خلاصه بعد از یه ساعت گشتن توی ویلایی که همین الان، حداقل 3 تا دکتر و 5 تا مهندس توش هستند، یه خودکار و نصفه ورقی پیدا کردم که بتونم این مطالب رو بنویسم. ظاهراً قسمت این بوده که آخرین پست رو توی این حال و هوا و بدون نشستن جلوی کامپیوتر و روی همین ورق کاغذهای پاره پوره بنویسم و بعد که به یه کافینت رسیدم اینجا رو آپدیت کنم. بهرحال قسمته دیگه. من خودم به قسمت خیلی معتقدم مثل همینکه میگن، قسمت رو ببین چهها کنه، کی وا کنه؟! کی جا کنه؟!
امروز جمعه 11 فرودینه تا دو ساعت پیش یعنی ساعت 12 ظهر قرار بر این بود که فردا صبح زود به سمت تهران حرکت کنیم ولی هوای شمال بقدری لطیف و لذتبخش که در رایگیری بعمل اومده قرار شد فردا هم بمونیم و صبح سیزدهم فروردین بریم تهران. جاتون خالی بعد از دو سه روز ماهیخوردن در حالیکه من حس میکردم روی تنم فلس و پولک ماهی دراومده و دارم با آبشش تنفس میکنم و گلاب به روتون، دلتون نخواد خاویار دفع میکنم، امروز نهار چلوکباب خوردیم. خدا وکیلی من فکر میکنم اگه این دکتر، مطب رو ببنده و بره چلوکبابی باز کنه کار و کاسبیش بیشتر میگیره و میتونه یه ویلا هم توی کیش بخره تا ما اونجا هم آویزونش بشیم. انصافاً که دستپختش خیلی بهتر از طبابت کردنش! در حال حاضر چند نفری اینقدر خوردند که همینجوری عینهو میّت دَمر روی زمین افتادند، دو نفری دارند پینگ پونگ بازی میکنند، چند نفری جلوی تلویزیون ولو شدند و دارند فوتبال تیم استقلال با قندی یزد رو میبینند و تنها کسی که روی چمنها و زیر آفتاب ولوو شده و داره از طبیعت لذت میبره منم. نیم ساعت پیش موقع جمع و جور کردن ظرفهای نهار اینقدر کاسه بشقابها رو بهم زدم و از خودم سر و صدا درآوردم که همه بهم گفتند اصلاً نمیخواد من کار کنم و برم مثل همیشه یه گوشهای بتمرگم منهم که بچه حرف گوش کن. بعد از چند روز یه کاری هم که اومدم بکنم خیل جمیعیت و مشتاقان مانع از انجام اینکار شدند! الان یه این MP3 تو گوشمه و دارم شهریار قنبری گوش میکنم. هرازگاهی یکی از تو ویلا میاد بیرون و با دست، ایماء و اشارهای میکنه ولی من با این گوشیها و ولوم بالا اصلاً نمیفهمم چی میگه.
این چند روز یه کمی خودندم، به مقدار زیادی خوردم و عینهو الاغ دویدم! بدی این شهرک اینه که این موقع سال آدم خوشگل توش زیاده. هر روز لباس ورزشی میپوشم و به قصد اینکه نهایتاً 2 دور، دور شهرک بدویم عصرها از ویلا میزنم بیرون. همیشه هم یه سری آدم دارند پیاده روی میکنند و قدم میزنند. یه نگاه قشنگ و یه لبخند ملیح و یه عشوه، آدم رو خر میکنه و سر شوق میاره و انگیزهای میده که آدم یه دور دیگه بزنه و این داستان هی تکرار و تکرار میشه. الان که فکر میکنم میبینم آدم یا باید قهرمان دوی ماراتن باشه یا یابو که بتونه 10 بار دور شهرک بدوه. تا اونجایی که یادمه و مطمئن هستم قهرمان دوی ماراتن نیستم بنابراین احتمالاً ... !
و اما قرار بود توی این چند روز یه کمی فکر کنم و تکلیف یه سری چیزها منجمله این وبلاگ رو معلوم کنم که خب تقریباً معلوم هم شد. بهمین خاطر تا نظرم عوض نشده اینها رو روی کاغذ مینویسم و خب حرف مرد هم یکی و منهم که مرد هستم دیگه.
