« نوستالیژیهای کافه نادری | Main | هذیونهای بعد از خوردن کشک بادمجون! »

سنگینی نگاه

شیشه‌هاى ماشین بالاست و کولر هوای داخل ماشین رو خنکِ خنک کرده. انگار که از آسمون آتیش میباره. هوا داغه داغه. داغ نگو، بگو جهنم. گرما و شرجی بودن هوا، نَفس کشیدن رو هم سخت کرده. این موقع سال شمال رفتن جز خریّتِ آدمی هیچ چیز دیگه‌ای رو به اثبات نمی‌رسونه. زنی بومی و حدوداً 40 ساله در حالیکه چادرش رو به کمر بسته، یه سبد حصیری رو دوش‌شه و میخواد از وسط بلوار شهر نور بگذره. ماشینها بدون توجه از جلوش رد میشن. هوا خیلی گرمه. پنداری اینی که میگن بهشت و جهنم توی همین دنیاست، راسته. بهش میرسم و ترمزی میکنم. قطرات عرق تموم سر و صورتِ سبزه‌اش رو در بر گرفته. خیس عرق شده. با یه دستش سبد حصیری رو گرفته و با اون یکی دستش یه بچه 5-6 ساله رو داره می‌کِشه. تقریباً یقه بچه رو گرفته و با زور اون رو روی زمین می‌کشونه. خیس عرق شدند. هم زن و هم بچه. بچه گریه میکنه و آب دماغش هم سرازیر شده. یهویی حس بدی بهم دست میده و از خودم بدم میاد. نمیدونم چرا؟! اینکه سر ظهر چهله تابستون اون زن، سبد رو کول‌شه و بچه‌اش رو داره خـِرکش میکنه به من ارتباطی نداره شاید این مناظر جزءای از زندگی مردمان زحمتکش شمالی باشه ولی نمیدونم چرا از اینکه من توی ماشین و یه جای خنک نشسته باشم و اون وسط خیابون و توی هوای داغ، عذاب وجدان میگیرم. نه فردین هستم و نه طیّب و نه با خدابیامرز پوریای‌ولی نشست و برخاستی داشتم ولی یه لحظه حس کردم نگاه زنه بدجوری روی کت و کولم سنگینی میکنه. از وسط خیابون رد میشه و میرسه به اونور پیاده‌رو. یکی میزنه توی سر پسر بچه‌ای که هنوز داره گریه میکنه و بعدش جفتی با هم راه‌شون رو میکشن و میرن. با بوق ماشین پشتی بخودم میام. کولر رو خاموش میکنم و شیشه‌های ماشین رو میدم پایین. هوای داغ میخوره توی صورتم. داغه داغه. عینهو آتیش.

Comments (1)

لیلا:

واسه چندمین بار این پستو خوندم . چقدر حست رو زیبا ریختی در قالب کلمات .

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2