سه شنبه، ۴ بهمن ۱۳۸۴

نمی‌دونم بعد از خوندن متن پايين اين حق رو داريد كه بخاطر نوشتن يه مطلب تكراری فحشم بدين يا نه؟! من خودم جلو جلو و پیشاپیش اين حق رو به همه‌تون ميدم ولی جون مادرتون شما جنبه داشته باشيد و اينكار رو نكنيد. ميدونم وبلاگ يه محيط شخصیه كه مال خودِ خودِ آدم و آدم اين حق رو داره هر جوری‌ كه می‌خواد و از هر جايی كه دوست داره بنويسه. من خودم هم هر وقت به وبلاگهای مورد علاقه‌ام سر ميزنم دوست دارم يه نوشته جديد ازشون ببينم و قطعاً شما هم يه همچين نظری داريد. بنابراين يه بلاگر خوب حق نداره به صرف شخصی بودن محيط، هر غلطی رو كه ميخواد در اون يه گـُله جا انجام بده!

معمولاً اگه وقتی داشته باشم يه كمی به آرشيو خودم و چند تا از وبلاگ‌های ديگه سر ميزنم. اينكه قبلاً چی بودم و چی بودن و الان چی ميگم و چی ميگن برام جالبه. اين نوشته پايين كه خيلی هم قديمی نيست مال تابستونه. خوندمش، يه كمی شك كردم كه خودم نوشته باشم! پس دوباره خوندمش، كار كار خودم بوده. خوشم اومد، راستش یهویی خیلی باهاش حال کردم. منهم که آدم ندید بدید و بی‌جنبه. یهویی زد به سرم و هوس کردم که دوباره اینجا بنویسمش. نوشتم، حالا هم شما زیاد توی ذوقم نزنید! راستش ديدم بعضی وقتها حس و حال آدمی به كوتاه و بلندی شب و روز و گرم و سرد بودن آب و هوا بستگی نداره. بعضی وقتها حس وسط چهله تابستون دقيقاً همون حس و حال شب يلداست. بعضی وقتها يه گوله برف زمستونی از آفتاب ظهر مرداد هم ميتونه گرمتر باشه. قبلاً هم گفته بودم، حسه ديگه كاريش نميشه كرد چون اگه قرار بود سر و ته حست رو هی مهار كنی و گره بزنی، وسط چهله زمستون ياد قوقو ياكريم‌های ظهر تابستون نمی‌افتادی.


گم شدنی بی‌هنگام

ديدی وقتی داری توی يه پياده‌رو قدم ميزنی يهويی نگات گره ميخوره تو نگاه يه عابری كه حس می‌كنی سالهاست باهات آشناست؟! ديدی وقتی كنج خلوت يه كافی‌شاپ نشستی و داری طعم قهوه‌ات رو مزمزه می‌كنی، يه نگاه سرگردون تو رو با خودش به كجاها كه نميبره؟! يه نگاهی كه حس می‌كنی خيلی وقته كه می‌شناسيش. يه نگاهی كه حس می‌كنی همونیه كه سالهاست قصه‌گوی شبهای بی‌ستاره‌ات بوده؟! يه نگاهی كه جنسش با بقيه نگاه‌ها فرق داره. يه نگاهی كه ميتونی لمسش كنی، يه نگاهی كه ميتونی نوازشش كنی. يه نگاهی كه ميتونی باهاش حرف بزنی. يه نگاهی كه ميتونی بدون دق‌الباب، ساكن حريم امن و خلوتش بشی. يه نگاهی كه ميتونی بی‌اجازه ورش داری و با خودت ببری اون دوردورا و باهاش يه دنيا خاطره بسازی. يه نگاهی كه سبكت ميكنه، يه نگاهی كه گيجت ميكنه، يه نگاهی كه منگت ميكنه. يه نگاهی كه ميتونه گم‌ات بكنه. گـُم که نـه ... ميتونه دوباره پيدات بكنه.

ديدی يه وقتهايی گم شدن و دور شدن، رفتن و جدا شدن، نموندن و نبودن، ذره شدن، نيست شدن، خَس و خاشاك شدن و توی برزخ و خلاء دست و پا زدن، چه طعم و لذتی داره؟! ديدی يه وقتهايی مسافر چمدون به دستِ بلاتكليف و بدون بليطِ آخرين قطار شب شدن چه حس و حالی داره؟! ديدی اون خلوت و سكوت و انتظار پُر از هراسِ ايستگاه چه طعم و مزه‌ايی داره؟! ديدی با شنيدن صدای سوت قطار يهويی چه جوری بندِ دلت پاره ميشه، هول ميشی، گيج ميشی و اون موقع است كه ديگه دوست نداری هيچ وقتی قطار به ايستگاه برسه. تو باشی و اون نيمكت شكسته. تو باشی و اون ته بليط پاره. تو باشی و اون گيجی. تو باشی و اون منگی. تو باشی و اون گم شدن‌های وقت و بی‌وقت. تو باشی و تو باشی و تو باشی. ديدی وقتی سوار قطاری و همراه اون تلق‌تلوق داری از ايستگاه دور ميشی يهويی دلت واسه ايستگاه و سكوتش و همه اون لحظه‌های معلقی و بلاتكليفی شبونه‌ات چقدر تنگ ميشه؟!

