يكشنبه، ۲۵ تير ۱۳۸۵

دو سه بار چشم تو چشم شديم ولی شك داشتم خودش باشه. من كجا؟ اون كجا؟ اينجا كجا؟ اون ماشينی كه ازش پياده شد كجا؟ همينجوری تو فكر بودم كه ته مونده قهوه‌ای رو كه ديگه سرد هم شده بود سر كشيدم و روزنامه رو جمع وجور كردم كه پاشم برم كه يه دفعه سايه‌اش رو بالای سرم ديدم. بی‌مقدمه گفت: تو هنوز آدم نشدی؟! هنوز هم قـُد و مغروری. خودش بود. همونجوری كه نشسته بودم و سرم پايين بود پوزخندی زدم و گفتم: من كه خودم ميدونستم درست بشو نيستم، تو از اول شك داشتی! بدون اينكه تعارف كنم صندلی رو كشيد عقب و نشست روبه‌روم. دوباره چشم تو چشم شديم. اينبار ديگه خودِ خودش بود.

خيلی وقت بود همديگه رو نديده بوديم. خيلی وقت كه چه عرض كنم، سالها بود. به خيلی سالهای قبل ميرسيد. دوباره سفارش قهوه داديم و شروع به صحبت كرديم. برخلاف ذهن پيچيده‌اش هنوز هم راحت و خودمونی حرف ميزد. بهش گفتم: ظاهراً زدی به هدف و با سر بی‌.‌ام‌.و طوسی رنگی رو كه جلوی كافی‌شاپ پارك بود نشون دادم. گفتم: مثل اينكه خلاصه همونی كه ميخواستی شد و بسلامتی شوهر پولدار رو پيدا كردی! انگار ياد چيزی افتاده باشه. حرفی، كلامی، خاطره‌ای. يه كمی سكرمه‌هاش رفت تو هم و جوابم رو نداد. گفت: تو هنوز سيگار نمی‌كشی؟! و بدون اينكه منتظر جوابم باشه سيگارش رو روشن كرد. اون موقعها هم ماربورو می‌كشيد. البته خيلی كم و يواشكی. الان ديگه بی‌ترس و دلهره به سيگار پُك‌های عميق ميزد و دودش رو آروم فوت ميكرد بالای سرش. ميدونست از دود سيگار خوشم نمياد. ظاهراً هنوز هم خيلی چيزها رو ميدونست. در حاليكه به بخاری كه از روی قهوه داغ بلند ميشد زل زده بود، گفت: دارم جدا ميشم. باز گره افتاد به ابروهاش. مثل اينكه گفتن اين جمله براش خيلی سخت بود. انگار همه توان و انرژيش رو واسه گفتن همين يه جمله گذاشته بود. مثل آدمی ميموند كه ميخواد اعتراف كنه. اعتراف به گناه. اعتراف به اشتباه. دستش لرزش خفيفی داشت و خيلی سعی ميكرد تا متوجه اين موضوع نشم. سيگار لای انگشتهاش بود و كف دستش رو به ميز تكيه داده بود. نمی‌خواستم جدی بشم. سالها از آخرين باری كه جدی شده بودم گذشته بود. همونجور كه داشتم با فندكِ نقره‌ايی رنگش بازی ميكردم، گفتم: خوب فكرهات رو بكن، فكر كنم حيف باشه‌هااا. ظاهراً طرف اِند مايه است و كيس خوبيه. اگه از دست بديش شايد ديگه نتونی يه همچين چيزی پيدا كنی.

