چهارشنبه، ۲۸ تير ۱۳۸۵

بعداً نوشت: یکی از زیبایهای وبلاگ وجود نقطه نظرات و دیدن کامنت خواننده‌هاست. متاسفانه دو سه نفری که حیف از اسم و نام آدمیزاد که بخواهم روشون بذارم و افسوس بحال اون پدر و مادری که چنین دسته گلهایی تحویل جامعه دادند ظاهراً بدنبال خواهر مادر گمشده خودشون کلون‌انداز هر کوی و برزنی ...... بگذریم. شرمنده! فعلاً کامنتها بسته است تا بعد از مسافرت یه فکر اساسی بحالش کنم. اگه مطلب مهمی بود لطفاً برام ایمیل بزنید.

همه چی از شب بازی فينال جام جهانی، بين تيم‌های ايتاليا _ فرانسه شروع شد. من داشتم چيپس و ماست ميخوردم و اونها داشتند برنامه رو سِت می‌كردند. با هر حمله‌ای من نيم‌خيز ميشدم و همونجوری كه بلاتكليف وسط زمين و آسمون مونده بودم و انگاری نيم‌سوخته‌ای در فلان جايم كرده بودند، اونها هی روزهای هفته رو از توی تقويم چك می‌كردند. وقتی زيدان كله رو زد كه من يه زرد‌آلو اونهم با هسته توی دهنم و 7-8 تا هم گيلاس دستم بود. هسته بزرگتر از اونی بود كه بخواهم قورتش بدم. يعنی اون موقع كه جوونتر بودم و دلخوشی‌ها كم نبود اينكارها رو ميكردم ولی بعدش دهنم سرويس ميشد تا تحويلش بدم. بنابراين از قورت دادن هسته زردآلو خاطره خوشی نداشتم!

وسط بگير و ببند پنالتی‌ها بود كه من ديدم اينها هی ميگن، باشه كيوان بريم؟ بريم ديگه؟! و منهم كه تموم هوش و حواسم توی صفحه تلويزيون بود گفتم باشه، مشكلی نيست، ميريم! اون موقع كه تمركز داريم و با همه هوش و حواس حرف ميزنيم، تـِر ميزنيم حالا چه برسه ساعت يك نصفه شب و بدون هوش و حواس و موقعی كه داری ضريات پنالتی فينال جام جهانی رو نگاه ميكنی و چهار كيلو ميوه رو هم خوردی. داور سوت پايان بازی رو زد. ايتالياها پريدند بغل هم. ماچ و بوس و وسط زمينِ فوتبال سلمونی و فرنچ‌كيس. دلم واسه زيدان سوخت. كاسه چيپس و ماست تموم شده بود و فقط اندازه دو سه ميكرون ذرات معلّق غبار مانند چيپس، به ته كاسه‌ای كه اندازه تغار بود چسبيده بود. تموم شليل و زردآلو و گيلاس و آلبالو تموم شده بود. آهان، راستی يادم اومد، اصلاً آلبالو نبود. آره. همش گيلاس بود چون يادمه بعد از بازی دل‌تون نخواد دل درد و دل پيچه شديدی گرفته بودم. 120 دقيقه اونها دويده بودند، دل دردش رو من گرفته بودم!

ساعت دو نصف شب بود كه گفتم، همسر عزيزم پاشو بريم خونه كه ديگه جام جهانی هم تموم شد كه ديدم يهويی همه‌شون با هم ميگن پس پنج‌شنبه 29 تير ميريم. گفتم، ميريم؟! كجا انشالله؟! گفتند، ای بابا اين همه برات توضيح داديم باز دوباره خودت رو لوس كردی. گفتم، نه والله، من كه اصلاً گوش نمی‌كردم شما چی می‌گفتيد. حواسم به بازی بود. گفتند، هيچی، قرار شد بريم كيش. گفتم، كيـــــــش، اين موقع، وسط چهله تابستون؟؟!! استناد كردند به همون موقع كه ترزه‌گه پنالتی‌ش رو زد به تير دروازه و منهم گفته بودم، باشه، مشكلی نيست، ميريم! و همين شد پيرهن عثمون كه تو مردی و حرف زدی و خلاصه خرمون كردند همچين اساسی. پنداری اون موقع شب من و ترزه‌گه همزمان با هم تر زده بوديم. اون در سطح جهانی و من در مقياس كوچيك‌تر!

