« روزهـای بی‌حوصله | Main | و اینبار از آنسوی اقیانوس! »

و تا اذان مغربی دیگر

يكماه گذشته برام روزهای خاصی بود. روزهای پُر از تشويش و استرس. روزهای پُر از بی‌حوصله‌گی. روزهای شلوغ پلوغی كه جای سكوت و آرامش خيلی خيلی توش خالی بود. هر چند، خيلی مواقع همه ساكت بودند. ساكت بودند ولی دل‌شون آروم نبود. اين روزهای آخر خيلی كار داشتم. بايد خونه رو تحويل ميداديم. ماشين و يه سری از وسايل خونه رو می‌فروختيم. تكليف كارهامون رو مشخص ميكرديم. دنبال بليط و جمع و جور كردن يه سری خرت و پرت و خنزر و پنزر بوديم كه توی اين روزهای آخری بدجوری بهش وابستگی و دلبستگی پيدا ميكنی. فرقی هم نداره چی باشه. جارو و خاك‌انداز و كاسه بشقاب باشه يا گلدون كريستال ناخمن آلمان. شهر و همه آدمها و خيابونها و اتوبانها و پاركها و پياده‌روها و همه اشياء و بود و نبودش توی اين آخرين روزها برات يه جوری عزيزدوردونه ميشن. تعريف كردنی نيست، بايد توی موقعيتش باشی تا بفهمی چی ميگم. بايد هر جا كه ميری و هر دوست و رفيق و قوم و خويشی رو كه می‌بينی بعنوان آخرين بار يه تيك بزنی كنارشون تا اون حس و حالِ تيك‌های آخری رو درك كنی. نميدونی، داری تيك ميزنی يا يه ضربدر بزرگ قرمزی كه يه سرش به ناكجاآباد ختم ميشه. دوست داری با همه حس و حال و روح و روانت دوستات رو ببينی، خيابونها رو ببينی، آدمهای رو ببينی، جوبها، درختها، كفترها، مغازه‌ها، ترازوها، سوپورها، رستورانها، كلاغها، كافی‌شاپها و خلاصه، همه و همه رو ببينی. دوست داری همه وجودت چشم بشه تا همه صحنه‌ها و تصاوير رو سيو كنی و بعدها توی خلوتت اونها رو هی ببينی. ه‍ی ببينی. يه بار، دو بار، ده بار، صد بار ..... خدايا اين راه چرا اينقدر طولانی شده؟!

