گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
در رابطه با مطلب قبلی، شايد هم حق با بعضی از شماها باشه كه معتقديد بنوعی من تند رفتم. شايد هم من اون موقع كه برُو برُوم بوده خيلی بخودم سخت گرفتم و الكی به دهنه اين اسب سركش، افسار زدم. شايد فردا، زندگی اينقدر واسهات حد و مرز ميذاره كه اونجايی كه بايد بتازونی، علف تازه و پرچين بلند و مرتع همسايه و شبدر قرمز نابالغ و خرچسونه ديگه خيلی معنا و مفهومی نداشته باشه. شايد من هم بايد اينی كه " به هر گلی رسيدی بچين و برو " رو سرلوحه كارهام قرار میدادم. قبول دارم نوع لباس پوشيدن يه چيز شخصيه. نوع آرايش كردن يه چيز شخصيه. مدل مو و باريك و كلفتی ابرو و رنگ مو و استخوونی و شرابی و پركلاغیش يه چيز شخصيه. خب منهم نخواستم وارد حريم خصوصی و قابل احترام شما بشم. ميدونم بابت پوشيدن يه دامن و يه تیشرت بايد به ننه و بابا و پاسبون و سوپور و بقال و چقال و صغير و كبير جواب پس بدين. ميدونم بابت يه ساعت زودتر و ديرتر رفتن به يه مهمونی بايد كلی سين جين بشين. همه اينها رو ميدونم ولی حرف من هيچ كدوم از اينايی كه شما گفتين و نوشتين نيست. احتمالاً متوجه حرف همدیگه نشدیم و يه جورايی اشتباه برداشت كردين. حالا هم فقط جهت سوءتفاهم بوجود اومده دو سه مورد رو يادآوری میكنم و میرم پی کار خودم و وَالسَلام.
اينی كه بيست و چند سال پيش توی اين مملكت انقلابی شد و تغيير حكومتی روی داد به خيلی عوامل بستگی داشت. فقط جهت روشن شدن ذهن برخی از دوستان عرض كنم كه سن و سال من موقع انقلاب بگونهای نبود كه بخواهم شلوار دمپاگشاد و خط ريش پهن و بلند بذارم و از ديوار پادگان بالا برم و در اسلحهخونه رو بشكونم كه حالا فكر كنيد بواسطه شواليه بازی و چگوآرا بودن من، انقلاب انجام شده. اون موقع من شلوار دمپاگشاد كه نمیپوشيدم هيچ، بلكه فقط پوشك پام میكردند و جلوم يه مُشت اسمارتيز ميرختند كه بخورم و وَنگ نزنم. بنابراين در جريان شكلگيری انقلاب، بنده نه تصميمگيرنده بودم و نه انتخابكننده پس بيخودی سن و سال من رو اينقدر بالا نبريد كه ما همين چهار تا دونه خوانندهمون رو هم از دست بديم!
من منكر اين نسل نيستم اتفاقاً قبولش هم دارم. من فقط انتقاد كردم اونهم انتقاد از برخی حركاتشون، و اونهم فقط واسه دل خودم. قبلاً هم گفته بودم خودم رو جدای از اين نسل و برخی از دوستان جوون كه گوبا آتيششون هم خيلی تنده و گز نكرده جـِر ميدند، نميدونم بلكه با كمی تخفيف، من هم از همين نسلم و كاملاً با خلقوخو و نيازها و عواطف و اعتقادات و احساساتشون آشنايی دارم. بنابراين جوون و جوونی رو نفی نمیكنم بلكه معتقدم در همه طول و عرض زندگی چه قبل از جوونی، چه هنگام جوونی و چه بعد از اين دوره میبايستی حد و مرز وجود داشته باشه. حالا اينی كه خط مرزیمون رو كجای زندگی و روابطمون تعريف كنيم، نياز به شناخت آدمها و اجتماع، سطح تحصيل و سواد و تجربه و يه كمی هم وجدان داره. ما اون موقع كه خوشخوشانمون بود بواسطه گذاشتن خط قرمز برای خودمون، هر لباسی نپوشيديم، هر مدل مويی رو روی سر و كلهمون امتحان نكرديم، هر جور كه دلمون میخواست توی رستوران لم نداديم و هر جايی كه خلوتی ديديم نكرديم آنچه را كه همون روزها، جوونهای همسن و سالمون میكردند، همچين خوب هم میكردند! بنابراين من اونجوری رفتار كردم و الان هم اصلاً پشيمون نيستم. حالا شمايی كه جوونيد، طبق كامنتهايی كه گذاشتين میخواهيد عشق و حال كنيد و به بهترين نحو ممكن از جوونیتون لذت ببريد، خب، بسم اللّه. بكنيد كسی با اين قضيه مشكلی نداره. ولی به نظرم اگر همه اين عشق و حالها در یه چارچوبی باشه خيلی بهتره حالا اگه نظرتون اينه كه عشق و حال و صفا، با مرز و چارچوب سنخيتی نداره و چون جوونيد بايد كون عالم و آدم رو پاره كنيد و بواسطه جوونی بايد يه قسمتی از زندگیتون بدون قيدوبند و آزادِ آزاد باشه، بفرمائيد اين گوی و اين ميدون. من جای شما بودم اصلاً شلوار پاره پوره و آويزون از باسن كه نمیپوشيدم هيچ، از همين فردا با شورت و مايو دو تيكه ميومدم وسط خيابون.
