يكشنبه، ۳ ارديبهشت ۱۳۸۵

آخر هفته خوبی بود. بواسطه مسافرت همسر گرامی دو سه روزی تنها بودم. تنهايی رو دوست دارم. نه اينكه فقط دوست داشته باشم بلكه يه جورايی عاشق تنهايی هستم. خيلی مواقع به حال رابينسون كروزو غبطه خوردم! عجب حالی ميده آدم تك و تنها توی يه جزيره زندگی كنه. خيلی خوبه كه آدم هرزگاهی تنها باشه. فكر كنم هر چند وقت يكبار آدم به گذروندن يه همچين روزهايی احتياج داشته باشه. فقط بديش اينه كه اينجور مواقع تموم آدمهای دور و بريت خيلی مهربون ميشن و توقع دارند توی اين مدت حتماً سری هم به اونها بزنی. پنج‌شنبه عين بچه آدم تا عصری سر كار بودم ولی تموم دوست و رفقهای مجرد و متاهل اين پونزده سال اخير تماس گرفتند و گفتند كه حتماً شب برم پيش‌شون. به شهرام ‌گفتم قول دادم برم پيش آرش و به آرش ‌گفتم قول دادم شام برم پيش شهرام. به الناز ‌گفتم قراره برم پيش مريم و به مريم ‌گفتم شام با الناز ميريم بيرون. نه بابا، شانس كجا بود؟! اگه اينها بی‌كس و كار بودند و دعوتم می‌كردند كه اصلاً ذره‌ای درنگ هم نمی‌كردم. از بدشانسی و بدبختی من، الناز و مريم زن شهرام و آرش هستند. البته پنج‌شنبه تولد هم دعوت بودم. می‌خواستم تولد رو هم بپيچونم ولی ديدم از ده روز قبل بهم گفتند و اگه نرم خيلی بد ميشه بعدش هم كار خاصی كه نداشتم اگر هم نميرفتم می‌خواستم تك و تنها بشينم گوشه خونه و باز دو كيلو آجيل رو بخورم. باز اونجا حداقل می‌تونستم يه كمی كيك و ميوه و يه وعده شام گرم هم بخورم!

خلاصه از سر كار اومدم و با سلام و صلوات آقا دايی رو هم كشيدم و دوشی گرفتم و رفتم تولد. جاتون خالی چه تولدی هم بود. شمع و گل و كيك و يه سری عرقيات گياهی و مهم‌تر از همه بيشتر از بيست تا دختر و پسر خوشگل و مامانی كه همش وسط مجلس داشتند قر ميدادند و جيغهای بنفش می‌كشيدند و در آخر هم چه كردند اين دختران و پسران با اعصاب و روان داشته و نداشته من! قبل از تولد هر چی به مامان بابای بچه متولد شده گفتم، جون مادرتون من رو بی‌خيال بشين و اجازه بدين من نيام ولی بخرج‌شون نرفت كه نرفت. گفتند چون خانمت نيست ديگه حتماً حتماً بايد بيايی. درست نيست كه تك و تنها بمونی خونه! هر چه قسم خوردم كه والله بخدا تا روزنامه‌های ايران و همشهری و شرق و اعتماد ملی و ايران ورزشی و خبر ورزشی رو بخونم 5-6 ساعت گذشته بخرج‌شون نرفت كه نرفت. زن‌مون بهمون شك نداره اونوقت اينها ميگن لازم نكرده خونه خودم تنها باشم. آدم يه وقتهايی گير چه آدمهای زبون نفهمی ميوفته. حالا ديگه حساب كنيد منی كه از ريخت و قيافه هر چی بچه است متنفرم و يكی‌شون هم ميتونه من رو تا مرز جنون سوق بده از ساعت هشت تا يك‌و‌نيم نصفه شب، عرعر و داد و بيداد و بالا پايين پريدن و مشت و لگد و چنگول كشيدن و بادكنك تركوندن بيست تا بچه، 3-4 ساله رو چه جوری تحمل كردم؟! آره بابا نه پس فكر كردين ما شانس داريم كه شب جمعه‌ای پارتی دعوت‌مون كنند؟! به باباش ميگم، آخه ميمون، من نميدونم چه نقطه مشتركی با اين كره خر تو دارم كه الان بايد وسط مجلس و لابه‌لای اين همه بچه، براشون عمو زنجيرباف و نخود و كشيمش وردار و بيار رو بخونم؟! مامان بچه‌ها هم كه ديگه تقريباً همه‌شون آشنا بودند بنابراين مجبور بودی به اونها هم به چشم خواهر مادری نگاه كنی و خلاصه تموم انگيزه‌های رفتن به تولد، همون خوردن ميوه‌ها و كيك و عرق بيد مشكی بود كه پنداری برای دل‌درد من خيلی هم مفيد بود! ساعت يك و نيم نصفه شب به صاحبخونه ميگم خب اگه اجازه بدين و شك‌تون به يقين تبديل شده الان ديگه من برم خونه و كپ مرگم رو بذارم. اگر هم ندارين كه زنگ بزنيد كلانتری يه مأمور بياد و تا صبح دم در خونه كشيك من رو بده. چون قطعاً اين موقع اگه قرار باشه كسی رو هم از توی خيابون سوار كنم، سوپورهای محترم مناطق 2، 5 و 1 شهرداری تهران هستند!

