چند روز پیش توی یه صبح بارونی با یکی از پروازهای لوفتانزا به آلمان رسیده و سه چهار ساعتی توی فرودگاه فرانکفورت بودیم و بعدش با یه پرواز طولانی ۱۰-۱۱ ساعتهای که حس میکردی هیچ وقت به آخر نمیرسه به دالاس یکی از بزرگترین شهرهای ایالت تگزاس رسیدیم. خودم اینقدر گیج و ویج و شهر و امکانات و آدمها و برخوردها و ابزار و ادوات و ماشین و اتوبان و رستوران و خلاصه همه چیز اینقدر متفاوت هستش که ترجیح میدم فعلاً چیزی در رابطهاش نگم! فقط این رو بگم که تا اینجا، کارها خیلی خوب و بهتر از اون چیزی که فکر میکردیم داره پیش میره. دالاس یه شهر بسیار بزرگ هستش با آدمهای آرومی که اصلاً کار به کار کسی ندارند و ظاهراً هر کسی توی اینجا بدنیا اومده که سرش تو کار خودش باشه و فقط و فقط دنبال زندگی و کسب و کار خودش بدوه. تا اینجا که آدمهایی رو که دیدم همهشون آروم بودند و هیچ خبری از هفتتیر کشی و آرتیسبازی نبوده! از قرار معلوم احترام به آدمهای دیگه توی این مملکت بشدت رعایت میشه که خب شاید واسه ما، چیز خیلی جالبی باشه. برخلاف اون چیزی که زیاد شنیده بودیم و تقریباً خودمون رو هم برای رودرو شدن باهاش آماده کرده بودیم، برخورد پلیسهای آمریکایی خیلی خوب و محترمانه بود و در کمترین زمان ممکن کارهای ورودمون انجام شد.
بابت همه کامنتها و ایمیلهایی که فرستاده بودین خیلی خیلی ممنون. تعدادشون اینقدر بود که هنوز فرصت نکردم به خیلیهاشون جواب بدم. خلاصه که الکی الکی یه هفتهای هست که توی آمریکا و در کنار پسر خاله و یکی دو تا از دوستان عزیزی هستم که ۶-۷ سالی از آخرین ملاقاتمون و البته در ایران میگذشت. بعضی وقتها آدم به این نتیجه میرسه که دنیا واقعاً خیلی کوچیکتر از اونیه که فکر میکنی. بهرحال روزهای اول هستش و تا ردیف شدن کارها یه کمی طول میکشه ولی فکر میکنم اگه خدا بخواد بزودی همه چیز ردیف بشه. بهرحال خواستم با این چند خط یه کمی شما رو هم در جریان اوضاع احوال خودم بذارم، هر چند دهنم سرویس شد تا تونستم از این مملکت غریب، فارسی بنویسم.
Comments (41)
salam,khoshalam ke residi be keshvar jadid va zendegi jadid,omidvaram ke irani boodanet ra hichvaght faramoosh nakoni
Posted by Hossein | October 13, 2006 05:43 PM
Posted on October 13, 2006 17:43
شما هم رفتي . دالاس ، ايالات متحده . حسنش اينه که توي غربت حداقل تنها نيستي . زندگي جديد مبارک .
Posted by MED | October 13, 2006 05:46 PM
Posted on October 13, 2006 17:46
شما بنويس! حالا ميخواي اينگليش بنويس.. پينگليش بنويس.. اصلاً به هر زبوني كه دست به نقده و راحتي بنويس.. فقط ما رو توي خماري نذاري :)
Posted by نوشا | October 13, 2006 06:45 PM
Posted on October 13, 2006 18:45
عمو جون،
واقعاً نمی دونم چی بگم. بهتره بگم ، نمی تونم چیزی بگم.
تصور این همه دوری برام خیلی سخته، فکر می کنم و برای خیلی از خواننده هات سخته.
همیشه می اومدم اینجا و می خواستم بدونم که نظر تو چیه.
