و اما چون شاید حوصلهتون سر رفته باشه امروز میخواهم براتون یه قصه بگم. یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. این قصه مال خیلی دوردورا نیست. مال دوران شاه وزوزک نیست. مال همین دوره زمونه خودمونه. مال همین روزهاست که داریم توش دست و پا میزنیم. مال همین آدمهایی که ادعای آدم بودنشون گوش فلک رو کر کرده و باسن الاغ بیچاره رو جـِرواجـر. داستان من و تو و اونی که بظاهر همه آدم هستیم و در مسابقه آدمیت میخواهیم هر چه زودتر به خط پایان برسیم ولی به انسان که هیچ، هنوز به خیلی از حیوونها هم بدهکاریم. پس بریم سر اصل داستان ببینیم قصه چیه.
حتماً خیلیهاتون میدونید که تقریباً چهار سالی هست وبلاگ مینویسم و هر چقدر نوشتن رو دوست دارم به همون نسبت کامنت خوانندهها رو هم دوست دارم. هیچ وقت دوست نداشتم توی این محیط یه رابطه یک طرفه حاکم باشه. تا همین تقریباً یک ماه پیش کامنتهای وبلاگم باز بود و هر کسی هر آنچه رو که دوست داشت مینوشت. توی این چهار سال کمتر پیش اومده بود که بخواهم کامنتی رو پاک کنم مگر اینکه به خودم یا شخص دیگهای توهینی شده بود. یک ماه پیش بواسطه حضور یه آدم که البته بعید بدونم آدم باشه و باید توی ژنتیکش شک کرد و یک بار کروموزمهاش رو شمرد چون فکر کنم با تخفیف نهایتاً به چهار پنج تا کروموزم برسه، مجبور شدم کامنتها رو ببندم و بعد از اینکه خودم اونها رو تأیید کردم اون کامنتها به معرض نمایش دربیاد. کاری که بعضی از دوستان بلاگر دیگه هم بخاطر وجود مزاحمتهای اینچنینی انجام دادند. کامنتهای ثبت شده قبلی نشوندهنده اینه که هیچ وقت دنبال تعریف و تمجید نبودم بلکه همه اونهایی که ازم انتقاد کردند نیز تأیید کردم و توی کامنتدونی حی و حاضر وجود داره.
عصر پنج شنبه ایمیلی از طرف نیلوفر خانم ظاهراً برای بعضی از دوستانی که وبلاگشون توی لینکهای من هست فرستاده میشه با این مضمون که ایهالناس چه نشستید که این کیوان از پشت یک سوم که ادعا میکنه آدم خیلی خوب و باوجدانی هستش با من ارتباط داشته و این فقط دم از مردونگی میزنه و نامردی بیش نیست! البته بنده خدا خودش همون اول ایمیل گفته که به احتمال زیاد برای کسانی که این ایمیل رو میفرسته اونها این مطالب رو باور نمیکنند ولی خب باز تلاش خودش رو کرده که چهره پلید کیوان از پشت یک سوم رو برای همگان روشن کنه. البته مثل اینکه بنده خدا من رو هم خیلی دوست داشته و این شکست عشقی براش خیلی گرون تموم شده و اینجور که نوشته دو سه روزه که همش در حال گریه و زاری و مویه است. لحن و بیانی کودکانه که چه عرض کنم کاملاً احمقانه.
