يكشنبه، ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۵

آدم فكر ميكنه اگه اون قسمتهايی از زندگیش رو كه تا حالا برای شما تعريف كرده و به يه نوعی در جريانش هستيد رو نصفه نيمه تعريف كنه، يه جورايی بهتون خيانت كرده! والله بخدا راست ميگم‌ها. بهرحال وجدان بيدار، وجدان بيدار كه ميگن همين ديگه.

پيدا كردن يه دكتر ارتوپد صبح روز شنبه توی تهران، پايتخت جمهوری اسلامی ايران با جمعيتی حدود 12 ميليون نفر، بسان اكسير زندگی، كيميايی است ناياب و دست نيافتنی! چهار پنج تا كلينيك و درمونگاه و تزريقات‌چی و دامپزشكی و بيمارستان رفتم ولی هيچ كدوم‌شون واسه صبح، دكتر ارتوپد نداشتند. انگار كه تخم همه دكترهای ارتوپد رو ملخ خورده بود از اين رو گفتم شايد بتونم متخصص ارتوپد خانم پيدا كنم چون بخيال خودم، ملخها ديگه مال اونها رو نمی‌تونستند بخورند ولی زهی خيال باطل. انگاری وقتی ملخها قرار باشه بخورنند ديگه تخم و تخمك و درونی و بيرونی و زن و مرد، براشون فرقی نداره. حالا شانسی كه نه تنها پزشكان بلكه همگی ما آورديم اينه كه اين حيوون فقط به تخم علاقه داره و اونها رو ميخوره وگرنه ...
از دستم عكس انداختم. ديگه اينقدر شكستگی و دررفتگی و جارفتگی داشتم كه خودم ميتونم يه مطب ارتوپدی تجربی بزنم. فقط جراحی مينيسك زانو به روش ليزر رو خوب بلد نيستم وگرنه بقيه‌هاشون رو چندين بار تجربه كردم. همونجور كه حدس ميزدم بواسطه فشار زياد، مچ دستم غم‌سُور شده. البته دكتر از اين اصطلاح استفاده نكرد بلكه يه چيز قُلمبه سُلمبه ديگه‌ای گفت كه نهايتاً منظورش همين بود. فعلاً دلش سوخته و گچ نگرفته. خودم مچ دستم رو با يه جور مچ‌بند كه آتل ماننده، بستم كه اتفاقاً دكتر خيلی هم خوشش اومد و آدرس ميپرسيد كه اون رو از كجا تهيه كردم! ظاهراً توی عكس چيز چندان دندون‌گيری نظر دكتر رو جلب نكرد از اين رو قرار شد MRI كنم و بعد از ديدن اون بگه كه قراره چه خاكی به سرم بريزه. گرفتن وقت هم واسه MRI خودش یه پروِِژه است. سه‌شنبه ساعت 10 شب وقت گرفتم. دکتر فعلاً گفتش که همين مچ‌بندی رو كه بستم خيلی خوبه فقط تا چند هفته اصلاً نباید واليبال بازی کنم و بدستم هم تحت هيچ شرايطی فشار نيارم كه خب اين قسمت دومش رو من سالهاست كه به بهترين نحو ممكن دارم انجام ميدم.

نصفی از مطالب مربوط به نمايشگاه كتاب باقی مونده بود بنابراين اون رو هم كامل كنم و پرونده نوزدهمين نمايشگاه بين‌المللی كتاب تهران رو هم ببندم و بذارم بالای طاقچه. در ادامه سير و سفر و بازديدهای مكرّر من از نمايشگاه اين اواخر ديگه كم مونده بود خونواده‌ام، آدم فرهنگی و محترم و اهل كتابی چون من رو با دمپايی دنبال كنند! يه جورايی ديگه همه رو نسبت بخودم مشكوك كرده بودم و هر چقدر قسم ميخوردم بخدا، به قرآن مجيد، به جون مامانم، من محيط و حال و هوای نمايشگاه رو خيلی دوست دارم و بخاطر همينه كه زياد ميرم ولی حتی خود مامانم هم قبول نميكرد و می‌گفت، تو اونجا چی چال كردی كه اينهمه ميری؟! بهمين دليل بعد از 4-5 بار رفتن، ديگه بيخيال نمايشگاه شدم. با خودم گفتم ما كه شانس نداريم حالا يهويی اين وسط يه دختر خانمی هم پيدا ميشه و ناغافل از من آدرس غرفه‌ای ميپرسه و يهويی يكی از آشناهامون هم ميبينه و اونها هم كه دو زار فهم و شعور ندارند چيزی رو كه ديدند حاشا كنند، یهویی همه‌شون میشن مرحوم تختی و پوریای ولی و یه آدم راستگو و درستکار و عرعری راه ميندازند و آبرومون رو توی فك و فاميل ميبرند و اونوقت خر بيار ( گفتم خر، راستی علی شلمبه جان حال بابای نازنينت چطوره؟! ) و باقالی بار كن. منهم كه بدشانس، چيزه نكرده و دهن سوخته!