چند روز قبل ایمیل پرشین تولز، تمدید هاست و دامین اینجا رو یادآور شد البته سالی سی چهل هزار تومن بهانه است ولی خب دیدم بهرحال اینهم میتونه خودش یکی از دلایل باشه واسه تعطیلی اینجا. بعد از اینکه یه مدتی وبلاگ خوندم به حال و هوای وبلاگها علاقمند شدم و این شد که یه روز تصمیم گرفتم وارد این فضا بشم و منهم از روزمرگیها و خاطرات و دغدغههام بنویسم. بنظرم اینی که بعضیها میگن صرفاً واسه دل خودشون وبلاگ مینویسند، زر مفته چون همه ما دوست داریم خواننده و مخاطب داشته باشیم. بهرحال منهم بخاطر داشتن و جذب خواننده مجبور شدم که به مسایل خیلی عادی و روزمره " یه جور دیگه " و از " یه زاویه " دیگه نگاه کنم و همین، یه جور دیگه دیدن باعث شد که سه سال بنویسم و بدون تعارف و به لطف شما، وبلاگ پر خوانندهای هم داشته باشم. حالا دیگه بنا به یه سری مسایل تصمیم گرفتم به چیزهای آویزونم! یه سری چیزهای دیگه هم آویزون کنم. تصمیمم جدی جدیه، بنابراین میخواهم کفش و قلم و کیبورد و موس رو به گـَل میخ آویزون و چهار گوشه " از پشت یک سوم " رو ببوسم و فاتحه. بهرحال یه روزی اومدیم و یه روزی هم باید بریم. بنابراین دیگه بیشتر از این لـِفتش نمیدم چون امکان داره از تصمیمم منصرف شم. خوبی بدی دیدید، ببخشید و حلال کنید. اینبار اینجا هم، به خاطرهها پیوست!
Comments (61)
سالي كه نكوست از بهارش پيداست! اولش كه با اربعين بود و زلزله و حالا هم كه ميخواي خبر مرگت، تو ننويسي! مساله هاست و دامين با چقدر حل ميشه؟ به هر حال اين وبلاگ به گردن خيلي ها حق داره، مگه نه؟
Posted by رضا | March 31, 2006 09:22 PM
Posted on March 31, 2006 21:22
وااااا! مگه دست خودته؟ اما بي شوخي...دلايلت اصلا موجه نبود. لطفا اذيت نكن و بنويس.
Posted by Anar | March 31, 2006 09:37 PM
Posted on March 31, 2006 21:37
اين دروغ 13 هستش، نه؟
Posted by فرزانه | March 31, 2006 09:46 PM
Posted on March 31, 2006 21:46
doorooghe april!!
Posted by ida | March 31, 2006 09:49 PM
Posted on March 31, 2006 21:49
يعني چي؟؟به همين سادگي؟؟مگه الكيه؟؟؟ خودت گفتي " بنظرم اینی که بعضیها میگن صرفاً واسه دل خودشون وبلاگ مینویسند، زر مفته " پس تو هم نميتوني به همين راحتي بي خيال وبلاگ نوشتن بشي.
Posted by GlolnOosh | March 31, 2006 09:57 PM
Posted on March 31, 2006 21:57
خدمت شما عرض شود كه اول عيدت مبارك بعدش اينكه اگه دروغ سيزده رو به پيشواز رفتي واقعا كه مغزت تاب داره. سومندش اين كه اميدوارم قدر لحظات خوب و آرامش بخشي رو كه بعضي وقتها اينجا مي نويسي و با ما به اشتراك مي گذاري بدوني.
به هرحال خودت بهتر مي دوني كه خيلي آدما هستند كه نمي تونن مسافرت برن يا حتي يه غذاي درست و حسابي بخورن و بستني و قهوه و چيزاي ديگه نوش جان كنن.
