يكشنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۸۵

میدونی، اینهایی که اینجاست یه سری نوشته‌های بی‌سر و ته‌. یه سری دری‌وری. گفته بودم اینها یه پازل نیست که بخواهی وقت بذاری و زرنگی کنی و دنبال تیکه‌هاش بگردی و وقتی چیدیش کنار هم فکر کنی شق‌القمر کردی و لبخند گم شده ژوکوند یا حواری خائن شام آخر رو کشف کردی. اینها یه سری واژه و کلمه و جمله‌های دربه‌دره معلق توی فضاست که همینجور بی‌هدف عینهو یه رعد و برق از ذهن میگذره. یه رعد و برقی که دیده میشه ولی شاید توی همون موقع به چشم خیلی‌ها که فنجون قهوه‌شون دست‌شونه و ازون بالا دارند چشم‌انداز تهرون رو می‌بینند اصلاً نیاد. پس نمیشه بهش استناد کرد. نمیشه ازش یه بهونه ساخت. نمیشه ازش یه دستاویز ساخت و باهاش الاکلنگ بازی کرد و توی یه اقدام غیرمنصفانه من رو نشوند این سر الاکلنگ و اونوقت همه شماها برید بشینید اون یکی سرش. اینجور قضاوت کردن همیشه یه جاش میلنگه چون اون موقع که من پایینم شماها بالائید و اون وقت که من بالام شماها دارید از این پایین یه جاهای دیگه من رو تماشا می‌کنید. بواسطه این دری‌وری‌ها که نمیشه پیرهن عثمون رو به زور کرد توی تن و بدن خلق‌الله. یه سری چیزها زوری نیست. فشار که بیاری از یه جای دیگه‌اش میزنه بیرون. تاول نیست که بترکونی و دیگه بهش فکر نکنی. هر چیزی جنبه میخواد و اندازه و ظرفیت. هـُل اضافی جر میده و پاره میکنه همه اون تار و پودی رو که سالها طول کشیده تا رج به رج بافته بشه.

بنابراین اصلاً نباید بهش فکر کرد. گفته بودم این گل واژه‌ها همینجوری عینهو یه دل‌پیچه یهویی میاد و رد میشه. حالا بعضی وقتها یه مشنگی مثل من پیدا میشه که ورمیداره و اونها رو روی در و دیوار مینویسه، پس زیاد جدی نگیرش. این دل دردها با یه چایی نبات آروم میشه. مرگ که نیست درمون نداشته باشه. دل درده دیگه. خودش میگیره و خودش هم خوب میشه. هم‌قد شدن سخته. هم‌اندازه شدن درده. هم‌افق شدن یه چیزی تو مایه‌های سفر به ناکجا آباده. دیدی میگن در راستای خط افق به پیش، خب اونها سربازند و مجبور، اگه نرن با پس‌گردنی و اُردنگی می‌برندشون. اگه ترخیص شدی و تونستی زل بزنی توی چشم‌های خورشید و در راستای خط افق گام برداشتی درسته. دل درده دیگه یهویی میگیره یهویی هم خودش ول میکنه. ولی خب خودمونیم، لامصب انگاری درد زایمونه همچین به پـَک و پهلوت فشار میاره که انگاری نصفه شبی میخواهی دو قلو بزایی. عیبی نداره دواش یه چایی نباته، فکر کنم اینها رو گفته بودم؟!

آره این گل‌واژه‌ها همینجوری عینهو حمله ملخ‌ها یهویی سر میرسه. بهشون توجه نکنی و کاری به کاری‌شون نداشته باشی میرن ردِ کار خودشون. اما امان از اون روزی که بخواهی یه کمی سربه‌سرشون بذاری. یهویی یه مزرعه رو شخم میزنند. تا حالا حمله ملخ‌ها رو به یه مزرعه گندم دیدی؟! وحشتناکه. بخواهی ناز و نوازش‌شون کنی عین یه دمل چرکی سر باز میکنه و امان از اون روزی که شهامت این رو پیدا کنند که زل بزنند توی چشمهای خورشید و تصمیم بگیرند دیگه رل مترسک مزرعه گندم رو بازی نکنند، اون موقع است که دیگه کار سخت میشه و هیچ چایی نباتی فایده نداره. البته راستش رو که بخواهی اون چایی نبات‌ها از اول هم افاقه نکرده بود. لامصب دل پیچه همیشه هست. عینهو درد زایمونی میمونه که هیچ وقتی فارغ نمیشی. اگه تا حالا هم بهت نگفته بودم بخاطر این بود که می‌خواستم قهوه‌ات رو بخوری و چشم‌اندازهای تهرون رو ببینی!