اينقدر جماعت روشنفكر و شبه‌روشنفكر و با سواد و بی‌سواد و استاد دانشگاه و متخصص قلب و اعصاب و چوبكی و آب حوضی و دزد و عمله از جی‌. دی سلينجر و ناتور دشت‌اش گفته‌اند كه ديدم جداً آخر بی‌كلاسیه، آدم به اين حد و حدود از معرفت در زندگی برسه و اونوقت ناتور دشت رو نخونده باشه! ناتور دشت و جنگل واژگون هم جزء كتابهای خريداری شده در روزهای بعدی نمايشگاه بود. و اما خيلی وقت بود كه دوست داشتم مجموع خاطراتی از جبهه و جنگ رو داشته باشم. فكر ميكنم بواسطه هزارويك مسئله موجه و غيرموجه داريم اون روزها و اون آدمها رو فراموش می‌كنيم. از توپ و تانك و جنگ و خون و خونريزی بيزار و هيچ دل‌ِ خوشی ندارم ولی همه اينها باعث نميشه كه اون آدمهای مخلص و فداكار رو فراموش كنم. من به ايده و مرام كسی كاری ندارم ولی آدمهای جنگ رو دوست دارم. بنظرم داشتن يا نداشتن ريش، بلند و كوتاهی محاسن، بودن پيرهن توی شلوار يا روی شلوار، دست كردن انگشتر عقيق يا حلقه نامزدی طلا نميتونه ملاك خوبی واسه دسته‌بندی آدمها باشه. هفت، هشت، ده تا كتاب كه همگی مربوط به خاطرات جنگ، محاصره خرمهشر، عمليات غواصان، پزشكان و خاطرات مربوط به شهيد همّت و .... رو از انتشارات روایت فتح خريدم. بعداً ديدم كه آق بهمن هم يه مطلب در رابطه با همین كتابها نوشته. اين چند روز همينجوری گذری يه نگاهی بهشون انداختم و خيلی هم ازشون خوشم اومد. بنظرم خيلی حيفِ كه اينقدر درگير هاگير و واگيرهای زندگی بشيم كه يادمون بره يه سری آدمهای مخلص و فداكار بودند كه عين خودمون كلی اميد و آرزو داشتند ولی شب عمليات واسه رفتن روی ميدون مين و باز كردن معبر، از همديگه سبقت می‌گرفتند در حاليكه ميدونستند چند ثانيه ديگه به پودر تبديل ميشند. اين مملكت آدمهای اينجوری كم نداشته ولی حيف كه اين روزها همه چيز يه رنگ و بوی ديگه‌ای گرفته.

۲۸ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

مامان منم هرچي مي پرسه آخه نمايشگاه چي داره كه انقدر مي ري و منم همين جواب تو رو مي دم باور نمي كنه!!... من رفتم ناتوردشت رو بخرم تموم كرده بود! ... راستي حالا كه مي خواي از اين كتابا بخوني حتماَ حتماَ ارمياي رضا اميرخاني رو بخون
****************************************************************
k1: چی چيه اميرخانی رو بخونم؟!

راستي از سوسكهاي خونه تون چه خبر؟! (خوب اگه ماجراي سوسكها رو هم ناقص بذاري به ما خيانت كردي! آخه ما بايد در جريان سوسكهاي خونه ي شما هم قرار بگيريم ديگه!! )
*****************************************************************
k1: سوسكها هم خوب هستند و سلام دارند خدمت‌تون!

خيلي زيبا مي نويسي...وقتي كه ستاره دار مي بينمت گوشه ي وبلاگم كلي ذوق مرگ مي شم...
*****************************************************************
k1: آقا ترو خدا نفرماييد. من جنبه ندارم يهويی غش ميكنم ها!

هنگامه

سلام و عرض ادب . اگه ميشه از چيزهاي ديگه هم بگو. مثلا از دوستان. سوسكها. عيال گلت كه معلومه خيلي خانمه و صبور و .... اصلا هر چه ميخواهد دل تنگت بگو تا به ما خيانت نكني ! چه طوره ؟
*****************************************************************
k1: شما هم جنبه داشته باشيد ديگه! مهم اينه كه آدم تجاوز نكنه وگرنه خيانت چيز خيلی مهمی نيست. بنابراين تو زياد نترس!

یلدا

من هم همانند نظر بازی هر موقع میبینم که مطلب جدیدی نوشتی کلی ذوق میکنم. جدا که از نظر من شما بهترین بلاگر فارسی هستین و قلم بسیار زیبا و روانی دارید.
*****************************************************************
k1: والله منهم به نظر خودم بهترين بلاگر فارسی هستم ولی متاسفانه خيلی‌ها نظر من و شما رو تائيد نمی‌كنند!

