فكر میكنم بعد از نمايشگاه امسال كتاب كـَك سلينجر بدجوری افتاده توی تنبون بعضی از كتابخونها. از سلينجر و آثارش شنيده بودم ولی ازش چيزی نخونده بودم و اصلاً نميدونستم اين بابا زنه يا مرد. اين روزها ريخت و قيافه و اسم و كار و كردار آدمها جوری شده كه تا شلوارشون رو نكشی پايين متوجه جنسيتشون نميشی! فكر كنم بواسطه همون كك و اپيدمی و احتمالاً بخاطر برطرف شدن حس كنجكاوی و پی بردن به جنسيت رفيق ذكر شده سطور بالا منهم علاقمند شدم به آثار سلينجر نوكی بزنم. بخاطر همين موضوع، سه تا كتاب خريدم تا ما هم هر وقت جايی صحبت از اين پير فرزانه شد بتونيم اِهن و تولوپی كرده و سينهای صاف كنيم و خودی نشون بديم كه بله، سلينجر چنان است و چونان و در ادبيات معاصر نقشی انكارناپذير دارد، به گونهای كه ....
دو بار سعی كردم فرنی و زويی رو تا آخر بخونم ولی هر بار روی صفحه 30-35 موندم و عينهو خر وامونده به گِل، ديگه نتونستم قدم از قدم بردارم. شكل و شمايل داستان خوب بود ولی فكر میكنم ترجمه بد كتاب هيچ انگيزهای برای آدم نميذاره تا داستان رو تا آخر دنبال كنه و ببينه چی به سر اون دختر و پسر مياد. در حاليكه همگان میگفتند داستانهای سلينجر تموم شده و ديگه كتابی نمینويسه توی نمايشگاه يهويی چشممون به جمال جنگل واژگون روشن شد و اينبار همه متفكرانه بدنبال اين بودند كه ببينند سلينجر اين يكی كتاب رو ديگه از كجاش در آورده! در رابطه با جنگل واژگون ميتونم بگم ( حالا نه اينكه نظر من هم خيلی مهم و كارشناسانه بيان ميشه ) اِااای كتاب بَدك نيست. راستش شايد اگه اسم سلينجر بعنوان نويسنده روی كتاب نبود اون رو هم تا آخر نمیخوندم و روی صفحه بيست، كتاب رو میبستم و همونجوری تَر و تميز و دستنخورده ميذاشتم توی كتابخونه و لابهلای كتابهای ديگه ولی خب ديدم ديگه خيلی ضايعه است از آدمی كه اينهمه ازش تعريف و تمجيد ميشه نتونم كتابی بخونم، اينجوری احتمالاً ايراد از من بوده وگرنه اون بندهخدا برادريش رو در عرصه ادبيات ثابت كرده. بهرحال خوندن اين كتاب رو مثل كتاب قبلی توصيه نمیكنم ولی شايد واسه چُسی اومدن در محافل و مجالس و اينكه آره بابا ما هم اينكاره هستيم و سلينجرخون، بد نباشه.
و اما بذاريد اعتراف كنم كه خيلی وقت بود كتابی رو اينجوری با ولع نخونده بودم. شايد بعد از كوری از هيچ كتابی مثل نـاتـور دشـت لذت نبرده بودم. آی قشنگه. آی قشنگه. آی قشنگه. جداً شاهكاريه كه آدم افسوس ميخوره چرا تا حالا نخونده بودش. خدايش، وقتی آدم فكر ميكنه ميبينه خداوندگار هم بين بندهگانش خيلی فرق گذاشته. يكی ميشه يه آدمی مثل سلينجر كه يه كتاب مینويسه اينچنينی و در تموم دنيا اثرگذار ميشه، سالها چاپ و به انواع و اقسام زبونهای مختلف ترجمه ميشه و اونوقت يكی هم ميشه استاد معظم، آقای داوودنژاد استاد بلامنازعه و اعجوبه بزرگ سينمای قرن با آثاری چون هشت پا، ملاقات با طوطی و هوو! خلاصه اگه تا حالا ناتور دشت رو نخونديد، حتماً ترجمه نجفی و از سری انتشارات نيلا رو تهيه كنيد. ظاهراً آقای نجفی روی ترجمه كتاب به شكل و شمايلی كه لحن عاميانه و لمپنگونه شخصيت داستان حفظ بشه خيلی كار كرده.
Comments (28)
Natoore Dasht is greaaaaaaaaat,I totaly agree,I read it when I was in high school,and I just could stop reading it...
**************************************************************
k1: من كه زبانم خوب نيست ولی Thank you!