از همون موقع كه دختر و پسرها واسه هم نامه عاشقونه می‌نوشتند، اون تزش اين بود كه با يه شوهر پولدار ازدواج كنه. خوشگل بود. الان هم كه ديگه جاذبه‌های زنونگی بهش اضافه شده بود خيلی خوشگل‌تر شده بود. يعنی اينی كه فقط با يه جمله خشك و خالی بگم خوشگل بود يه جورايی كمال بی‌انصافی و ظلم به اونه ولی خب همه چی رو هم كه نميشه گفت. اونهم هيچ وقت همه چی رو نگفت. ميدونستم بعدِ اين همه سال همينی كه زل بزنه توی چشمام و بگه داره از شوهرش جدا ميشه براش خيلی سخت بوده ولی خب نميدونم چی شد كه حداقل اين يكی رو گفت. خيلی وقت پيشترها بهش گفته بودم پارامترهای زندگيش واسه انتخاب يه كمی گـَل و گشاده. يه كمی غير منصفانه است. يه كمی كه نه، خيلی بيشتر از يه كمی! بهش گفته بودم اون چوب خطی كه دستش و داره آدمها رو باهاش رَج ميزنه يه كمی بزرگتر از حد معمول و مال اون كوچه خيابونها و محلّه‌ها نيست. پوزخندی زدم و گفتم: حالا ماشين مال خودته يا همسر گرانمايه؟! در حاليكه داشت با حلقه توی دستش ور ميرفت و اون رو هی توی انگشتش می‌چرخوند، گفت: يكهفته بعد از عروسی‌مون برام خريد. فقط اين نيست يه خونه توی فرشته و ويلای شمال هم هست. گفتم: فكر می‌كنم بی‌.‌ام.‌و 70-80 ميليونی باشه. قهوه‌اش سرد شده بود. اينبار در حاليكه زل زده بود به پاكت سيگاری كه روی ميز ولو بود، گفت: 120 ميليون.

دوباره رفتيم سراغ گذشته‌ها. اون دوردوراها. اون از يه سری از بچه‌ها خبر داشت و يه چند تايی رو هم من هنوز باهاشون ارتباط داشتم. يه سری هم كه از همون روزهای خيلی دور گم و گور شده بودند. ظاهراً خيلی دنبالم گشته بود. دوباره بچه شديم. گم شديم. توی اون كوچه‌های باريك آشتی‌كنون، قايم موشك بازی كرديم. گرگم به هوا. هفت سنگ و ليله. خاطرات رو مرور كرديم. آش خورديم و قاشق‌زنی كرديم و يواش يواش بزرگ شديم. قد كشيديم. ديپلم گرفتيم و دانشگاه قبول شديم و همينجوری هی رفتيم و برگشتيم. رفتيم و برگشتيم. ديگه بزرگ شده بوديم و دلخوش لواشك و آلوچه و تمبرهندی و تخم‌مرغ شانسی نبوديم. واسه اون، شانس توی اون كوچه‌های بَل و باريك آشتی‌كنون ديگه معنا نداشت. اين شد كه رفت. اتفاقاً بی‌هوا هم نرفت. هر چند همه چيز رو نگفت ولی يادمه حرفهاش رو زد و رفت.