پس از 3 سال و چند ماه خوندن نوشته های همیشه تازه ات که از دیدگاه جالب و خاص خودت بوده، باور اینکه دیگه این نزدیکی ها نیستی، خیلی سخته.
از صمیم قلب آرزو می کنم که همه کارهات به خوبی پیش بره .
شادو پیروز باشی عمو قصه گو نازنینم.
Posted by غزالی | October 13, 2006 07:02 PM
Posted on October 13, 2006 19:02
اگه دلشو نداشتم که برای پست قبلتون کامنت بزارم به جاش حالا می خوام کامنت بزارم بگم خوشحالم که راضی هستید و امیدوارم تلخی اون دلتنگیهایِ قبلِ رفتنتون رو دنیایِ جدید به کامتون شیرین کنه...
Posted by fateme | October 13, 2006 07:41 PM
Posted on October 13, 2006 19:41
بالاخره رفتي پيش اسي جونت ؟ :دي
Posted by Marjaneh | October 13, 2006 07:58 PM
Posted on October 13, 2006 19:58
يک هفته شد ؟! اگه محاسباتم درست باشه بايد گفت : هفته گرد مهاجرت مبارک ! اين تاريخ هم احتمالا ميره در کنار اون تاريخ هايی که در حافظه ضبط و ثبت ميشه مثل تولد و ازدواج . اونوقت يه روزی که خيلی هم دور نيس ميگی : ده سال گذشت ؟! بيست سال گذشت ؟! .........
اون گيج و ويجی هم که گفتی زياد دوام نداره کم کم اداپته ميشی و ارامش جانشين اون ميشه .
بهر حال در اين دنيايی که بقول تو خيلی کوچيکتر از اونيه که فکر ميکنيم خوشحالم که در اين دنيای مجازی ميتونی در وبلاگت چند خطی بنويسی و اين طرفيا رو در جريان اوضاع احوالت بذاری.
شاد باشی .
Posted by لیلا | October 13, 2006 10:56 PM
Posted on October 13, 2006 22:56
عادت ميكني به همه چي..يواش يواش..الكي كه نيس كه!
Posted by Veroneeque | October 14, 2006 12:17 AM
Posted on October 14, 2006 00:17
سلام
کیوان جان
بسلامتی رسیدی، امیدوارم در کنار اعضای خانوادت یک زندگی خوب و بدون دغدغه رو شروغ کنی و در کنار هموطنهای ایرانی با غربت کنار بیای.
امیدوارم اونجا که هستی، حس طنزت رو از دست ندی.
موفق باشی.
Posted by کوروش | October 14, 2006 06:59 AM
Posted on October 14, 2006 06:59
سلام داداش كيوون . اينجا جات خيلي خاليه . البته يه بابايي اومده و سفت و محكم نشسته سرجات . ولي تو چيزه ديگه اي بودي .اوضاع اينجا هيچ تغييري نكرده و همون گهي هست كه بوده . راستي آخرين سهميه اهدايي شركت رو هم دادم به سعيد مادر...
بگذريم
من بهت سر ميزنم و هر كاري داشتي تو هر مكاني و در هر زماني به من بگو
ارادتمند مجيد
Posted by مجيد | October 14, 2006 10:18 AM
Posted on October 14, 2006 10:18
بازم سلام
يه عالمه واست نوشتم پاك شد .
Posted by مجيد | October 14, 2006 10:22 AM
Posted on October 14, 2006 10:22
سلام.
خوش بگذره...جاي ما رو هم خالي كن...
:)
Posted by محمدرضا | October 14, 2006 10:36 AM
Posted on October 14, 2006 10:36
بابا با كلاس، بابا آمريكا رفته، بابا دالاس نشين ؛)
كاش باهات عكس يادگاري مينداختيم و الان پزشو به ملت ميداديم كه دوست ما هم آمريكا رفته تازشم وبلاگم داره :)
موفق باشي و شاد...
