شنبه، ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۵

سعدی عَلی‌اَلرَحمِه كه الهی نور به قبرش بباره ميگه چو عضوی بدرد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار. با توجه به چنين فرمايش گهرباری و همچنين با در نظر گرفتن مديريت شهری بسيار چُست و چابكی كه سالهاست بر تهران حاكمه، برپايی نمايشگاه بين‌المللی كتاب، عملاً ريده به اين شهر دَراَندَشت! چه جوری؟! اينجوری كه نمايشگاه، ولنجك برپا شده ولی چون قراره دگر عضوها هم درگير باشند، ترافيكش تا سرپل امامزاده معصوم و چهارراه گلوبندك و تير دوقلو و عوارضی بهشت‌زهرا هم رسيده. اين شهر نه اينكه روزهای عاديش خيلی خلوت و آروم و رُمنس بود ديگه توی اين ده روز كه ميشه ديوونه‌خونه! ولی خب جداً كه برپايی هر ساله نمايشگاه كتاب توی ارديبهشت، زيبايی اين ماه رو چند برابر كرده و قاطی پاتی شدن بوی كاغذ و كتاب با خاك بارون خورده، آدم‌هايی رو كه يه كمی اهل دل باشند رو مست و ملنگ ميكنه. بهرحال ترافيك مشكل و معضل حل ‌نشدنی اين شهره بنابراين اينی كه اين روزها دو تا مسئول بيان و بواسطه برپايی نمايشگاه، ترافيكِ همه روزها و فصلهای تهران رو بخواهن ماست‌مالی و توجيه كنند يه جورايی بهونه است. ما هم كه گاو نيستيم بهرحال يه چيزهايی ميفهميم. بهرحال يه روز نمايشگاهه، يه روز برف، يه روز بارون، يه روز وارونگی، يه روز دَمر افتادن، يه روز قيف نيست، يه روز قير نيست، يه روز مسئولش نيست و ..... خلاصه كه اين شهر، كی روی خلوتی بخودش ديده كه حالا بخواهيم تموم درد و بلاهای تهرون رو دو دستی بزنيم توی سر نمايشگاه كتابِ بدبخت و بی‌زبون؟!

چهارشنبه نمايشگاه افتتاح و من صبح پنج‌شنبه ساعت ده صبح جلوی در نمايشگاه حی و حاضر بودم چون واسه آدم فرهنگی و با كلاس و اهل مطالعه و كتابی چون من! تاخير بيش از يك روز هيچ توجيه‌ای نمی‌تونست داشته باشه. همون دم در شمالی ديدن انواع و اقسام بولدزر و گريدر و تيلر و نفربَر برات يه علامت سوال بزرگ ايجاد ميشه كه اين همه آلات و ادوات اينجا چيكار ميكنه؟ انگاری كه اومدی نمايشگاه وسايل راهسازی. يه كم جلوتر با ديدن چادری كه روش نوشته اكيپ سد معبر شهرداری منطقه 3 معلوم ميشه كه اون وسايل از بهر چه كاری بوده است! اينی كه امسال ورودیهای نمايشگاه خلوت‌تر از قبل شده خيلی خوبه ولی بنظرم شهرداری ميتونست با هماهنگی با ستاد نيروهای مشترك و وزارت دفاع يه سری توپ و تانك و ضد هوايی و كاتيوشا هم بياره و در كنار اون بولدوزرها يه مانور راه بندازه. اگه اطرافِ پياده‌رو سيم خاردار و تلّه‌های انفجاری كاشته و مين‌گذاری هم ميشد كه ديگه خيلی بهتر و امن‌تر بود. حتی اگه چند تا هواپيما جنگی هم منطقه رو پوشش ميدادند كه ديگه نور علی‌نور بود و اينجوری ميشد آمادگی نيروهای مسلح رو به رخ همه كشورهای دوست و دشمن كشيد. بابا جون ديگه پخش و پلا كردن چهار نفر آدم بساطی كه شورت و كرست ميفروشند كه اينهمه وسيله زرهی و ادوات جنگی نميخواد. زمستون كه همه جا آفتابه ولنجك برف مياد شهرداری يه دونه از اين ماشين‌های شيك و پيكش رو واسه برف‌روبی نمياره اونوقت واسه جمع و جور كردن چهار تا بادكنك فروش و رَنده فروش و جوراب فروش، آماده‌باش هستند و مانور اجرا ميكنند.