در آخر هم اميدوارم سال جديد خوبي رو شروع كني و در زندگيت موفق باشي. براي اينكه بازم بهم نگي مثل بابا بزرگا حرف مي زنم يا پند و موعظه چيزي نمي گيم جز سلامتي دوستان. ايام به كام.
Posted by پژمان | March 31, 2006 10:01 PM
Posted on March 31, 2006 22:01
بعضي موقع ها ادما فكر ميكنن با يه خاطره خوب برن بهتره...نميخوام اينجا روزه بخونم كه چقدر به اين محيط عادت كردم چون مطمعا اين وابستگي واسه تو بيشتر از هر كس ديگه اي بوده....هر جايي هستي و هر تصميمي كه ميگيري موفق باشي...چه در اينجا تخته بشه چه نه ميخوام از زحمتات تشكر كنم.
Posted by malool | March 31, 2006 10:05 PM
Posted on March 31, 2006 22:05
ببم جان تو چرا خلق الله رو اينقدر حرص مي دي ؟ يه چار تا دليل درست حسابي بيار تا قانع بشيم , اگه مشكل ماليه كه يه صندوق كمك به كيوان يا موسسه قرض الحسنه از پشت يك سوم راه مي اندازيم ولي اگه مشكل از فراخي باسنه كه كاريش نمي شه كرد !
Posted by محمد(مگا ممد) | March 31, 2006 10:41 PM
Posted on March 31, 2006 22:41
ميل خودته ولي ما با اينجا خيلي حال مي كرديم خودتم همين طور!!!
Posted by mina | March 31, 2006 10:43 PM
Posted on March 31, 2006 22:43
عجب؟؟؟ با اين پستت معلومه كه دلت واسه فحشهاي خوانندهات و تهديدها و كتكهاشون حسابي تنگ شده بودا...آزار داري بچه؟؟ مثل بچه آدم داشتي حرفاتو مينوشتيها! فكر كنم خوشي بدجوري زده زير دلت . منم هي فرت و فرت برم مسافرت و هي ماهي و چلوكباب بخورم و زير آفتاب لم بدم و در كل يه فروند مرفه بي درد باشم ...معلومه كه گشاديم مياد بنويسم! هي ميخوام دهنمو وا نكنم نميذاري كه........
Posted by مهتاب | March 31, 2006 11:35 PM
Posted on March 31, 2006 23:35
قلبم گرفت اي نازنين
اين خبر خوش عيدي سال نو كه به خواننده هات ميدي.چشم ما شور بود يا قدممون سنگين حالا كه ما تازه شمارو يافتيم شما ميخواين برين؟
Posted by فرزانه | March 31, 2006 11:51 PM
Posted on March 31, 2006 23:51
خودت گفتی. قهرمان دوی ماراتن که نیستی بنابراین احتمالا... همین دیگه ما جنبه نداریم. باز رفتی دو روز اکسیژن اضافی کشیدی بالا های پر شدی افتادی به جون این وبلاگ مادر مرده؟ بابا بیا بشین سر خونه زندگیت انقدر هی تن و بدن مردم رو نلرزون!
Posted by مریم گلی | April 1, 2006 12:11 AM
Posted on April 01, 2006 00:11
اقای از پشت یک سوم ! شما که طبق شواهد موجود عشق نظرخواهی و امار هستید ! بهتر نبود از ملت خواننده وبلاگتون هم یک نظر خواهی در این مورد میکردین ؟! البته صلاح مملکت خویش ... از اونجا که بنظر میاد کمی یکدنده باشید بعید میدونم با تقاضای خوانندگان در تصمیم گرفته شده تجدید نظر کنید پس امیدوارم معجزه ای رخ بده و نظرت عوض بشه !
Posted by ليلا | April 1, 2006 01:54 AM
Posted on April 01, 2006 01:54
نهههههههههههههههههههههههههههههههه این امکان نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
Posted by از هند | April 1, 2006 02:10 AM
Posted on April 01, 2006 02:10
مطمئناُ نظر ما خيلي تو كل ماجرا تاثير نداره ولي ....از نوشته هات خيلي لذت مي بردم.خيلي خوب مينوشتي.اينكه بگم عادت داشتم بخونم نبود چون در مورد بقيه وبلاگها اينطور نبود.واقعاُ قشنگ مينويسي و آدم رو مجذوب نوشته هات ميكني.البته چون با نظراتت هم در بيشتر مواقع موافق بودم باعث ميشد از وبلاگت بيشتر خوشم بياد.