وقتی قرار ميشه دونه دونه، آدمها رو به آغوش بكشی، اونوقته كه ديگه نَفست در نمياد. بدمصب انگاری همه غم عالم و آدم مياد و تلنبار ميشه روی اون دلِ صاحب‌مرده‌ای كه نميدونی بهونه كی و چی رو ميگيره. حال و روز مامان كه اصلاً خوب نبود. خيلی وقتها منتظر بود كه به بهونه‌ای بزنه زير گريه. بقيه هم دست كمی از اون نداشتند. هر حرف و هر كلامی كه گفته ميشد و هر تيكه‌ای كه قرار بود بره توی اون چمدونها ميتونست بهونه‌ای باشه برای يه گريه بی‌بهونه. سخته. همه وجودت، همه دار و ندارت، همه هست و نيست و داشته‌ها و نداشته‌هات بشه به اندازه دو تا چمدون 23 كيلويی! اينهمه آدم، اينهمه خاطره، اينهمه رويا، اينهمه شهر، جاده، خيابون و بيابون و كوه و دريا رو چه جوری بچپونی توی دو تا چمدون؟! سخته. اينهمه ريشه، كندنش از زمين به همين راحتی ممكن نميشه. سخته. اصلاً قرارمون هم اين نبود. ما كجا، اونجا كجا؟! اَه كه چقدر دل‌مون برای اين گربه آروم و محجوب تنگ ميشه... تنگ ميشه؟! آره ميدونم كه تنگ ميشه. لامصب همين الان، هنوز نرفته انگاری كه سالهاست دلت رو توی يكی از اون كوچه‌های بَل و باريك آشتی‌كنون اون تَه‌تَه‌های شهر جا گذاشتی. لای اون شب‌بوها، لای اون پيچ‌های امين‌الدوله، لای اون ياس‌هايی كه هيچ وقت راز اينكه چرا فقط شبها بو ميدند رو نفهميدی. خيلی چيزها رو جا گذاشتی. اينجا كه بودی دلخوش همه اون وصله پينه‌هايی بودی كه مَرهم بود و باهاش زندگی ميكردی ولی حالا بايد همه رو جا بذاری و دل بكنی. همه رو، حتی اون وصله پينه‌هايی رو كه سالها بهونه‌ای بود برای موندن و بودن. آره، ميدونی كه دلت تنگ ميشه. آخه يكی، دو تا، سه تا، ده تا، صد تا، هزار تا كه نيست. اون مثبت بی‌نهايتی كه توی كتابهای رياضی دبيرستان ميخوندی حالا ديگه اينجا به دردت ميخوره. دو سه روز پيش رفتم و با بابا خداحافظی كردم. نتونستم بفهمم نظرش چيه. جرأت نكردم زل بزنم توی چشمهاش و بهش بگم دارم ميرم ولی گفتم، شايد تا يه مدتی ديگه نتونم بيام و ببينمش. بهش گفتم شب‌های جمعه، ديگه منتظرم نباشه. بهش گفتم اين نيومدن رو نذاره پای بی‌معرفتيم. بهش گفتم، ميدونم قرارمون اين نبود ولی يه جاهايی زور تقدير و يا شايد منطق، خيلی بيشتر از اون چيزيه كه بشه بهش فكر كرد. خيلی چيزها بهش گفتم. نميدونم اگه يه عصر دلگير پنج‌شنبه دلم گرفت كجا برم. نميدونم وقتی دلم در كنار هزار و يه بهونه، بهونه بابام رو هم گرفت پای كدوم سنگ و كدوم قبر دردل كنم. نميدونم از اونجا هم ميشه فاتحه خوند؟! نميدونم اونها هم عصرهای پنج‌شنبه دارند؟! نميدونم اين روزها و اين واژه‌ها، اونجا هم طعم و مزه دارند؟! خدايا اين راه چرا اينقدر طولانی شده؟!

اين پاييز همينجوری هم غم داره وقتی هم كه تنگ غروب باشه و آوای ربنّا و اذان مغرب باهاش قاطی ميشه كه ديگه جمع و جور كردن اين دل صاحب‌مُرده كه دَم رفتن هوای همه چيز رو ميكنه خيلی سخت ميشه. بدمصب دَم رفتن كه ميشه گـُه گيجه ميگيری چيكار كنی. چی‌ها رو ببری و چی‌ها رو نبری. دفتر كلاس اول دبستانت، اون دستخط كج و كوله‌ات، نقاشی‌ها، كاردستی‌ها، صد آفرين و هزار آفرين‌ها، حكم‌ها و مدال‌های رنگاوارنگی كه يه زمون همه رو به در و ديوار آويزون كرده بودی، كلی روزنامه ورزشی كه اسمت و عكس‌های اون موقع كه توی تيم‌های مختلف بازی كرده بودی رو چاپ كرده بود، فايل‌های كامپيوتری، عكس‌هات. چيزهایی رو كه سالها از اين خونه به اون خونه و از اين كارتن به اون كارتن با خودت اينور اونور كشوندی اينجا ديگه بايد تكليفش معلوم بشه. دو تا چمدون 23 كيلويی نه يارای تحمل اينهمه خاطره رو داره و نه تو ميتونی دل بكنی از اين همه اشياء‌يی كه يه زمون تموم دلخوشی‌های زندگيت بوده. مامان بزرگم رو كه بغل كردم گفت، كيوان تو هم رفتی. گفتم، زياد دور نيست. خدا بخواد زود برمی‌گردم. نگاهم كرد و گفت، دور نيست؟! داری ميری اون سر دنيا، اونوقت ميگی دور نيست؟! ميدونی الان كه اينجا شبه اونجا روزه. راست می‌گفت دارم ميرم اون سر دنيا. اون سر ناكجاآباد. تا حالا خيلی‌ها رو تا پای اون ديوار شيشه‌ای مهرآباد بدرقه كرده بودم، بغل‌شون كرده بودم، ولی شايد هيچ وقت تصور اينكه يه روزی خودم هم سوار اون هواپيماهای سفيد بشم و برم اون سر دنيا رو نمی‌كردم. اينبار مسافر چمدون بدست قصه ما، كسی نيست جز خودم و همسر عزيز و دوست‌داشتنیم. در معادلات ساده زندگی ما، اينبار كفه ترازو به رفتن سنگينی كرد. گذاشتن و گذشتن از ايران و همه اونچه كه به ايران تعلق داره نه ممكنه و نه شدنی ولی يه وقتهايی برای رسيدن به هدفت بايد كوچ كنی بايد بتونی پرواز كنی. خدايا اين راه چرا اينقدر طولانی شده؟!