۱۳ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

يه تلخي خاصي توش بود...چرا؟!؟

یلدا

من عاشق اینجور نوشتن هات هستم. بقول مهسا یه تلخی خاصی توشه. یه سرگردونی و نگرانی و بلاتکلیفی که آدم نمیدونه چیه. همه نوشته هات قشنگ و زیباست ولی اونهایی که اینجوری و توی این فضا و حس و حال مینویسی از اونهاست که نمیشه فراموش کرد " ... زل بزنند توی چشمهای خورشید و تصمیم بگیرند دیگه رل مترسک مزرعه گندم رو بازی نکنند ... " خیلی قشنگ بود. خیلی.

قهوه هميشه تلخه, اگه خوردنشو دوست داريم بايد با تلخيش هم كنار بيايم وگرنه قهوه اي كه بزور چند قاشق شكر شيرين بشه ديگه اون طعم اصلي رو نداره..

نوشا

هميشه چيزهايي كه اصلاً نبايد بهش فكر كرد بيشتر از هر چيز ديگه اي ذهن آدمو درگير خودش ميكنه. كاش ميشد فكر نكرد و رفت به ناكجا آباد. شايد رفتن توي راه از رسيدن به مقصد لذت بخش تر بود.

لیلا

فکر نميکنی اگه عنوان اين پست رو چايی نبات گذاشته بودی بيشتر با متن هماهنگ بود ؟!!!
از شوخی و جدی گذشته راستش اينقدر شخصی نوشته بودی که نه از طعم تلخ قهوه چيزی دستگيرم شد نه از عطر شامه نوازش !

هر كسي يه وقتايي دلش مي خواد با اين واژه ها بازي كنه، حالا چه كسي خوشش بياد چه نياد، چه كسي بفهمه چه نفهمه...

كيوان جان !
ميگم اين دل درد با نخوابيدن زير كولر و باز گذاشتن پنجره ي پريشب بي ارتباط نيست انگار!
فكر كنم اگه همونطور كه خودت گفتي پست بعدي رو به همون راننده هايي كه شب تا صبح از زير پنجره ي خونتون رد ميشن و گاز ميدن و بوق ميزنن اختصاص بدي دوباره "زندگي شيرين ميشود" !

Marjaneh

ما كه چيزي دستگيرمون نشد فقط نمي دونم چرا چايي كه داشتيم مي خورديم كوفتمون شد ...

اولا قهوه واسه دلپيچه خوب نيست...دوما كدوم چشم انداز؟...سوما كلي آدم ميشناسم از همين حمله ملخ ها پول در ميارن بازم گلي به وجدان شما...همين.

نگاه

گل واژه‌ يعني حر ف حق و حرف حق هميشه تلخ بوده و هست عين طعم قهوه . به نظرم نوشته ات پازلي چيده شده بود ! يه قهوه درست وحسابي بود عالي بود اما افسوس كه..........

baharak

نگران نباش.هوا خنك بشه خوب ميشي.نيازي به نبات داغ و ...نيست

چطور شده اينجا خلوته؟!

طعم تلخ قهوه هميشه براي من ياد آور سيگاره. هر دو تلخند و اين تلخي چه لذتي داره!!! (آه راستي ويسكي هم تلخه!)
هرگز داستانهاي پري هاي دريايي و شاهزاده هاي زيبا و دوست داشتني انقلابي پديد نياورده است. تا تلخي زندگي را به رخت نكشند به تكاپو نخواهي افتاد...
پس تا مي تواني تلخ بنويس و تمام قواعد بازي را زير پا بگذار.

ارسال نظر