شنبه، ۲۱ مرداد ۱۳۸۵

شیشه‌هاى ماشین بالاست و کولر هوای داخل ماشین رو خنکِ خنک کرده. انگار که از آسمون آتیش میباره. هوا داغه داغه. داغ نگو، بگو جهنم. گرما و شرجی بودن هوا، نَفس کشیدن رو هم سخت کرده. این موقع سال شمال رفتن جز خریّتِ آدمی هیچ چیز دیگه‌ای رو به اثبات نمی‌رسونه. زنی بومی و حدوداً 40 ساله در حالیکه چادرش رو به کمر بسته، یه سبد حصیری رو دوش‌شه و میخواد از وسط بلوار شهر نور بگذره. ماشینها بدون توجه از جلوش رد میشن. هوا خیلی گرمه. پنداری اینی که میگن بهشت و جهنم توی همین دنیاست، راسته. بهش میرسم و ترمزی میکنم. قطرات عرق تموم سر و صورتِ سبزه‌اش رو در بر گرفته. خیس عرق شده. با یه دستش سبد حصیری رو گرفته و با اون یکی دستش یه بچه 5-6 ساله رو داره می‌کِشه. تقریباً یقه بچه رو گرفته و با زور اون رو روی زمین می‌کشونه. خیس عرق شدند. هم زن و هم بچه. بچه گریه میکنه و آب دماغش هم سرازیر شده. یهویی حس بدی بهم دست میده و از خودم بدم میاد. نمیدونم چرا؟! اینکه سر ظهر چهله تابستون اون زن، سبد رو کول‌شه و بچه‌اش رو داره خـِرکش میکنه به من ارتباطی نداره شاید این مناظر جزءای از زندگی مردمان زحمتکش شمالی باشه ولی نمیدونم چرا از اینکه من توی ماشین و یه جای خنک نشسته باشم و اون وسط خیابون و توی هوای داغ، عذاب وجدان میگیرم. نه فردین هستم و نه طیّب و نه با خدابیامرز پوریای‌ولی نشست و برخاستی داشتم ولی یه لحظه حس کردم نگاه زنه بدجوری روی کت و کولم سنگینی میکنه. از وسط خیابون رد میشه و میرسه به اونور پیاده‌رو. یکی میزنه توی سر پسر بچه‌ای که هنوز داره گریه میکنه و بعدش جفتی با هم راه‌شون رو میکشن و میرن. با بوق ماشین پشتی بخودم میام. کولر رو خاموش میکنم و شیشه‌های ماشین رو میدم پایین. هوای داغ میخوره توی صورتم. داغه داغه. عینهو آتیش.

۱ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
لیلا

واسه چندمین بار این پستو خوندم . چقدر حست رو زیبا ریختی در قالب کلمات .

ارسال نظر