چهارشنبه، ۲۳ فروردين ۱۳۸۵

ميگم ايكاش تعطيلات نوروز بجای پونزده روز، تمام فروردين و ارديبهشت رو شامل ميشد! چونكه توی اين روزهای بهاری ما كه كار كن نيستيم و اومدن‌مون سر كار يه جورايی وقت تلف كردنه. هر روز صبح بايد هی زُل بزنی به آسمونی كه پدر سگ اين روزها خيلی خوشگل و مامانی شده و هی واست دلبری ميكنه و عشوه مياد و هی افسوس بخوری كه چرا بيرون از محل كارت نيستی تا يه كمی پياده‌روی كنی‌و قدمی بزنی. اين هوا آدم رو بد جوری سر شوق مياره و هوسی ميكنه و آدم دوست داره كه پاشه يه لگد بزنه زير باسن هر چی قانون و مقررات و بگه گور بابای كار و رئيس و مدير و مديرعامل و بزنه بيرون و همين جوری هی راه بره و راه بره و راه بره، بی‌مقصد. ديدی چه حالی ميده اين بی‌مقصد و بی‌مقصود راه رفتن؟!

همچين هوس كردم از اون بستنی قيفی‌های بلند بگيرم و برم بشينم روی اون نيمكت چوبی‌های پارك ملّت. همونايی كه رو به اون پياده‌روی گـَل و گشاده. همونايی كه روبه روی برج سايه و خدا بيامرز رستوران سورنتوه. برم بشينم روی نيمكت و هی بستنی رو ليس بزنم و همينجوری آدمهايی رو كه از اينور و اونور ميان نگاه كنم. وقتی دو نفر دختر و پسر از دور ميان، براحتی ميشه ارتباط‌شون رو حدس زد. اونايی كه خيلی شاد و شنگولند و ميگن و می‌خندند، عمدتاً دوست پسر، دوست دختر هستند و دارند واسه هم خالی می‌بندند و مُخ ميزنند. اونايی كه چهار پنج ساله ازدواج كردند، نزديك هم راه ميرند ولی يا با هم صحبت نمی‌كنند و يا اگر صحبت می‌كنند خيلی كوتاه و بريده و با اَخم و تَخم. اونايی كه بيشتر از ده ساله ازدواج كردند، معمولاً آقاهه جلو و خانمه با فاصله پشت سرش يه جورايی داره هروله ميكنه. روی نيمكت لَم ميدی و هی بستنی ليس ميزنی و هی آدمها رو ميسوكی. اينور نگاه ميكنی، ميگی بابا دمش گرم و خوش به حالش، عجب تيكه‌ای باهاشه. دختره خيلی خوشگل و خوش قد و قامته. اونور نگاه ميكنی و پيش خودت ميگی، ای خاك عالم توی اون سرت با اين سليقه‌ات، ببين با چه عنتری داره راه ميره و خلاصه هی خودت رو ميذاری جای اين و جای اون.

با اين دراز ميكشی و با اون يكی بلند ميشی و به يكی ديگه ميگی، سلام عزيزم صبحت بخير و به اون يكی بی‌ريخته ميگی بابا جون مادرت دست از سرم بردار و برو دنبال زندگيت، من به درد تو نمی‌خورم، تو لياقتت بيشتر از اين حرفهاست! هی با اين ميری شمال و با اون يكی ميری كيش و بعد يكدفعه توی يه حادثه عشقی ماشينت چپ ميكنه و توی بيمارستان و آی‌سی‌يو بستری ميشی و مرگ مغزی و يهويی اون نوار سينوسی كه هی بالا پايين ميره يه بيب‌بيب ممتد ميكنه و اون ارتعاشات صاف ميشه و تو ميميری و بعدش يه پرستار مياد و روت يه ملافه سفيد می‌كشه و چشمهات رو كه به ناكجاآباد دوخته شده روی هم ميذاره و تو باز در همون حالت هم زير چشمی پرستاره رو نگاه ميكنی و بعدش يه دختر خيلی خوشگل كه قيافه‌اش برات خيلی آشناست مياد بالای جنازه‌ات و گريه زاری ميكنه و اونوقت روح تو بهش يه لبخند ميزنه و ميگه دختر جون حق‌ته، تو لياقت كيوان رو نداشتی. حالا هم گريه كن و بزن تو سر و كله‌ات چونكه ديگه كيوان برنمی‌گرده و دوباره در حاليكه همه بستنی چيكه كرده روی لباسهات و تر زده به تموم ريخت و قيافه‌ات و دستت نوچ شده، اون نون آخر بستنی رو ميخوری و بعدش بلند ميشی و قدم‌زنون ميری سمت چهارراه پارك‌وی و ... ترو خدا آرزوهای جماعت رو ببين و اونوقت آرزوهای من رو ببين. چقدر بدبخت شدم كه ديگه به يه بستنی و نشستن روی يه نيمكت چوبی و نگاه به جماعت و خيالبافی راضی شدم!

