
اين روزها تهران برام يه جورايی دوستداشتنیتر از قبل شده. تخمه سگ رو هميشه، حتی توی اون روزهای پُردود و دَم روزهای آخر پاييز كه هميشه با وارونگی دما و سرب و ذرات معلّق در هوا همراه بود، اون روزهايی كه جنگ نه تنها چهرۀ شهر، بلكه ريخت و قيافۀ همۀ آدمها رو هم خشن كرده بود، اون روزهايی كه توی اين شهر، هم چراغهای ماشينها رو رنگی میكردند و هم دست اونهايی كه لباس آستين كوتاه پوشيده بودند، البته بعدها فهميديم چراغها رو بخاطر حمله هواپيماهای عراقی كه اون روزها دشمن بودند و امروز رفيق، رنگی میكردند ولی هيچ وقت نفهميديم چرا رفقها دست خودیها رو هم رنگی میكردند، همون روزهايی كه واسه يه قالب كره و دو تا دونه شيشۀ شير بايد از كله سحر تو صفِ بقالی واميستادی و شب به شب گوش به اخبار ميدادی تا ببينی بعثیها كجا رو گرفتند و كوپن قند و شكر شماره چنده، همون روزهايی كه قدم زدن دختر و پسری با همديگه گناهی نابخشودنی بشمار ميرفت و خلاصه از خيلی وقت پيشترها كه اين شهر عينهو قير، سياه و كدر بود دوستش داشتم ديگه چه برسه به الان كه بواسطه تموم شدن جنگ و برقراری صلح و بارش يه نَموره برف و بارون، تميز شده و شفاف.
الان ديگه حتی از ته شهر، هم كوههای پر از برف شمرون معلومه و هم برج ميلادی كه همينجوری سيخ داره ميره بالا. برج ميلاد و ميدون آزادی شدند نماد تهران و دارم به اين فكر میكنم چرا واسه نماد شدن و الگو شدن بايد اينقدر بزرگ بود و كلفت بود و توی چشم؟! چرا برای اينكه باور كنند هستی و وجود داری، برای اينكه از يادها نری، بمونی و فراموش نشی بايد هی بزرگ بشی، دراز بشی، باد كنی و بالا و بالاتر بری در حاليكه ميدونی همۀ اينها ساختگی، تصنعی، دروغی و پوشالیيه. بنظرم اگه همون پايين موندی و نماد شدی درسته. اگه همقد همه آدمها بودی و عزيز شدی درسته. اگه قد و قامتت اينقدی بلند نشد كه وقتی خواستند نگاهت كنند كلاه از سرشون بيوفته درسته. از حاتم طايی میپرسند از خودت دست و دل بازتر ديدی؟! ميگه، آره. رفته بوديم بيابون و شب به يه ده رسيديم و مجبور شديم توی خونه يكی از اهالی بمونيم. صاحبخونه كه ما رو شناخته بود، رفت واسه شام يه گوسفند كُشت و آورد گذاشت وسط سفره. صبح كه داشتيم از خونه ميرفتيم بيرون متوجه شديم اون فقط همون يه دونه گوسفند رو داشت. پس اگه يه دونه گوسفند داشتی و ازش دل كندی درسته.
Comments (18)
عجبا!!!! تو همیشه بعد از یه طوفانی که به پا میکنی اینجوری از در و دیوار صحبت میکنی؟
Posted by گربه چکمه پوش | March 4, 2006 02:26 PM
Posted on March 04, 2006 14:26
در جواب گربه : به نظرم اينكار كلي كيف ميده !؟؟؟ يه دنيا رو بهم بريزي و بعد انگار نه انگار ! نه آقا كيوان؟درست نميگم؟؟:)
Posted by بهار | March 4, 2006 02:52 PM
Posted on March 04, 2006 14:52
اولا كه ممنون از آمارگيري و نظرسنجي كه كرده بودي اون باعث شد كه من با چند وبلاگ خوب ديگه هم اشنا بشم. ثانيا ممنون بابت نوشته هاي خيلي قشنگ و زيبات كه انصافا خيلي به دل ميشينه و ثالثا اين عكس خيلي به حال و هواي اين مطلبت مياد.
Posted by صبا | March 4, 2006 02:57 PM
Posted on March 04, 2006 14:57
آره ...تهران شده يه استخون توي گلوي ما كه نه فرو مي ره و نه بيرون مياد
Posted by مهزاد | March 4, 2006 03:21 PM
Posted on March 04, 2006 15:21
آقا شما هميشه رفقا رو جمع مي بندي مي نويسي رفقها كه كاملا غلطه ... رفقا جمع مكسر رفيق است :)
Posted by Marjaneh | March 4, 2006 04:56 PM
Posted on March 04, 2006 16:56
ميدوني...همه جا نياز نيست بزرگ باشي تا به ياد بموني...گاهي اوقات يه چيز كوچيك هم ميتونه تا مدتها به ياد بمونه...