خلاصه كه امسال بدون نصيب از ديدن اون شورت‌های رنگی قرمز و بنفش و فسفری شيش تا هزار تومن، وارد نمايشگاه شدم. هر چند تيپ و قيافه خانم‌ها نشون‌دهنده اينه كه همه‌شون مدرسه و دانشگاه رو پيچوندند و با مانتوهای بلند و مقعنه اومدند ولی خب بندرت هم ميشه ريخت و قيافه‌های خوشگل و فَشنی رو با اون مانتوهای كوتاه و چسبون كه دل و قلوه و دين و ايمون آدم رو با هم يكجا ميبره رو توی نمايشگاه ديد. پنداری مردم خودشون بدون خون و خونريزی تصميم گرفتند به لباس آدميت ملبس بشن. بنابراين حض بصری نمايشگاه نسبت به سالهای قبل كمتر و كم‌رنگتر شده!

نمايشگاهی كه در همون بدو ورود با ديدن اساتيد بزرگی چون ايشون و اوشون شروع بشه قطعاً بايد نمايشگاه خوبی باشه. هر چند يكی دو ساعت بعدش ديدن ريخت و قيافه بعضی‌ها همه اون حس‌های خوب صبح رو به يغما برد! اينان همه آنهايی بودند كه چندی پيش وبلاگ فرهنگی بنده رو درپيتی شمرده بودند!

من يه نظری دارم شايد از ديد بعضی‌هاتون خيلی مسخره باشه ولی اونرو ميگم تا روی دلم باقی نمونه و يهويی يه جای ديگه‌ام قلمبه نشه. من ميگم، مگه ما همه اون لباسهايی رو كه خريديم پوشيديم؟! چقدر ميوه خريديم و نخورديم، موند و خراب شد و ريختيم بيرون؟! چقدر گول ويترين و رنگ و لعابش رو خورديم؟! بنظرم خريدن كتاب ولو اينكه خونده هم نشه كار خيلی لذتبخشی هستش. اگه بخريم و بخونيم كه ديگه كعبه آمال ولی حالا اگه خريديم و وقت هم نكرديم كه بخونيم باز چيزی رو از دست نداديم. واسه من كه هميشه پروسه خريد خيلی لذتبخش‌تر از اون چيزی بوده كه نهايتاً دو زار گرونتر يا ارزونتر خريدم. توی جديدترين آمار ارائه شده، انگليسی‌ها با سرانه ساليانه 184 و آلمانی‌ها با 158 يورو كتابخون‌ترين ملّت اروپا شناخته شدند. نمی‌خواهيم ضرب و تقسيم كنيم و بگيم مثلاً 184 يورو ميشه 200 هزار تومن ولی اختصاص يه همچين رقمی واسه خود انگليسی‌ها هم پول كمی نيست. بهرحال خودمون ميدونيم در طول روز كجاها و چه پولهای الكی كه خرج عَطينها نمی‌كنيم ولی همينكه قراره دو تا كتاب بخريم عربده و فريادمون به هوا ميره كه وانفساااااا كشتند، بردند، خوردند، كتاب شده دو هزار تومن، من از كجا بيارم؟ پول ندارم. جون ندارم. كار ندارم. بدبختم. بيچاره‌ام و از همين حرفهای توجيه‌كننده كه ديگه ميدونيم همش چرت و پرته. اگه كتاب شده دو هزار تومن يه ساندويچ كوكتل پنير با نوشابه هم شده دو هزار و پونصد تومن. يه شال شده پونزده هزار تومن. يه شلوار جين سی‌و‌پنج هزار تومن. يه تی‌شرت ترك ساده بيست هزار تومن. شورت خوب هم بخواهی بخری اگه ايرانی باشه دو هزار و پونصد و اگه خارجی باشه دونه‌ای هشت نه هزار تومن بايد بديم اونوقت واسه خريد يه كتاب 250 صفحه‌ای، پرداخت دو هزار تومن ارتباط مستقيم پيدا ميكنه به همه حس‌های و نرونها و اعصاب و ارتعاشات بيخ گلومون!