باز يه سيگار ديگه گذاشت گوشه لبش و داشت توی كيف و لابه‌لای موبايل و سوئيچ و آينه و وسايل آرايش و كلی خرت و پرتهای ديگه‌‌اش دنبال فندكش ميگشت كه فندك رو گرفتم جلوش و براش روشن كردم. سيگار رو روشن كرد و بدون هيچ تشكری، بعد از همون پُك اول گفت: ميدونم وقتهايی كه بايد حرف بزنی، لال‌‌مونی ميگيری. عادت‌ته. هر چقدر موقعی كه شوخ هستی، وراجی و خوش‌حرف، وقتی جدّی ميشی آدم بايد با آچار و انبردست ازت حرف بكشه ولی خودت هم خوب ميدونی كه هميشه نظرت برام مهم بوده. حالا هم يكی از همون موقع هاست. ميخواهم بدونم، بنظرت اشتباه كردم؟! اين، اشتباه كردم آخرش رو خيلی آروم و بی‌رمق گفت. منظورش اين بود كه آيا اشتباه كردم با اين مرد ازدواج كردم. پوزخندی زدم و دستم رو گذاشتم روی شاسی فندك و فشار دادم. فندك بدون اينكه جرقه‌ای بزنه و روشن بشه، تـَقی كرد و گاز با صدای فِش‌فِشی ازش خارج شد. يه تلاش بيهوده! نگاهش كردم و گفتم: خب الان بهتره جدّی باشم يا شوخ؟! گفت: جدّی باش. خودم رو جمع و جور كردم و صندليم رو كشيدم جلو و دو تا دستم رو گذاشتم روی ميز و زل زدم تو چشمهاش. جدی شده بودم و می‌خواستم اينبار برخلاف هميشه همه چی رو بگم ولی ... دوباره صندلی رو هول دادم عقب و تكيه دادم به پشتی صندلی. سرم رو انداختم پايين و فنجون قهوه‌ای رو كه اينبار بدون اينكه بذارم سرد بشه تا ته‌اش خورده بودم رو روی ميز چرخوندم. هی چرخوندم و چرخوندم. فكر كنم سه چهار دقيقه‌ای گذشت كه با عصبانيت فنجون رو از جلوم برداشت و گفت: من رو نگاه كن. بهت گفتم نظرت برام مهمه، ميفهمی؟! دوباره پوزخندی زدم. فندك رو گرفتم جلوی صورتم و اينبار فشار دادم. فندك روشن شد، يه شعله خيلی كوتاه. گفتم: آدمها موجودات پيچيده‌ای هستند. پر از فراز و نشيب. پر از چاله چوله‌های كشف شده و كشف نشده. پر از رمز و راز. پر از حس و نياز. پر از .... گفت: باز دوباره فيلسوف نشو. ميدونست چه وقتهايی اينجوری صحبت می‌كنم. پوزخندی زدم و گفتم: يه چيزی رو خيلی وقت پيش خودت بهم گفتی. يادته؟! معلوم بود كه حال و حوصله يادآوری گذشته رو نداره. گفت: نميدونم در رابطه با چی بود. گفتم: اتفاقاً من خوب يادمه. جمله جالبی بود و خيلی هم بهش فكر كردم. يادمه بهم گفته بودی كه من هيچ وقت جاهايی كه بايد حرف اول و آخر رو بزنم، هيچی نگفتم. داشت سيگار رو توی جاسيگاری‌ خاموش ميكرد كه وقتی حرفم رو شنيد دوباره گره افتاد به ابروهاش. سرش رو به علامت تائيد تكون داد. زل زدم توی صورتش و پوزخندی زدم.

موقعی به خودم اومدم كه بی‌.‌ام.‌و طوسی رنگ استارت خورد و از جلوی مغازه دور شد. خوشگل بود. خيلی خوشگل بود. هنوز اون جمله اولش كه، تو هنوز آدم نشدی توی گوشم بود. قهوه‌اش كه حالا ديگه سردِ سرد شده بود همونجوری دست‌نخورده روی ميز بود. بوی عطرش هنوز توی فضا معلق بود. فندك نقره‌ای رنگش رو يادش رفته بود ببره. شاسی رو فشار دادم تـَقی كرد ولی هيچ جرقه‌ای نزد. همه گازش تموم شده بود.

كليـه شـخصيت‌هـا و تمـامـی مـاجـراهـای اتفـاق افتـاده، شـايـد واقعـی بـاشـد.

۶۷ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

اگه واقعی بود که الان سر به تنت نبود که

به نظر من هیچ وقت نمی شه گفت صد در صد کسی اشتباه کرده. چه می دونی شاید اگه جای اون بی ام و طوسی یک پراید سفید بود هم امروز می شست جلوت ازت می پرسید به نظرت اشتباه کردم؟
حالا این مسئله رو که بگذریم می خوام ببنیم اون موقع تو اونجا چکار می کردی؟ باز ما رو دور زدی تنها! رفتی کافه؟!!!! ... یک بنده خدایی!

حاجي ميخواي جا پاي هيچكاك، ميچكاك بذاري....

امضا يادت نره...

واقعي يا ساختگي... !!! اينجور فضاسازي رو خيلي دوست دارم به نظرم محشر بود . تمام جزئيات ذكر ميشه با احساس گنگي كه در پس زمينه جريان داره ... عالي بود استاد.

