وقتی هر روز صبح ناشتا يه جوون خيلی تر تميز و شيك و آقا كه مدرك فوقديپلم فنّی هم داره مياد توی اطاق و بعد از سلام عليك با يه دستمال نَمدار ميزت رو تميز ميكنه و بعدش يه چايی ميذاره جلوت و وقتی هم كه تو نيستی اطاق رو تی ميزنه، همون صبح اول صبحی يادت ميوفته چه سيستم تخمی و بَلبَشويی حاكم. ياد خودت و اون دانشگاه كوفتی و اون همه درس و بيخوابیهای شب امتحان و همۀ اون آمال و آرزوهای دوران دانشجويی ميوفتی كه فكر ميكردی وقتی آقای مهندس بشی ميتونی يه تنه دنيا رو عوض كنی. درست رو خوندی و مدركت رو گرفتی و آقای مهندس هم شدی و چند سال اول عينهو اسب چاپار كار كردی، میخواستی هر چی كه توی دانشگاه و كلاسها و پای اون تخته سياهها ياد گرفته بودی رو توی مرحله عمل به اجرا برسونی ولی يه مدّت كه گذشت و سيستم رو ديدی، آدمها رو ديدی، تفكرات رو ديدی، برخوردها رو ديدی، ديدی نه بابا ظاهراً اينجا هم، آسمون همون رنگه. ديدی اينجا هم، همه چيز طعم و مزۀ زرشك رو ميده!
يه چند سالی كه گذشت تو هم شدی مثل اونها. حالا ديگه برات توليد و محصول و فرايند و نمودارهای كمی و كيفی يه جورايی مترادف شده با پشم. حالا ديگه همۀ اون درسهای دانشگاهی و گچهای پای تخته و واحدهای حذف و اضافه و روزهای واحدگيری و بدو بدوها و بگير و ببندها و همۀ اون كتابها و اصلاً كل كتابخونه يعنی پشم! كتاب، پشم. درس، پشم. علم، پشم. سواد، پشم. تحصيل، پشم. دانشگاه، پشم، استاد، پشم ....... ايكاش الان يه معلم انشاء پيدا ميشد و بهم ميگفت واسه هفته ديگه بنويسم علم بهتر است يا ثروت؟! چون احتمالاً ديگه نيازی نيست از كسی چيزی بپرسم چون خودم خيلی حرفها واسه گفتن و نوشتن دارم!
Comments (17)
نظافت چی ساختمون ما هم لیسانس ادبیات داره! تازه تست فوق لیسانس هم گرفته. این موضوع انشاخودش تجسم زرشکه!
Posted by ولنتاین | February 23, 2006 09:14 AM
Posted on February 23, 2006 09:14
فكر مي كردم فقط بچه هاي هم رشته من به اين نتيجه رسيدن .... ما كه هممون سر خورده شديم ... اولش چي فكر مي كرديم بعد ديديم چي شد ... اونجا كه گفتي "و همۀ اون كتابها و اصلاً كل كتابخونه يعنی پشم! " واقعا" همون نتيجه اي بود كه ما هم خيلي بد بهش رسيديم ...
Posted by Marjaneh | February 23, 2006 09:25 AM
Posted on February 23, 2006 09:25
درسته رفيق,تو اين مملكت همه چي پشمه.
Posted by فرزانه | February 23, 2006 09:46 AM
Posted on February 23, 2006 09:46
ديگه داري خيلي خيلي تكراري مي نويسي...
اگه حال و حوصله نداري ننويس خوب!
******************************************************************
k1: چـشــم!
Posted by آرمان | February 23, 2006 11:02 AM
Posted on February 23, 2006 11:02
خسته نباشيد.قلم خيلي قوي داريد .من از نوشته شما خيلي لذت مي برم (روي حساب پاچه خواري نذار ) فقط مشكلم اينه كه تو سايت نميشه بلند خنديد
Posted by رضا | February 23, 2006 01:32 PM
Posted on February 23, 2006 13:32
این موضوع انشا گستردگی زیادی داره واسه هر کی یه شکله مثلا برای طبقه معمولی لازم و ملزوم همن واسه گور خر پولا یکیش از سرشون هم زیاده ........من اگه بخوام انشا بنویسم اول نمودار بیوریتمم رو رسم می کنم بعد اگه چرخه ذهنی توی ناحیه مثبت نبود می گم ثروت وگر نه می کشمش توی ناحیه منفی بعد با خیال راحت می گم ثروت
Posted by الهام | February 23, 2006 02:28 PM
Posted on February 23, 2006 14:28
دستت درد نكنه ديگه...يعني اين همه دنگ و فنگ و بدبختي تو اين خراب شده كه اسمشو گذاشتن دانشگاه پشمه؟
راستش هنوز عرق حذف و اضافه ديروزم خشك نشده و كمرم از بس تو اين پله ها بالا - پايين دويدم درد ميكنه...به خاطر يه واحد آزمايشگاه و تمديد پروژه 3 ساعت تو صف بودم...
