خيلی دوست داشتم الان كه ديگه يه كمی مونده تا نصف شب فرا برسه و عقربه كوچيكه و بزرگه همديگه رو در آغوش بكشند، مثل دو تا پست قبل يه مطلب پخش و پلا و بدون هدف و بدون چارچوب و از در و ديوار مینوشتم. يه كمی غُرغُر ميكردم. يه كمی ضجهموره ميزدم. جيغ ميزدم. گيس میكشيدم. دمپايی درمياوردم و تف ميكردم به سر و صورت آدمها و عينهو گربه پنجول میكشيدم. امشب از اون شبهايی كه دنبال يه جفت گوش مفت ميگردم كه براش وراجی كنم. ديدی بعضی شبها دوست داری چقدر حرف بزنی؟ الان هم از همون موقعهاست. فكر كنم به حرف هم كه بيوفتم كلی حرف واسه گفتن داشته باشم. هرچند من كه هيچ وقت حرفِ درست درمون نداشتم بزنم هر چی گفتم همش ور بوده، همش زر بوده، همش چُسناله بوده. كجايی صادق هدايت كه الهی نور به قبرت در اون گورستان پرلاشز فرانسه بباره كه غريب زيستی و غريب مُردی كه اگه بودی همين فردا باهات كافه نادری قرار ميذاشتم.
كافه نادری، اَه پسر يادش بخير! چقدر با اِسی ميرفتيم كافه نادری. الان چند وقته كافه نادری نرفتم؟! يه سال، دو سال، سه سال ... آهان شيش سال. آره شيش ساله چون يادمه كه اِسی شيش سال پيش رفت. خيلی جالبه كه توی اين وبلاگ از اين پسر خالهای كه نزديك به دهسال تموم روز و شب رو با هم بوديم و از سر و كول هم بالا ميرفتيم اينقدر كم صحبت كردم. راستش بحث پسر خالهگی نبود چون با هم قبل از هر چيز رفيق بوديم وگرنه نسبتهای فاميلی و خونی و ژنتيكی كه نميتونست آدمها رو اينقدر بهم نزديك كنه. روزهايی داشتيم با همديگه. شبهايی داشتيم توی اون اطاق تنگ و تاريكش كه عينهو بازار شام همه چی به در و ديوارش آويزون بود. 4-5 تا دوست و رفيق بوديم همگی علی بیغم! اگه بخواهم از اون روزها و مسافرت رفتنها و دور هم بودنهامون بگم كه ميشه مثنوی هفتاد من كاغذ. ای تـُف به اين زندگی كه دست تقدير انگار از يه جايی به بعد تصميم گرفت همچين درست و اساسی برينه به اون جمع و رفاقتهامون.
ظهر يه پنجشنبه پاييزی بود كه زنگ زدی محل كارم و گفتی كيوان بيا خونهمون كه امشب مهمونی دعوتيم. مهمونی زياد ميرفتيم ولی نميدونم چرا حس كردم كه داری دروغ ميگی. از من اصرار و از تو انكرار و بعدِ ده دقيقه گفتی بيا بابات حالش خوب نيست. بابام؟! صبح كه ميومدم رو مبل نشسته بود و داشت سيگار میكشيد و مثل هميشه يه فنجون چایی هم بغل دستش بود. مگه ميشه؟! چش شده؟! گفتی يه سكته خفيف كرده ولی الان حالش بهتره و تو بخشه. زودتر بيا كه عصری بريم ملاقاتش. باز هم بهم دروغ گفتی، يادته؟! اون روز به اندازه تموم طول و عرض رفاقتمون بهم دروغ گفتی. نميدونم چه جوری جلوی خودت رو گرفتی و گريه نكردی چون همون موقع كه داشتی با اصرار بهم ميگفتی بابام چيزيش نيست و فقط يه مشكل كوچيك قلبی داره، يه ساعت قبلش اون رو توی سردخونه بيمارستان خوابونده بوديد. تشيع جنازه و ختم و گريه و مسجد و ...... دو سه ماه بعد حاجی ميرچی، بابا بزرگ باصفای علی هم مُرد. اون فقط يه بابا بزرگ نبود كه همه دار و ندار علی بود. همه زندگيش بود. اينها رو برای تو ميگم وگرنه بقيه كه خبر ندارند از رابطه و حسهای عاطفی اون پدربزرگ و نوه. باز دلمون خوش بود كه با هم هستيم. من يه شبه بزرگ شده بودم، خودم هم دوست نداشتم ولی تقدير بود و سرنوشت. علی هم ديگه دلش اينجا نبود. بابا بزرگه كه رفت اونهم ديگه نای موندن نداشت. اصلاً باور نميكرديم يه روزی علی بره ولی وقتی هواپيما بلند شد اونوقت بود كه يادمون افتاد اَه پسر، فاصله ميدون شهدا و ايستگاه ناصری تا كاليفرنيا چقدر طولانيه.
