اوفتاده روم و هی ميگه باز كن، بازش كن، آهان بيشتر، يه كمی بيشتر، باز كن، اينجوری كه نميشه بايد بازش كنی، باز، بازتر. آره خوبه همينجوری باز باشه. گردنم از بس يه وری مونده شبيه گلابیهای نطنز شده. بيشتر از بيست دقيقه هم هست كه فكّم بنا به درخواست آقای دندونپزشك باز مونده. لامصّب هيچ كدوم از اندامهای تحتانی و فوقانيم به آدميزاد نرفته. فك پايينم بیحس نميشه! دكتر ميخنده و چون خيلی ساله كه پيشش ميرم و يه چيزهايی ازم ميدونه ميگه، بهرحال فك ورزشكارها قویه، مال تو هم بخاطر همينه كه بیحس نميشه. درسته كه روم نميشه بهش چيزی بگم و مجبورم همراه با اون و بخاطر اين حرفش كه پنداری خودش هم خيلی باهاش حال كرده يه لبخندی بزنم ولی تو دلم بدون در نظر گرفتن تمامی مدارك قاب گرفتهای كه زده به در و ديوار مطبش، يه فحشی بهش ميدم كه يه جورايی يه طيف وسيعی از خانوادهاش رو دربرميگيره. راستی آقای دكتر حال مادر گرامی و آبجی كوچيكه چطوره؟! عنتر، همونجور كه داره سيخ و سنبهها رو ميكنه توی دهنم يهويی جدّی ميشه، فكر كنم چون دراز كشيدم و شكمم به گوشش نزديكه فهميد كه توی دلم ذكر خيری از خواهر و مادرش كردم. بعضی وقتها اعصاب از جايی كه بصورت نرمال بايد رد بشه، رد نشده بخاطر همين، وقتی كه آمپول بیحسی تزريق ميكنی ماده بیحس كننده نميتونه به عصب برسه و درست هم نيست كه ما بخاطر يه دندون، تزريق زيادی داشته باشيم. اينها رو همون عنتر ... يعنی، آقای دكتر ميگه. منهم همونجور كه دهنم باز مونده و اونهم هی اصرار داره بازترش كنم ميگم، اوهنمنهاااااااخخخ و اين يعنی اينكه آهان فهميدم چرا اين فك و دندونها بیحس نميشه. صدای اون چرخ دنده و سمبه و سمباده ميره توی مغزم و حالا ديگه، هم به دكتر فحش ميدم و هم به زمين و زمان. بیمرّوت، انگاری سالها توی زندان انفرادی بوده و با هيچ كس صحبت نكرده همينجوری يه ريز داره زر ميزنه و با فشار هر كدوم از اون سيخ و ميلههایی كه شبيه ميله بافتنیيه من هی سرم رو عقب ميكشم و اون هی ميگه بازش كن، بازتر!
هی پاهام رو سيخ ميكنم و هی سرم رو عقب ميكشم. همه تن و بدنم خيس عرقه. خيس خيس. خوبيش اينه كه خودش ميفهمه عصبكشی بدون بیحسی چه زجری داره. انگاری كه با لباس رفتم زير دوش. خيس شدم و عرق به پيشونيم كه هيچ به خيلی از جاهای ديگهام نشسته. ازم معذرت خواهی ميكنه و ميگه، ببخشيد كه اذّيت شدی. ميدونم خيلی سخته و درد داره ولی چاره ديگهای نداشتم. اينبار هم همونجوری خوابيده و در حاليكه چراغش عينهو نورافكن تو چشمم و دهنم هنوز بازه يه لبخند ميزنم هر چند اين يكی لبخند ديگه صادقانه و از روی حسن نيت بود. ديگه درد و غم ماجرا كمتر و خانم منشی رو صدا ميكنه كه توی پُر كردن دندون كمكش كنه. خانم منشی مياد بالای سرم و يه چيزهايی رو ميسابونه و ميده دست دكتر. منشیيه رو زياد ديدم ولی از اين نما و اينجوری طاقباز و رو به آسمون پُرستاره يه كمی با شرايط نرمال فرق داره. خانم منشی بغل دستم واستاده ولی توی نقطه كور قرار داره و اصلاً معلوم نيست. جلوم فقط دكتر با اون عينك ته استكانی و يه مشت سيبيل و يه نورافكن كه انگاری ميخواهن از آدم اعتراف بگيرند، قرار داره. تا مياد يه وسيله برداره، سرم رو يه كمی به سمت منشی برمیگردونم. خوشگل نيست ولی ديگه توی اون حالت و زير اون همه تيغ و سيخ و ميخ و ميله، حكايت لنگه كفش رو داره و حداقل شايد با ديدنش يه كمی دردم رو فراموش كنم. تا ميام سرم يه كمی بچرخونم دوباره دكتر انگاری كه داره با يه گوسفند برخورد ميكنه، سرم رو ميكشه سمت خودش و ميگه بازش كن، بازتر!
خودم خواستم همۀ دندونهام رو چك كنه تا حالايی كه افتادم توی مودش، يكدفعه بيام و همه رو درست كنم. ميدونم كه اگه پُشتم باد بخوره دوباره قيد دندون و دندونپزشكی رو ميزنم. عكسهای راديولوژی رو دوباره نگاه ميكنه و ميگيره توی نور. هنوز يكی دو تا از دندونهات كار داره، برات وقت ميذارم، ميگم آقای دكتر خدا بخواد كه ديگه فك پايينم نيست. ميزنه زير خنده و ميگه، چرا اتفاقاً هر دوتاش هم جزء دندونهای پايينته. اينبار، هم دكتر ميخنده و هم خانم منشی. قيافه خودم رو نمیبينم ولی كاملاً ميتونم حدس بزنم ريخت و شمايلم چه جوری شده. منهم از سر اجبار يه لبخند تصنعی ميزنم و توی دلم اينبار هم به فك و فاميل آقای دكتر فحش ميدم و هم به قوم و خويشهای خانم منشی. راستی خانم منشی حال مادر گرامی و آبجی كوچيكه چطوره؟!