عصر پنجشنبه در حالیکه داشتم با یکی از دوستان چت میکردم، همون دیوانه زنجیری که توی کامنتها فحش میداد و ظاهراً بیمار روانیه و جون میده به مرحوم هیچکاک معرفی بشه تا توی فیلم روانی 2 بازی کنه پس از مدتها دوباره سر و کلهاش پیدا شد و با همون ادبیات خاص خودش که بخوبی نشوندهنده شخصیت والا و متعالیش هست پس از بد و بیراه، یک دفعه از حال نیلوفر خانم قصه ما پرسید و اینکه چرا من باهاش اینجوری برخورد کردم و الان هم اون رو به حال خودش ول کردم. داستان خیلی جالب شد. دیوانه زنجیری با اینکه میدونست دیگه نمیتونه کامنت بد و بیراه بذاره ولی باز هم از تلاشش دست نکشیده بود و تا مدتی این کامنتهای کذایی رو برام مینوشت که اونها رو پاک میکردم، اینبار با اسم نیلوفر برای برخی از دوستان ایمیل فرستاده بود ولی بنده خدا یادش رفته بود وقتی با اسم و آیدی یاهو مسنجر ( همون اسمی که باهاش کامنت میذاشت و گویا اسم و فامیلی اصلی خودش هم هست ) داره برای من آفلاین و فحش مینویسه باید خودش رو بزنه به خریت و هیچ اسمی از ایمیل نیلوفر نیاره چون اون نه بلاگر بود و نه در لینکهای من جا داشته که ظرف کمتر از یکساعت از این ایمیل مطلع شده باشه. داستان بقدری بچهگونه و احمقانه است که موجب خنده دوستان شده. در پایان ایمیل هم تأکید داشته چون میدونسته که کسی این حرفها رو باور نمیکنه بنابراین کیوان رو بخدا سپرده و آرزو کرده که انشالله کیوان تقاصش رو پس بده. بنظرم برای اینکه دعای این بنده خدا که گویا از مـُخ آزاده، زودتر برآورده بشه جا داره ما هم دستهامون رو رو به آسمون دراز کنیم و از خدا بخواهیم اگه اون چیزهایی رو که این گفته حتی 1% هم درست بوده انشالله خداوند، کیوان از پشت یک سوم رو همین امروز شَقه شَقه کنه و به دیار عدم بفرسته ولی اگه اون ایمیل کذب بود و دروغ، خواهر مادر هر چی آدم دروغگو رو ..... !
همه ما بارها گفتیم و نوشتیم و خوندیم و میدونیم که متأسفانه همیشه سالها از ورود یه تکنولوژی میگذره و پس از مدتی فرهنگ استفادهاش وارد میشه. جاری شدن فرهنگ هم توی اجتماع، کاری طولانی و زمانبره. اینترنت هم یکی از اون چیزهایی بوده که تقریباً نزدیک به 7-8 ساله عمومی شده ولی هنوز خیلی از ماها بدرستی فرهنگ استفادهاش رو یاد نگرفتیم. توی این محیط مجازی که به راحتی منِ نعره خر با دومتر قد و یه لنگ و پاچه دراز و پشمآلو و نیم کیلو ریش و سبیل میتونم یه آیدی با اسم الناز و گلناز و رزیتا درست کنم و ظرف یکدقیقه تموم جنسیت و ماهیت و ملیت و قومیت خودم رو عوض کنم، میتونه بهترین جا برای نشون دادن طینت و فطرت اصلی آدمی باشه. صبح شاهرخ هستم، ظهر گلاره، بعد از نهار آرش، غروب بهنوش، قبل از شام شهرام و بعد از شام گلنوش.
خیلی از ماهایی که وبلاگ مینویسیم و بدون تعارف اینقدر هم راحت و روون و دلنشین مینویسیم که روزی 400-500 نفر خواننده داشته باشیم حداقل این شهامت رو داشتیم که به این محیط مجازی بیمعرفت و همه شما آدمهایی که اونور این دیوار شیشهای نشستید و هیچ چیزی هم ازتون نمیدونیم اعتماد کنیم و از زندگیمون، نقطه نظراتمون، دغدغههامون، مشکلات خودمون و اجتماعمون بنویسم و خودمون رو به نقد بکشیم. کار کمی نیست بیایی جلو پونصد نفر آدم با جنسیت، سطح سواد، تحصیلات، سطح طبقاتی و سطح شعور مختلف بشینی و بگی من نظرم در رابطه با فلان مسئله اینه حالا شما هم بیایید و این نظر من رو نقد کنید، پیشنهاد کنید و ازم انتقاد کنید.
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت. توی دنیای واقعی کم نداریم آدمهایی رو که فقط شکل و شمایل و نمای ظاهری از آدمیت دارند و اون رخت و لباس بدجوری توی تن و بدنشون زار میزنه و از دور داد میزنه که عاریه است حالا که دیگه توی این محیط مجازی که سگ صاحبش رو نمیشناسه و جنگلی بیش نیست، حتی دیگه ظاهر و لباس هم مهم نیست. ننه و بابا و تحصیلات و شخصیت اجتماعی که دیگه باقالی به چند منه! آدمی و آدمیت کار خیلی خیلی سختیه. فرقی هم نداره توی دنیای واقعی باشی و یا توی دنیای مجازی ولی مثل اینکه توی این دنیای مجازی آدمهای مشنگ و روانی همچین کم هم نیستند.