Posted by Sanam | August 29, 2006 08:56 AM
Posted on August 29, 2006 08:56
من ، نه روشنفكرم و نه به قول شما مي خوام اداي اين آدماي فرزانه و اديب رو در بيارم ولي مطمئنم اگه به من بگن در كل دنيا 3 تا نويسنده انتخاب كن ، قطعا يكيش سلينجر خواهد بود ! و اين به خاطر اين مسئله هستش كه اصلا نوع نگارش اين ادم ، و نگاهش به زندگي رو خيلي دوست دارم . فقط مي خوام بگم كه نوشته هاش يه حس خوبي بهم مي ده كه فكر مي كنم شما هم اونو حس كرديد . راستي سلينجر يه مجموعه داستان هم به نام 9 داستان داره كه تو ايران به اسم " دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم" منتشر شده .
**************************************************************
k1: بله از اون كتاب دلتنگيهای نقاش ...... هم يه چيزهايی شنيدم ولی هنوز فرصت نكردم بخونمش بهرحال ممنون از توضيحاتتون.
Posted by مهيار | August 29, 2006 09:26 AM
Posted on August 29, 2006 09:26
سلام. كتاب محشره. مخصوصا ترجمه و لحني كه براي ترجمه نجفي انتخاب كرده.
يه چيز بهت بگم ذوق كني: راستش نوع نوشته هات و تيپ حرف زدنت تو وبلاگ من رو اغلب ياد گلدن ناتوردشت مي اندازه
**************************************************************
k1: جون من راست ميگی؟! يعنی من اينقدر بچه معروف بودم نميدونستم؟!
Posted by ني آوا | August 29, 2006 09:57 AM
Posted on August 29, 2006 09:57
اصلاحيه :
هولدن درسته نه گلدن!!!
**************************************************************
k1:حالا شانس آورديم به همين گلدون رضايت دادی!
Posted by ني آوا | August 29, 2006 10:07 AM
Posted on August 29, 2006 10:07
جنگل واژگون رو بعد از ناتور دشت و در شرايطی خوندم که مزه ناتور دشت هنوز زير دندونم بود ! و يکجورايی انتظارم بالا رفته بود و با اينکه جنگل واژگون هم جالب بود اما صادقانه بگم واسم با ناتور دشت قابل قياس نبود .
ناتور دشت ترجمه نجفی چاپ هشتاد و يک رو ( ظاهرا در چاپ های جديد موارد سانسور شده کم نيس ) تقريبا سه سال قبل از نمايشگاه خريده بودم و در کتابخونه جا خوش کرده بود ! و مثل بعضی چيزا که طلسم ميشه ! نخونده بودمش تا اين پست رو خوندم :
http://www.k1-online.com/archives/001400.html
و ديدم بقول تو اخر بی کلاسيه ادم به اين حد و حدود از معرفت در زندگی برسه و اونوقت ناتور دشت رو نخونده باشه !!! شبی که خوندنش رو شروع کردم بی وقفه تا چار و پنج صبح خوندمش و خيلی لذت بردم . بعد از اون هم يه بار ديگه خوندمش . کتابی به ظاهر ساده اما بسيار غنی و بقول مترجم با زبانی عاميانه و روان و در عين حال روشن و جذاب . ديالوگا و مونولوگای درخشانی داره که بعضياش در ذهنم حک شده و در موارد زيادی همذات پنداری شديد با پسرک نوجوان روايتگر عليرغم تفاوتای فرهنگی و جنسيتی . بهر حال ممنون که اسباب خير شدی واسه خوندن اين کتاب از نظر من فوق العاده .
راستی تو بلاخره فهميدی اردکها زمستونا کجا ميرن ؟!!!
**************************************************************
k1: و اما ممنون از اون لينكی كه در رابطه با نمايشگاه كتاب نوشته بودم. خودم دربهدر دنبالش بودم كه توی متن بهش لينك بدم ولی پيداش نمی كردم!فكر كنم اردكها زمستونها ميرن بغل پشهها توی تابستونها!
Posted by لیلا | August 29, 2006 10:25 AM
Posted on August 29, 2006 10:25
سعی میکردم پیش خودم حس کنم که دارم خداحافظی میکنم ، منظورم این است که بعضی وقتها شده که از مدرسه یا جای دیگر رفته ام و حتی خودم هم ندانسته ام که دارم میروم . این طوری خوشم نمی آید ، برایم فرقی نمیکند که خداحافظی غمناک باشد یا سخت ، ولی دلم میخواهد وقتی از جایی می روم خودم بدانم که دارم میروم ، اگر آدم خودش نداند حالــــــش بدتر میشود...