اميد دارم هر تصميمي تو زندگيت ميگيري خوب و درست و بجا باشه و در جهت موفقيت و خوشبختي خودت و خانومت و خانوادت باشه.
Posted by baharak | April 1, 2006 02:23 AM
Posted on April 01, 2006 02:23
بي خيال كيوان
Posted by امید | April 1, 2006 03:00 AM
Posted on April 01, 2006 03:00
سلام .
خيلي وقت نيست ميام اينجا خداحافظيت منو ياده اين شعر زرويي ميندازه!!!:
http://www.sokhan.com/zarooee/articles.asp?id=6118
Posted by kodomrah | April 1, 2006 03:12 AM
Posted on April 01, 2006 03:12
تاريخ ميلادي ،يه جورايي اميدوارم ميكنه.اما بهتره كه خودتو لوس نكني وگرنه من ميدونم و تو!
Posted by Asiyeh | April 1, 2006 03:44 AM
Posted on April 01, 2006 03:44
يه چيزي در موردت نوشتم بد نيست ببينيش!!ا
Posted by كدوم راه؟ | April 1, 2006 04:13 AM
Posted on April 01, 2006 04:13
اوه نه! یعنی این پست آخره؟!
Posted by الناز | April 1, 2006 05:08 AM
Posted on April 01, 2006 05:08
lol bye khosh omadi
Posted by asiyeh | April 1, 2006 05:16 AM
Posted on April 01, 2006 05:16
سلام بر آقا کیوان؛ نوشته هات رو از همون اوایل که شروع کردی دنبال می کردم و کم کم بهشون خو گرفتم طوری که تو این یکی دو ساله غربت اول صبی همراه با چک کردن بی بی سی و یاهو نیوز و اینا اینجا رو هم رو عادت چک می کنم. به خاطر نوشته هات و اینکه دیگران رو هم توش سهیم کردی ازت تشکر می کنم. به تصمیمت احترام میگذارم و یه جورایی درک می کنم (البته اگر خالی بندی نباشه) و برات ارزوی سلامتی و موفقیت دارم.
Posted by محمد | April 1, 2006 05:16 AM
Posted on April 01, 2006 05:16
كاشكي من واست توي همون يه باري كه قسم داده بودي تا نظرمون رو بگيم، چيزي نمي نوشتم! واسه هر كي كامنت ميذارم ،طرف به يك ماه نميكشه كه در وبلاگشو تخته ميكنه!
Posted by nassim | April 1, 2006 11:03 AM
Posted on April 01, 2006 11:03
تو واقعاَ ميخواي بري به خاطره ها بپيوندي؟!
Posted by روزهای بی خاطره | April 1, 2006 11:24 AM
Posted on April 01, 2006 11:24
كاسه اعانات رو رد كنين بياد واسه اين آقا كيوان پول دومين جمع كنيم كه شب جمعه اي ثواب داره.
Posted by S. | April 1, 2006 11:37 AM
Posted on April 01, 2006 11:37
آخيييييش ! يعني ديگه از دستت راحت شديم !!!
بچه خوبي بودي .خدا رحمتت كنه . :دي
Posted by يک ستاره | April 1, 2006 12:41 PM
Posted on April 01, 2006 12:41
آوریل که هنوز نیومده! 13 هم یه روز مونده!! پس این لوس بازیا واسه چیه؟؟ آخه تو که از هر فرصتی استفاده می کنی و از کافی نت اویزون می شی طاقت داری که 2 هفته اینجا رو اپ نکنی؟؟ نه خداییش طاقت داری؟؟
Posted by ولنتاین | April 1, 2006 01:11 PM
Posted on April 01, 2006 13:11
بی خیال دیگه,خودتو لوس نکن
Posted by soolmaz | April 1, 2006 01:20 PM
Posted on April 01, 2006 13:20
عجب نوروز عجيبيه امسال... حالا تو هم اومدي به عجايب اضافه شدي! اما خيلي خودخواهيه كه كسي بگه نبايد بري، يه همچين حركتي بي فكر نميشه. به هر حال من هم ترجيه ميدم تا بعد از سيزده صبر كنم.
