نميدونم چرا حس میكنم روزهای اين موقع سال يه جوریه. يه جوره خاص. يه حس و حال و يه طعم گسی داره. شده عينهو موزهايی كه ظاهرش رنگ و لعاب و ريخت و قيافه داره ولی وقتی ميخوریش انگاری داری خيار ميخوری. حس میكنم هميشه و هر سال از اواسط شهريور تا اواسط مهر، روزها و حال و هواش توی يه بلاتكليفی بسر ميبرند. يه جور برزخ. يه جور لنگ در هوايی. يه جور سردرگمی. نه بهشتیيند و نه جهنمی. نه تابستونیيند و نه پائيز و خزونی. از يه طرف گيـر روزهای گرم و داغ تابستونند و از يه طرف مشتاق رسيدن نم بارون. نه روشون ميشه از تابستون دل بكنند و نه ديگه طاقت دوری از رنگ و بوی پائيز رو دارند. حس ميكنم منهم برزخی شدم. حس ميكنم منهم لنگ در هوا شدم. منهم سردرگم شدم. يه سرت گيره به همه اون روزهای داغ تابستونی كه لحظهلحظهاش رو مزمزه كردی، باهاش زندگی كردی، تبدار شدی، عرق كردی و ظهرهای گرمش با قویقوی ياكريمها خوابيدی و يه سرت هم گيره اون حس و حال روزهای پائيزی كه داره نمور نمور ميرسه. اون نَمنَمها، اون بارونها، اون خِشخِشها، اون رنگها و غمها و غروبها و دَلنگ دَلنگ زنگ مدرسهها.
يه چند وقته درگيریهای كاريم خيلی زياد شده. سرم شلوغ پلوغه. بلاتكليفی هوای خاص شهريور نيز مزيد بر علّت شده كه آدم همچين بفهمی نفهمی سست و كرخت بشه. نمیدونم، شايد داريم بزرگ ميشيم. شايد داريم قد میكشيم. شايد همه اين دردها واسه اينه كه داريم دندون عقل در مياريم. شايد با رسيدن پائيز و آبلَمبُو كردن دو تا از اون انارهای قرمز ساوه همه اين روزهای گرم تابستونی رو فراموش كنيم. شايد با باريدن اولين گـُلنـَم بارون، يه كمی از اين حال و احوال دربياييم. شايد زنگ مدرسهها كه بصدا دربياد و يه نيمچه سوز صبحگاهی بخوره توی سر و صورتمون و يه پيادهروی روی برگهای خزونزده كنيم همه اين روزهای بیحوصله رو فراموش كنيم. شايد صدای اون خشخش برگها بتونه خيلی چيزها رو حل كنه.
فكر میكنم تا يه مدتی نتونم بطور مرتب اينجا رو آپديت كنم. در كنار همه مشكلات كاری روزانه، چند تا كار نصفه نيمه هم مونده كه بايد به يه سرانجامی برسونمشون و همه اينها وقتگير و زمانبره. بنابراين فرصت كنم حتماً مینويسم ولی شايد تا يه مدتی، خيلی ديـر به ديـر.
Comments (9)
كيوان جان حال هواي كي تو اين دوره درست وحسابيه..؟!
اميدورام منظورت از دير به دير سه روز يك بار باشه..!!
Posted by فريد | September 6, 2006 08:41 AM
Posted on September 06, 2006 08:41
بگذريم...، اين روزها هم ميگذره و روزايي مياد كه با صداي خش خش همراه ميشه كارها انجام شده...
Posted by رضا | September 6, 2006 10:30 AM
Posted on September 06, 2006 10:30
آب و هوا كه عوض بشه, همه بيحوصلگيها و بلاتكليفيها و دلتنگيها هم فراموش ميشه. فقط كافيه چند قدم توي هواي آزاد راه رفت و نفس كشيد..
Posted by شانه بسر | September 6, 2006 10:57 AM
Posted on September 06, 2006 10:57
دقيقا همين حسی رو که توصيف کردی نسبت به روزای اخر شهريور دارم اما نميدونم چرا اين حس و حال رو امسال از همون روزای اوايل شهريور داشتم ؟! حضور در برزخ فصلی و احساسی و بدتر از اون برزخ شدن خود ادم !!!
در جمع بندی و به سرانجام رسوندن اون کارهای مورد اشاره ات هم اميدوارم موفق باشی اما راستشو بگم اون عبارت " خيلی دير به دير " اخری بدجور حالمو گرفت !
بهر جهت در اين روزای برزخی عليرغم همه درگيريها شاد باشی و پر انرژی .
Posted by لیلا | September 6, 2006 11:28 AM
Posted on September 06, 2006 11:28
من به شدت دلم براي پاييز تنگ شده و دارم براي رسيدنش لحظه شماري ميكنم ...
Posted by بلفی | September 6, 2006 02:39 PM
Posted on September 06, 2006 14:39
خوش به حالتون.اينقدر درگير درس و معلم خصوصي و كنكور و كار و بنائي توي خونه بودم يادم رفته از شهريور بدم مياد.فقط دوست دارم زودتر برم سر كار كه يه نظمي به كارهام بدم.
Posted by baharak | September 6, 2006 08:37 PM
Posted on September 06, 2006 20:37
كه اينطور! پس اين دل آشوبي اين روزام واسه ايناس! مرسي بچه جون
Posted by نیلو | September 7, 2006 12:48 AM
Posted on September 07, 2006 00:48
خوب موفق باشي ! كار نصفه نيمه سوهان روحه !
Posted by مریم | September 10, 2006 08:09 PM
Posted on September 10, 2006 20:09
پس مسافر بعدی خودت بودی داشتی کم کم شرایط رو محیا می کردی..........به جاش دیگه مجبور نیستی توی 13 روز تعطیلیه عید تیزی ریش و سیبیل یه لشگر که از صب تا شب ماچت می کنن رو تحمل کنی .یا مثلا از دست اون باغ وحش ساعت 9 خلاص شدی و احتمالا این همه دود و دم
....
حداقل چند تا از دفتراتو می ذاشتی خونه مامانت اینا
....
می گما اگه آخوند می شدی بد نبود خوب کاسب بودی مردم پای روضت قش و ضف می رفتن
Posted by elham | October 11, 2006 06:29 PM
Posted on October 11, 2006 18:29