با خيلی‌ از دوستان خداحافظی نكردم. نتونستم. نه حضوری و نه حتی تلفنی. هميشه از خداحافظی‌های اينجوری بدم ميومد. دلم نيومد به خيلی‌ها زنگ بزنم، شايد فقط و فقط بخاطر خودم. دوست نداشتم اين دم آخری صِدام بلرزه. دوست نداشتم خودم و بقيه ناراحت بشند. بگذار فقط همون خاطرات خوب باقی بمونه. بگذار فقط .... اصلاً ولش كن، بگذريم. اين روزهای آخری، آدم خيلی بی‌حوصله ميشه. خودخواه ميشه. بداخلاق ميشه. شايد هم بايد به همه آدمهايی كه مجبورند تموم زندگی‌شون رو بچپونند توی دو تا چمدون، يه كمی بيشتر از اين حق داد.

Comments (61)

برای من که تازه یه ماهه ایران رو ترک کردم خیلی از اتفاقاتی رو که پشت سر گذاشته بودم دوباره زنده کردی دوباره یادم انداختی که ریشه هست، مادربزرگ هست، خاطره هست، تعلق خاطر به چیزهایی که برای خیلی ها بی معنیه اما برای خودت عزیزه و دوست داشتنی، ...
هر جا که هستی شاد و موفق باشی

کیوان جان هر کجای این کره خاکی که باشی برات از صمیم قلب آرزوی شادی و سلامتی دارم . . . فاصله ها رو ما میسازیم نه جاده ها

علی:

كيوان جان!پس بلاخره تو هم به جمع ما غربت نشینا پیوستی.
ایشالا که خیره ,فقط اميدوارم كه گذر زمان باعث نشه اين حس و حالت رو نسبت به كشورت از دست بدي.بذار یه مدت بگذره ,اون موقع بیشتر متوجه منظورم میشی.
این چند سالی که وبلاگت رو میخوندم واسه این بود که همه نوشته هات حال و هوای وطن رو تو آدم زنده میکرد.مادامی که این رنگ و بو رو تو این صفحه حفظ کنی ,من و شاید خیلیای دیگه مشتری دایمت میمونیم.