Posted by k1-35 | April 1, 2006 01:37 PM
Posted on April 01, 2006 13:37
اين حقيقت که همه يه روز ميآن و يه روز ميرن . توي زندگي واقعي اين اومدن و رفتن دست خودمون نيست . پس چرا وقتي دنياي مجازي اين امکان رو برامون فراهم مي کنه ازش استفاده نکنيم ؟!! بقيه زندگي رو با موفقيت سپري ميکني . مطمئنم .
Posted by MED | April 1, 2006 01:45 PM
Posted on April 01, 2006 13:45
سلام خاطره نه ببخشيد سلام كيوان ...من دلمو به اين خوش مي كنم كه دروغ سيزده اس ! .... من يه تصميم جدي گرفتم و اون هم قتل كيوان مي باشد ..د آقا يعني چي ما معتاد شديم نمي شه كه يه دفه اي ...
Posted by Marjaneh | April 1, 2006 04:46 PM
Posted on April 01, 2006 16:46
خدا بيامرزتت! بچهی خوبی بودی! يعنی بايد لينكتو پاك كنم ديگه؟ خب باشه! فقط قربون دستت آدرس وبلاگ جديدتو برام بفرست!!!
Posted by پسرحاجی | April 1, 2006 07:11 PM
Posted on April 01, 2006 19:11
راستی نكنه از ترس نيك آهنگ كه بگه ازون هفتادوپنج ميليون دلاره گرفتی ميگی پول دامين ندارم!؟ جدی نگير! سيده ديگه! جوشيه! فعلا سرش گرمه با كسی كار نداره! يه سوژه گيرآورده فعلا! ميخوای رفراندوم برات را بندازيم؟ بيانيه امضا كنيم؟ كمكهای مردمی برات جمع كنيم؟ ميخوای فحشت بديم معروفتر شی؟ ميشه در مورد رنگ لباسای زيرت هم نوشت! جان تو مشهوريتت ميتركونهها!
Posted by پسرحاجی | April 1, 2006 07:18 PM
Posted on April 01, 2006 19:18
چي بگم؟ بگم كلي آم با وبلاگت زندگي كردن؟ ... بگم كلي خاطره دارم از كيوان آن لاين؟ بگم نرو؟ بگم كجا ميري؟ بگبم چطور ميخواي ننوشتن رو تحمل كني؟
هيچي نميگم چون مي دونم بر مي گردي
Posted by کرم دندون | April 1, 2006 09:13 PM
Posted on April 01, 2006 21:13
سلام. واقعا؟ يا اينكه دروغ سيزدهه. به هر حال بي تعارف ما با نوشته هات كلي خوش بوديم. اما شايد تو هم مثل خيلي هاي ديگه از جمله خودم بعد از يه مدت ببيني كه ترك عادت موجب مرض است.. اگه دوباره نوشتي خبرمون كن.
Posted by برعکس تو | April 1, 2006 09:15 PM
Posted on April 01, 2006 21:15
به نظر من اين قضيه اصلاً هم فقط به خودت مربوط نميشه, هر چند كه اوصولاً مهم نيست من چي ميگم اما اگه جدي گفتي خيلي آدم ... ( جاي نقطه چين چند تا فحش آبدار بذار چون من فحشاي توپ و امروزي زياد بلد نيستم) هستي خيليم خود خواه و بد جنسي. جدي دارم ميگم, نخند!