كيفيت مهمتره ...
اين نظر منه...
خوش باشي...
Posted by محمدرضا | March 4, 2006 05:59 PM
Posted on March 04, 2006 17:59
دورد كيوان جون حرفئ كه از دل بر ايد به دل مي نشيند باز هم از ايران بكو از تهران از فلكه اول تا فلكه چهارم تهران بارس بكو از كوئ زرتشيان فلكه دوم برام بكو من اصلا چيزئ نميكم توخودت هرچي دوست دارئ بكو ودر ضمن نام تو نازنين اسم مسا بقه بو كس خيلئ معروفئ در ژابن است بازم ميام سا يونارا
Posted by amir | March 4, 2006 07:12 PM
Posted on March 04, 2006 19:12
من حالم از اين شهر لعنتي به هم مي خوره . صد رحمت به جنگل ...... ولي فعلا كه مجبوريم اينجا رندگي كنيم ( يعني خودم كه مجورم ، شما رو نمي دونم ديگه ! )
Posted by مهيار | March 4, 2006 09:13 PM
Posted on March 04, 2006 21:13
چقدر جالب توصیف کردی حال و هوای شهر در روزهای جنگ را!عجب داستانهایی را پشت سر گذاشتیم موهبت بزرگیه زمان که بر زخمها مرهم میذاره اما از این حرفا گذشته ! تهران رو با همه شلوغیها و دود و دمش دوس دارم چون همه خاطراتم از اون شیرینه .
Posted by ليلا | March 4, 2006 10:24 PM
Posted on March 04, 2006 22:24
دقيقا يادمه اون حال و هواي جنگ... من اين شهر رو واقعا دوست دارم با همه كثيفي و آلودگيش... با همه شلوغي و ترافيكش... دلم براي خيابونهاش تنگ شده بخصوص خيابون ولي عصر، از پارك وي تا تجريش...ولي...
Posted by asal | March 5, 2006 01:31 AM
Posted on March 05, 2006 01:31
(كامنت مدل از پشت يك سومی):
واللا من اين پستت رو خوندم و يه حسی بهم دست داد كه نميگم و نظرم رو هم نميتونم بگم و در ضمن يه پيشنهاد دارم كه اگه بتونم هم نيگمش!!!
Posted by پسرحاجی | March 5, 2006 10:02 AM
Posted on March 05, 2006 10:02
آره كيوان جان منم اين شهرشلوغ لعنتي رو با تموم نحسيهاش و گرفتاريهاش با تمام غل و زنجيرهايي كه به دست و پامون ميبنده دوست دارم...
Posted by yaloosh | March 5, 2006 10:56 AM
Posted on March 05, 2006 10:56
با گربه موافقم!
راستي ميشه بپرسم سايتتونو با چه سيستمي پشتيباني مي كنيد؟!
.......v///…..........
………(•)(•)/……..
.. ooO¤(_)¤Ooo…
...acrid.blogfa....
من ایــــنــــجا بودم
....Oooo..............
.....(....)...oooO...
......)..(....(....)....
.....( _ )....)..(.....
...............( _ )....
...جعل این امضا...
نشانه بی فرهنگی
جاعل می باشد!
.........................
Posted by زهرا | March 5, 2006 12:50 PM
Posted on March 05, 2006 12:50
دیگه داشتم فکر می کردم نکنه فیل تر شدی!!! اینجا دو روز بود که error می داد و بالا نمیومد! پس دوباره فیلت یاد هندوستان کرد و نوستالژیک شدی؟ خداییش هوای اسفند خیلی توپه. منم این روزا تهران خیلی بهم می چسبه...
Posted by ولنتاین | March 5, 2006 02:20 PM
Posted on March 05, 2006 14:20
کشف کردم لم کامنت دونیت چیه! هووووررراااااا
Posted by ولنتاین | March 5, 2006 02:20 PM
Posted on March 05, 2006 14:20
شرمنده، ديگه دم عيد که مي شه هيچ جوري نمي تونم تهران رو دوست داشته باشم!!
Posted by هانيه | March 5, 2006 09:17 PM
Posted on March 05, 2006 21:17
من مطلبتون رو خوندم كلا همه جاي ايران معماري شهري به جاي اينكه چشم نواز باشه مي ره رو اعصاب آدم .
Posted by mehdi | March 5, 2006 10:06 PM
Posted on March 05, 2006 22:06
Bale kasi goft ke yek tehran abaad mishavad v yek iran viran. hame jaye iran zianst be sharti ke haman emkanat v makhareje sangin (vali bi hasel) v azadihae nesbi ke ke dar tehran be khater vojoodeh jamiate ziad v bozorgi hast ra dashtand. Avaght hame ja az aknon zibatar be nazar miresid.
Posted by nik | December 14, 2007 04:56 PM
Posted on December 14, 2007 16:56