به هر حال ایشالا به هر چیزی که میخای برسی...
با آرزوی بهترین ها

دلم برات تنگ میشه، یه حس خاصی منتقل کردی بهم

ba tak take jomlehai ke neveshte boodi khatereye hes hao lahze lahze haye dame raftan zende shod. sharayete sakhtiye! kheili sakht. az rikhtane hameye khatere ha too 2 ta chamedoon ta hata khodafezi nakardan az doosta o rafigha ro hes kardam o midoonam che mogheiyatiye! be har hal har ja ke hastin omidvaram ke rooz haye khoobi o dashte bashin va sad albate dast az amre khatire weblog nevisi nakeshid ;) safar bekheir

كيوان كجاااا ميرييي؟ دلمون خيلي برات تنگ ميشه ...
ولي ببين قوي باش اينطور دل كندن سخته خيلي سخت, ولي سعي كن به اين فكر كني كه همه چي در دسترسته هروقت بخواي ميتوني برگردي تو رفتي تا شرايط بهتر پيدا كني سعي كن از همين اول خودتو نبازي
يكي از فاميلامون يه كار جالبي كرد به همه گفت يه مسافرت كوتاه ميره و مياد خيلي ساده با همه خدافظي كرد ولي رفت و موندگار شد خودش ميگفت اين طوري خيلي خيلي براش بهتر بوده
منتظرت هستيم ببينيم با نگاه ريز بينت از اونجا چيا برامون تعريف ميكني

راستي اونجا كجا هست؟!

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست خدايا ...

وکیل عمو کیوان:

اي بابا خوب ميگفتي من صورتحساب هاتو برات قسط بندي ميكردم، ديگه چرا گذاشتي رفتي؟ آي ايهاالناس اين عمو كيوان كلي بدهي معوقه داشت!! حالا دلتنگيمون به جهنم!!

ديشب هرچي سعي كردم كامنت بذارم نشد. ديگه خارجي شدي ميشه گفت اني وي!!
حرفات آشناست. ولي هرچي از اين حرفها رو هم بيشتر زد دلتنگي اين ور بيشتر ميشه.
حالا كجا؟ دست گل بگيريم كجا بياييم دنبالتون؟

Ali:

Ya allah K1 jan, Migham ke man natonestam avalesh comment bezaram vali mailesh kardam.... Movafag bashi va omidvaram ke inja ro update koni bazi vagta
Ya Hagg!

سلام. فكر كنم اين رفتن به اونور آب براي خيلي هايي كه منطقي فكر مي كنند رخ بده. جايي كه ببيني تو فقط نيستي تا خودخواه باشي. تو خونواده اي داري كه شايد به اين خونواده بايد يكي دو نفر كوچولو، اضافه بشن. اونوقته كه دلت نمي آد اونا رو اينجا تو برهوت همه چيزهاي خوبي كه براي يه زندگي لازمه بذاري. اما اميدوارم اونجا موندگار نشي. ما همه بايد به جاپاهامون تو ايران فكر كنيم. بايد يادمون باشه كه اينجا مي تونست خيلي خوب باشه اگه آدماش مي ذاشتند.
در ضمن منم با علي موافقم. مطمئنم بري اونجا همذات پنداري ما داخل كشوري ها باهات كمرنگ مي شه. مثل خيلي از بلاگراي ديگه كه رفتن و صداشون از جاي گرم در مي آد.
يادت باشه تو اينجوري نشي. البته اميدوارم. راستي بعدا بگو كجا رفتي. مطمئن باش مهمه

hesam:

سلام ......اگر ميتوني تلفنت بفرست به ايميلم...دلم واست تنگ شده.مي خوام باهات حرف بزنم

کیوان حیف... یعنی دیگه از حالا به بعد نمیشه بشینیم ببینیم کیوان کی دلش برف میخواد کی به گه خوردن میفته؟!؟!

یک ستاره:

چرا اينقدر بي سر و صدا؟ هر جا هستي خوش باشي و سلامت.

خب پس تو هم رفتنی شدی کیوان خان. بی خیال نوستالژی شو پسر و درست به آینده نگاه کن. باور کن خاطره ها برای آینده ات هیچ فایده ای ندارن. خوش باش و خودت رو ناراحت نکن.