هولدن كالفيلد
**************************************************************
k1: ناتور دشت، نويسنده، جی. دی. سلينجر
Posted by کرم دندون | August 29, 2006 10:26 AM
Posted on August 29, 2006 10:26
زاستش من نوشته هات رو خيلي دوست دارم و تقريباً معتاد اين وبلاگ شدم منهم نظرم مثل نی آوا هستش. يعنی وقتی ناتور دشت رو خوندم خيلی ياد تو افتادم. حس ميكنم تو هم مثل شخصيت اول داستان همونجوری صحبت ميكنی تقريباً با همون لحن و ادبيات و بيان .
**************************************************************
k1: بابا ايول ما هم توی اين آشفته بازار كسی بوديم واسه خودمون خبر نداشتيم!
Posted by يلدا | August 29, 2006 12:10 PM
Posted on August 29, 2006 12:10
جناب موز ماهی رو از دست نده ، بر خلاف فیلم پری که آدمو برای سیمور جذب نمی کنه توی داستان های سلینجر وحشتناک جذب که نه خفه می کنه !
بالا بلند تر از هر بلند بالایی (فک کنم هیمنجوری بود خیلی وقت پیش خوندم) بعد از ناتور دشتش به من حال داد ، داستان موز ماهی هم که برای مجموعه داستان کوتاهاشه حرف نداره ، مردن سیمور اینجا توپ تره تا توی پری که .... بی خیال !
**************************************************************
k1: اين نوشته تو هم عينهو فيلم پری پيچيده بود.
Posted by نازنین | August 29, 2006 12:19 PM
Posted on August 29, 2006 12:19
خیلی مخلصیم قربان....من هی میام اینجا میگم که با نوشته هات حال میکنم....ولی آخه چی بگم...مطلب آخرت...من خیلی شبیه به نوشته ات رو روزشنبه نوشتم توی وبلاگم...و حتی منهم دقیقا دوبار فرنی و زویی وسطش ول کردم به خاطر ترجمه مزخرف یارو!!! ببینم تو همزاد من نیستی؟؟!!
در مرود ناتور دشت این رو بگم که عاشق اینم که روزی این داستان فیلم بشه. هر چند سالینجر به هیچ کس اجازه نمیده...
*************************************************************
k1: آقا اصلاً من از نوشتههای شما الگو ميگيرم. يه سری چيزها رو كه سعی میكنم كُپ خود شما بنويسم. ميگم يه قراری بذاريم همديگر رو ببينيم يه موقع ديدی الكی الكی فاميلی، قوم و خويشی، همذاتی در اومديم!
Posted by holmes | August 29, 2006 03:01 PM
Posted on August 29, 2006 15:01
آهان راستي اين رو هم بگم كه ناتور دشت رو با ترجمه " نجفي" بخون. اون از بهترين ترجمه است. از فراني و زويي يك ترجمه ديگه هم اومده كه فكر كنم بهتر باشه..هنوز نخوندم.
*************************************************************
k1: آقا تو هم ما رو گرفتیها ! معلوم اينجا رو هم همينجوری تخمی تخمی میخونی. اين دقيقاً همون چيزی كه من نوشتم
" اگه تا حالا ناتور دشت رو نخونديد، حتماً ترجمه نجفی و از سری انتشارات نيلا رو تهيه كنيد. ظاهراً آقای نجفی روی ترجمه كتاب به شكل و شمايلی كه لحن عاميانه و لمپنگونه شخصيت داستان حفظ بشه خيلی كار كرده."
Posted by holmes | August 29, 2006 03:04 PM
Posted on August 29, 2006 15:04
راستش ناتور دشت رو 5 سال پيش خوندم و كلي باهاش حال كردم .اگه از اين سبك و سياق كتابها دوست داريد كتاب زندگي جاي ديگريست مال رومن رولان رو بخونيد
*************************************************************
k1: ممنون از معرفی كتاب.
Posted by جوجو | August 29, 2006 03:06 PM
Posted on August 29, 2006 15:06
با سلام
لطفا feed وبلاگتان را به صورت کامل منتشر کنید (full)
با تشکر
*************************************************************
k1: اين Feed كه شما گفتی يعنی چیچی وبلاگ؟ چه جوری بايد Full منتشرش كنم؟!
Posted by ایمان | August 29, 2006 06:41 PM
Posted on August 29, 2006 18:41
ترجمه های فارسی فرانی و زویی به خاطر حذفیاتش جالب نمیشه، مخصوصا این ترجمه جدیده که مال نشر نیلا هست بیخوده، یک ترجمه دیگه هست مال نشر مرکز مترجم میلاد زکریا، این بهتره باز، منم فرانی و زویی رو بار اول نتونستم بخونم سال بعدش خوندم! حالا نگن طرف کلاس میذاره ولی آخرش هم متن اصلیشو خوندم و از همش بهتر بود!