مریم گلی

از همه چیت و همه جات ! بگو . خیانت نکن!
*****************************************************************
k1: مريم جان كاشكی حداقل يه دامنه‌ای رو مشخص ميكردی!

Marjaneh

:)) مريم گلي جون سلام !
*****************************************************************
k1: جون مادرتون كامنت گذاشتن بعضی‌ها رو ببينيد!

ليلا

با انكه ديدگاهم راجع به جنگ و اعتقادات ايدئولوژيكم با اين انسانها متفاوته اما هميشه در دلم حس احترام عميقي نسبت به خلوص نيت و ايثار مردان جنگ دارم . شايد مهمترين دليل اين حس همان خلوص و پاكبازي گروهي از انان است كه در اين اشفته بازار اواسط دهه هشتاد كيمياست .
*****************************************************************
k1: صحيح است.

چقدر سر تو بلا میاد! آره واسه آدم حتی برای رفتن به جاهای فرهنگی هم حرف در میارن!!!
*****************************************************************
k1: تو رو به كجات بند كردند؟!

حيف...
منم عاشق محيط نمايشگاهم ولي حيف...حيف كه در نظر بازي ما بيخبران حيرانند...
شما هم كه ميري نمايشگاه يه تغيير جزئي در چهره بده تا از طرف امت و ملت شناسايي نشي و بعدا نيازي به خر و باقالي و اينا نباشه :)
يادمه تاثير گذار ترين متني كه ازت خوندم توي بلاگ قبليت در مورد همين جبهه و جنگ بود... (در مورد سيم خاردار هاي زنگ زده و كساني كه ميرن به كشور دوست و همسايه و يادشون ميره زير پاشون چقدر جون داده شده تا سقف بالاي سرشون سالم بمونه...)
منم كه عيد رفتم شلمچه همين حس بهم دست داد...
ولي حيف كه زود يادم ميره...
حيف
*****************************************************************
k1: من غلط كرده باشم در رابطه با سيم خاردارهاي زنگ زده و كساني كه ميرن به كشور دوست و همسايه و يادشون ميره زير پاشون چقدر جون داده شده تا سقف بالاي سرشون سالم بمونه .... مطلبی نوشته باشم!

خيلي بده كه ادم خودش رو مديون خواننده هاش بدونه!
من كه نمايشگاه امسال رو از دست دادم ولي شنيدم كه زياد هم خوب نبوده!
حداقل ميتونستيم اونجا سه ساعت توي صف سيب زميني سرخ كرده بمونيم!
*****************************************************************
k1: حالا منهم يه چيزی گفتم حالا كی قراره مديون باشه؟!

در خدا بودن ناتور دشت و سالينجر كه شك نكن. البته ترجمه محمد نجفي مال انتشارات نيلا رو بخون كه فكر كنم همون رو خريدي چون جنگل واژگون رو اونجا چاپ كرده. در مورد كتابهاي جنگ و آدمهاي جنگ هم كاملا باهات موافقم. منهم كلي از اين كتابها دارم. كلا 4.5 ساله كه وبلاگ دارم و وبلاگ ميخونم. ولي چند ماهييه كه وبلاگ تو رو ميخونم و خيلي حال ميكنم. كلا خيلي شبيه هستيم. هر چند قلم شما يه چيز ديگه است كه ما هنوز....اندر خم يك كوچه ايم....به هر حال پايدار باشيد....آهان راستي...اين آق بهمن رو خيلي تحويل نگير خيال ميكنه كسي شده اونوقت....ميشناسمش آخه....آمارش موجوده.
*****************************************************************
k1: اتفاقاً همونجوری كه حدس زده بودی كتابی رو كه خريدم مال انتشارات نيلا بود. آقا تو رو خدا يعنی من اينقدر خوب می‌نويسم؟!

نگاه

ترا خدا از جنگ و جبهه واینا نگو کاش ملخها تخم کسانیکه عامل و باعث جنگ و جبهه .هم بودن و هم هستن و هم میخوان باشن رو بخورن خدا کنه تخم وبلاگ نویسا رو ............

نگاه

ترا خدا از جنگ و جبهه واینا نگو کاش ملخها تخم کسانیکه عامل و باعث جنگ و جبهه .هم بودن و هم هستن و هم میخوان باشن رو بخورن خدا کنه تخم وبلاگ نویسا رو چی؟.....
*****************************************************************
k1: يهويی هر كلمه‌ات رو توی يه كامنت می‌نوشتی ديگه!

آخ آخ يه اشتباه خفن كردم. منظورم اين آقا بهمن نبود.....منظورم صاحب اين وبلاگ بود.
http://kelash.persianblog.com/
معذرت ميخوام.

