با زندگي اينجا.روزنامه بخون اخبار گوش كن دوست امريكايي پيدا كن و سعي كن باهاشون حرف بزني.تلويزيون ايراني رو بيخيال شو و تو رو مقدساتت اين زبان انگليسي رو شروع كن. بعد هم به مستقر شدن تو يه ايالتي به جز تگزاس فكر كن.البته ببخشيد كه فضولي ميكنم ولي فكر ميكنم اگه يه ايالت ديگه به جز اونجا بودي شايد يه ذره اسونتر بهت ميگذشت.مثلا كاليفرنيا (البته منظورم شمال كاليفرنياست نه جنوب ) به هر حال كيوان جان خيلي مواظب خودت باش و يادت نره كه تو بايد هواي خانمت رو هم داشته باشي و زياد هم وقت براي بي حوصلگي نداري يه راه دراز و پر مسوليت رو پيش رو داري كه بايد با توكل به خدا تو اون راه پيش بري و فقط حق داري كه پيش بري نه پس.بدون كه همه اينها روزها زودگذرن و خيلي زود تموم ميشن. نذار كه سختي هاي زودگذر اينجوري رد پاشونو تو زندگيت حك كنن.برات يه عالمه دعا ميكنيم و اميدوارم كه به همه اون چيزايي كه دوست داري برسي. دوستدار قلمت كتي.

کیوان خان در راستای انگلیسی:
از اونجایی که منهم با شما همدردی می کنم (6ماهی هست که غربتنشین(چه واژه ضایع ای) شدم) نظرتون چیست از ملت بخوایم که یک پست در رابطه با یادگیری انگلیسی بنویسند(تجربشون و زمان یادگیری ...) به خصوص این هودر که دوساله پیشرفت چشمگیری داشت یعنی ایم ماجرا اندازه ی کورش ضیارانی تهمیت نداره که همه در موردش نوشتنن ...

لیلا

الان که داشتم کامنت هم وبلاگی مهدی شيفت رو می خوندم فکر می کردم اين تحليل و حس و حالی که اون نوشته احتمالا علت موندن ادماييه که فرصت و موقعيت رفتن هم واسشون فراهمه اما اينجا موندگار شدن . اين صبح بارونی ايران با همه اون گل و شلی که بعدش در خيابون بايد باهاش دس و پنجه نرم کنی و اون خيابونای پر چال و چول ! يه حالی توش هست که هر جا باشی حتی کنار رودخونه سن ! نميشه باهاش مقايسه کرد . من البته هيچوقت تگزاس نبودم اما فکر میکنم بسياری از ايالات امريکا همون گل و گشادی که اقای S ازش صحبت کرده درش به چشم میخوره و با حال و هوای ما ايرونی ها با اون مسافت های دور و دراز سازگار نيست کالچر امريکايی و روحيات و خلق و خوی متفاوت اون چشم ابيا با ما ايرونی ها هم بهش اضافه ميشه اتفاقا ادمای خوش برخورد و مودبی هستن وقتی هم زبانت تکميل بشه ايجاد ارتباط باهاشون کار دشواری نيستش اما بعد از مدتی احساس می کنی همه چيز در سطح جريان داره و روابط سطحيه ! کاليفرنيا رو هم که دوستان تبليغش رو کردن مخصوصا جايی مثل لس انجلس با اون هزينه های سنگين پدر در بياره !!! تازه وقتی هم در جمع ايرونی ها قرار می گيری احساس میکنی بسياری از اون مسائل فرهنگی که اينجا ازلرت می داده در ايرونی جماعت اونطرف با يه رنگ و لعاب بسيار پررنگتر وجود داره . البته مسلمه که اگه شرايطت جور بشه و بتونی بری خيلی بهتر از جنوبه . اما اگه با خودت کنار نيای و در واقع قصد فرار از خودت رو داشته باشی هر جا بری اسمون همين رنگه . به نظرم مهاجرت واسه ادمايی که در سن بالای بيس و پنج شش اقدام به اينکار می کنن و مخصوصا اگه ادمای احساسی و دارای وابستگی های خانوادگی اينطرف باشن خواه ناخواه گاه گاه همين حال و هوايی رو که تو بهش دچار شدی بهمراه مياره . تنها چيزی که تحمل اين شرايط رو واسه مهاجر اسون تر می کنه انبوه امکاناتيه که واسه پيشرفت اگه زبل باشی می تونی ازش استفاده کنی و مهمتر از اون تجديد انگيزه هايی که بخاطرش اقدام به مهاجرت کردی و تداعی دور نمای اينده ای که ميتونه واسه خودت و مهمتر از اون در مورد کسی که بچه داره يا ميخواد که در اينده داشته باشه مهمه . اون امنيت خاطر نسبی راجع به اينده همون چيزيه که البته در صورت تلاش خودت امريکا بهت ميده و نهايتا در قياس با اينجا باعث ميشه کنار اومدن با اين پريود روحی اسونتر بشه . راستی ورزش و رفتن به اون باشگاهی رو که درش ثبت نام کردی در هر شرايطی در اولويت قرار بده خيلی موثره در جلوگيری از هجوم بعضی افکار و حس و حال های ازار دهنده . شاد باشی .