بيشتر از هزار تا كتاب مديريتی خوندم ولی دريغ از يه ذره كار و درك مديريتی! هنوز دو تا دونه گوسفند رو نميتونم ببرم بچرونوم بنابراين ديدم بهتره كه يه مدتی بی‌خيال اين كتابهای سنگين و كلفتی كه لامصب يه دونه عكس رنگی هم نداره تا آدم ببينه، بشم و بسان گذشته و بخاطر تلطيف روح و كاهش خشونت يه كمی رمان و داستان بخونم. با گارد باز، عاشقيت در پاورقی، حكايت عشقی بی‌قاف بی‌شين بی‌نقطه، استخوان خوك و دستهای جذامی كتابهايی هستند كه خريدم. نشر چشمه از اون انتشاراتی‌هايی هست كه ميشه كتابهای خوبی توش پيدا كرد ولی تا بری جلو و چند تا كتاب پيدا كنی كلی به در و پيكرت ميمالند! چون تا پايان نمايشگاه دو سه بار ديگه ميرم بنابراين عجله نكرده و فعلاً به همين چند تا كتاب بسنده كردم خلاصه كه حتماً نمايشگاه يه سری بزنيد هر چند موقع خريد يه كمی ماتحت‌تون تحت فشارهای جانبی قرار بگيره!

۱۹ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

اي نمايشگاه در حسرت ديدار تو آواره ترينم

مهرانا

اين دو كلمه چست و چابك رو يه جايي شنيدم !! در ضمن بازم واسه خودت صلوات فرستادي ؟

فرزانه

دیدن اون همه کتاب اونم یکجا می ارزه که تمام بلایا را رو به خاطرش به جون بخری.من امسال از دیدار نمایشگاه محرومم برا همین به شما حسودیم میشه.خوش به حالتون.
همیشه کتاب تنها چیزی بوده که با جون و دل بابتش همه پولامو خرج کردم.

خيلي جالبه من عين اون 4 تا كتاب كه نوشتي رو خريدم ..آقا اين همه تفاهم فقط با ازدواج به راه اصليش مي رسه ...

اي بسوزه پدر كنكور كه مانع رفتن به يه همچون جايي ميشه...ين حسودي كه ميگن همين حسيه كه الان دارم تجربش ميكنم؟؟نميدونم والا!!!

اقا خيلي با حال و جالب مي نويسي با اجازه من شما را لينك كردم

آره دیگه شرت و کرست ها رو جمع کردن از اون جلو مردم جاش می رن دیکشنری می خرن!

نگاه

همونطور که قبلا" هم بهت گفته بودم که من از اون آدمهايی هستم كه جلوی كتاب و بساط كتابفروشی و قفسه‌های كتابخونه اختيار از كف داده و مات و مبهوت میشن و ممکنه یه کاری دست خودشون بدن واس همین اصلا پامو نمایشگاه نمیزارم و با کله میرم نمایشگاه بدون ترافیک و خستگی و وقت تلف کنی اینجوری :http://tibf.co.ir/ الهی کسی کتابخون باشه واس خریدن کتاب كه واجب نكرده ادم پا شه بره نمايشگاه . ضمنا"خدا کنه روزگار اون عضوتو به درد نیاره که اونوقت مجبور میشی خرج عطینها بکنی .

بهت کتاب معرفی کنم میری بخری بخونی؟

كم پيش مياد از ته دل بخندم ولي با اين مطلبت واقعن از ته دل خنديدم.