بنابراين خوشابحال جوون امروزی كه نه تنها خودش بلكه پدر و مادر و دوست و رفيق و معلم و استاد و همسايه و اجتماع و همه و همه مدعی و مدافع حق و حقوقشون هستند و در جهت رسيدن به اين حقوق حقه هر تلاش و كوششی رو انجام ميدند. انصافاً هم كه جوونهای امروزی چقدر با مهر و محبت و احترام با بزرگترهاشون برخورد میكنند! اُوه، ببخشيد اصلاً يادم نبود شكل و شمايل برخورد و احترام به پدر و مادر يك مسئله كاملاً شخصی است و بصرف جوونی ميشه با كوچكترين حرف و پند و نصيحتی حتی خشتك اين دو بزرگوار را از وسط جر داد. پس بتازونيد كه اتفاقاً داريد خوب هم ميتازونيد. بتازونيد كه توی دههای داريد جوونی میكنيد كه ديگه هيچ كسی از پدر و مادر گرفته تا قوانين و مقررات اجتماعی جرأت نداره بهتون بگه بالای چشمتون ابروه. بتازونيد كه نه ديگه مجبوريد حتی سال آخر دبيرستان موهاتون رو با نمره 4 بزنيد و نه ديگه قدم زدن دختر و پسری در خيابون جرم و گناه محسوب ميشه كه اونوقت بخواهن بگيرند و ببرند و خفّت و ذليلی و بیآبرويی ببار بیاره و اونوقت پای خانواده ها بیاد وسط و افسر و کلانتری و منکرات و وزراء و ... خوشابحالتون که ندید اون روزهای تلخ تلخ تلخ رو و یادتون نیست که ... بگذريم! پنداری نسل جوون مشكلی نداره. گويا ما ديگه خيلی پير شديم. تقريباً مطمئن بودم كه مطلب قبلی به مذاق بعضیها خوش نمياد بهمين دليل، آخر اون مطلب نوشته بودم كه " هر چند همه اينها، صرفاً نظر شخصی من و احتمالاً با معيارهای نسل جوون امروزی خيلی فاصله داره. " بهرحال باز هم اگر كسی بابت اون نوشته ناراحت شد، ببخشيد.
اين قسمت مايو دو تيكه رو هستم!
آنقدر اين پست قبلي جالب بود و خواندني كه چندين بار خواندمش و خيلي دلم ميخواست تمامي نداشت. حالا هم اين يكي. خيلي عالي نوشتي. دستت درد نكند.
هوم ...
چقدر بي منطق شدي تو! من تقريبا 21 ساله(!) هم اون دوران وحشتناك دبيرستان و منكرات و ...رو هنوز يادم هست.فقط شما نبودين كه تجربه كردين اون روزها رو....
در ضمن به شخصه به "حد و مرز" تعريف شده ي خودم معتقدم و فكر نميكنم اين نسل اينقدرا هم "افسار گيخته و ناز پرورده"
باشند...
راستی ،صمیمانه ازت ممنونم ،به جهت عدم شرکت در جریان شکل گیری انقلاب !
والا ما هم جوونيم خير سرمون..همه هم اين جوري نيستن ...راستش يكم گريه مان گرفت بابت خودمون كه از دنيا عقب افتاديم و مثل مادر بزرگ ها رفتار مي كنيم كه خيلي از مرحله پرتيم ...خيليييييييييييييييييييي
گمونم تصور شما در اون دو تیکه مذکور آزار دهنده تصویری باشه که تا به امروز در ذهن مجسم کردم!