*************************************************************
k1: خودمونيم سينا ولی تو هم بعضی وقتها خيلی كلاس ميذاریها!
Posted by سینا | August 30, 2006 01:26 AM
Posted on August 30, 2006 01:26
فكر كرده بودم فقط من فراني و زويي رو نتونستم بخونم نمي دونم چرا فروشنده فكر كرده بود من خيلي فرهيخته بايد باشم و اين كتاب رو بهم پيشنهاد كرده بود ....در ضمن نمي دونستم كلاس داره خوندن اين كتاب بهتره برم بخونمش (!)...حالا كه مي گن ناتور دشت رو هم جنابعالي نوشتين (!) خوندنش واجب شد ...
***********************************************************
k1: آره اينجور كه دوستان تعريف میكنند توی آخرين ورژن ناتور دشت پنداری من شخصيت اولش بودم. راستش خودم هم وقتی داشتم كتاب رو ميخوندم حس كردم اين يارو رو يه جاهايی ديدم ولی هر چی فكر كردم يادم نيومد!
Posted by Marjaneh | August 30, 2006 09:09 AM
Posted on August 30, 2006 09:09
اي بابا!!
Posted by MD | August 30, 2006 10:23 AM
Posted on August 30, 2006 10:23
هر چی می نوشتم پست نمیشد اون "ای بابا!!" برای این بود!!
Posted by MD | August 30, 2006 10:26 AM
Posted on August 30, 2006 10:26
داداش ترجمه میلاد زکریاپور رو بخون البته اگه اون ونخوندی!هم ترجمش خوبه هم این که رفیقمونه!:)
Posted by MD | August 30, 2006 10:27 AM
Posted on August 30, 2006 10:27
اي واي ببخشيد..راستش از خوندن مطلبت اينقدر ذوق زده شدم و كامنت گذاشتم كه پاراگراف آخرش رو نديدم. شرمنده. بنده را عفو بفرماييد....همذات!!
Posted by holmes | August 30, 2006 11:07 AM
Posted on August 30, 2006 11:07
با اجازه بزرگترا يه چيزی ميخواستم بگم که ربطی به اين پست نداره اما چون چندمين باريه که بهش بر ميخورم عشقم کشيد يه قدردانی کوچولو ازت بکنم . اون لينکای روزنامه شرق جدای از اينکه فی نفسه جالبه خيلی وقتا مطالب حاشيه ای دور و برش هم مفيد واقع ميشه . مثل اون لينک نامزدهای جشن دنيای تصوير که واسه من هم خود مطلب جالب بود هم نوشته عباس عبدی هم خبر انتشار شماره جديد ماهنامه نسيم . از اونجايی که شرق روزنامه پرباريه و حجم مطالبش زياده اين لينکائی که ميذاری و در واقع گلچين کردن مطالب واسه اونی که فرصت خوندن همه نوشته ها رو نداره کمک بزرگيه . ناگفته نماند که بايد يه تشکر ويژه هم از اين بابت از خانمت بکنيم که پخش و پلا کردن روزنامه ها توسط تو رو تحمل ميکنه http://www.k1-online.com/archives/001428.html فقط سرجدت ! بعد از اينکه خوندی زحمت جمع کردنش رو هم بکش :D
Posted by لیلا | August 30, 2006 02:37 PM
Posted on August 30, 2006 14:37
هر مطلبي كه مينويسي و به نوعي به استاد بزرگ سينماي ايران، آقاي داوود نژاد(اضافه ا.. اقوامه) مربوط ميشه، بايد زركوب كرد و مثل جان، گرامي داشت.
Posted by رضا | August 31, 2006 04:54 PM
Posted on August 31, 2006 16:54
سلام... من اول ناتور دشتو خوندم.. هر فكري كه ميخواي راجع بهم بكن.. ولي راستش حس كردم اونجوري كه همه ميگن نبود.. از متن و روايتگري و ترجمه لذت بردم. اما گفتم خب اينا اتفاق افتاده واسه هولدن.. چه نكته و پيچيدگي اي داره كه داره ميگه؟ اينم احتمالا ميدونين كه قاتل جان لنون، مغز متفكر گروه بيتلز، اعتراف كرده كه تحت تاثير ناتور دشت بوده كه جان لنون رو ترور كرده... نميگم هركي بخونه ترور مي كنه، ميگم كه تاثير گذاريش رو افراد متفاوته.. رو من كه ..... اما بعد از اون، جنگل واژگون رو خريدم.. وقتي خوندم بازم از همون چيزايي كه قبلا لذت برده بودم لذت بردم.. از اونجايي كه كرم داشتم دلتنگي هاي نقاش رو هم باز خريدم... كرمه ديگه... اما تو اين يكي داستاني خوندم كه خوشم اومد... مورماهي... دلتنگي هاي نقاش... دهانم زيبا و چشمانم سبز كه بينهايت خوشم اومد... يعني حس ميكنم سلينجر رو دوست دارم، وقتي كه داستان كوتاه مي نويسه... راستي اگه طنز سياسي دوست داري، دو قطعه عكس شش در چهار ابراهيم رها رو بخون..