آی حالی ميده كه بدون سر و صدا و زنگ ساعت، پرده‌ها رو بكشی و كيپ هم كنی و اطاق رو عينهو قبرستون، تاريكِ تاريك كنی و جمعه تا لنگ ظهر بخوابی. آی ميچسبه، آی میچسبه. فقط بديش اينه، حالا كه بيدار شدی نه حوصله درست كردن صبحونه داری و نه ديگه هيچ كدوم از اون 259 نفری كه ديروز باهات تماس گرفته بودند بهت زنگ ميزنند كه پاشی نهار بری پيش‌شون. پنداری همه، احساسات‌شون واسه شام ورقلمبيده ميشه و شبها خاطرخواه آدم ميشن! هر چند من كه عاشق تنهايی هستم. يه قهوه و يه كتاب و روزنامه و مجله و فيلم و اينترنت و ... ساعت چهار بعدازظهر، مادرت زنگ ميزنه و ميگه بچه اصلاً معلوم هست تو كجايی؟! چرا تنها موندی توی خونه؟! پاشو بيا كه مُرديم از گرسنگی، هنوز به هوای تو نهار نخورديم ... بابا، باز هم مرام و معرفت مامان‌‌مون!

۲۳ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

اول شدن هم بهانه خوبیه برای کامنت.!!
*****************************************************************
k1: استغفرالله و .... هی با اين كامنت گذاشتن من رو وادار می‌كنيد كه يه چيزی بهتون بگم ها!

مگه خانمت قبل از رفتن برات شام و ناهار تو يخچال نذاشته بود که گرسنه نموني؟ يا پيتزاييه سر کوچه تعطيل بوده؟
*****************************************************************
k1: نه شام و نهاری تو يخچال بود و نه پيتزايی سر كوچه!

تا الان فكر مي كردم كه فقط منم كه آرزو دارم جاي رابينسون باشم تو يه جزيره تنها. نگو كساي ديگه هم مي خوان. يه كم به خودم اميدوار شدم!!
*****************************************************************
k1: حالا عجله نكن و زود تصميم نگير. جزيره بعدی هم جا داره فقط توی اون جزيره بايد لخت و عور و با يه نيزه بگردی!

سالها رابنسون بودم پايان خوبي نداره بي خيالش شو!
*****************************************************************
k1: همون راه!

رابنسون بودن فقط چهل سال اولش سخته
*****************************************************************
k1: و حالا بشنويم از مادر عروس!

فرزانه

آي گفتي ،من نميدونم اگه اين صبح هاي جمعه نبود من بايد چكار مي كردم.بعدشم من دوست دارم رابينسونه كروزو باشم البته رابينسون خودشم باشه ها وگرنه من از تنهايي ميترسم.
*****************************************************************
k1: گفتم كه من رابينسون كروزو هستم!

من لینکت رو توی وبلاگم قراردادم . مطالبت عالی اند. اگر خواستی یه سری به من بزن .
*****************************************************************
k1: پير شی جوون!

من لینکت رو توی وبلاگم قراردادم . مطالبت عالی اند. اگر خواستی یه سری به من بزن .
*****************************************************************
k1: اونوقت شما با اون آريانا بالايی فرق داريد؟!

