فردا یعنی دوشنبه شب با پرواز نميدونم چنده يكی از شركتهای هواپيمايی ايرانی يا خارجی، ميرم خارج! حالا باز خوبيش اينه كه ميدونم بايد برم فرودگاه امام وگرنه اين يكی رو هم كه اگه نميدونستم ديگه وامصيبتا بود. نه اينكه ما توی شهرمون امكانات زيادی داريم بهمين دليل فرودگاه بينالمللیمون هم دو تا دوتاست. اصولاً من خارج رو خيلی دوست دارم. اونجا آدم چيزهای خوشگل ميبينه. ماشينهای خوشگل، خونههای خوشگل، مغازههای خوشگل، شكلاتهای خوشگل، پاساژهای خوشگل، لباسهای خوشگل، هلوهای خوشگل، هلوهای خوشگل؟! اين موقع سال و هلو؟! هلــــووو .... آهان داشتم ميگفتم و از همه مهمتر، آدمهای خوشگل! اين آدمهای خوشگلش به همۀ چيزهای ديگه خوشگلش میچربه. هر چند لامصّب الان اونجا هوا اينقدر سرد هست كه هيچ اميدی به ديدن جای خاصی از آدمهای خوشگل نيست. از بد شانسی من اين موقع سال همهشون مجبورند با حجب و حياء باشند. اگه روسری سر خانومها نباشه ديگه شال و كلاه و پالتو و پوستين رو شاخشه. گذشت اونموقه كه طرف با ركابی ميومد توی خيابون. از همين حالا ميتونم حدس بزنم دبی كه پارسال تابستون رفتم از يه سری لحاظ خيلی بهتر از اينجايی كه ميخواهم برم. دبی خوب بود بخصوص پارك آبيش يا همون وايلد وا .... وايـ نميدونم چیچی بود؟! تخمه سگ باز يادم رفت. ميگن وقتی آدم توی محيط قرار بگيره و محدوديت نداشته باشه يه سری چيزها براش عادی ميشه. من كه يكهفته توی شهر بودم و دوازده ساعت هم توی آب و روی قايق و بالای سرسره و لابهلای خوشگلها و ماه پريون چرخ ميزدم، دو تا چشم داشتم دو تا ديگه هم قرض كردم و هی اونها رو رصد كردم ولی چيزمون كه عادی نشد هيچ، چيزمون هم عادی نشد، هيچ!
نميدونم ده روز مونده به آخر سال، سالی كه برات متفاوتتر از هر سال بوده. سالی پُر از شك و ترديد، سالی پُر از بايد و نبايد، پُر از رفتن و نرفتن، پُر از بودن و نبودن، پُر از موندن و نموندن موقعی كه ديگه بايد دغدغههات اين باشه كه هول هول بدويی دنبال رخت و لباس نو، در رو بشوری، پرده رو دربياری، شيشهها رو بسابونی، گرد و غبار تـُنگ رو بگيری و دربهدر دنبال ارزن و ماش و گندم باشی كه سبزه بكاری، بنفشه بكاری، سفره هفت سين بچينی، پرتقال تامسون و سيب دماوند و پسته رفسنجان و تخمه شور بخری، يهويی يه جای ديگه، توی يه كشور ديگه، بری تركيه، آنكارا .... نمیخواهم بهش فكر كنم. نميدونم؟! يه كمی ذهنم آشفته است. خط خطیيه. پُر از خط و خطوط آبی، زرد، يشمی، سفيد، قرمز... قرمز، سبز، نارنجی. قرمز، سبز، نارنجی. قرمز، سبز. سبز، قرمز. چراغ سبز، خط قرمز! نميدونم، شايد يكی مياد. شايد يكی ميره.شايد يكی هست، شايد يكی بود، انگاری باز بايد بشينيم لب پنجره و اينبار همراه با آوای يا مُـقَـلـَبالـقـُلُوب بشماريم... كلاغ پَر، گنجشگ پَر، قناری پَر، سار پَر. شايد مجبور بشيم اينبار خودمون رو هم بزنيم به كوچه علیچپ و بذاريم الاغه هم همراه همه پرندهها بپره. كی به كيه، الاغ هم پَر!