Posted by مهتاب | October 14, 2006 12:02 PM
Posted on October 14, 2006 12:02
یه تلفنی از خودت بده زنگ بزنم ببینم چجوری می خوای تگزاس رو هم آباد کنی! خدا به نهنگای تگزاس رحم کنه!
Posted by خورشید | October 14, 2006 12:28 PM
Posted on October 14, 2006 12:28
...
ايام به كام باد
Posted by holmes | October 14, 2006 01:11 PM
Posted on October 14, 2006 13:11
سلام
خوشحال شدم ديدم اپ ديت كردين
و خوشحال تر از اون اينكه حالا كه رفتين غربت رفتين پيش پسر خالتون فكر كنم هموني كه اسمش اسيه و اين طوري خيلي جلوين و كمتر سر در گم مي شين تويه يه جاي غريب
راستي تو كه هميشه مي ناليدي زبانم خوب نيست و اسمم بلد نيستم بگم
حالا چه مي كني ؟؟؟؟
دستت هم طلا كه وقت گذاشتي نوشتي
Posted by اب معدني | October 14, 2006 02:34 PM
Posted on October 14, 2006 14:34
نمی دونم چی بهت بگم ،صبح خیلی خوشحال شده که مطلب گذاشتی، یک دلگرمی کوچک که هنوز هستی ، روزای خیلی بدی است
Posted by سمیرا | October 14, 2006 03:27 PM
Posted on October 14, 2006 15:27
اونجوري كه از پسر خالت چند وقت پيش نوشته بودي حدس ميزدم بخواي به زودي ببينيش.خوش باشين.
Posted by baharak | October 14, 2006 07:15 PM
Posted on October 14, 2006 19:15
جه عجب روز های بی حوصله تموم شد هنوز نخوندم ببینم چی گفتی !
Posted by جاوید | October 15, 2006 01:46 AM
Posted on October 15, 2006 01:46
شوخي ميكني ؟
جدي ؟
Posted by capitan | October 15, 2006 05:12 PM
Posted on October 15, 2006 17:12
كيوان جان يه مدتيه كه بلاگتو ميخونم . ولي تا اونجا كخ يادمه از رفتن حرفي نزده بودي ! چي شد ؟ اميدوارم كه هميشه خوش و سرحال و سلامت باشي ؟ راستي يكم توضيح بده چطور تونستي بري ؟
Posted by captain | October 15, 2006 05:50 PM
Posted on October 15, 2006 17:50
سلام.
فکر کنم اونجا بالاخره به راه راست هدایت بشی!!!
یه چیز دیگه واقعیت ها برامون تعریف کن که همه ما نیاز به شناخت واقعی و مردمی اونور آب داریم.
ممنون
Posted by کدوم راه | October 15, 2006 09:31 PM
Posted on October 15, 2006 21:31
سلام. امروز دوشنبس . سر صبح با رفيقت نشستيم .پشت كامپيوتر مطلبت رو خوند . نميدونم چيكارش كردي خيلي ازت تعريف مي كرد . دكيه ديگه ... خودت كه ميشناسيش .
اوضاع روبراهه . هوا داره سرد ميشه .
بارونم مياد . رفتي توصاحل ياد ما هم باش.
باي
Posted by مجيد | October 16, 2006 07:23 AM
Posted on October 16, 2006 07:23
يه مدت زياديه مطالبتونو مي خونم خيلي جالب و راحت مي نويسين هر جا هستين موفق باشين
Posted by الهام | October 16, 2006 08:43 AM
Posted on October 16, 2006 08:43
سلام
رسيدن به خير
دست راستت زير سر من باشه و همه اونايي كه يه جورايي ممل آمريكايي هستن. حسابي حال كن و جاي ما رو هم خالي كن
Posted by علیرضا | October 16, 2006 08:56 AM
Posted on October 16, 2006 08:56
سالم كيوان جان اميدوارم در مملكت غريب به شما خوش بگذرد از دوري شما دلتنگ هستم باورم نمي شود كه رفته باشي و من را تنها گذاشته باشي يادي از من بكن به من زنگ بزن نشان با ان نشان كه قراربود مجله بفرستي .