پس راهی شدی! حالا چرا خدافظی نکردی با مردم؟!!!! انقدر هم فکر نکن. حالا همچین سرت شلوغ بشه که دلتنگی از یادت بره! :)

MED:

لعنت به اين تلخي خداحافظي ، لعنت ...
کاشکي اينو امشب نمي خوندم . ولي هر جا هستي دست حق به همراهت . مواظب خانومت باش . ما مردا تو اين لحظات خودمون کم بدبختب داريم ، تازه بايد هواي يکي ديگه رو هم داشته باشيم . ولي اگه با هم باشين ، همه جاي دنيا بهشته . نميگم خلاص شدي ، نمگم راحت شدي ، ولي شدي ...

mamad:

bemiram baraat! chi mikeshi :9( manam 5 saal pish keshidam.. kheili sakhteh... khoda behet sabr va movafaghiat bedeh

هنگامه:

سلام كيوان جان , اميدوارم كه خوب باشي.
اين يك ماه كه آپ نكردي خيلي دلمون شوره تو و خانم گلت رو زد اما مثل اينكه خداروشكري اوضاع بر وفق مراده. مواظب خودتون باشيد. احساس مي كنم كه با رفتنت ...... هيچي بگذريم.
مواظب خودتون باشيد. ياد ماها هم باشيد. گرچه غم غربت نشيني چند وقت ديگه دامنتو ميگيره.

هر جا هستي خوش باشي!
من از خوندن نوشته هات خيلي خوشحال مي شم.
ابراهيم تاتلي سس هم اونجا گوش مي كني يا نه؟!

The saint Sinner:

اين نيز بگذرد......
جدي جدي هم ميگذرد.آدم يعني تغيير..گاهي وقتا يه كم گنده تر از اندازه خود آدمه . ولي يواش يواش بزرگ ميشه آدم جا باز ميكنه براش. اين بالا پايينها نهايتا چيز بدي از آب در نميان. اگه آدم از اونايي نباشه كه بخواد بكه مرغ يه پا داره و بعضي وقتا كوتاه بياد, ميبينه كه اين وسطا خيلي چيز گيرش اومده.

تو هم كه اوصولا كارت درسته داداش!!!

رضا:

جات خيلي خاليه، بايد حال و روز مهرداد و علي رو هم مي ديدي، جمعه خيلي سختي رو گذرونديم. خوب باشي و پيروز

پس مسافر بعدي تو بودي كيوان؟؟؟
با مرام ميذاشتي وقتي ميرسيدي خبر ميدادي كه رفتي :) ترسيدي بيايم ببينيمت واست تو راهي بياريم ؛)
حداقل ميگفتي كجا ميري؟

خيلي برام جالبه، تويي كه هميشه از موندن و نرفتن ميگفتي حالا اينقدر سريع و بي سر و صدا بارتو بستي و رفتي
خدا به همراهتون. ان شاالله هرجا هستيد شاد باشيد و موفق...

Marjaneh:

خدا به همراهتون هر جا كه هستين ....تكليف گوزنهايي كه همسايتون بودن چي مي شه ؟ ...دلمون گرفت

تو هم اومدني شدي؟
به دنياي مهاجرت خوش اومدي!!! با همه دل تنگي هاش و پوست انداختناش و بزرگ شدناش.

براي خودت و همسرت ارزوي بهترين ها رو دارم

نوشتت خیلی حس داشت کیوان.برات میل زدم.

نمی دونم چرا هر کی از ایران می ره حتی اگه تا حالا ندیده باشمش، دلم براش تنگ می شه. شاید این به این دلیله که یه هموطنه دیگه نتونست تو وطنه خودش به اهدافش برسه یا اینکه طاقت موندن ازش گرفته شده بوده. برای خودت و همسرت آرزوی سلامتی و روزگاری خوش دارم. دست علی یارتون.