Comments (31)
كاش اون ايميل رو همينجا كپي ميكردي ما هم ميخنديديم! حداقل براي نوشتن يك پست طنز زحمت كمتري ميكشيدي!
Posted by شانه بسر | September 2, 2006 12:32 AM
Posted on September 02, 2006 00:32
اي اسكل صحرا نيلوفر! آي نيلوفر! آي نيلوفرررر!
دست از سرش بردار نيلوخر! آي نيلوخر! آي نيلوخررر!
Posted by نوشا | September 2, 2006 12:37 AM
Posted on September 02, 2006 00:37
اي بابا اين كه خداي خنده است..حرص نداره كه برادر..ايني كه ميگي كه ادمو مي خندونه..حالا چرا ولش كردي؟خودمونيم بابا :))
Posted by ليلي | September 2, 2006 12:47 AM
Posted on September 02, 2006 00:47
راستش با اينکه چند دقيقه ای از خوندن اين پست ميگذره هنوز بهت زده و چار شاخ موندم !!! البته زندگی بهم ياد داده از هيچ چيز بيش از حد تعجب نکنم ! اما واقعا درک اينجور ادما مشکله . شايد اگه به ديد يه ادم بيمار بهشون نگاه کنی درک مسئله کمی اسونتر بشه و فکر می کنم اينجور افراد بيش از اونکه ديگرون رو ازار بدن به خودشون اسيب ميزنن در واقع بايد بهشون با ترحم نظر کرد نه نفرت !
وقتی باصطلاح انسانی به اين مرحله از تنگ نظری و حسادت می رسه که .................... ! بگذريم .
خيلی خوبه که با مخاطبت اونقدر صادق هستی که مسائلی از اين دست رو می نويسی اما از طرف ديگه فکر نمی کنی اينجور افراد وقتی حتی توجه منفی بگيرن و بهشون بها داده بشه جری تر ميشن ؟!!! همين که تو راجع بهشون می نويسی و فکرميکنن ميتونن ذهنت رو مغشوش کنن روان بيمارشون رو دچار يه شادی بيمارگونه و کاذب می کنه و به نوعی تشويق از نوع منفی دريافت می کنن که به اين عملکرد مخرب ادامه بدن ؟! هر چند مطمئنا نظر خودت در اين مورد از قابليت بيشتری برخورداره اما گاهی بی تفاوتی و بی توجهی مطلق نسبت به عملکرد اينگونه افراد شايد کارسازتر باشه . بهر حال باز هم متاسفم برای اونايی که حتی در دنيای مجازی با نقاب های دروغين عقده گشائي ميکنن .
Posted by لیلا | September 2, 2006 12:48 AM
Posted on September 02, 2006 00:48
حالا جدا از شوخي, كار واقعاً عاقلانه اي كردي كيوان كه اين موضوع رو توي وبلاگ مطرح كردي. هرچند كه ميگن " جواب ابلهان خاموشي است" ولي در همچين مواردي سكوت كردن باعث ميشه كه امر بر ديگران مشتبه بشه. امروز اين بازي سر تو دراومده, فردا يك بلاگر ديگه و پس فردا سومي و... بهتره از همين اول راه رو بر چنين كارهاي بيمعني ببندي تا هوس تكرار كردنش به سر علاف ها نزنه.
Posted by شانه بسر | September 2, 2006 12:51 AM
Posted on September 02, 2006 00:51
بيخيال ! واقعا بعضيها كلا مخشون رو گذاشتن تو آبنمك ! نمي فهمم چه لذتي داره اين كار ؟!؟؟!
Posted by Falling Up | September 2, 2006 12:55 AM
Posted on September 02, 2006 00:55
دروود...
وبلاگ جالبی دارید... خوش حال می شوم به من هم سر بزنید!!