Marjaneh

نمايشگاه كتاب ... بي خيال من يه چيز بي ربط بگم چي ميشه ؟
حقيقتش من ديكته "عَطينها " رو نمی دونستم ...دستت درد نکنه :)

ليلا

مسائل حاشيه اي نمايشگاه بعضي وقتا حتي از خود كتابها هم ديدني تره !!! اگه انبوه ملتي كه روز جمعه هجوم اورده بودن هر كدام يك كتاب هم بخونند بازم جاي شكرش باقيه كه چه ملت بافرهنگ و فرهيخته اي داريم !
خريد كتاب هم در هر صورت لذت بخشه حتي اگه خوندنش به تاخير بيفته . اصلا حضورش در كتابخونه به ادم قوت قلب ميده بهت دلگرمي ميده كه هر زمان عشقت كشيد بري سراغش و هميشه در دسترسته . بر خلاف اون چيزي هم كه فكر ميكنيم در قياس با ساير هزينه ها گران هم نيست . كتاب عاشقيت در پاورقي خانم محبعلي رو هم قبلا خونده بودم اما اينقدر كه با جلد خوشگلش و عنوان وسوسه برانگيزش ارتباط برقرار كردم ! خود كتاب زياد بدلم ننشست شايد هم تحت تاثير تعريف و تمجيدهاي زيادي كه شنيده بودم ناخوداگاه سطح توقعم بالا رفته بود !اما اونائي كه از داستان اونهم از نوع زندگينامه و خاطره نويسي لذت ميبرن اين كتاب عطر سنبل عطر كاج رو از دست ندين . من كه در راه برگشت بي وقفه خوندمش و خوشم اومد .نويسنده هم يه ايراني تبار مقيم امريكا به نام فيروزه جزايري دوما است كه البته به زبان انگليسي نوشته و متن ارجينالش هم در ايران ظاهرا منتشر شده ولي ترجمه شده اش هم تا حد زيادي حال و هواي داستان رو منتقل كرده . در واقع زندگينامه نويسنده است كه در هفت سالگي به امريكا رفته و كتاب در لابلاي داستان تفاوت و برخورد دو فرهنگ را به نمايش ميگذارد .برخوردها و تضادهائي كه موقعيتهاي طنز ايجاد ميكند . نشر قصه هم چاپش كرده .

چه جالب! منم فعلاَ يه بار رفتم نمايشگاه دو تا از 4 تا كتابي كه گفتي رو خريدم!!

با وجود این همه جمله های طولانی ، کلی خندیدم ؛) من که نیستم ببینم اما قشنگ از توصیفت صحنه ها رو تجسم می کنم . هاها

از اونجايي كه من آدم فرهنگی و با كلاس و اهل مطالعه و كتابی هستم همون روز اول رفتم نمايشگاه و تا ظهر يه لنگه پا وايستادم تا غرفه ها رو باز كنند و همراه با سيل مشتاقان حمله ور شديم تو ! ( اينا رو گفتم آمار دستت بياد كه با چه آدم هاي با فرهنگ و اينايي طرفي !!! )
در ضمن منم كاملا َ موافقم كه اگه صد سال هم اون كتاب ها رو نخوني هاااا اما خريدنشون يه شوق و ذوق خاصي داره. به خصوص اگه بذاريشون تو كتابخونه ات ، جلو چشم !!!

چراغعلي

تعريفها رو بقيه كردن. مي مونه اينكه اون (حظ) رو اشتباه نوشتي جيگر. اون يكي هم فكر كنم (اتينا) باشه نه عطينها!

از نمايشگاه كه عمرآ نميشه گذشت ف حتي اگه به قول تو كتابهاي خريده شده هيچوقت خونده نشه . ما كه به خاطرش مجبور شديم توي يه روز دو بار مسير اصفهان تهران رو رانندگي كنيم .

سلام
آقا من هر چي تو اون پست در مورد كتاب "نيمه تارك وجود" اثر دبي فورد و نشر كلك آزادگان چيز نوشتم دستم درد گرفت...
خدايي فكر ميكردم تو نمايشگاه بري اين كتابو با 22 درصد تخفيف بخري... :)
ولي كتاب "با گارد باز " رو خودم هم گرفتم...
اون قضيه شيش تا هزار رو خوب اومدي :)

آسیه

باز هم منتظر كامنت مني واسه آپ کردن؟

ارسال نظر