میدادی همونایی که میخوان برات هاست و دومین بخرن یه ناهار هم سر راه میخریدن میاوردن باهم بخورین؟!؟!؟! چطوری اون موقع رسواش کردی ولی حالا دیگه هیچی؟!؟!!؟*****************************************************************
k1: اين كامنت بود يا معما؟!

اينو زودتر مي گفتي تا بهت آدرس مي دادم بياي ور دل خودم !
*****************************************************************
k1: تو هم ظاهراً احساساتت ورقلمبيده شده؟!

خوب خيلي هوس كردي بازم خانومت رو يه هفته بفرست بره انگليس!!!
*****************************************************************
k1: چشم

مریم گلی

من ساده رو بگو كه فكر كردم دلت واسه ما تنگ شده. نگو شام نهار نداشتي گير داده بودي دسته جمعي بريم نهار!
*****************************************************************
k1: با اون تعريف و تمجيدی كه شماها از وبلاگ من كردين حتماً دلم براتون تنگ ميشه!

Marjaneh

آخي آخي ... ايشالا بابا شي ما بخنديم :دي
*****************************************************************
k1: زبونت رو گاز بگير دختر!

ليلا

موزيكي كه دوس داري كتابي كه مدتهاست رو ميزت جا خوش كرده اون فيلمه كه هفته هاست واسه ديدنش دقيقه شماري كردي چند تا از مجله هاي محبوبت ...خلوت سكوت تاريكي ارامش ... ارزش تك تك اينا از باحالترين تولد بازيها و خوشمزه ترين نهار و شام ها واسم بيشتره !البته دروغ چرا صرفنظر كردن از اون عرق بيدمشك ! كمي سخته ولي تجربه ثابت كرده خواص درماني عرقيات گياهي هم در سكوت و ارامش بيشتره !
*****************************************************************
k1: اگه بخودم بود كه منهم ترجيح ميدادم خونه باشم و موزيك گوش بدم، فيلم ببينم، مجله بخونم ولی وقتی عينهو سريش می‌چسبند به تنبونت و ولت نمی‌كنند ديگه نميشه كاريش كرد. هر چند عرقيات گياهی واسه دل‌دردهايی كه بواسطه خوردن چاغاله بادوم ايجاد ميشه خيلی موثره ولی منهم با اون قسمت سكوت و آرامشش موافقم.

مرجانه راست می‌گه ... ایشالله دوقلو بزائی ما بخندیم. :)
*****************************************************************
k1: من ميخواهم زايمان كنم؛ كسی سفارش ديگه‌ای نداره؟!

به جان خودم اين گربه چكمه پوش، خيلي حاليشه!
*****************************************************************
k1: ظاهراً شما بيشتر در جريان هستيد!

نگاه

متوجه شدی چه نقطه مشترکی با اون کره خر داشتی ؟ فکر کنم مامانت خوب متوجه شده كروزو شدن كار هر كس نيست
*****************************************************************
k1: آره متوجه شدم ولی اگه واسه شما جای سوال هست ميتونيد شما هم ببينيد تا خوب مطمئن بشيد!

پدر متولد

سلام . کی ما به تو التماس کردیم بیا تولد . چرا اینقدر چاخان میکنی . اینهو بختک افتادی رو زندگی من حالا اینجا چُسی هم میایی . برو بچه !!!
*****************************************************************
k1: اوه اوه اين آقا غوله جدی جدی بابای بچه است. در بريد كه نميدونم اين از كجا يهويی پيداش شد؟!

واقعا نميدونم چي بايد به تو گفت كه اسم خودتو ميزاري رو 4 تا فرشته ي كوچولو!!!
*****************************************************************
k1: ميتونی بهم بگی آقا كيوان

من اصلا اعصاب هيچ فرشته اي از هيچ نوعش رو در حال حاضر ندارم البته پيش از فل اين لاو شدن از عموم اناث بالاي 19 سال استقبال مي كردم ..اون جمعه خوابيدن تا لنگ ظهر هم پايه ام اساسي ..مخصوصا تو بقل خودت ! از اين به بعد هم جمعه ها به بي نهاري خوردي شماره من رو كه داري يه زنگ بزن يه سوت با غذا دم خونتم

در حال حاضر اصلا برازندت نيست...

فحش خوريم عاليه!!! بگو!

سلام. خوب اينم يه جورشه ديگه

ارسال نظر