بدروود
Posted by بنیامین محمدی | September 2, 2006 01:42 AM
Posted on September 02, 2006 01:42
آدم یاد این نامه های دختر پسرای دوره ی راهنمایی میفته
Posted by امید | September 2, 2006 02:10 AM
Posted on September 02, 2006 02:10
آره ایمیلش برای من اومد. راستش حتی تا تهش هم نخوندم. حتی اگه راست هم بود به من مربوط نبود. احتمالا خیلی های دیگه هم مثل من دیلیتش کرده اند. خودتو اذیت نکن.
Posted by Anar | September 2, 2006 02:22 AM
Posted on September 02, 2006 02:22
عيب نداره خودتو ناراحت نكن ! يه چند وقت ديگه مدرسه ها باز ميشه و اين نيلوفر خانم كوچولوي قصه ما سرش به درس و سرمشقاي خانم معلمش كه گرم شه ديگه نميرسه بياد اينورا !! بايد بشينه مخشاش رو بنويسه كه 20 شه و خانم معلمش بهش صد آفرين بده !!!!
دوس داش تو هم بهش صد آفرين بگي !!
Posted by nc | September 2, 2006 02:52 AM
Posted on September 02, 2006 02:52
گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد
گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم ...
Posted by رنگينک | September 2, 2006 07:59 AM
Posted on September 02, 2006 07:59
وبلاگ تو يكي از اون وبلاگهايي بوده كه هميشه من رو به شوق آورده كه منهم براي خودم وبلاگي داشته باشم و بنويسم ولي تا الان كه جرات اينكار رو پيدا نكردم به همين دليلي كه خودت بخوبي و زيبايي اينجا نوشتي
" حداقل این شهامت رو داشتیم که به این محیط مجازی بیمعرفت و همه شما آدمهایی که اونور این دیوار شیشهای نشستید و هیچ چیزی هم ازتون نمیدونیم اعتماد کنیم و از زندگیمون، نقطه نظراتمون، دغدغههامون، مشکلات خودمون و اجتماعمون بنویسم و خودمون رو به نقد بکشیم. کار کمی نیست بیایی جلو پونصد نفر آدم با جنسیت، سطح سواد، تحصیلات، سطح طبقاتی و سطح شعور مختلف بشینی و بگی من نظرم در رابطه با فلان مسئله اینه حالا شما هم بیایید و این نظر من رو نقد کنید، پیشنهاد کنید و ازم انتقاد کنید. "
واقعا كار خيلي سختيه نوشتن و در معرض انتقاد ديگران قرار گرفتن. فكر ميكنم اين آدمها رو هم نبايد جدي بگيري نمونه اين ديوونه بازيها قبلا هم وجود داشته بعدان هم وجود خواهد داشت. بايد بقول تو فرهنگ استفاده از اينترنت رايج بشه.
Posted by يلدا | September 2, 2006 09:21 AM
Posted on September 02, 2006 09:21
درود
بعضي آدم دچار عقده حقارت هستن، بخاطر همين مسئله براي جلب توجه هركار ميكنن از جمله آزار دادن!! مهم اينه كه شما حتي با عكس العمل منفي بهش توجه كني همينم ارضاش ميكنه. فكر ميكنم بهترين روش براي برخورد با اين آدما بي توجهي مطلق
خوش باشيد.
Posted by هشت پا | September 2, 2006 09:35 AM
Posted on September 02, 2006 09:35
خيلي تحويلش گرفتي ...به اندازه يه پست ؟!!! ...زيادي تحويل گرفتي ...
Posted by Marjaneh | September 2, 2006 11:17 AM
Posted on September 02, 2006 11:17
آدم(بلانسبت) بيكار، دم شما گرم كه به 147 نفر( كه از بلاگ رولينگ) استفاده ميكنن و به كيوان لينك دادن، ايميل فرستادي، اگه به اندازه يك هزارم اين مرد، معرفت داشته باشي، اينقدر نامه هاي چرت و پرت واسه بقيه نميفرستادي. براي اينكه كيوان رو خراب كني، راه غلطي رو پيش گرفتي. اونايي كه كيوانو ميشناسن- مثه خود من- خوب ميدونن كه اون شخصيت خاصي داره كه خيلي دلنشينه و هيچوقت اون حرفايي كه تو، توي اون ايميل چرتت نوشته بودي باورشون نميشه و شايد خيلي ها اون پاك كردن.
بچه جان
سعي كن كسيو خراب كني كه اولاً يه ريگي تو كفشش باشه و ثانياً تو حد و اندازه هاي خودت باشه.