براوو... (به مساله تك خوري بعدن رسيدگي مي شود)

هنگامه

خيلي جالب بود ‘ ولي واقعا يه كم جدي باش مردم رو نچزون.

راستي به خانمت امروزو تبريك ميگم ‘ باشه كه ساليان سال با هم باشين تو هم توي همچين روزي از اين داستانا ننويسي !!!!!!!

يلدا

عادت به خوندن اينجور نوشته ها ازت كمتر داشتيم ولی ميتوم بگم اين نوشته ات يه شاهكار بود. هر چند قبلاً هم مطالب و نوشته ها اينجوري داشتي كه اونها هم خيلي قشنگ و دلنشين بود ولي تا الان كه چند بار اين يكي رو خوندم واقعاً ازش لذت بردم. شايد ديروز، شايد فردا ....... يه تلاش بيهوده ...... آدمها موجودات پيچيده‌ای هستند. پر از فراز و نشيب. پر از چاله چوله‌های كشف شده و كشف نشده. پر از رمز و راز. پر از حس و نياز. پر از .... جداً كه عالي بود. شاهكار بود.

باز تک خوری!!! هی هی هی...حسابی از تو باید رسید ای کیوان از پشت یک شوم. هی!

شوم= سوم !

خيييييلي وقت بود دو كلمه مثل آدم ننوشته بوديا! خوشمان آمد

مهناز

ارزو بر جوانان عیب نیست

تصویری کاملا تکراری از زن بود. به نظرم واقعیش فراوونه. زن زیبا همیشه پیشاپیش علیرغم تموم استعدادهای نداشته و صرفا به واسطه همین یک حسن برنده است.

soolmaz

بی نظیر اما تلخ...

پا ورقي

پا ورقي جوانان. كليشه.

مهرداد

همون مشکل قدیمی رمان نویسی ایرانی، دیالوگهای تصنعی، فضاسازی کشدار و غیر ضروری و درامهای کلیشه ای. البته معلومه که مایه اش رو داری پس ادامه بده .

سامان

زن حيواني است كه نه استوار است و نه ثابت قدم . بلكه كينه توز است و زيانكار و منبع همه مجادلات و حق كشي ها . زن تاسفي است از مفصل منقاد مرد و مظهر شر و تجسمي است از سطح پائين وجودي گناه و نماد پليدي و هندوئيزم و افريده اي نقص و پر از گمراهي , خواری , جهل , نفاق , قلت و ذلت , لقمه هر خورنده و شکار هر درنده و لگدکوب هر رونده . زن مرداری است از مردمان پست و همچو آب گنديده و ناگوار و آماده بر لبه پرتگاه آتش براي مرد . زن مظهر گمراهي و شيطان است و بسيار مكبر و مخئن . ( چنانچه بسي نمونه اي وافر آن در همين نظرخواهي و نمونه صادق آن زن داستان آقا كيوان )

سهیلا

جالب بيد . شما اين روزا فيلم هندي زياد نيگا كردين؟

اي بابا ......در يك چنين روزي آدم بايد در مورد همسرش و چگونگي آشنايي و عشق و اينجورچيزا بنويسه بچه بد !....( شوخي + بدجنسي )
راستي اين آقا سامان كه اون بالا يه چيزايي نوشته رو به يك دكتر روان شناس و همين طور متخصص غدد رهنمون مي شوم شايد كه بهبود يابند !....هر چند كلي خنديديم از افاضات ايشان !!.....ها ها ها
آقا از اين متناي بو دار كه مي نويسي اين جوانان عزب مثل آقا سامان دچار مشكلات مي شوند ...خوبيت نداره به خدا .....
با وجود اينكه تعداد زنهاي جوان روز به روز از تعداد مردان جوان بيشتر مي شود اما هنوز كه هنوزه يك زن جوان و زيبا حاضر نيست حتي يه نيم نگاه به يه مرد بيريخت و بد دهن و بيشعور بندازه !......