۲۸ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
فرزانه

بستني خوردن و پياده روي رو موافقم ولي ديد زدن رو نه .بهتره سرتون به كار خودتون گرم باشه.اينقدرم چشمتون دنبال تيكه هاي ديگران نباشه تا راحت از دنيا برين.

:))))))) عالي عالي عالي ×n

نازي

راست ميگي. هم در رابطه با هواي بهاري راست ميگي كه خيلي قشنگ و عاشقانه است و آدم دوست داره كار و زندگيش رو ول كنه و بره قدم بزنه و هم اون خيالپردازيها رو خيلي خيلي قشنگ توصيف كردي. همه ما از اينجور خيالپردازيها هميشه داريم ولي فكر كنم فقط تو ميتوني اون رو به اين قشنگي توصيف كني.

فکر کنم همین چیزایی که نوشته بودی یه جورایی خیالبافی بود، نبود؟

آره منم دلم براي اون بستني ها تنگ شده... هر چند كه روياي من با اون چيزي كه تو گفتي خيلي فرق داره...

بابک

دیوید لینچ چی می گه؟

آقا جان تو که همه رو بی عصمت کردی! حالا میگی قانع؟ یعنی هنوز سیر نشدی؟؟؟؟

واقعاً اين بهار اصلاً يه جوريه، هيچ كاريش نميشه كرد. نه ميشه درس خوند، نه ميشه كار كرد و نه هيچ كار ديگه!!! اصلاً همين بهاره كه باعث ميشه تا آخر سال هميشه از برنامه هامون عقب باشيم.

Marjaneh

تو هم ؟!

:))))

نمیدونم چرا همیشه امتحانا درسا کارا تو بهاره که آدم میخواد بیرون گردش کنه

نگاه

تو رو خدا پا شو و اون لگدی که دوست داری و بزن به زیر باسن رئیس و مدیر ...... تا رو یاهات به واقعیت بپیو نده

شيرين

ارزوهاي ساده داشتن عين خوشبختيه!
حالا همه اينا رو گفتي يه طرف ، اين خواب الودگي بهار هم همونطرف!
مخصوصا اگه مثل من يه دوز مفصل انتي هيستامين هم تو خونت باشه . همچي ميري تو هپروت....الان ساعت 1 بعدازظهره. بعد از نهار هم هست. برم اون لگدي رو كه گفتي به رئيسم بزنم تا دير نشده ....

ليلا

به نوع ارتباط میان زوج ها از روی حال و هوا و نوع ارتباط ظاهریشون اشاره کردی که خیلی خوب توصیفش کردی اما منو یاد صحبت خانمی متاهل بعد از شانزده سال زندگی مشترک انداخت که علیرغم طنز بودنش خالی از واقعیت نیس خانم میگفت : اوایل ازدواج که تو ماشین بغل دست شوهرم مینشستم میگفت : عزیزم بیا نزدیکتر چرا از من دوری میکنی؟! چند سالی که گذشت اینجور وقتا میگفت : خانم میشه کمی از من فاصله بگیری نمیتونم دنده عوض کنم ! حالا که پونزده شونزده سال گذشته میگه : اون هیکل خرس گنده ات رو ننداز روی من ! مگه نمیبینی دارم رانندگی میکنم ؟ میخوای تصادف کنم به کشتنمون بدی ؟!!!