Posted by رضا | September 2, 2006 01:03 PM
Posted on September 02, 2006 13:03
((((((((((((((((((:خيلي با حال بود.كلي خنديديم!!هه كاش واسه مهم اين ميل رو زده بود.يارو تعطيله.
Posted by نغمه | September 2, 2006 01:27 PM
Posted on September 02, 2006 13:27
من عذر خواهي ميكنم ! مثل اينكه كم تر كسي شوخي كرده !
برادر شما جدي نگير ! از خدا بخواه يه عقل سالمي بهش بده !
Posted by مريم | September 2, 2006 01:51 PM
Posted on September 02, 2006 13:51
چیزیکه باعث میشه یه همچین اتفاقایی واسه وبلاگ نویسهایی مثل شما بیفته اینه که به قول خودتون خیلی راحت خیلی از بخشهای پنهان خودتون رو می نویسید. اینجور مواقع است که خواننده بدون در نظر گرفتن خیلی از شرایطهای بیرونی از نویسنده وبلاگ چیزی رو تصور می کنه که سالها فقط نوشته هاشو خونده. بنابراین دچار این توهم میشه که مثلا نویسنده این وبلاگ یه آدم متشخص یا به زعم خودش هفت خط روزگاره.
نتیجه این اتفاقات و مزاحمتها این میشه که نظرات وبلاگها تاییدی میشه یا نویسنده عطای نوشتن رو به لقاش می بخشه
واسه همینه که
Posted by جوجو | September 2, 2006 02:01 PM
Posted on September 02, 2006 14:01
آدم مشكل دار و به قول خودت مشنگ همه جا هست چاره شم اينه كه محلشون نداد
Posted by asal | September 2, 2006 02:57 PM
Posted on September 02, 2006 14:57
كيوان خان سلام..
زياد به دل نگير فكر نكنم توي اين ديار كه همه اسير توهمات
و آرزوهاي يك روزشون هستن تغيير شخصيت زياد عجيب باشه../
Posted by فريد | September 2, 2006 06:31 PM
Posted on September 02, 2006 18:31
مردي چنين ميانه ميدانم ارزوست .
Posted by MED | September 2, 2006 07:58 PM
Posted on September 02, 2006 19:58
كيوان جان. ديروز اين اولين ايميلي بود كه واسم اومد و خوندم و وسط خنديدن بودم كه اين حميد رضاي ور پريده اومد گفت ببين اين ... ( منظورش تو بودي) چه قدر از شهرت وبلاگش استفاده ميكنه. خوبه وبلاگ باز به درد يه نفر خورد!!!
بشناس دوست و دشمنت رو مادر. همه كه مثل من خير و صلاحت رو نميخوان كه هر چي شد بيان به خودت بگن. اين هم از رفيقت.!
حالا خودمونيم. يارو خوشگل بود؟
سخت نگير بابا.ميگذره.
Posted by لوا | September 2, 2006 08:25 PM
Posted on September 02, 2006 20:25
همه می دونیم که از این آدمهای مریض زیاد هستن.بعد از اینکه کرمشون رو ریختن خودشون میرن.کاش اصلن جدی نمی گرفتیش،اونقدر که یک پست رو بهش اختصاص بدی!
