« پـرواز | Main | و تا اذان مغربی دیگر »

روزهـای بی‌حوصله

نميدونم چرا حس می‌كنم روزهای اين موقع سال يه جوریه. يه جوره خاص. يه حس و حال و يه طعم گسی داره. شده عينهو موزهايی كه ظاهرش رنگ و لعاب و ريخت و قيافه داره ولی وقتی ميخوریش انگاری داری خيار ميخوری. حس می‌كنم هميشه و هر سال از اواسط شهريور تا اواسط مهر، روزها و حال و هواش توی يه بلاتكليفی بسر ميبرند. يه جور برزخ. يه جور لنگ در هوايی. يه جور سردرگمی. نه بهشتی‌يند و نه جهنمی. نه تابستونی‌يند و نه پائيز و خزونی. از يه طرف گيـر روزهای گرم و داغ تابستونند و از يه طرف مشتاق رسيدن نم بارون. نه روشون ميشه از تابستون دل بكنند و نه ديگه طاقت دوری از رنگ و بوی پائيز رو دارند. حس ميكنم منهم برزخی شدم. حس ميكنم منهم لنگ در هوا شدم. منهم سردرگم شدم. يه سرت گيره به همه اون روزهای داغ تابستونی كه لحظه‌لحظه‌اش رو مزمزه كردی، باهاش زندگی كردی، تبدار شدی، عرق كردی و ظهرهای گرمش با قوی‌قوی ياكريم‌ها خوابيدی و يه سرت هم گيره اون حس و حال روزهای پائيزی كه داره نمور نمور ميرسه. اون نَم‌نَم‌ها، اون بارون‌ها، اون خِش‌خِش‌ها، اون رنگ‌ها و غم‌ها و غروب‌ها و دَلنگ دَلنگ زنگ مدرسه‌ها.

يه چند وقته درگيری‌های كاريم خيلی زياد شده. سرم شلوغ پلوغه. بلاتكليفی هوای خاص شهريور نيز مزيد بر علّت شده كه آدم همچين بفهمی نفهمی سست و كرخت بشه. نمی‌دونم، شايد داريم بزرگ ميشيم. شايد داريم قد می‌كشيم. شايد همه اين دردها واسه اينه كه داريم دندون عقل‌ در مياريم. شايد با رسيدن پائيز و آب‌لَمبُو كردن دو تا از اون انارهای قرمز ساوه همه اين روزهای گرم تابستونی رو فراموش كنيم. شايد با باريدن اولين گـُل‌نـَم بارون، يه كمی از اين حال و احوال دربياييم. شايد زنگ مدرسه‌ها كه بصدا دربياد و يه نيمچه ‌سوز صبحگاهی بخوره توی سر و صورت‌مون و يه پياده‌روی روی برگهای خزون‌زده كنيم همه اين روزهای بی‌حوصله رو فراموش كنيم. شايد صدای اون خش‌خش برگها بتونه خيلی چيزها رو حل كنه.

فكر می‌كنم تا يه مدتی نتونم بطور مرتب اينجا رو آپديت كنم. در كنار همه مشكلات كاری روزانه، چند تا كار نصفه نيمه هم مونده كه بايد به يه سرانجامی برسونم‌شون و همه اينها وقت‌گير و زمانبره. بنابراين فرصت كنم حتماً می‌نويسم ولی شايد تا يه مدتی، خيلی ديـر به ديـر.

Comments (9)

كيوان جان حال هواي كي تو اين دوره درست وحسابيه..؟!
اميدورام منظورت از دير به دير سه روز يك بار باشه..!!

بگذريم...، اين روزها هم ميگذره و روزايي مياد كه با صداي خش خش همراه ميشه كارها انجام شده...

آب و هوا كه عوض بشه, همه بيحوصلگيها و بلاتكليفيها و دلتنگيها هم فراموش ميشه. فقط كافيه چند قدم توي هواي آزاد راه رفت و نفس كشيد..

لیلا:

دقيقا همين حسی رو که توصيف کردی نسبت به روزای اخر شهريور دارم اما نميدونم چرا اين حس و حال رو امسال از همون روزای اوايل شهريور داشتم ؟! حضور در برزخ فصلی و احساسی و بدتر از اون برزخ شدن خود ادم !!!
در جمع بندی و به سرانجام رسوندن اون کارهای مورد اشاره ات هم اميدوارم موفق باشی اما راستشو بگم اون عبارت " خيلی دير به دير " اخری بدجور حالمو گرفت !
بهر جهت در اين روزای برزخی عليرغم همه درگيريها شاد باشی و پر انرژی .

من به شدت دلم براي پاييز تنگ شده و دارم براي رسيدنش لحظه شماري ميكنم ...

baharak:

خوش به حالتون.اينقدر درگير درس و معلم خصوصي و كنكور و كار و بنائي توي خونه بودم يادم رفته از شهريور بدم مياد.فقط دوست دارم زودتر برم سر كار كه يه نظمي به كارهام بدم.

كه اينطور! پس اين دل آشوبي اين روزام واسه ايناس! مرسي بچه جون

خوب موفق باشي ! كار نصفه نيمه سوهان روحه !

پس مسافر بعدی خودت بودی داشتی کم کم شرایط رو محیا می کردی..........به جاش دیگه مجبور نیستی توی 13 روز تعطیلیه عید تیزی ریش و سیبیل یه لشگر که از صب تا شب ماچت می کنن رو تحمل کنی .یا مثلا از دست اون باغ وحش ساعت 9 خلاص شدی و احتمالا این همه دود و دم
....
حداقل چند تا از دفتراتو می ذاشتی خونه مامانت اینا
....
می گما اگه آخوند می شدی بد نبود خوب کاسب بودی مردم پای روضت قش و ضف می رفتن

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2