راست میگی نور روز و حال و هوای روز با بعداز ظهر خیلی فرق می کنه. شما تو خیال هم زاغ خانما رو چوب می زنی؟ خیلی کار بدیه!

داداش چیز خورت کردن!

من الان دقيقا داشتم بستني ميخوردم و آسمونو ديد ميزدم ولي برعكس تو نمي دونم چرا من همش دلم ميخواد استراحت كنم فك كنم بيوريتمم خوابيده!!
منم هروقت خيالبافي ميكنم آخرش يه مرگ رمانتيك براي خودم ترتيب ميدم:))

آي كيوان خدا لعنتت نكنه با اين نوشته هات. اون تيكه اي رو كه زنه پشت سر شوهرش هروله كنان مي ره رو تركيدم از خنده. كه البته كلي فحش و اينا هم از مامان و آبجي بابت خنده عنكر الاصواتم (املاش رو درست نمي دونم) دريافت كردم. مرده شور بهار امسال رو ببره. اصلا اون شيطنتهاي سالهاي قبل رو نداره. آخه چقدر بگيم هر سال دريغ از پارسال؟

وااا چرا عين بچه ها بستني مي خوري؟!

baharak

خيلي باحال بود.خيلي...يه حس جالب كه ماها نميتونيم تجربه كنيم و مختص آقايونه...دي:

شما خيلي بي جنبه اي عزيزم كه با فكر خوردن يه بستني مي ري تو توهم ! برو بچسب به كارت و به جاي اينكه بستني بخوري و هوس كارهاي بي ناموسي به سرت بزنه ،همون نون با اون خامه ه كه عكس گاو روش هست رو بخور .بدو

man kolan bastani dos nadaram

ببخشيد من فكر ميكردم هروله فقط مخصوص اوناييه كه تاسوعا و عاشورا پابرهنه ميدوون و به سر خودشون ميزنن...
خيلي حال داد اين آخرش كه ميگي لياقت تو رو نداشته...يه جورايي معصوميت احمقانه پشت اين جمله نيست؟...البته شرمنده كه رك ميگم...

جدآ كه هوا خوراك خيال بافيه . فقط هم خيال بافي . آدم حال هيچ كاري نداره .

تصور كن...اون لحظه اي كه همچين بيوقت رفتي لم دادي روی نیمکت...داري دختراي خوشگل خوشگل دید میزنی و بستنی قیفی لیس میزنی...یوهوی خانمت جولوی چشات سبز شه...d:

هااااااااا اتفاقا رمز خوشبختی تو همین آرزوهای ساده و کوچیک و به اصطلاح پیش پا افتاده است دیگه دلت و به همین خوش کن دیگه
بعد هم لطف کن یه فکری به حال این کامنت دونیت بکن اوندفعه برای اون پست خانومها حق ندارن کلی مطلب نوشتم متاسفانه هم یادم رفت کپی کنم تا سند کردم ارور داد انگار که یکی دو دستی کوبوند تو کله ام ببخشید با عرض معذرت یه فحش کلفت به صاحب وبلاگ با این کامنت دونیش دادم :دیییییییی

حالا من اون قسمت حادثه‌اي-عشقي رو حذف مي‌کنم که در نهايتش از آرزوهات پشيمون نباشي!!:)

خيلي ممنون از كمك فكري. ما هم اين طرفها مي آييم. اما خوندن مطالب از كامنت گذاشتنش برام جالب تره. چون اونقدر دقيق و سر صبر همه چيز را مي نويسي كه حرف زيادي براي نظر نوشتن نمي ماند!

ارسال نظر