Posted by حميد | October 16, 2006 10:41 AM
Posted on October 16, 2006 10:41
سلام...
رسيدن بخير.. خونه و زندگي جديد مبارك..
همه پست هات خوندنيه, چون صميمي مينويسي و ساده..
ولي پست قبليت يه جوري بود..يه جور خاص..خيلي راحت ميشد درك كرد.. اون قدر كه گريم گرفت!!! خوب احتمالاّ زيادي در دركش موفق بودم !!!!! كه اشكم در اومد.
Posted by در دل آتش | October 16, 2006 03:20 PM
Posted on October 16, 2006 15:20
بعد از اینهمه وقت اومدم وبلاگت...چه خبره اينجا؟!
Posted by ساچلی | October 16, 2006 07:20 PM
Posted on October 16, 2006 19:20
خوش اومدي كيوان جان.
Posted by Anar | October 16, 2006 10:46 PM
Posted on October 16, 2006 22:46
دلم گرفت. سفرت خوش
Posted by سرزمین رویایی | October 16, 2006 11:07 PM
Posted on October 16, 2006 23:07
وای شما رفتین دالاس ؟! خوش بحالتون با علی جون من همشهری شدین . عشق منه ماه مینویسه .
http://manintexas.persianblog.com/
Posted by پوپک | October 16, 2006 11:39 PM
Posted on October 16, 2006 23:39
راسی این پست شما منو بیاد پست مهاجرت علی انداخت چقدر خدافظی برا همه سخته .
http://manintexas.persianblog.com/1385_2_manintexas_archive.html
Posted by پوپک | October 17, 2006 12:23 AM
Posted on October 17, 2006 00:23
سلام كيوان....اين نوشتت پر از انرژيه !! از اينكه راحت رفتي بي هيچ دردسري خيلي خيلي خوشحالم..اميدوارم كه همه چيز از اين به بعدم خوب پيش بره ..... خيلي سعي كردم لين رو نگم اما نميشه !! بالاخره از شرررر اينجا راحت شدي...چند وقت ديگه معني اغصاب راحت و آرامش رو درك ميكني !! راستي خيلي دلم ميخواد بدونم كه اون دوستت كه چند سال پيشا رفت رو ديدي ؟؟ همون دوست خيلي صميميت رو ؟ وقتي لحظه اول ديديشون ( + پسر خاله جان ) چيكار كردين ؟؟ :)))
Posted by بالا افتادذن | October 17, 2006 08:58 AM
Posted on October 17, 2006 08:58
رسيدن به خير موفق باشي.
Posted by mahdis | October 17, 2006 09:24 AM
Posted on October 17, 2006 09:24
الحق كه مثل شعر سهراب رفتي. يه شبه و بي خبر
Posted by سودا | October 17, 2006 10:21 AM
Posted on October 17, 2006 10:21
به به! رسيدن به اون طرف به خير! اميدوارم زندكي در اون طريف اقيانوس براتون بهتر و پر از موفقيت باشه. منتظر خبرها و نوشته هاي قشنگت هستيم
Posted by احسان طريقت | October 17, 2006 11:09 AM
Posted on October 17, 2006 11:09
بابا دالاس
بابا با کلاس
بابا 11 ساعت تو هواپیما نشسته
:D
Posted by مهرداد | October 17, 2006 04:09 PM
Posted on October 17, 2006 16:09
آقا به دالاس خوش اومدي. البته نوشتي پسرخاله ات هست ولي اگه كمكي چيزي خواستي يا خواستي با ما هفته اي دو بار واليبال بازي كني يا مي بزني يا هرچي، يه ايميل مايه شه برادر. ما در خدمتيم.