نوشا

گاهي سخته حس درون رو با كلمات بيان كرد.. فقط ممنون از اين زيبايي تصوير شده...

ليلا

از توصیفات,فضاسازی و پرداختن به جزئیات در این نوشته خوشم اومد .

جون من این دفعه این سامان رو هم با خودت بیار. گونه بی نظیریه!

سلام.من آدم شکمویی هستم.از هر چی خوشم بیاد به شکم ربطش می دم.حالام فکر می کنم یه کباب قفقازی خوشمزه توی جاده چالوس خوردم.....به نوستالژیا معتادم.چیزی که تو این نوشته خوب حس می شد.نه کاری دارم که واقعی بود یا نه...نه کاری دارم که کار این بابا درسته با نه...قضاوت رو همون بهتر که قاضیا بکنن...اما راستی که آدم موجود هزار توی سردرگم و مفلوکیه....

مهدی

یاد نوشته های فهمیه رحیمی افتادم کیوون

بهت نمیاد جدی باشی .جو گیر شدم

كشدار بودن صحنه هاي اين نوشته ات، منو ياد كتاباي پيرزاد انداخت.

پوپک

يك مطلب رو از اول تا آخر ميخوني, و تازه وقتي تموم شد و خواستي يك بار ديگه هم اونو بخوني ميفهمي كه اسكرول بار بغل صفحه چقدر پايين اومده, اونوقته كه ميشه به نويسنده گفت دست مريزاد!
گيرا بود.خيلي.

بگم فضا سازي عالي بود ؟ شخصبت ژردازي خوب بود ... كشش داستان براي جذب مخاطب و استفاده از عناصر زباني به جا و مناسب بود؟
فقط ميگم مثل يك داستان نويس واقعي با مخاطب بازي كردي ... آفرين ... انتظار اين يه چشمه رو ازت نداشتم كه ديدم بابا ايول ... دمت گرم بابا دمت گرم !

امير

آدم ياد فضاهاي عشقي هيچكاك مي افتاد
فقط نفهميدم با اين فندك مي خواي به چي اشاره كني البته +چيزاي ديگه كه نفهميدم
ولي جدا حيف كه رمان نويسي رو امتحان نكني چون توصيفاتت خيلي عاليه ،آدم دقيقا خودش تو اون فضا حس ميكنه
(ميدونم الان ذوق مرگ شدي كه من برگشتم ولي خب ما اينيم ديگه هم دل نازكيم هم خيلي دوست داريم)

کلیه خط به خط این داستان شاید واقعی، تکان دهنده و زیبا می باشد....
عجیبه منهم وقتی قراره جدی صحبت کنم خیلی وقتها لالمونی میگیرم...و در مواقع شوخی و خنده ، وراج میشم....
عجیبه...
که وقتی که باید حرف اول و آخر رو بزنم...
بیخیال..

نازي

تا الان چند بار خوندمش ولي هنوز برام تازه گي داره. چقدر فضا رو قشنگ توصيف كردي. آدم حس ميكنه توي اون كافي شاپ بوده و در حاليكه داشته فهوه ميخورده همه چيز رو از نزديك ديده. كيوان بنظرم تو بايد يه نويسنده ميشدي. اين داستان يا واقعيات رو بقدري زيبا نوشتي كه انگار واقعا اون رو يه نويسنده زبردست نوشته. برم يه بار ديگه بخونم كه خيلي قشنگ بود.

پوپک

عمو مهرداد اين مهناز جون بدجوري حواستو پرت كرده ها! به خدا من يه بار بيشتر كامنت نذاشتم, اون يكي پوپك كه بالا ديدي يكي ديگه است! تشابه اسمي شده! اون پوپك با وبلاگه ,من پوپك بي وبلاگّ. ولي شك نكن كه جفتمون آدم حسابي هستيم وگرنه همنام نميشديم :)

dara

ببينم همينجا تموم شد يا اينكه بقيشو سانسور كردي؟ نكنه الان ويلاي شمالش باشين؟

ستاره

خوشم اومد حتي جدي نوشتنت هم خنده دار بود!