میترا:

سلام كيوان جان,
هر جا كه هستين(شما و خانم نازنينت)خوش و سلامت باشين.احساس دوري از ايران سخته اما همين منطق بي رحم رفتن در آينده بهترين حس ها رو بهتون ميده آرزوي اون روزا رو براتون دارم...

mina:

نمي خوام دلت رو بيشتر بسوزونم ولي اگه بري ديگه كسي نيست كه راجع به همون چيزاي دورو برمون كه حرص مي خوريم از دستشون يه جوري بنويسه كه از خنده روده بر بشيم شايد راجع به اونجا بنويسي كه براي ما ها خيلي قابل درك نيست! از بام تهران از اصفهان از كيش از ششيشليك شانديز از خيابون وليعصر بازم مي نويسي؟....

هرجا كه هستي موفق باشي آقا كيوان

سلام
رفتی... سفر بسلامت رفیق.

http://paradoxblog.blogfa.com/post-61.aspx

نوشتن يادت نره هرجا كه هستي :)چون تكليف امثال من كه به وبلاگت معتادن معلووم نيستا

لیلا:

پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت درناها .
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در درياچه ماهتاب
پارو می کشند
خوشا رها کردن و رفتن !
خوابی ديگر
به مردابی ديگر !
خوشا ماندابی ديگر
به ساحلی ديگر
به دريائی ديگر !
خوشا پر کشيدن
خوشا رهائی !
:x

كامنت دونيت خراب بود....همون پريروز مي خواستم برات بنويسم كه نميدونم كجا داري ميري و چرا ميري...(خب اين كه معلومه!!) ولي...وقتي نوشته ات رو ميخوندم...چشمام پر اشك بود....
در تماس باش ...لطفا

baharak:

بدجوري شوكه شدم.چه بي سرو صدا.خوش باشي و ديگه زود زود بنويس.

Ali:

كيوان. نوشته بسيار زيبايي نوشته اي. با اينكه نميشناسمت و نميدانم كه عازم كجا هستي ولي از خواندن نوشته ات اينطور برداشت كردم كه بايد از يك تبار باشيم و بايد قبلا جايي و در يك زماني ديده باشمت. چونكه امكان ندارد كه از كنار همچين كسي رد شده باشم و سلامي نكرده باشم. همانطور كه گفتم نميدانم كه عازم كجا هستي و لي هر كجا كه ميروي مهم نيست فقط خبرم بده كاري داشتي در خدمت و راهنمايي و كمك حاضرم.

نري اونجا ديگه يادت بره بلاگ داري ننويسي ها!! اينجا كلي آدم منتظرتن...خوش بگذره بسيار زياد..برات بهترين ها رو آرزو دارم! در ضمن..من آني ام!!!

هر جا كه باشي اميدوارم كه موفق باشي و بتوني گليم خودتو از آب بيرون بكشي .
مهاجرت در عمل هميشه خيلي سخت تر از اونيه كه ديگران فكر مي كنن . اميدوارم كه از پس تموم سختي هاش بر بياي .

sara:

inke emshab man ba in neveshte bade 3 maah cheghad deltang shodamkhoda midone, inke chan baar ashkam rikht khoda midone..be ghole ghadimi ha: kheyr pish

maryam shakiba:

نزديك سه ساله كه اينجا رو ميخونم . مدتها است كه ديگه براي كسي كامنت نميگذارم . حتي براي از پشت يك سومي كه خيلي وقت بود يه جورايي شده بود هوم پيجم و اولين صفحه اي بود كه ميخوندمش . حالا اما ديگه مطمئن نيستم كه قصه بازم همين جوري پيش بره. وقتي ديگه اينجا نباشي ... حتي مهر و رمضان و عيد و چهارشنبه سوري ات هم بوي غربت ميگيره. ديگه خوندني نيست . چون تا دلت بخواد غربته كه ريخته تو اين وبلاگستان! ديگه حتي اگه ازبارون و روزاي ابري هم بنويسي فايده اي نداره .چون از كجا معلوم كه روزابريه تو اينجا يه خروار آفتاب نريخته باشه روي سر ما ؟! نه... هيچ كاريش نميشه كرد . چون ديگه حتي نمي توني بري شهر كتاب نياوران يه چرخ بزني و از كتابهاي تازه بگي نه حتي تر بري سينما فرهنگ و فيلمهاي خاندان داوود نژاد رو ببيني! نه نميشه كاريش كرد . چيزي (كسي) كه رفته ، برگشتني نيست . فقط كاش يادش نره... كاش. كاش هيچوقت هيچ كفه رفتني سنگين تر نمي شد . كاش هيچوقت نميرفتي ....