ما نسل سوخته ايم
متن جالبی بود.مخصوصا"قسمتی که گفتی این حدومرزبه خیلی چیزها ازجمله وجدان وابسته است.من درجامعه ای کاملا"آزادزندگی می کنم وباخیلی ازایرانیها وجوانان ایرانی هم برخوردداشته ام.به مرورزمان به این مسئله اعتقادراسخ پیداکرده ام که تنهاچیزی که گاهی اوقات تنهاناجی آدم ازانحراف وگول خوردن وحتی متلاشی شدن زندگی خانوادگی می شودنمی گویم ایمان چون آن راهمه کس نداردولی همین وجدان است
من باهات موافقم. نسل من براي پوشيدن يك لباس به رنگي جز رنگ سياه يا قهوه اي سوخته تنبيه شده تحقير شده تهديد شده.و حالا خوشحالم كه بچه هاي بعد از من حداقل مي توانند لباسي با رنگ روشن بپوشند و جوابي به كسي ندهند
داشتم کامنت دونی قبلیت رو می خوندم. یه چیزی که جلب نظر می کنه اینه که ما ناخوداگاه همه چی رو با هم قاطی می کنیم. اینکه دو نفر تاکسی رو با اتاق خواب اشتباه می گیرن و دختر 12 ساله موش رو رنگ می کنه رو با انقلاب و آزادی و قدیمی و سنتی و بالا شهر و پایین شهرو ... چی شد! فکر می کنم مد عوض شده کیوان! این یه داستان. یه چیز دیگه اینکه بعضیا تنها دلخوشیشون تیپ زدنه. بعضیا اینجوری خودشون رو خالی می کنن یا ژست بچه پولداری میگیرن یا اصلن خوششون میاد. نه می شه گفت بده نه می شه گفت خوبه. بدش اینه که سلیقه دیگه نقشی نداره و مد جای اونو گرفته. خوبش اینه که دست کم اینا هر چی دلشون می خواد می پوشن... فکر کنم منم افتادم به مزخرف گفتن
من باهات موافقم. ولي الان يه چيز ديگه مي خوام بگم. آقا كيوان اين قسمت وبلاگت كه لينك بقيه رو گذاشتي خيلي اذيت مي كنه ها! فقط يه صفحه ي جديد وا مي كنه بعد هر اسم ديگه اي رو كه كليك كني باز تو همون صفحه وا ميشه! آقا اينو يه كم دست كاريش كن كه هر لينكو تو يه صفحه وا كنه. اينجوري خيلي بهتره/ ممنون پيرمرد
همه چيز قاطي شده ..ديگه مرز بين خوب و بد مشخص نيست.....
نسل جديد دردهاي رو که ما کشيدم و حس کرديم و نکشيد و حس نکرده....
azadi kheyli chize khubie vali motasefane tu iran kesi manisho va rahe estefadasho nemidune.
javunaye in nasl beheshun azadie amal dade shode vali tarbiateshun tori nabude ke khodeshun betunan dorosto az ghalat tashkhis bedan.vase hamine ke hamechi enghadr ghati shode va arzesha az beyne rafte va hich chize jadidi jasho nagerfte.javunaye in nasle bi hoviatan.
شرمنده كردين ممنون از لينك...
سلام دوست عزيز و اهل قلم
همانطور که می دانی مهمترين منبع الهام ما در حوزه ادبيات و هنر؛ طبيعتی است که شايد امروز بيش از هر زمان ديگری در زيست بوم رنجور وطن؛ شکننده و آسيب پذير به نظر می آيد. آيا به ياری اش می شتابی؟
راستي! ياد مرحوم پرويز فني زاده نيز گرامي باد ...
مثل هميشه منطقي هستي... بايد حدس مي زدي كه با چنين جوابهايي مواجه مي شي كه خوب زدي! منم حدس مي زدم... اگه قرار بود همچين جوابايي رو نشنوي كه چنين مواردي رو هم نمي ديدي!!!
:)) فكر نميكردم نوشته قبلي اينقدر شاكي داشته باشه !!! جدا َ فكر ميكني كه اين حرفهايت روي چند درصد جماعتي كه ازشون انتقاد كردي تاثير بذاره ؟
راستي آلاگارسون چه مدليه ؟
در ضمن من يه خواهشي داشتم كه به اينجا ياد بدي كه نام و نشوني آدم رو هر بار نپرسه !!!
من در مورد حفظ حد و حدود با شما موافقم ولي بچه اي كه پايش را جلوي بابايش دراز كرد ، ديگر دراز كرده و كاريش هم نمي شود كرد . نمي دانم ! شايد همين بچه ها به درد اين بابا ها مي خورند!
تو این که شما حق داری نظرتو بگی شکی نیست ولی خوب بقیه هم حق دارن یه نظر تو اعتراض کنن . ولی من بیشتر با حرفای تو توی پست قبلی موافقم تا با نقدهای بقیه .
به نظر من رفتار جوانها با اين تيپاشون نشونه عقده هاي مادر پدراشونه.
كساني كه كم ديدن ميذارن بچه ها بيشتر ببينن كه تلافي عقده هاي خودشون رو در بيارن.خرج هاي الكي و تيپ هاي آنچناني.رفتارهاي اينچنيني.
راستش ما هم جووني كرديم.تفريح كرديم.گردش و مسافرت رفتيم ولي آب از اب تكون نخورده و انقدر به خانوادمون علاقه داشتيم كه نخوايم به خاطر حوسهامون با آبروي اونها بازي كنيم.
كيوان جان خوب نوشتي و خيلي خوب مفهوم رو رسوندي...خيلي از نوشتهات خوشم مياد.در چند ماه گذشته تنها وبلاگي هستي كه ميخونم.با اينكه وقت زيادي ندارم.
دمت گرم كيوون !