اون كه رفت تو هم هوايی شدی. ای گـُه به گور اين زندگی. ويزات رو كه گرفتی بهت نگفتم ولی خيلی دوست داشتم يه شب كه خوابی بلند شم و اون پاسپورتت رو گم و گور كنم كه تو ديگه نری. يادته پسر؟! بليطت رو واسه يه هفته بعد از مراسم نامزدی من گرفتی. دَمدمای رسيدن عيد بود كه شب آخری توی خونهتون اولين نفری بودم كه بغلت كردم و زدم پشتت و گفتم، رفيق تو هم رفتی، سفر بخير. يادته اون شب دو تايی چقدر گريه كرديم؟! انگاری همه اون خندههای چند ساله رو يه شبه پَس داديم. همه اومدن فرودگاه ولی من نيومدم. خودت هم ميدونستی چرا نميام. خداحافظی توی فرودگاه هميشه برام زجر بوده. لامصب نَفس آدم ميبُره موقع خداحافظی. انگار بختك ميوفته روی سينهات. من و تو هم كه ده سال هر جا ميرفتيم با هم بوديم. مسافرت، سينما، تمرين، شب، روز، ظهر، نصفهشب ... سخت بود. خيلی سخت ولی تو هم رفتی پيش علی. اون شب تا صبح بيدار بودم و يه بار ديگه يادمون افتاد فاصله تهران تا كاليفرنيا خيلی دراز و طولانيه. راستی ساعت چنده؟! عيبی نداره فردا تعطيله. هرچند فردا هم كه باز بايد صبح زود بيدار شم.
داشتم میگفتم تو هم رفتی و علی موند و حوضش. شبهای تعطيل تو و علی توی كاليفرنيا ياد ما و ايران میافتادين و اينجا توی ايران من و علی شلمبه ياد شما دو تا نكبت و لَندُهور، هی خاطرات گذشته رو مرور میكرديم و از خنده ريسه ميرفتيم. يادمه وسط مراسم عروسیم، دو تايی زنگ زدين و به همه زمين و زمون و همه مهمونهايی كه داشتند وسط سالن قر ميدادند فحش خواهر مادر دادين كه چرا اونها توی عروسی من هستند و شما نيستيد. ای تف به اين زندگی كه چه زود جای آدمها رو با هم عوض ميكنه! بابات رو سپرديم بخاك و شب همه فاميل به من گفتند تو بايد به اِسی زنگ بزنی و اين خبر رو بهش بگی. زنگ ميزدم میگفتم چی؟! پاشو بيا بابات مُرد؟! نه، من مَردش نبودم. زنگ زدم به علی. چه قِشقرقی بپا كرد. نميدونم توی كدوم خيابون و اتوبان و محلهایی بود كه زد بغل و توی ماشين هایهای گريه ميكرد. قرار شد علی بهت بگه و چه سخت بود توی ديار غربت و شنيدن مرگ پدر. تقدير بود و سرنوشت. من كه ديگه اونجا نبودم ولی ميدونم چی بهت گذشت. سخت بود. بهت زنگ زدم و دوباره مثل همون شب رفتنت جفتمون زديم زير گريه. اينبار ديگه نه آغوشی بود و نه دست گرمی و نه رفيقی كه بتونی حسش كنی. سيل گريه بود و جملات گنگ و نامفهومی كه هيچ وقت نفهميدم داشتی چی ميگفتی. دوباره يادمون افتاد كه فاصله تهران تا كاليفرنيا خيلی زياده. ميدونی بعضی وقتها اصلاً نميدونی چی بايد بگی. اون شب هم از همون موقعها بود. قديمیها ميگن با تقدير نميشه جنگيد انگاری قديمیها اين يكی رو راست ميگن. ساعت از دوازده گذشته. نميدونم اصلاً اينها رو چرا اينجا دارم مینويسم. یهویی دلم هوات رو کرد و خواستم باهات دردل کنم ولی پسر تو هم كه اون سر دنيايی و اصلاً خبر نداری من وبلاگ دارم. جداً که فاصله تهران تا کالیفرنیا چقدر طولانیه.