فرزانه

قشنگ بود ولی نمی دونم چرا بد جوري دلم گرفت.

الی

با فرزانه موافقم. اين نوشته در عين لذت از زيباييش غم نا آشنايي هم به دل آدم مياره. شايد چون " هر كسي به نوعي ميتونه جاي هركدوم از شخصيتها باشه ". يدون شك نويسنده هم اين رو در نظر داشته.

فرزاد

سامان اون كامنت و طرز تفكرت نسبت به دختر بدجوري تكان دهنده و نفرت انگيزه . نمي دونم چرا ولي دوست دارم دليلشو بدونم ! آيا براستي زن حيواني است از منقاد مرد ؟

یکی

نازي جون! خوب واقعاً اون رو يه نويسنده زبردست نوشته ديگه!!

مهرانا

اين حسها و اين جور نوشتنها به شخصيتت نمي ياد كيوان جان . ولي جالب بود .

مهناز

مهرداد جيگر كم كم داره نه فقط از اين وبلاگ كه از تو خخخخخخخخخخخخخخيلي خوشم مياد عزيزم . حالا يه ماچ بده به خاله ....

Marjaneh

معركه بود ...دلم گرفت البته !

پاچه خار

اییی نویسنده بزرگ ااااییییییییی رمان نویس کبیر اااییی اول و وسط و اخر نویسنده ها ای فهیمه رحیمی زمان اایییی بزرگ ای بلند ای قلم مدیون تو ایییییییی قد ایییییی مغرور
ایییی فیلسوف زمانه ااییی فندک بدست ای سیگار روشن کون ااییی نقره ای ای ب ام و اااییی صدو بیس میلیونی ای فرشته ای ویلای شمال ای مکان ای خونه خالی ای موبایل ای قهوه ای خوشگل بلا ای عطر ای شاسی ........ ااااییییییییییییی چاخان ...... ااایییی جوونی ......

كاش آخرش نمينوشتي شايد واقعي باشد.!همه حسم پريد.

شومبول طلا

نمك در نمكدان شوري نداره دل مو طاقت دوري نداره . گل سرخو سفيد ارغواني فرامشم نكن گوگولي ملالي .اگر ديدي جواني بر درختي تكيه كرده بدان كو عاشقه و يكساعتي رو گريه كرده

احسنت به مردان وبلاگ نویس مشکوک که تنها میرن قهوه میخورن و کاملا تصادفی دوستان عهد شباب رو ملاقات میکنن!!
یه خواهش : میشه لطفا یکی یه تودهنی شیک به این آقا سامان بزنه؟من الان دستم بنده نمیتونم.

حمید جون

يه خواهش جون هميشه حقيقت و حرف حق تلخ بوده متاسفانه !

مینا

بر هرچي تخم حروم لعنت . ( سامان حتما به يك دكتر مراجعه كن )

مرضی

سامان من فكر كنم تو يك آدم بي پدر مادر باشي . در ضمن به حرف مينا جون حتما گوش كن . من فکر کنم تو یا با پدر مادرت مشکل داری یا با زن.... . بیشتر از این دهن منو باز نکن عوضی .

وکیل عمو کیوان

ای بابا! یک بار هم که کیوان مثل آدم مطلب نوشته و محض رضای خدا یک کلمه هم حرف بی ناموسی نزده باز هم توی کامنتاش خون و خونریزی راه افتاده که! خانمها و آقایون محترم! شما رو به خدا به اعصابتون مسلط باشید واگر هر کسی راه گم کرد و اومد اینجا زرت و پرت کرد شما محل سگ هم بهش نذارید تا خودش گورشو گم کنه بره رد کارش! ممنون از خویشتنداری شما عزیزان

mahboubeh

اممممممممم....راستش يه جورايي خشكم زده! از اين حس پشيموني اصلا خوشم نمي آيد.يه موقع آدم احساسشو ناديده ميگيره با عقل و منطق پيش ميره يه جور ميشه ، یه موقع احساستو ارجح مي دونی یه جور دیگه! من خودم هنوز نتونستم بین این دوتا یکی رو مطمئن انتخاب کنم .نکنه پشيمون بشم !! خدا اون روز و نياره..........