Posted by نسرین | September 2, 2006 08:28 PM
Posted on September 02, 2006 20:28
حقته مش كيوان. ( ميگن هر كي رفته باشه به سواحل تركيه هم مشدي ميشه هم حاجي! حالا يادم نيست شما رفتي يا نه؟! ) بگذريم. به قول بابام اوني كه اسپك ميزنه و همش روي تور و بالاي توره تو چشم تره. اگر تيم ببره ميگن اين بازيكن اصلي بود و اگر تيم ببازه ميگن اين تيمو خراب كرد و هي زد به تور و تو اوت و ... وقتي گر و گر اهن و تولوپ ميكني اونم از بوش تا سلينجر و داوودنژاد و هوو و پاچه ورماليده ها نه ببخشيد دختراي پاچه بالا زده!!! ( يادته اولين گيري كه بهت دادم سر اين پاچه شلوارا بود كه بهشون گير داده بودي؟! ) خب همين ميشه ديگه يكي مياد مثل من تمايلات ديگه ش رو رو ميكنه و يكي مياد شكست عشقي ميخوره اونم يهويي!!! خلاصه ميگن براي هر كي از اين حرفا در ميارن و براش پاپوش ميسازن طرف هم بچه معروفه و هم حسادت خيليا رو برانگيخته و هم خيلي فلان فلان شده ست. ( گفتم اگر چيز مبهم نگم رو دلم ميمونه!!! ) خلاصه شما رستگار شدي برادر. خلاصه دوره شما شده نيلوفر و دوره ما اسمش عباس عباس كه نه ولي عباس بود. ولي بهش ميگفتن خفاش شب! ديگه دارم دري وري ميگم. اينقدر هم وبلاگستان رو تحليل نكن. تو دنياي واقعي هم خوار شوور و جاريها از اين زير آب زنيا ميكنن. اسمشونم نيلوفر و عباسه. مثل ميس لمون اند مستر پيچ. ( راستي من از اين ايميلا نداشتم حيف شد مگه نه؟! ) راستي يه چيزه ديگه: ( زياد هم مسجل نيست كه جنگل واژگون براي سلينجر باشه. اگر چهار سال ديگه از سر بيخبري خواستي تو مجلسي چيزي بگي قبلش از بغل دستيت بپرس كه بالارخه سلينجر در دوره زندگيش تاييد كرد اين كتابو يا نه؟! )
Posted by shabnevis | September 3, 2006 08:44 AM
Posted on September 03, 2006 08:44
ميگن يه روز يه ديوانه يكي از مجسمه هاي شاهكار يكي از بزرگان هنر رو با كلنگ شروع به خراب كردن ميكنه.پليس ميگيرتش و عكسش رو تو روزنامه ميزنند و كلي خبر ساز ميشه.ازش ميپرسن چرا اين كار رو كردي؟
ميگه فلاني(مجسمه ساز)10 سال زحمت كشيد تا اين رو ساخت و معروف شد ولي من 1 ساعته اون رو خراب كردم و معروف شدم.
Posted by baharak | September 3, 2006 10:09 AM
Posted on September 03, 2006 10:09
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد به هرحال این داستان ایمیل نیلوفر هم سوژه جالبی شد که این پست رو به دنیای وب و آدمای جور وا جورش اختصاص بدی. بله دنیای مجازی انعکاس دنیای واقعیه .ضمنا" ممنون از اون لینک وبلاگ. خانه هویت و تجسم شخصیت هم که در همین ارتباط بود واستفاده کردیم.
Posted by نگاه | September 3, 2006 11:23 AM
Posted on September 03, 2006 11:23
از وبلاگت خوشم اومد! خبر خوبي بود، نه؟!!
Posted by ramona khanoom | September 3, 2006 12:44 PM
Posted on September 03, 2006 12:44
Salam k1 jan,
azane M.Ardabili ro to google vasat peyda kardam ke keyfiatesh 20e. in ham linkesh khodet zabtesh kon. Oni ke ferestade bodam behet ziad khob nist...
http://video.google.com/videoplay?docid=-400255805434967118&q=ahangaran&hl=en
Posted by Ali | September 3, 2006 04:24 PM
Posted on September 03, 2006 16:24
ااااإ اين يارو چرا واسه من پس ايميل نزده؟ همه جا فرق ميذارن!!
نمي شه خودت برام فورواردش كني به تجديد روحيه احتياج دارم!!
:D
ولي خيلي جدي نگير چون عمراً كسي جدي بگيره.
Posted by مانا | September 3, 2006 08:57 PM
Posted on September 03, 2006 20:57
در مورد این دنیای مجازی بسیار زیبا و دقیق نوشتی. من مدتهاست که این وبلاگ رو می خونم ولی تا بحال کامنت نگذاشته بودم. ایندفعه حیفم اومد. بسیار عالی بود
Posted by محمد | September 3, 2006 09:07 PM
Posted on September 03, 2006 21:07
بابا بالاخره دنياي ويرچوالم يه جايي شبيه دنياي واقعيه... اين همه رواني همين جوري تو خيابون دارن راه مي رن اينم يكي مثل اونا ديگه... نورمايند!
Posted by elham | September 4, 2006 03:18 AM
Posted on September 04, 2006 03:18