چند روزی نيستم. هميشه اين تعطيلات وسط هفته آدم رو يه جورايی هوايی ميكنه. جوری كه آدم دوست داره اين يكی دو روز باقيمونده رو هم بچسبونه تنگِ آخر هفته و سهشنبه تا جمعه رو بره و يه گوشه كناری استراحت كنه. جای دوری نميرم، همین دور و برام. ميرم شمال. نه اينكه ما كم ميريم مسافرت بهمين خاطر تصميم گرفتيم پس از سالها، مجدداً يه سفری به خطه سرسبز مازندران داشته باشیم و آب و هوايی عوض كنيم! امشب اين كافه نادری بد جوری رید به خلق و خوم. الکی الکی ما رو به كجاها كه نبرد.
Comments (15)
ziba neveshti...awalin bariye ke neveshtehatoo khondam hesse khobi gereftam azashon ....piroz bashi
Posted by bita | August 8, 2006 12:32 AM
Posted on August 08, 2006 00:32
نوشته هات رو خیلی دوست دارم ولی بعضی هاشون مثل این نوشته و یا نوشته " شاید دیروز، شاید فردا " خیلی خیلی قشنگه.
موضوعات اجتماعی هم که در رابطه اش مینویسی همیشه باعث شده که در رابطه اش بیشتر فکر کنم. مجموعا هم قلم بسیار بسیار خوبی داری و هم نگاه درستی به مسایل اجتماعی.
Posted by یلدا | August 8, 2006 12:38 AM
Posted on August 08, 2006 00:38
نصفه شبي ادمو ياد امواتش ميندازيا:دييييييي
Posted by mahsa | August 8, 2006 12:39 AM
Posted on August 08, 2006 00:39
كيوان جان اونقدر گفتي اسي اسي ما هم دلمون براش تنگ شد :) شمال خوش بگذره
Posted by Marjaneh | August 8, 2006 12:44 AM
Posted on August 08, 2006 00:44
كيوان جان راست ميگي كه فاصله تهران تا كاليفرنيا خيلي زياده.منم تو كاليفرنيا بودم كه بهم خبر دادن كه مادرم ديگه تو اين دنيا نيست.يه جاي بزرگ تو دلم خالي شد كه ديگه هيچ وقت پر نشد و نميشه. به هر حال من كاليفرنيا زندگي ميكنم و اگه بخواهي ميتونم پسرخاله ات رو از وبلاگ تو باخبر كنم.اگه بخواهي ميتوني تلفن يا ادرس ايشون رو به من بدي كه بهش خبر بدم.خوشحال ميشم اگه بتونم كمك كنم.فاصله تهران تا كاليفرنيا چقدر طولانيه..... دوستدار قلمت كتايون.
*************************************************************
k1: کتایون جان ممنون از لطفت. والله تقریباً ماهی 2-3 بار با هم صحبت میکنیم ولی اگه آدرس وبلاگ رو نداره بخاطر اینه که خیلی اهل اینترنت نیست. سرش به چیزهای دیگه گرمه! خدا قسمت کنه ما هم یه نوک با بیاییم کالیفرنیا ببینیم اونجا آسمون چه رنگیه؟!
Posted by katayoon | August 8, 2006 07:59 AM
Posted on August 08, 2006 07:59
کیوان خیلی وقته میخوام بگم نوشته هات خیلی نازنین شده ولی الان میگم که حس وبلاگت به دردش میخوره
Posted by گربه چکمه پوش | August 8, 2006 08:46 AM
Posted on August 08, 2006 08:46
كيوان جان، نوشتت غمي تو خودش داشت كه تا حالا توي نوشته هات نبود. اين غمگين ترين پستي بود كه ازت خوندم و يه جاهايي از دل آدم را بدجوري تكون ميده.