اينم از اميدواري جنابعالي...
پس ما كه پول و پارتي نداريم بايد بريم بوق بزنيم؟...اي بابا...
Posted by محمدرضا | February 23, 2006 03:05 PM
Posted on February 23, 2006 15:05
داستان همینه . خب دیگه دوست عزیز در یک سیستم همه چیز باید با هم هماهنگ باشه و با هم جور در بیاد چند سالی که میگذره دیگه حوصله و حسی واسه انتقاد و گلایه هم باقی نمیمونه !
Posted by ليلا | February 23, 2006 10:36 PM
Posted on February 23, 2006 22:36
من معلم انشا!!
تو كه ماشاا... دست به نوشتنت خوبه. علم بهتر است يا ثروت رو هم استاد كن ديگه!
Posted by مانا | February 23, 2006 11:20 PM
Posted on February 23, 2006 23:20
من طرف رو ميشناسن با ليسانس روانشناسي داره روغن ماشين تعويض مي كنه...بازم صد رحمت به شما كه همون شغل رو هم دارين...
Posted by Reza | February 23, 2006 11:41 PM
Posted on February 23, 2006 23:41
ايندو روشن هستش.بايد اميدوار بود.
Posted by علی بلا | February 24, 2006 04:32 AM
Posted on February 24, 2006 04:32
آقا گرفتم مطلبو، پس این مدرک مهندسی ای که ما ترم دیگه می خوایم بگیریمش کشکه؛) ......مطالب اینجا رو دنبال میکنم. اون مطلب بیوریتم هم خیلی جالب بود، مام رفتیم نمودار خودمونو گرفتیم:D
Posted by هیولا | February 24, 2006 03:38 PM
Posted on February 24, 2006 15:38
متاسفم كه ما در ايران هستيم :(
بم حتما سر بزن!!!
Posted by hichki | February 24, 2006 06:39 PM
Posted on February 24, 2006 18:39
ببينم اون همه حرفي كه واسه گفتن و نوشتن داري، ميشه ازش حرف زد يا اينكه بازهم بايد مشمول قانون نانوشته خودسانسوري بشه؟ كاش يه انشائي هم راجه به اين موضوع مي شد نوشت.
***************************************************************
k1: متأسفانه من يه كمی خِنگم متوجه حرفهای شما نشدم. قانون نانوشته؟ خود سانسوری؟!
Posted by رضا | February 25, 2006 08:06 AM
Posted on February 25, 2006 08:06
فيلم رو ديدم و نظرم رو گذاشتم توي پست پايين
****************************************************************
k1: بله خوندمش. فكر كنم بايد بيشتر به اين قضيه پرداخت. نوشتن در رابطه با اين مواردحتماً ميتونه موثر و اثرگذار باشه. احتمالاً اين قضيه خيلی مهمه كه بقول شما ببينی ارزشش رو داره يا نه؟!بهرحال يه طرف عمره كه داره از بين ميره و يه طرف تعهدی كه بهش پابندی
Posted by shirin | February 25, 2006 11:25 AM
Posted on February 25, 2006 11:25
چرا وبلاگت نصفه باز مي شه؟ مثل اينكه خيلي پهن طراحي كردي.
Posted by marjan | February 27, 2006 07:57 PM
Posted on February 27, 2006 19:57
سلام.خسته نباشید....
قشنگه.همشون. به حرف اینا گوش ندید حسودیشون میشه.... بازم سر میزنم بتون.
موفق باشید و خوش...
Posted by آذر آذر آذر... | September 29, 2007 03:18 PM
Posted on September 29, 2007 15:18