Posted by مانا | April 2, 2006 02:46 AM
Posted on April 02, 2006 02:46
آقا قبول نیست. من گول خوردم. این دروغ سیزده بود مثل این: http://amirfs.blogspot.com/2006/03/blog-post_114353916632353886.html
Posted by الناز | April 2, 2006 03:49 AM
Posted on April 02, 2006 03:49
ايني كه ميخواهي بنويسي يا ننويسي يه مسئله كاملاَ شخصيه. شايد هم بشه بهت حق داد كه بعد از اينهمه مدت خسته شده باشي ولي اين رو هم قبول كن اين وبلاگ و اين نوشته ها شده قسمتي از زندگي بعضي از ماها. خيلي ها هستند كه وبلاگ تو رو دوست دارند و صبح به صبح يكي از كارهاي روزانهشون خوندن مطالب و نوشته هاي خيلي زيبايي تو هستش پس به همه ماهايي هم كه اين وبلاگ و اين نوشته ها رو دوست داريم حق بده كه دلمون برات تنگ بشه ....... ميدونم و همونجور كه خودت هم نوشتي هاست و دومين يه بهونه است ولي من حاظرم بخاطر همه اين نوشتها كه هميشه برام زيبا و دلنشين بوده جوري كه حتي تمام آرشيوش رو هم خوندم بهاي هاست و دومين امسال رو پرداخت كنم تا شايد اينجوري تشكري كرده باشم بابت همه لحظات خوبي كه با نوشته هات توي سال قبل برامون فراهم كردي كه كم هم نبود.
Posted by مریم | April 2, 2006 11:30 AM
Posted on April 02, 2006 11:30
واقعا بابت شنیدن این خبر متاسف شدم ، حیف!!! همیشه عمر لحظات خوب کوتاهه و اونی که قصد رفتن کرده رو نمیشه نگه داشت!!! بابت تمام لحظات خوبی که تو محیط این وبلاگ داشتم ازت ممنونم.
هر جا که هستی شاد باشی
Posted by یاسمن | April 2, 2006 11:54 AM
Posted on April 02, 2006 11:54
سلام.
سال نو مبارك...
نميدونم بايد از در شوخي و خنده بيام و بگم آقا چقدره اين پول هاست و دومين كه ما بديم و اينجا تعطيل نشه...
يا اينكه جدي بگيرم قضيه رو و فكر كنم كه اين ضربه از پشت يك سوم ست پنجم رو به سود شما تموم كرد و شما جام رو به خانه بردي...
اميدوارم نه تنها تو اين دنياي مجازي...بلكه هر جايي كه توي اين دنيا هستي هميشه سرحال و شاد و خوشبخت باشي...
ميدوني...ما هميشه ضربات از پشت يك سوم رو دوست داريم...
Posted by محمدرضا | April 2, 2006 06:23 PM
Posted on April 02, 2006 18:23
آره به نظر من دیگه تعطیل بشه بهتره.
من میگم یکی از این دفترچه خاطرات قفل دارها بخر تو اون یواشکی بنویس .
(شنیدم روانشناس ها میگن : بچه خودشو لوس میکنه باید زیاد تحویلش نگرفت)
Posted by نیما | April 2, 2006 11:02 PM
Posted on April 02, 2006 23:02
به جواب دادنهات عادت داشتم.خيلي از جواب دادنهات خوشم مياومد.
به قول رئيسم ....يك بود.همه كارائي كه ميكردي يك بود.حداقل اگر جدي نمينويسي اين كامنت آخر رو جواب بده!!!
Posted by baharak | April 3, 2006 12:04 AM
Posted on April 03, 2006 00:04
عمران اگه قبل از اينكه در مورد موضوعات درخواستيه من بنويسي بزارم بري! (آخر آدم خودخواه)
Posted by haleh | April 3, 2006 12:18 AM
Posted on April 03, 2006 00:18
مرو اي دووووست ........
Posted by haleh | April 3, 2006 12:19 AM
Posted on April 03, 2006 00:19
من خدايي حوصله ندارم يه هوم پيجه ديگه پيدا كنم باش حالا!
Posted by haleh | April 3, 2006 12:19 AM
Posted on April 03, 2006 00:19
حالا جدي جدي ميخواي بري يا دروووغه 13؟
Posted by haleh | April 3, 2006 12:21 AM
Posted on April 03, 2006 00:21
مگه خودم مردم كه دوستام .....
