دوشنبه، ۲۸ فروردين ۱۳۸۵

ميدونی ... البته فكر كنم تو ميدونی ولی شايد من ندونم. يعنی حقيقت رو كه بخواهی من هم ميدونم ولی نميدونم چه جوری بايد شروع كنم. شايد مشكل هميشه توی همين واژه شروع بوده. اين داشتن شهامتِ شروع، كم چيزی نيست توی دنيايی كه همه مخفی كردند همه اصل و اساس و غريزه و طينت و نياز جسم و روح و روان‌شون و فاكتور گرفتن تموم اون حس‌های پنجگانه‌ رو و پشت‌پا زدند به تموم اون تپش‌ها و ضريانها و لرزشها و خودشون رو تافته جدا بافته ديدند و بی‌حس و انديشه فقط دم از آدمی زدند و دلشان به حال بشريت سوخت در حاليكه نه فهميدند بشر چيه و نه آدمی و نه اون حس‌ و حال و تپش‌های وقت بلوغ و غيربلوغ. وقتی که کسی نتونست بفهمه و حس كنه و فقط موعظه کرد و نصیحت، حالا دیگه براش خیلی فرق نمیکنه طرفش راهبه است یا فاحشه. پس اصلاً ولش کن و بگذريم. بگذریم و بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم!

يه چيزهايی يه جور حس، يه جور لمس، يه جور خلاءست كه نميشه ازش حرف زد. بايد توی اون شرايط قرار بگيری تا بتونی حسش كنی، لمسش كنی، خلاء بود و نبودش رو مزمزه كنی. يكسال بزرگتر، سه سال كوچيكتر، هشت سال بزرگتر، چهار سال كوچيكتر يه جور بهونه است. همه اون عدد و رقم‌های توی شناسنامه يه جور بهونه است. تهران، شيراز، پاريس، لندن، تورنتو، هامبورگ، فرانکفورت، اصفهان، مشهد، كلن و ميلان يه جور بهونه است. مايل و فرسخ و كيلومتر يه جور بهونه است. همه اون قراردادهای اجتماعی دور و برمون يه جور بهونه است. همه اون خط و خطوط سبز و زرد و سفيد و قرمز يه جور بهونه است. تو خوبی من بدم يه جور بهونه است. آدم خيلی وقتها دوست داره اون چيزهايی رو كه بهش علاقه داره بارها و بارها بشنوه. اين چندين و چند بار شنيدن و خيلی جاها خودت رو به خريت و نشنيدن زدن يه جور بهونه است. من كجا و شما كجا، يه جور بهونه است. شما استادی و من شاگرد، يه جور بهونه است... با تو نيستم هااا، اينها رو دارم بخودم ميگم. اصلاً همينكه اينها رو هم بخودم ميگم يه جور بهونه است. توی اون خلاء، استاد و شاگرد، سوپور و دكتر، مهندس و پروفسور ول معطلند. خلاء ديگه پُست و سِمَت و سن و سال و قد و بالا و طول و عرض جسمی و جغرافيايی نميشناسه. هر چی داری بايد بـِكنی و بذاری پشت در و اگه جرأت كردی لخت و عور بشی، اگه جرأت كردی خودِ خودت باشی، اگه جرأت كردی دل به دريا بزنی اون موقع ديگه ميتونی صاف باشی، ميتونی زلال باشی. اونجاست كه ديگه ميتونی شب يه دهكده رو وزن كنی، خواب يك آهو رو. گرمی لانه لك‌لك‌ رو ادراك كنی. ولی خب اون خلاء هنوز هست. اصلاً همينكه ميگیم خلاء، اينهم خودش يه بهونــ .... نه منصف باش، اين ديگه بهونه نيست! اين ديگه هست. اين يكی هست و وجود داره و نميشه منكرش شد. درسته كه خلاء است ولی وجودش ملموس‌تر از هر وجوديه. نميشه حواله‌اش داد به پشت كوه‌های قاف و ناكجاآباد. نمیشه فراموشش کرد و مثل یه مُشت رخت و لباس چرک، انداختش توی صندوقخونه بی‌بی جون. حالا اينی كه يكی پيدا ميشه و توی سكوت فرياد ميزنه و از خلاء ياد ميكنه كه نباید برای آروم كردنش قصه حسن کرد شبستری رو بگیم. بابا اين يارو حاليشه، نباید كه براش شعر بخونیم. آب را گل نكنيم. شايد اين آب روان ميرود پای سپيداری، تا فرو شويد اندوه دلی... برو بابا دلت خوشه، چه دلی؟! كدوم آب روانی؟! چه سپيدار بلندی؟!