maryam shakiba:

ميدوني كيوان رفتن هيچ كس اينقدر حالم رو نگرفته بود . مريم ، شيده ، صنم ... شايد چون نوشته هاي هيچكدومشون اينقدر با اين شهر لعنتي با اين كشور گربه اي گره نخورده بود . لعنت ! هيچوقت نميبخشمت كه اين همه حس خوب رو ازمون گرفتي ! ديگه كسي نيست كه با نوشته هاش كاري كنه به اين همه اتفاقهاي اعصاب خورد كن دور و برمون بخنديم !

... همه اين حرفها به كنار. اميدوارم آينده خوبي پيش رو داشته باشي . در جايي كه اينبار خودت انتخابش كردي . و اينكه ... هيچوقت پشيمون نشي ...

سلام، well come to the club به قول ما غرب زده ها!! اومدم خوندم و زار زدم!! من دارم براي يه سفر دو هفته اي مي رم خونه!! اما دل تو دلم نيست!! بذار بهت بگم قدم بعدي درد چيه!! بار اول كه مي اومدم بلاد كفر توي همه اون غصه خداحافظي كه داشت خفه ام مي كرد، به خودم اميد يه زندگي تازه يه دنياي تازه..... مي دادم!!! اين به اندازه يه اپسيلون !!! ( مثل همون بي نهايت رياضيات) آرومم مي كرد!!! اما اين بار !!! از اين كه مي رم خونه كه دارم ذوق مرگ مي شم!! اما هر وقت به شبي كه باز بايد برگردم اينجا فكر مي كنم پشتم مي لرزه!!! اين بار مي دونم اين جا همه اش غربته!! با اين حال Good luck

salam.to dige cheraaaaaaaaa?delam gereft ,begzarim har ja hasti khoshbakht o movafagh bashi

katayoon:

كيوان جان خيلي خوش امدي هم خودت هم خانم خوبت.اميدوارم كه اينجا زندگي خوبي داشته باشيد و هميشه موفق و سربلند باشيد.اولش دلتنگيها و سختيها رو تحمل كنيد كه بعدش خيلي خوشحال خواهيد شد.درضمن خوشحال ميشم اگه بتونم كمكي كنم. دوستدار قلمت كتايون

پس بالاخره تو هم رفتي؟
اينهمه نوشتي فلاني رفت...حالا نوبت خودت شد...
بگذر از اين دلتنگي آقا كيوان...بگذار و بگذر...اونجا هم آسمونش همین رنگه...فقط آدماش یه رنگ دیگه اند...
دلمون برات تنگ میشه ؟؟؟ نمیدونم...
خدا به همراهت باشه...

نگاه:

از اونجا هم بنویس ضمنا نشونه های رفتنت معلوم بود درمان دندون و دست و سفر به ترکیه و خلافی ماشینو و چشم انداز تهران و وضعیت آپارتمانتو و ننوشتن طولانی و دیر به دیر نوشتن و .... به هر حال موفق باشی. باز هم بنويس
به اميد اذان صبحي ديگر

ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوري براي من شده عادت

سفر سلامت رفيق ...
ساک را که از در می گذاری تو، دوباره همان بو می آید. چراغها را که روشن می کنی، خانه جان می گیرد و حالا بعد از ساعتها استراحت، سعی می کنی خلا زمان را پر کنی، خلا یک هفته بی زمانی را ، با تلفن های مداوم و چک کردن آفلاین ها و پیغامها و هرچیزی که پیوندت دهد با زمان حال. تا ساک ها را جابه جا نکنی درست نمی شود. هنوز ممکن است خبری توی سوراخهای زمان گیر کرده باشد. سعی ات را می کنی ولی هیچ چیز به یاد نمی آوری. راست می گوید مادر، که سفر جز عمر آدم حساب نمی شود.