Comments (15)
اول :دي
Posted by Marjaneh | February 18, 2006 08:13 AM
Posted on February 18, 2006 08:13
اینکه مال یه دقیقمونه
Posted by گربه چکمه پوش | February 18, 2006 08:28 AM
Posted on February 18, 2006 08:28
واي منم يه سري وقت دارم براي پر كردن 3 تا از دندونام
Posted by banoyeordibehesht | February 18, 2006 08:54 AM
Posted on February 18, 2006 08:54
به اين مي گن شكنجه دندوني
Posted by امیر حسین | February 18, 2006 09:00 AM
Posted on February 18, 2006 09:00
اين دكترهاي دندونپزشك هم دنيايي دارنا... من فكر مي كردم فقط دندون پزشك من اين ريختيه:))
Posted by محسن | February 18, 2006 09:46 AM
Posted on February 18, 2006 09:46
منم دو تا دندون فك پايينمو بدون بي حسي كشيدم.... مردم و زنده شدم ... البته مطمئن نيستما شايد هنوز زنده نشدم! اين دكترا هم نه كه خودشون گوسفندن حس مي كنن ما هم گوسفنديم!
راستی شما عادت ندارید بازدید پس بدید؟!
.......v///…..........
………(•)(•)/……..
.. ooO¤(_)¤Ooo…
...acrid.blogfa....
من ایــــنــــجا بودم
....Oooo..............
.....(....)...oooO...
......)..(....(....)....
.....( _ )....)..(.....
...............( _ )....
...جعل این امضا...
نشانه بی فرهنگی
جاعل می باشد!
.........................
فاصله ی از اهورا تا اهریمن رو میشه با پذیرفتن و لبخند احمقانه زدن تو یه چشم به هم زدن پیمود!
Posted by زهرا | February 18, 2006 01:05 PM
Posted on February 18, 2006 13:05
salam,
mishe keyvan yek matlab rajeh be holocaust benevisi!
Posted by alireza | February 18, 2006 01:41 PM
Posted on February 18, 2006 13:41
دندونپزشك خوبي نداري. براي اينكه من توي مشكلات دندون و دندونپزشكي رفتن ركورد ثبت شده دارم! هر مدل بلايي كه بگي روي دندونام اومده ولي پر كردن ريشه بدون بي حسي از اون حرفاست ديگه!
حاضرم دندونپزشكم رو بهت معرفي كنم. يه خانم بسيار خوش برخورد و خوش سيما كه ادم واقعا توي اون مدتي داره درمون ميشه روحش هم تازه ميشه!
توي كارش هم استاده و بسيار با دقت كار ميكنه.
خواستي بگو تا ادرس بدم
Posted by shirin | February 18, 2006 03:14 PM
Posted on February 18, 2006 15:14
من سال 79 آخرین باری بود که رفتم دندون پزشکی بهم گفتن یه دندونت رو باید عصب کشی کنی منم گفتم بکشش! نکشید منم پا شدم اومدم بیرون و نشون به اون نشون كه دندونه هنوز سر جاشه!
Posted by مانا | February 18, 2006 03:49 PM
Posted on February 18, 2006 15:49
((((((((:.....با حال بووووووووود(ك
Posted by mahboubeh | February 18, 2006 10:48 PM
Posted on February 18, 2006 22:48
وااااي نگو كه از تصورش هم مي تونم بفهمم چي كشيدي!!
Posted by هانيه | February 18, 2006 11:54 PM
Posted on February 18, 2006 23:54
لعنت به اين شانس . همين امشب که فرداش قراره برم عصب کشي کن تو هم بايد اين مطلبو بنويسي و حسابي توي دلمو خالي کني . راستي ، دندونا منم بي حس نمي شه ، فکر کنم به همون دليل که دندوناي تو بي حس نمي شه !!!
Posted by MED | February 19, 2006 01:53 AM
Posted on February 19, 2006 01:53
دقيقا ده سال قبل يك شب تا صبح از شدت دندون درد نفسم ديگه بالا نميومد تا اينكه فردا صبح دكتر تشخيص داد بايد عصب كشي بشه دمارم دراومد اما راستش تحملش از تحمل دندان درد انشب خيلي راحتتر بود اما راستي كيوان خان با توجه به پستهاي قبلي انگار شما ماشالا! كلكسيوني از انواع امراض هستيد !راستي اين عنوان واسه پستت هم كمي غلط اندازه !!!
Posted by ليلا | February 19, 2006 10:22 PM
Posted on February 19, 2006 22:22
سخت نگير...خانوم منشي بيچاره كه مقصر نبوده(البته همون خوشگل نبودنش جرم بزرگيه!)..به نظر من كه مادر گرامي و آبجي كوچيكه ي دكترم محترم ارجحترند...
Posted by آسیه | February 20, 2006 01:11 AM
Posted on February 20, 2006 01:11
بلن هم آمده بودم و اینبار هم ... سلام!
Posted by سوسن جعفری | February 20, 2006 02:33 AM
Posted on February 20, 2006 02:33