هی گذشتن. هی نديدن. هی نشنيدن. هی خودت رو به خريت زدن. آخه ندیدن هم حدی داره. گذشت و گذشتن هم حدی داره. فراموش کردن نصف زندگی، به سادگی خوردن یه بلال شیری توی یه عصر تابستون، لب رودخونه فشم نیست. لامصب یه عمر، اون خورده‌ها و ذراتش میره لای دندونت و دیگه بیرون نمیاد! یه عمر. میتونی بفهمی یه عمر چند تا روز و چند تا شب و چند تا سیگار و قهوه و خاطره و چند تا زمستون و بهار و تابستونه؟! شاید نیم‌خورده بلال خیلی زود هم‌آغوش یه کلاغ بدذات بشه ولی اون ذره‌ها، اون تیکه‌تیکه‌ها، اون طعم و مزه‌ها، حالا حالاها رنجت میده. حالا دیگه هم از بلال و هم از كلاغ و هم از تموم اون قارقارها بیزارى. حالا دیگه بوی بلال و بوی اون مزرعه حالت رو بهم میزنه. پس بیا و اینبار داد بزن. بیا و از اون خلاء نامحسوسِ محسوس‌تر از هر محسوسی بگو. میدونی، تا بوده همین بوده پس بیا و همه اون خاطرات رو فراموش كن. بايد امشب بروم. بايد امشب چمدانی را كه به اندازه پيراهن تنهايی من جا دارد، بردارم.

میدونی، يه سری واژه‌ها تاريخ مصرف داره. بزرگتر كه ميشی می‌بينی گول خوردی. ميبينی اومدی و رسيدی به آخر خط و 7-8 تا مدال هم انداختند گردنت و جماعت هم بخاطر تو چه ماتحتی كه از خودشون پاره نمی‌كنند ولی ارزشش رو نداشته. اين رو اونايی که اون پایین واستادند نميدونند. اگر هم بگی باور نمی‌كنند. يعنی نبايد هم بگی. بذار همونجور واسه اميرارسلان نامدارشون هورا بكشند. دلخوش سيری چند؟! همه حقيقت رو كه نميشه به خلق‌الله گفت. شنيدن حقيقت جنبه ميخواد، وجود می‌خواد، يه كمی بيشتر از حد معمول شعور ميخواد. خودت باید لمسش کرده باشی. خودت باید درکش کرده باشی. یه جورایی باید از جنس همون درد باشی. بنابراین اينی كه هی بچه بشی و بری لب مرز سن بلوغ واستی و دربه‌در دنبال اون پازلهای گمشده زندگيت بگردی، دل و جرأت ميخواد چون باید هی یاد اون مزرعه و بلال و کلاغ منحوس باشی. ياد اون زخم‌ها. یاد اون دردها، طعم و مزه‌ها. هرچند شايد هم هميشه بحث جرأت نباشه، چون تو كه باختی، اين رو هيچكسی ندونه خودت خوب ميدونی ولی اگه داد نميزنی نه بخاطر خودته بلكه بخاطر خواب اون گلهای آفتابگردونی که منتظر رسيدن آفتاب فردا هستند. پس فراموش كن، شايد بد نباشه كه بگذاريم بلوغ زير هر بوته كه ميخواد بيتوته كند!

حالا اصلاً ما اگه بخواهيم بيخيال اين نَفس‌مون بشيم كی بايد ببينيم؟! اگه بخواهيم جزو اولين سری كه وارد بهشت ميشن نباشيم باید با كی صحبت کنیم؟! خودمون هم خوب میدونیم كه واسمون روی پل صراط فرش قرمز پهن نکردند پس اگه بخواهیم وضومون رو با تپش پنجره‌ها بگیریم و چند صباحی عينهو سهراب، زندگی رو آب‌تنى کردن در حوضچه اکنون بدونیم بايد رو به کدوم قبله، دو رکعت نماز صبح‌مون رو بخونیم؟!

۱۱ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

راستش من هیچی از چیزایی که نوشتی سر در نیاوردم ، آدمی هم نیستم که الکی بگم باهات موافقم و ....

اون خلاء ، همون سكوته كه سرشار از حرفهاي ناگفته است و گوياتر از هر فرياد. راست ميگي وجود اون خلاء ملموس‌تر از هر وجوديه.

Marjaneh

همش شعاره ... من كم ديدم كسي عمل كنه ...خيلي كم

katayoon

رو به قبله گل سرخ دو ركعت نمازت رو بخون من رو هم دعا كن.

نگاه

خلا هست و بايد باشهhttp://doctors.blogfa.com/post-640.aspx

ليلا

خنك ان قماربازي كه بباخت هرچه بودش
و نماند هيچش الا هوس قمار ديگر !

meli

hi,what 's up with dark glasses in every single picture in your orkut profile?by the way i'm the one that told you are going to live in canada and you deleted my comment.

فكر كنم همين نماز و قبله هم بهونه باشه .

كعبه و قبله و ... همه بهانه اي بيش نيست

از هند

خدا از دهنت بشنوه !

اگه تو اون خلايي گير كرده باشم كه نبينم، نشنوم، نگم، ... صدايي از گلوم درنمي آد كه فرياد بزنم...

ارسال نظر