هر کجا که میری انشالله موفق باشی

حميدرضا:

نميدونم چند ساله دارم وبلاگت رو كلمه به كلمه ميخونم ولي تا حالا كامنت نذاشته بودم.مي خوام بابت همه اين سالها ازت تشكر كنم.اميدوارم اونجا اونقدر موفق بشي كه از اينكه رفتي پشيمون نشي.خوش باشي...

.پس بگو مسافر بعدی خودت بودی داشتی کم کم شرایط رو محیا می کردی..........به جاش دیگه مجبور نیستی توی 13 روز تعطیلیه عید تیزی ریش و سیبیل یه لشگر که از صب تا شب ماچت می کنن رو تحمل کنی .یا مثلا از دست اون باغ وحش ساعت 9 خلاص شدی و احتمالا این همه دود و دم
....
حداقل چند تا از دفتراتو می ذاشتی خونه مامانت اینا
....
می گما اگه آخوند می شدی بد نبود خوب کاسب بودی مردم پای روضت قش و ضف می رفتن

خيلي بي سر و صدا تصميم گرفتي كه مسافر بعدي خودت باشي. نه؟ اميدوارم هرجا هستي خوش و سلامت و موفق باشي و هيچ وقت از رفتن پشيمون نشي.

خوب مثل اينكه هيشكي نميخواهد بمونه !
خوب موفق باشي !
كيوان : يه گوشه واميستی و زل ميزنی به همه اون داشته و نداشته‌هايی كه جمع شده توی دو تا چمدون و داره روی اون غلطك سياه تِلو تِلو ميخوره و همراه با سرنوشت صاحبش ميره به ناكجا آباد. خودت رو ميبينی كه اونور اون ديوار شيشه‌ايی واستادی و در حاليكه دو تا چمدون و يه بليط اوكی شده دستت و يه ويزای سبز رنگ خورده تو پاست، داری با سی سال زندگی و كلی طعم و بوی آشنا خداحافظی می‌كنی. همه برگها و شاخه‌ها رو هَرس كردی و رگ و ريشه رو از بيخ و بُن درآوردی و این امکان هست که با وزش هر نسیمی سرنگون بشی. ميری بالای اون پله‌ها و برای آخرين بار برمی‌گردی و با همه اون " جا گذاشته‌ها " خداحافظی می‌كنی. ياد همه اون نگاه‌هايی ميوفتی كه برای آخرين بار روی همون پله‌ها ديدی و الان سالهاست كه رفتن و ديگه پشت‌ سرشون رو هم نگاه نكردند.

ali:

برو خدا رو شکر کن که زنت بهترین. کسی که میتونه تو این غربت لعنتی تنهایتو پر کنه باهاته.
تو نصف ماها که تنهایم هم غربت و نخواهی فهمید.

آقا هر كجا هستي، خوب و خوش باشي، كارها هم ايشالا به زودي رديف ميشه...

سلام
خیلی دل و جرات می خواد که آدم با خیلی چیزها خداحافظی کنه و بره ، حداقل من که این جرات رو ندارم . نمی دونم چیه اینجا هر چقدر هم مزخرف باشه ، انگار اینجا خیلی چیزها را دوست دارم ...
اما از طرفی آدمی می تواند خودش را با شرایط جدید منطبق کند ! راستی یاد اون پستی افتادم که گفته بودید همه دوستان رفته اند ، این پست برای خودت بود ؟
امیدوارم که هر جا می روی موفق و سلامت باشی .

بي وفا. توهم؟!

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2