ميگن وسط خليج‌ فارس يه جزيره هست كه خيلی خوشگل و آروم و قشنگه. ظاهراً اسمش كيش‌ه. ميگن اگه سياست‌گذاری درست انجام شده بود الان كيش و دبی ميتونستند با هم رقابت كنند ولی الان اين كجا و اون كجا؟! حالا قرار شده ما هم فردا شال و كلاه كنيم و واسه ديدن اين جزيره زيبا رنج سفر با هواپيما رو بجون بخريم. من كه خودم كيش رو خيلی دوست دارم. يعنی آرامش و سكوتش يه جورايی برام مسحور كننده و لذتبخشه ولی خدا نكنه اين زنها بخواهن يه كاری انجام بدند. چون خودشون دوست دارند اين موقع سال برند كيش، جوری از جاذبه‌های كيش تعريف می‌كنند كه انگاری منی كه تا حالا بيشتر از پنجاه بار رفتم اونجا، تا حالا كيش رو نديديم و بجای كيش مثلاً رفته بودم قشم! پاساژ پرديس و هتل داريوش و پارك دلفين‌ها و رستوران ديدنيها و كشتی يونانی و ..... همه رو بارها و بارها ديدم ولی خب اگه خدا بخواهد قرار شده كه فردا صبح برای بار پنجاه و يكم بريم و توی اين جزيره زيبا دو سه روزی رو بگذرونيم.

اين مهرداد رفيق ما هم كه خدا نكنه قرار بشه كاری انجام بده. بهش گفتيم تو كه توی آژانس آشنا داری ترجيحاً بليط رو واسه صبح بگير كه زمان بيشتری داشته باشيم، ورداشته بليط 6 صبح رو گرفته! ميگم IQ من بخواهم 6 فرودگاه باشم كه بايد سه صبح بيدار شم. حالا ميمردی مثلاً ساعت 8-9 ميگرفتی؟! مردم رفيق دارند ما هم رفيق داريم. هر چند پرواز اون موقع خوبيش اينه كه اينجوری ميتونيم جلوی در و همسايه كلی چسی بياييم چون معمولاً اون موقع صبح كه چه عرض كنم بايد بگم اون موقع شب كه قراره ما از خونه بزنيم بيرون، انگاری كه داری مسافرت خارجی! دروغ هم كه هوناغ نيست بيخ گلومون رو بگيره. وقتی برگشتيم اگه پرسيدند ميگيم رفته بوديم دبی. اصلاً چرا دبی ما كه می‌خواهيم دروغ بگيم پس يه دروغ با كلاس‌تر ميگيم. ميگيم چند روزی رفته بوديم فرانسه! آی كه چه حالی ميده دم غروب خورشيد كنار ساحل و بغل كشتی يونانی و زير برج ايفل چس فيل بخوری!

۱۲ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
فرزانه

همیشه به سفر و گلگشت.خوش بگذره ،سفر سلامت.ولی وقتی تو شانزه لیزه زیر برج ایفل، پارک دلفینها چس فیل می خوری بی بهانه یاد من باش.

آقا به شما و دوست عزيزتان حسابي خوش بگذره، جاي شما در روز پنج شنبه بسيار خاليست و مطمئن باش كه ما هم چيپس و مخلفاتش! را خواهيم خورد.

خوش بگذره ... ما که یه شمال بیشتر نداریم. کم بیاریم میریم شمال... انقدر چیپس نخورین میگن سرطان میاره...

نوشا

سفرتون خوش! جاي ما هم دريا بريد كه بدجوري دلمون لك زده براي ساحل و آفتابش..

به اين ميگن زيركي زنانه. دقيقا جايي كه هوش و حواس مرد به حرفا نيست يه تقاضاي باحال بكني و اون نتونه نه بگه.

خانمت خيلي باحاله :-)

هنگامه

سلام و صد سلام به اقتدار زن در خانه ي كيوان
سفر به سلامت . انقدر هم سخت نگير كيوان جان

كيش رفتن كه تِر زدن نداره استاد. خوش بگذره ...

سلام..از لحاظ محتوايي بخوايم نگاه كنيم،واقعا چرت مي نويسي ولي قلم زيبايي داري و هر وقت وبلاگت رو ستاره دار تو ليستم مي بينم كلي ذوق مرگ مي شم....خدا حفظت كنه با اين قلمت.

لیلا

حتی اگه هيچکدوم از زيبائی های کيش رو هم در نظر نگيريم همون دلفين ها به تنهائی ارزش اينو دارن که گرما و بدتر از اون شرجی اين فصل کيش رو با اشتياق ! تحمل کنی !
سفر خوش و بی خطر .

الی

به سالوادور سالي سلام برسون!

خوب حالا ديگه از خداتم هست كه داري ميري!منتها بي مايه فتيره بايد خلاصه قرتو بزني :)

سلام يادمه تو مدرسه به ما ميگفتن قدرت " نه " گفتن خيلي سخته بايد هر جوري كه شده اين قدرت و ياد بگيريد و لي فكر كنم تو مدرسه اينو به شما ياد ندادند.

ارسال نظر