اين همه ريشه، اين همه عيد، اين همه بو، اين همه طعم، كوچههای تنگ، ناودونها، بارونها، برفها، پاروها، همه اون آلبالو گيلاسها، گردوها، خورشت فسنجونها، قهوهها، تلخ ِ تلخ، دربند، كلكچال، متل قو، شهسوار، رامسر و همه اون حسها و يادها و اسمهایی كه انگاری كندهكاری شده توی روح و روانت. يه دنيا رنگ، يه دنيا حرف، يه آسمونخراش، دو تا آسمونخراش، سه تا، چهار تا، پنج تا، شيش تا، هفت تا، هفت تا .... هفت تا ... آهان، يادم اومد امسال عيد هم مثل هر سال، هفتم عيد ميريم شمال. امسال عيد، پارسال عيد، سال ديگه عيد؟! ... آهان، البته قراره دو سه روز اول بريم اصفهان. همۀ هتلها پُره ولی مهرداد قول داده برامون توی هتل عالیقاپو اطاق بگيره. اصفهان رو دوست دارم. چهار باغ رو. سیوسه پل رو. نقش جهان رو از همه جا بيشتر. پل خواجو رو نه، خواجو رو دوست ندارم. اونجا كه هستم دلم ميگيره. نميدونم چرا، ولی حس میكنم يه جورايی وصله ناجوره. وصله ناجوره، دلم ميگيره. دلم ميگيره. دلم ميگيـ .... آهان، نقش جهان رو خيلی دوست دارم، بخصوص شبهاش رو. يه دنيا نور، يه دنيا رنگ، يه گنبد كبود، يه آسمون پُرستاره، ستاره، ستاره، يه دونه ستاره، دوتا ستاره، سهتا ستاره، چهار تا، پنج تا، شيش تا ... پنجاهتا، پنجاه ويك، پنجاه و دو ... حالا ديگه از ديدن اين همه ستاره هم دلم ميگيره، وصله ناجوره، دلم ميگيره... عصر يه جمعه است، عصر يه شنبه است، عصر يكشنبه است، عصر يكشنبه است، عصر يكشنبه است ... دلم ميگيره، عصر يكشنبه است ...
Comments (26)
هنوز مطلبت را نخواندم فقط خواستم بگم اول شدم كه عقده اي از دنيا نروم ...
Posted by ساحل افتاده | March 6, 2006 12:29 AM
Posted on March 06, 2006 00:29
...
Posted by تداعي | March 6, 2006 12:37 AM
Posted on March 06, 2006 00:37
hichjaye donya be ghashangiye naghshe jahan, sa@ 3 o 4 e sob ke khalvate khalvate o parande parnemizane nemishe! ye naghshe jahan-e baroon khordeye saket. yadesh bekheir!
Posted by partopala | March 6, 2006 01:22 AM
Posted on March 06, 2006 01:22
خوش باش،فقط زود برگرد باهوش خان!
Posted by آسیه | March 6, 2006 01:44 AM
Posted on March 06, 2006 01:44
سفر خارج انشالله خوش بگذره حتي تو هواي سرد و حجب حياي خارجي ها . در مورد اصفهان اما ف من اينجا زندگي ميكنم ف يه مقعي توي دوران دانشجويي ليدر بودم . اگه بخواي مي تونم تمام شهرو نشونت بدم ف جاهايي كه مطمئنم خيلي از اصفهاني ها هم هنوز نديدن . البته بابت اين كار پول نمي گيرما .
Posted by MED | March 6, 2006 02:17 AM
Posted on March 06, 2006 02:17
مثل دختر 14 ساله ای حرف میزنی که از مادرش جدا میشه و میره ماه عسل!. آه آه آه تو ای کیوان بهاری، تو را به برگ خزان سوگند انقدر ناز نکن...
Posted by میثاق | March 6, 2006 03:03 AM
Posted on March 06, 2006 03:03
خوش بگذره
Posted by فرزانه | March 6, 2006 08:32 AM
Posted on March 06, 2006 08:32
نمي دونم چرا دلم گرفت وقتي خوندم اين نوشته رو... نمي دونم چرا غصه دار شدم وقتي از رنگهاي قاتي پاتي نوشتي... نمي دونم "چراغ سبز" و "خط قرمزت" چرا آتيشم زد و ترسوند... نمي دونم چرا "پنجاه و دوتا ستاره" براي من يه همچين معني تلخي داشت... نمي دونم چرا گذرت از "عصر غمگين جمعه" به "عصر يكشنبه" اشك رو توي چشمام آورد... ميشه لطفاَ بگي اشتباه مي كنم؟! ... يا ... اجازه ميدي گريه كنم؟
Posted by سعید | March 6, 2006 12:10 PM
Posted on March 06, 2006 12:10
وقتي خواستم حرفي از اين موضوع بنويسم، بغض جلوي چشامو گرفت و خاموش موندم، هنوز فكر ميكنم كه زوده بخوام باورش كنم. ياد اون روز كنار ميدون نور بخير...