baharak

سلام داداشي.بد نباشي.!من نميدونم هوم سيك چيه و دور تر از كيش نرفتم.ولي وقتي رفتم تهران تا 2 -3 ماه حال خوبي نداشتم.چون با ميله خودم نرفتم.تهران با تمام امكاناتش,تهارن با تمام فاميلها و دوستانم...ولي وقتي ديدم دارم افسردگي ميگيرم تصميم گرفتم خودم رو جزئي از ون بدونم تا بهم بد نگذره.وقتي تونستي خودت رو از اونها بدوني نه يه ايراني,مشكلات خيلي بهتر ميشه.كار و تلاشت بايد مثل اونها باشه نه مثل يه ايراني.تو مگه ايتاليايي نيستي,پس نبايد مشكلي با خرجي ها داشته باشي!تو ديگه ايراني نيستي.اگر به اين باور رسيدي ميتوني مشكلات رو حل كني و به ايران مثل يه كشور خارجي بايد نگاه بكني نه كشور خودت.(براي تعطيلات مياي ايران و حالت بهتر ميشه)

نگاه

هوم چیه؟! اينجوري فكر كن كه هرکجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است چه اهميت دارد گاه اگر ميرويند قارچهاي غربت؟

majid

salam dash k1.ishala ta be hal behit khosh gozashteh bashe.namidonam chira in hafteh yakam nkoshi.ishala in hafteye nakhoshiyayat ham tamom bashe.man namidonam chira mikham in harfro baznam.na be sort nasehat.asllan mna ghdman be in harfaha namikhre. hala ch ishkale dare ddash kochike dadash bozrgaro nasehat kone. in hame to maro nasehat krde 1bar ma ba shoma sohbat konim .. shanidam to in hafteh klafeh bodi va yakam daltangi kardi. shayad avalish sakht bashe ke motminan ke hast. vali badish khili rhtar dar onja be znigeytan baprdazi. shayad to delat bagi ina che midonan az del man ?amma jon man tahmmol kon... mashti taze man dare khodmatam tamom mishe man mikham beyam u.s.a?. bish to bish khanomet. bish esi. mhmtar az hame bishe hssam pape v pomp banzinash

روشنايی از شمع بزرگترست ، مهمترست .
بوسه از لب ، هم آغوشی ( بی حجابِ پيراهن حتٌی ) از لذٌت ،
سيگارِ مشترک از سرطانِ ريه ، بيداری و نجوای شبانه از خوابِ خرگوشی ،
شعر صبحگاهی از قلب ،
تو از من ،
و اين گياهِ عَشَقه ی پيچيده در رگ و روحِمان از هر دوی ما .

سخت نگيرين. ما هم كه نه غريت رفتيم و نه دلمون براي فك و فاميل تنگ شده، كم و بيش چنين مرضي رو داريم!

سلام. همیشه وبلاگتو میخونم چون با نوشته هات حال میکنم. من 4 ساله مالزی ام. و تجروبمو در اختیارت میزارم. این درد ، درمون نداره عزیز. هر چند وقت یکبار هم میاد سراقت . باید باهاش بسازی. به سایت من سر بزن فیلم دانلود کن و ببین اینطوری سرت گرم میشه. عضو شدی یه پم بده عضو ویزه کنمت حالشو ببری. غمتو نبینم قناری

مجيد

سلام كيوان جان
تو ديگه چه مرگته . اينجا به قول خودت هيچ گهي نمي خورن. زندگي يكنواخت و خشك . برو بچه جان حالتشو ببر. به همسر گرامي و آقا اسي سلام برسون
راستي كاري داشتي بهم بگو
سعيد ... سلام مي رسونه
فردا تيم سايپا ديزل مياد اينجا براي يه بازي دوستانه . تو زمين واليبال جات خاليه
باي

خوب بذار ببينم چي به ذهنم ميرسه:
1. تمام اون سي دي ها و نوارهايي كه از ايران آوردي رو بذار توي يه جعبه و درش رو ببند تا دو سال ديگه.
2. بيخودي سعي نكن شبيه تفريحات ايران رو اينجا پيدا كني چون نميشه و بعد دپرس ميشي در عوض سعي كن يه چيزاي جديد ياد بگيري.
3. حتما حتما حتما برو سر كار. يه كاري كه قشنگ پوستت رو بكنه كه هم ذهنا درگيرش بشي و هم وقتت رو بگيره.
4. زبانت رو تقويت كن.
5. از اينجا توقع نداشته باش مثل ايران باشه. سعي كن مقايسه نكني.

Ali

In my experience 6 month after you left iran you should go back to see what kind of
shit hole it is.this will refresh your memory of why you left iran in the first place
and then you can live your life

مثلِ اينکه يه خورده دير رسيدم. آقا يه چيزی که تجربه ی شخصی م هستش رو بزار بهت بگم. مهم نيست کجا باشی؛ مهم اين هست که شاد و سلامت باشی. هر جا هستی، خوش باش؛ فقط همين!

ارسال نظر