Posted by Ali | October 17, 2006 06:31 PM
Posted on October 17, 2006 18:31
هر كاري كردم نتونستم براي پست قبلي ت كامنت بذارم... البته خوبه كه ديگه از اين وبلاگ جدا نشدي و هنوز هواشو داري، هر چند كه ديگه از اون نوشته هاي ملموس اجتماعي ت خبري نيست و بابتشون هر چقدر حيف بگم كم گفتم... ولي كلاَ يه سوال! چرا رفتي؟!
Posted by هانیه | October 17, 2006 07:58 PM
Posted on October 17, 2006 19:58
سلام
وقتی نوشته هاتو خوندم یه جورایی شوکه شدم اصلا انتظار نداشتم از ایران بری !؟!
نمی دونم چرا رفتی ولی حتما دلیل قانع کننده ای برای خودت داشتی که رفتی به هر حال به من ربطی نداره واسه چی چرا رفتی ؟!؟ من خودم تو خانواده ای هستم که از طرف پدرم همه فامیل هام تو کشور های خارجی زندگی می کنن و حالا از بد یا خوب روزگار پدر من یکی برای زندگی نرفت اون ور آب .
هیچ وقت تصور جالبی از کشور های خارجی نداشتم به نظرم خیلی سخته آدم تو جایی زندگی کنه که مجبور باشه به یه زبون دیگه حرف بزنه یه جور دیگه زندگی کنه و پا بذاره رو همه چیز و به نظرم خیلی سخته که آدم تمام خاطراتشو تو دو تا چمدون بذاره با خودش ببره ! یا راحت تر بگم به نظرم ارزش نداره واسه دو روز دنیا آدم یه همچین کاری بکنه .
تمام کسایی که رفتن اون ور می آن می گن آره اونجا اینجوره اونجوره از این حرفا هیچ کس از بدی هاش نمی گه مگه می شه جایی بدی نداشته باشه حتما داره چرا خوبی های کشور خودمون رو نمی بینیم .
به هر حال من یکی با اینکه ندیده بودمت تنها نوشته هاتو خونده بودم خیلی از رفتنت ناراحت شدم دیگه فکرشو بکن اونایی که از نزدیک می شناختنت الان چی دارن می کشن !!!!
امید وارم یه روز به هوای شمال ایرانم که شده برگردی !!!! و اونقدر اونجا درگیر کار و زندگی نشی که یادت بره که کار می کنی برای اینکه زندگی کنی نه اینکه زندگی می کنی برا ی اینکه کار کنی ! اتفاقی که به چشم دیدم برای کسایی که رفتن خارج افتاده !
امید وارم هیچ وقت یادت نره که کسایی اینجا هستن که دوست دارن ....
امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشی آخرم آدرس خودتو ندادی که اون آرشیو وبلاگت رو برات بیارم الانم که دیگه دستم بهت نمی رسه .
تا یادم نرفته این نوشته های منو تایید نکن چون فقط فقط برای خودت نوشتم
**************************************************************
k1: جاوید جان، قطعاً دلایل رفتن هر کسی خیلی متفاوت و شخصیه که شاید یه روزی منهم در رابطهاش نوشتم ولی راستش دلم نیومد کامنتت رو اینجا نذارم بنابراین ببخشید که کامنتت سر از اینجا درآورد هر چند یه روزی میام و همه آرشیو نوشتههایی رو که لطف کردی و برام روی سیدی رایت کردی ازت میگیرم!
Posted by جاوید | October 17, 2006 09:21 PM
Posted on October 17, 2006 21:21
نمیدونم چه حسیه..وقتی می رم..طاقت موندن ندارم..
وقتی می یام بازم طاقت موندن ندارم..شدم عین یو یو..
***********************************************************
k1: به سلامتی .... شما دیگه کجا قراره تشریف ببرید؟!
Posted by شیوا | October 18, 2006 10:45 PM
Posted on October 18, 2006 22:45