سفر حوش بگذره.
Posted by GHAZALEH | August 8, 2006 02:13 PM
Posted on August 08, 2006 14:13
تو اين بيداد پهناور
تو اين شبراهه سرتاسر
نه يک دست و نه يک اغوش
نه يک سنگ و نه يک سنگر
پناهی نيست جز اواز
رفيقی نيست جز ديوار
کجايی ای چراغ عشق
منو از سايه ها وردار
مثل پروانه ای در مشت
چه اسون ميشه مارو کشت
Posted by لیلا | August 8, 2006 03:37 PM
Posted on August 08, 2006 15:37
كيوان ...از بس هميشه جدي نوشتي و يه جوراي ديگه اي ...اصلا فكر نمي كردم اينجوري نوستالو}يك بنويسي .... گفتي كافه نادري ..... منم رفتم تو ...اووووووووو ...هفت سال پيش...واقعا يادش بخير .... 4 شنبه بعد از ظهر ها ....از دوستات كه نوشتي با خورم فكر ميكردم چه بده كه دوست آدم خيلي دور بشه ...اما خوبه كه هنوز خودش باشه ..هموني كه ميشناختي .......
راستي ....من واقعا نگران تو هستم...نه كه اصلا پات رو از تهران نميزاري !! خسته شدي .......به كيش هم يه سري بزن ..خيلي وقته نرفتي !!!!!!!
Posted by بالا افتادن | August 8, 2006 05:20 PM
Posted on August 08, 2006 17:20
اَه كيوان! اشكمو درآوردي! مطلبت خيلي خيلي دلگير بود ولي زيبا بود. خيلي وقت بود اينطوري ننوشته بودي. مي دوني اينكه ميگن سخني كه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند واقعا راسته! حق با توئه. جدايي از دوستي كه يه عمر شب و روز و خاطراتت با اون بوده خيلي سخته و ناراحت كننده. حتي اگه غم اين جدايي بره توي لايه هاي ژنهاني حافظه قايم بشه و تو روزمره گيها از ياد بره باز يه روزي يا يه شبي مثل اين شب تو دوباره سرو كله ش پيدا ميشه و ميشه يك نوستالژي دردناك!
Posted by روزهای بی خاطره | August 8, 2006 05:57 PM
Posted on August 08, 2006 17:57
زندگيه ديگه با همه دوري ها و نزديكي هاش، پستي و بلندي هاش...
Posted by نكيسا | August 8, 2006 08:29 PM
Posted on August 08, 2006 20:29
تقريباَ هر سال تو اين روز از پدرت مي نويسي... منتظر بودم... خوش بگذره...
Posted by هانیه | August 8, 2006 09:07 PM
Posted on August 08, 2006 21:07
ميدوني به نظر من يكي از استفاده هاي وبلاگ همينه . نميشه درون آدمها رو سانسور كرد بخاطر همين كم پيش مياد نوشته اي دروني نباشه . گاهي وقتا آدما به يه همدرديهاي اينچنيني حتي اگه تو دنياي مجازي باشه نياز دارن حالا نه صرف همدردي بلكه همين به اشتراك گذاشتن احساسات. به كامنتهات نگاه كن مطمئنم هر بار كه ميخوني خوشحال ميشي. نشون ميده خيلي خوب داري از نوشتن سود مي بري.
دلآرام نگهدار تو.
Posted by حامد | August 18, 2006 12:34 AM
Posted on August 18, 2006 00:34
من تازه اومدم این ور دنیا و دایِم با خودم فکر می کنم که نمی دونستم فاصله ها این قدر زیاده. هر دوستی که می رفت یه تیکه از منو با خودش می برد اما وقتی آدم خودش بره دیگه حتی اینکه کافه نادری باشه که بتونی بهش سر بزنی و بگی ما اینجا می اومدیم هم میشه یه حسرت. کاریش نمیشه کرد.
Posted by شب تاب | August 19, 2006 03:49 AM
Posted on August 19, 2006 03:49
خیلی اتفاقی در حین وبگردی نوشتتو دیدم نمی دونم چرا ولی انگار کلامت خیلی آشناست و به دلم نشست
موفق باشی
Posted by بهار | August 31, 2007 02:57 PM
Posted on August 31, 2007 14:57