یک دوست

یکی ازفرقهای اصلی بین مسلمانان وطرفداران سایرادیان هم شاید همین باشد.میگم مسلمان چون فکرمی کنم اگروجهه دینی ومذهبی به جنگ ایران وعراق نداده بودند این همه ازجان گذشتگی نمی دیدیم.این انگیزه خیلی متفاوت است مثلا"باسربازان آمریکایی که به حساب تامین هزینه کالج وکمکهای مالی و...درارتش ثبت نام میکندواز بد روزگار درگیرجنگ می شود.اینکه هنوزعملیات انتحاری مسلمانان واینکه چرابایدیک جوان تحصیل کرده به هرعلتی خودش رااینچنین به کشتن دهدبرای اینهاقابل هضم نیست جای تعجب ندارد.
*****************************************************************
k1: صحيح است!

اين بحث كتابهاي جنگ را دقيقا مي پسندم يعني با اين ايده و مرامت موافقم كه ادمهايي كه به جنگ رفتند يك جورهايي عجيب و غريب بودند كه نمي شه انها را در جمع بنديهاي امروزي قرار داد.
*****************************************************************
k1: اينهم صحيح است!

shirin

منم دقيقا مثل تو از اينكه ناطور دشت رو(روي جلد كتاب من با ط نوشته!) نخونده بودم كلي احساس سر خوردگي ميكردم تا اينكه خريدمش. در مورد بوف كور هم همينطور(خيلي بده ادم هنوز بوف كرو رو نخونده باشه؟!) ولي اين يكيو نتونستم پيدا كنم و انگاري ديگه چاپ نميشه

shirin

منظورم بوف كور بود نا بوف كر!
*****************************************************************
k1: اتفاقاً اين كتاب بوف كر هم كتاب خيلی خوبيه!

هي هي منم ناتور دشت و جنگل واژگون رو گرفتم!!! دقيقا به همون دليل كه تو گرفتي
*****************************************************************
k1: بابا تو هم نمودی ما رو هاااا. هر چی ما ميگيريم كه اونها رو تو داری!

حتما بايد سند و مدرك بيارم؟؟
بيا:
(((! سیمهای خاردار و میادین مین و نیزارهای اروند، با تن و بدن این عزیزان قرابت نزدیکی داره. به اونایی که دارن میرن زیارت عتبات و عالیات بگین وقتی رسیدین اون ور مرز یه کمی که رفتین تو خاک کشور برادران عراقی از هر قاصدکی سراغ سربازان ایرانی رو بگیرید، جاشون رو بهتون نشون میده....)))
لينكش هم اينه:
http://www.shoma.blogsky.com/?PostID=1186
همون چيزي كه من نوشتم نيست ولي ... همون معني رو كه داره...
*****************************************************************
k1: مرسی.

ارميا! اسم كتاب ارمياست. نويسنده ش هم رضا اميرخاني
*****************************************************************
k1: مرسی.

با قسمت آخر پستت كاملا موافقم، هميشه براي همچون آدمهايي ارزش و احترام قائل بودم و هستم چون فداكاريهايي كه كردن و شهامت و غيرتي كه داشتن تحسين آميز ولي به قول خودت حيف...

به نگاه:
آمين :))

در ضمن اميدوارم زودتر دستت خوب بشه

در مورد اون قسمتي كه از نمايشگاه كتاب نوشتي حالم بهم مي خوره از آدمهايي كه تا يه چي مي بينن قوه تخيل تخمي شونو ول ميدن و يه داستان تخمي تخيلي مي سازن و ميرن پخش مي كنن، سرم اومده

راستي من يه دكتر ارتوپد خوب مي شناسم كه تو ساختمون پزشكان ميدون آرژانتين بود، اسمش هم فكر كنم سلطان آبادي يا يه چيزي تو اين مايه ها بهرحال سلطان داشت البته اينكه هنوز وجود خارجي داشته باشه يا نه نمي دونم والله
*****************************************************************
k1: مرسی.

hajar

سلام
عرض شود كه
چند تا از اون ادمهايي كه رفتن روي مين به قصد سالم بودن سقف بالا سر ما رفتن؟
چند تاشون رفتن روي مين كه هموطنانشون راحت باشن؟
نچ.رفتن روي مين چون ميخواستن برن بهشت.ميخواستن برن يه جايي كه توش همه چي كامل باشه.هرچي تو اين دنيا دارن وهر چي ندارن همه رو يكجا داشته باشن.من براي همون سربازاي امريكايي كه توي ويئتنام جنگيدن خيلي بيشتر از اين ادمهاي عقده يي ارزش قائلم
*******************************************************************
k1:بنظرم تو خيلی بی‌انصاف هستی

ارسال نظر