Posted by haleh | April 3, 2006 12:22 AM
Posted on April 03, 2006 00:22
حالا اگه خيليييييييي دوست داري ميخواي بگم؟
Posted by haleh | April 3, 2006 12:23 AM
Posted on April 03, 2006 00:23
ميدوني كلا آدماي بدجنسو دوست دارم مثل تو! نرو پس
Posted by haleh | April 3, 2006 12:24 AM
Posted on April 03, 2006 00:24
خوب من به خاطر بي تربيتي نوشته هاتم از اينجا خوشم مياد!
Posted by haleh | April 3, 2006 12:25 AM
Posted on April 03, 2006 00:25
ببينم پلشت نكنه يه وبلاگه ديگه يه جاي ديگه ساختييييييييي؟
Posted by haleh | April 3, 2006 12:26 AM
Posted on April 03, 2006 00:26
نرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونروننرونرونرونرونرونرو نرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونروننرونرونرونرونرونرو نرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونرونروننرونرونرونرونرونرو
Posted by haleh | April 3, 2006 12:28 AM
Posted on April 03, 2006 00:28
خوب اينجوري كامنت دادنم يه مدل انتقام گرفتنه ديگه!
Posted by haleh | April 3, 2006 12:28 AM
Posted on April 03, 2006 00:28
خداحافظ شما.
Posted by نظر بازی | April 3, 2006 01:57 AM
Posted on April 03, 2006 01:57
كيوان جون اينكارو نكن ، آدم دلش مي گيره مثل اين مي مونه كه يكي از دوستات كه خيلي هم بهش وابسته اي و دوستش داري داره تركت مي كنه و مي ره يه جاي دور ........... اگه ممكنه تجديد نظر كن ، لازم نيست هر بار بياي يه مطلب بلند بنويسي ، هفته اي يكبار بيا دو هفته اي يكبار بيا ولي نگو ديگه نمي يام.
Posted by مهرانا | April 3, 2006 09:54 AM
Posted on April 03, 2006 09:54
بعد از كلي استراحت و عشق و حال تو اين تعطيلات ...اومدم پاي اينترنت و وبلاگ گردي رو از اينجا شروع كردم.. كه حسابي حالم گرفته شد... به قول خودت اينكه آدم بگه وبلاگ مينويسم براي دل خودم حرف مفت زده...بنابراين اونايي كه تو اين سه سال اومدن اينجا و خواننده دائم نوشته هات بودن هم حق آب و گل دارن...آخه يه اجازه اي يه مشورتي................. هرچند ايده دروغ سيزده هم ايده خوبي بود....خوب لطفا ديگه بسه.. امروز چهارده فروردينه....
Posted by yaloosh | April 3, 2006 11:55 AM
Posted on April 03, 2006 11:55
خب 13 که تمام شد. اگه سرکاری بود که آپ بفرمایید. اگه جدی به این نتیجه رسیدی... خب لابد اینجوری راحت تری دیگه! یه وقتایی سر بزن که دلم خیلی تنگ نشه. خب؟
Posted by ولنتاین | April 3, 2006 01:00 PM
Posted on April 03, 2006 13:00
خیلی دلم گرفت.تازه یه ماه نشده وبلاگتو پیدا کردم و کل آرشیوتو هم خوندم. بابا اصلا من دیگه وبتو نمی خونمو ولی تو بنویس.باشه؟
Posted by غریبه | April 3, 2006 02:11 PM
Posted on April 03, 2006 14:11
اگه رفتي كه خوب خوش اومدي . اگه برگشتي هم باز خوش اومدي ديگه
Posted by آسپرين | April 3, 2006 05:21 PM
Posted on April 03, 2006 17:21
بسيار شيرين و معتبر مي نويسيد و باز دريغ كه دير آمدم گويا...اما اما شما نيامديد كه برويد.. بوده ايد فقط ما را به تماشا دعوت كرده ايد... رفيق نيمه راه نباشيد...همين.
Posted by man | April 3, 2006 06:10 PM
Posted on April 03, 2006 18:10
baz khodeto chos kardi? az lengaye derazet khejalat bekesh , beshin mese bacheye adam kareto bokon.
Posted by Farshid | April 3, 2006 06:20 PM
Posted on April 03, 2006 18:20