Posted by رضا | March 6, 2006 01:08 PM
Posted on March 06, 2006 13:08
حالم خيلي بده...!!!!!!!
Posted by بهاره | March 6, 2006 01:31 PM
Posted on March 06, 2006 13:31
هی کیوان یه جوری شدم ....
نمی دونم چی بگم که حالتو بدتر نکنه ولی هر کسیو فکرشو می کردم الا تو....
واقعا پر بقول رضا؟
Posted by 1001روزنه | March 6, 2006 03:44 PM
Posted on March 06, 2006 15:44
احياناً اوني که اولش گفتي هم مثل آخرش هذيون بود؟؟!! منم شيراز رو بيشتر از اصفهان دوست دارم ولي علتش رو نمي دونم! اگه هذيون نگفتي خوش بگذره ولي کجا؟؟؟!!!!!!
Posted by هانيه | March 6, 2006 08:36 PM
Posted on March 06, 2006 20:36
يعني ميشه از دست تو راحت بشيم؟
Posted by شاغالام | March 7, 2006 03:11 AM
Posted on March 07, 2006 03:11
بالاخره تو هم رفتني شدي.... جدايي هميشه سختي. ولي برات آرزوي بهترينها رو دارم
Posted by sara | March 7, 2006 08:10 AM
Posted on March 07, 2006 08:10
يعني چي كيوان؟ مسافرت ميري؟ برميگردي؟ كي؟؟؟ يعني چي الاغ پر؟ چرا حالت بده؟ چرا اينجوري نوشتي؟
Posted by مهتاب | March 7, 2006 09:21 AM
Posted on March 07, 2006 09:21
رفتي خارج از هلوها بيا بنويس !
Posted by nc | March 7, 2006 09:54 AM
Posted on March 07, 2006 09:54
تو دیگه چرا ؟؟
Posted by sonami | March 7, 2006 10:53 AM
Posted on March 07, 2006 10:53
اونوقت برمیگردی میایی زرت مینویسی من برگشتم! این خلق الله باتو چه کنن؟؟؟
Posted by گربه چکمه پوش | March 7, 2006 12:32 PM
Posted on March 07, 2006 12:32
جدا همون بهتر پر بکشی با این سرکار گذاشتنات!و با اون فامیلاتون!
Posted by 1001روزنه | March 7, 2006 01:47 PM
Posted on March 07, 2006 13:47
رفتن هميشه رفتن و هيچ كجا نماندن...رفتن و دلكندن و رها شدن...مباركه كيوان جان!
Posted by هيچکس | March 7, 2006 01:48 PM
Posted on March 07, 2006 13:48
برگرد برگرد پشيمون مي شي آخر ... (با لحن جوات خوانده شود )
Posted by Pink | March 7, 2006 03:44 PM
Posted on March 07, 2006 15:44
بگو چرا تهران برات اين روزا دوست داشتني شده بود!!!
Posted by مهتاب | March 7, 2006 04:01 PM
Posted on March 07, 2006 16:01
این پستت بر مبنای واقعیته یا رویا ؟!این وقت سال ترکیه میری ؟! سفر کوتاه مدت یا ....؟!واسه چی از خواجو خوشت نمیاد؟!چرا دلت میگیره ؟!مگه زاینده رود رو دوس نداری؟!تا حالا شده یک غروب پائیزی کنار زاینده رود قدم بزنی(اون موقع که همه تنهاش گذاشتن)؟!.
جدا عید میای اصفهان؟!
این پستت ذهنم رو پر از سوال کرد!
Posted by ليلا | March 7, 2006 09:10 PM
Posted on March 07, 2006 21:10
دعاي يك شهر شيشه اي همراهت...
Posted by محمدرضا | March 8, 2006 08:53 AM
Posted on March 08, 2006 08:53
خدا از دلت بشنوه. حالا من گفتم كجا ميخواي بري. باباجون اونجا هم عيد هست ماهي قرمز هست . تازه يك هيچ به نفع تو كه امسال خونه تكوني نداري
Posted by آسپرين | March 8, 2006 10:24 AM
Posted on March 08, 2006 10:24
سلام.
با حرفات تصور اينكه مرد هاي روشن فكر هم به چيز هايي ديگري هم فكر ميكنند براي عده اي بسياري مسلم و معلوم ميشه. البته كه در اين مسير عده اي رو از دست داده و عده جديدي رو پيدا ميكنيد ولي در نهايش اينو ميتونم بگم كه هرچي كه هستاينجا شفافيته كه جذاييت داره.
Posted by كدوم راه | March 8, 2006 04:46 PM
Posted on March 08, 2006 16:46