Posted by ارسلان | August 31, 2006 09:06 PM
Posted on August 31, 2006 21:06
من وجه تشابه نوشته هات و با این نویسنده پیدا کردم از چند کلمه هر دوتون زیاد استفاده می کنید بی ادبیه من نمی تونم بگم یکیش گ و ه و لجن و ... از این جور حرفا اگه بخواای می تونم مصداقاشو تو نوشته هر دوتون پیدا کنم
Posted by مهسا | August 31, 2006 10:55 PM
Posted on August 31, 2006 22:55
سلام آقا كيوان. خوبي برادر؟ خيلي مدت بود برات كامنت نذاشته بودم. دلم براي كامنتاي خودم تنگ شده بود! آخرين اينتراكت ما برميگرده به ايميلي كه من زدم و آخرش نوشتم برادر ما رو لينك ميكني بعد شما نوشتيد كه چيه جوجه؟ ريز ميبينمت؟ نكنه ميخواي نبينمت! من تو رو لينك كنم؟ بيشين بينيم بابا!! ولي گذشته از شوخي... من اين مدت خيلي بي سرو صدا آمدم و خبري از من نبود. تا اينكه نشريهي اينترنتي jablogi.com را به عنوان نخستين نشريهي تخصصي وبلاگستان راه انداختيم. تصميم دارم از همكاري شما هم اينجا استفاده كنم. اگر موافقيد، بگوييد كه مزاحم بشويم. راستي برادر وبلاگ من يك ساله شده تازه! هنوز هم ريز ميبيني ما را؟ اي روزگار!! پس من كي درشت ميشوم؟
Posted by سيد ايمان (كوروش) ضيابري | September 1, 2006 12:40 AM
Posted on September 01, 2006 00:40
آگه كتاب منم هيمنطوري عينه ناتور دشت تبليغ مي كردي، الان به چاپ دهم رسيده بودا!!!!
Posted by سودا | September 2, 2006 03:03 PM
Posted on September 02, 2006 15:03
من از سال 78 تا حالا دو بار متن اصلی ناتور دشت رو خوندم و چهار بار ترجمه اش رو. هر چند ترجمه آقای نجفی واقعا عالیه ولی خوندن متن اصلی خیلی بیشتر حال می ده.
من که بد جوری با مرام و شخصیت هولدن حال می کنم!
Posted by مهدی شمسی | September 2, 2006 10:53 PM
Posted on September 02, 2006 22:53
آقا من این ترجمه جدید رو نخوندم ولی با توجه به ترجمه ای که من از اون کتاب دارم و فکر می کنم تقریبا مال سال 1348 از آقای احمد کریمی باشه تعجب می کنم از اینکه کتاب چجوری توی این دوره چاپ شده. و احتمالاً باید قسمت عمده ای از اون سانسور شده باشه. در هر حال من هم با اون نظری که گفته شما خودت یه جورهایی به شخصیت داستان نزدیکی موافقم! البته من مدتهاست که از اسم اون شخصیت بعنوان اسم مستعار خودم بخصوص در فضای وبلاگستان استفاده می کنم ولی بلا تشبیه...
Posted by Holden Caulfield | September 3, 2006 11:28 AM
Posted on September 03, 2006 11:28
من عاشق ناتور دشت جی دی ام...به نظرم ترجمه خیلی خوب رو متن نشسته و واقعا قشنگش کرده...راستی لینکتون کردم.
Posted by umbra | September 3, 2006 03:29 PM
Posted on September 03, 2006 15:29
نه لیلا جون، چاپ جدید ناتور دشت (ترجمه نجفی) نه فقط سانسور نداره، بلکه با ویراستِ جدیدِ مترجم، خیلی بهتر از قبل شده، و البته غلط های چاپی قدیمش هم تصحیح شده. خلاصه که خیلی خیلی بهتر از ویراستِ قبلیشه.
Posted by نسیم | August 25, 2007 01:49 PM
Posted on August 25, 2007 13:49