mahboubeh

راستي شماها چرا اينقدر گير ميدين چه كار دارين معني حرفاي سامان جان ( كه الهي سوسك بشه ) چي بوده...در عوض اينو بگين ادبياتش قويه ، قلمش هم بايد خوب باشه ....یه خورده زده تو باقالیا ...حالا خوب میشه! :)))))

پوپک

من هم در راستاي همون شوخي جواب دادم وگرنه ما كه همه جوره خدمتت ارادت داريم مهرداد جان!
ميگم حالا درسته كه خاله جون تيكه مزخرف و خوب اومده ولي از "پايين شري" هم غافل نباش كه كم باحال نيست! در ضمن خجالت داره جلوي اينهمه چشم نا محرم... استغفرالله!

يک دانه شن

سلام
عالي بود. داستان خيلي خوبي از آب دراومده.


سلام
عالي بود. داستان خيلي خوبي از آب دراومد.

مهناز

پوپکی تا دهن مهنتو سرویس نکردم پاتو از تو کفش مهرداد جونم بکش بیرون . جلو چش محرم و نامحرم هم به تو یکی مربوط نیس خانم بالا شری فرشته نشششین هه هه بکوری چش حسودا مهرداد جون ماچ بعدی رو بده بیاد .

سلام
بر مهرداد و پوپك و مهناز جان . فكر كنم اگه آدرس ايميل خودتون رو به هم بديد ديگه نياز نباشه اينجا چت كنيد . اگه تونستيد در رابطه با اين داستان رومانتيك نظر بديد .قربان شما

پوپک

محسن عزيز, از توجه و تذكرت ممنون. حق داريد اگه بين اينهمه كامنت كه ماشاالله خيلي هم زياد شده كامنت هاي مربوط به اين داستان رو نديده باشيد. معمولاً كامنت هاي آخر بيشتر در معرض ديد هستند و خوب, باعث شرمندگي كه قضيه اينطوري به شوخي كشيده شده. راستش در وبلاگتون آدرس ايميل پيدا نكردم وگرنه اين توضيح رو اينجا نمينوشتم. چون با نظر شما موافقم كه كامنت دوني بلاگرها جاي بحث متفرقه نيست كه متاسفانه گاهي پيش مياد. در هر حال من از شما عذر ميخوام.

رضا از آلمان

درود بر آقا سامان کبیر دست مریزاد و آفرین بر این استعاره زیبا.زن تاسفي است از مفصل منقاد مرد و مظهر شر و تجسمي است از سطح پائين وجودي گناه و نماد پليدي .باید زر گرفت این جمله را. اضافه میکنم زنان موجودات یکسانی هستند با اسامی مختلف. با عقلی به اندازه نخود در چشم. این مردانند که عاشق میشوند و زنان همیشه مترصد فرصت بهتر.

mahboubeh

ميبينم كه اين آقا رضا انگار بد جوري از مغز نخودي ها خورده :))))... آقا رضا جان عزيز، ما مغز نخوديها هيچ ادعايي نداريم... فقط همین بس که همین یه نخود مغز ما حریف مغز انگار خیلی بزرگ شما بوده. در ضمن از قدیم گفتن کمیت مهم نیست کیفیت مهم است ( حتی اگه اندازه گیری شما درست باشه در مورد کوچک بودن مغز زن!!! ) .

مهناز

به رضا و سامان : اولا اگه تا حالا هيچی نگفته بودم فقط واس خاطر گلروی مهرداد جون بود وگرنه جواب ادم عوضی مث شما رو دادن کاری نداره . بی چاره ها شما دو تا از اون خيگی هائی هستين که کسی محلتون نذاشته عقده ای شدين اگه زنا که مظهر زيبائی و لطافت و دلبری و هزار تا صفت خوب ديگه هستن به نظر شما دو تا اختاپوس بد ترکيب اينقد بد و بدجنس و نشون گناه هسن چرا واسه خاطر اون چيزی که اسمشو نمی ارم مث سگ با ديدن زنا له له می زنين ؟

فرزاد


به مهناز و ساير ضعيفه ها:
لطفا دهن كثيفتونو ببنديد .

کوروش

آقا رضا جان چرا اين تيكه آقا سامان گل رو نمي گي كه منو ديونه كرد وقتي خوندمش :
زن لقمه هر خورنده و شکار هر درنده و لگدکوب هر رونده ...
واقعا احسنت به اين آقا سامان گل احسنت . آقا سامان جون بازم از اين تيكه ها برامون بيا . دمت گرم

مینا

به نظر من همه كساني كه به نوعي موافق افكار چرت آقا ( زرت ) سامان هستند را فقط بايد از ك.. دار زد . راستي اسم گربه منم سامانه .

احسان

استاد اگه مردي همه كامنت ها رو جواب بده !!!! تا الان 666 تا، ببخشيد 66. راستی یه دفعه هم که به شما گیر نمیدن بین خودشون بحث راه میندازن و شلوغ بازار و خر بیار و ... آقا من نظرم همونه که گفتم اینا خواننده نمیشن. یک کلام، تخته ; )

احسان

نه جدّی حیف که از این همه کامنت اندکی دریافتند مراد پیر ما را .../

به نظر من خیلی کلیشه ای بود و یه سری تناقض داشت، البته موضوع ازدواج به خاطر پول و ثروت به خودی خود تکراری هست ولی گاهی شاید بشه از دیدی متفاوت بهش نگاه کرد ولی این داستان( که می تونه هم واقعی باشه ) چیز جدیدی برای عرضه نداشت، دلم می خواست دوباره بخونم که بتونم از دید خودم کامل نقدش کنم ولی راستشو بخوام بگم حوصله ام نگرفت اما برای یک بار خوندن چرا گیرایی داشت و خواننده رو تا آخر نگه میداره، تناقض تو دو جا شدید بود یکی اونجایی که دختر می گه تو هنوز قد و مغروری؟!! اینها سالهاست همدیگه رو ندیدن برای همین رو چه حسابی دختر این حرف و می زنه؟ بدون اینکه هیچ چیز خاصی پیش اومده باشه نویسنده می خواد این خصوصیت مرد رو برسونه ولی به جا و درست نمی تونه این کارو بکنه، زن در مورد یه مسئله مهم نظر مرد رو می خواد بدونه براش خیلی اهمیت داره!!! خب شاید در گذشته نظراتی ازش داشته که به مثلا درایت مرد اعتقاد داره ولی تا مرد دهنشو باز می کنه حرف بزنه خفه اش می کنه!!! بعد رو میزان ثروتی که به زن رسیده خیلی ناشیانه تاکید و پرداخت شده... خلاصه تناقض و ضعف تو پردازش زیاده و نکته قوتش همونطور که گفتم اینه که روان پرداخت شده و خواننده رو تا به آخر داستان به دنبال خودش می کشه.. بهرحال موفق باشی

وحید

درود
جالب بود اما به گمان من منظور اين بود معمولا زنها اينطورين . خودخواه مغرور دنياپرست كم عقل تاكسي
اينهايي كه گفتم همه گير نيست ولي در كل اينطوريه . هر مردي ضربه خورده از زن و دختر . يعني ظلم ديده
خانوم ها هم نميتونند منكر بشند اگر بشند بايد بر اساس منطق از خودشون دفاع كنند وگر نه حرفشون پوچ و جبهه گيرانه خواهد بود

سحر اما تاریک

اولین بار بود که تو متن زندگیم قرار گرفتیو خوندمت.ساده بود وقشنگ .خوب خیال می کنی نمی خوام بگم تخیلی می نویسی.ادما می نویسن تا فراموش کنن تو هم نوشتی تا فراموش کنی

ارسال نظر