رفتن و اعتماد كردن به شب و دريا، دل سپردن به دريا و موج‌هاش، گم شدن تو سياهی شب و هم‌آغوشی با موجها، رفتن و رفتن، رفتن و نموندن، رفتن و نبودن، رفتن و دور شدن از خود و خويش و خور و ساحل، رفتن و گم شدن‌های پُر از بيم و هراس پی لمس تن مهتاب غوطه‌ور در اعماق سياه دريا، پشت به ساحل و تموم تعلقات و وابستگی‌ها، دل به دريا، هم‌آغوش با موج‌ها و بی‌هراس از هجوم دزدان هميشۀ دريا، پی حل يا فراموشی هزار مشکل لاينحل. طعم اون قهوه و جنس اون نگاه و سكوت اون ايستگاه خالی و متروك، طعم لمس تنِ مرمرين مهتاب، بی‌هراس از طلوع دوباره خورشيد، طعم آغوش باز موج‌های سركش دريا، طعم يك شبِ پُر از رويا ولی شايد بی‌حضورش در ‌فردا، طعم گم شدنهای بی‌هنگام، طعم تلخ قهوه‌ايی که دیگه سرده، طعم اون نگاهی که ماسيده بر ديوار، طعم اون تك چراغ روشن آخرين واگن. طعم يك بغض و يك هق‌هق بی‌آوا، طعم يك شمع خاموش و يك بستۀ بجا مونده از غربت، طعم اون حرفهايی كه گفته نشد، طعم اون سكوتی كه شكسته نشد. طعم اون تيك‌تاكِ وحشتناك، طعم اون خزون بی‌هنگام، طعم اون صندلی لهستانی، طعم اون كنج خلوت و خاموش. طعم اون مسافری كه تو مه گم شد. طعم اون نگاهی كه به تاراج رفت. طعم اون سلام كه بی‌پاسخ موند. طعم اون عابری كه ديگه نيستش. طعم يه جاده بی‌پايان، طعم يك هوای بارونی، طعم يك مسافر و يك ياد. طعم یک مسافر و یک یاد. ياد اون گم‌شدنهای بی‌هنگام.

۱۵ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

حيف كه خيلي اصرار كردي نه فحشت بديم نه تو حالت بزنيم! وگرنه...
ولي خدايي من هيچ كدوم اين ديدي هايي رو كه گفتي نديدم! تا حالا هيچوقت با حسات همذات پنداري نكردم. عجيبه!!

خيلي خوب شد دوباره گذاشتي . چون اين فرصت برا من هم پيش اومد تا بخونمش . ولي اگه راستش رو بخواي منم مثه مانا اين ديديها رو نديدم . !!

خيلي خوب شد دوباره گذاشتي . چون اين فرصت برا من هم پيش اومد تا بخونمش . ولي اگه راستش رو بخواي منم مثه مانا اين ديديها رو نديدم . !!

سلام
من تازه اينجا رو ديدم . پستت براي من تكراري نبود . لابلاي انديشه شما براي دقايقي گم شدم آن هم بي هنگام و لذت بردم از قايم موشك بازي با خودم .
به هر حال مرسي . مويد و پايدار باشيد
به خونه من هم اگر دوست داشتيد بيائيد

الناز

بقيه رو نميدونم ولي من كه خيلي لذت بردم از اين گم شدن و پيدا شدنهاي مكرر. از اين ديدن و نديدنهاي پياپي. با اينكه تقريبا هميشه وبلاگ و مطالبت رو ميخونم ولي اين نوشته ات رو اصلا يادم نيست. اتفاقا خيلي كار خوبي كردي كه اون رو دوباره اينجا نوشتي. ارزش چندين و چند بار خوندن رو داره. اين روزها نوشته هاي خوب و عميق كمتر پيدا ميشه. بهرحال من كه از خوندنش خيلي لذت بردم.

یه جورایی پستت بوی ترانه "یغما گلرویی" که با صدای رضا یزدانی خونده شده رو می ده...
چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته
واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته

شما چه دل شادي داري،هي زود به زود آپ مي كني اونم يه عالمه....بازم هنوز همت اين پيرا D:D:D:D:D: من كه حسشو ندارم به اين جووني ((((((((((((:

کیوان اینا همه قشنگن ولی جون مادرت از تو آرشیوت درشون نیار یکی دوبار دیگه اینکارو بکنی قشنگیاشو از دست میده

ممنون k1 جان...

خوبه كه آدم يه وقتهايي گم بشه و از دغدغه هاي هميشگي به دغدغه هاي خود خواسته برسه . خوبه كه آدم با يه نگاه يكي بشه و براي شايد فقط لحظه اي دلش خالي بشه . نه مثل وقتهاي كه دلش از ترس خالي ميشه . مثل وقتهايي كه دلش از سردي و رخوت خالي ميشه . خوبه كه آدم گاهي طعم چيزايي رو بچشه كه در حالت عادي شايد براي خيلي ها طعمي نداره يا مثلا براشون رنگ يا صدا داره .
اين هم خوبه كه گاهي آدم يه ميان بر به گذشته اي بزنه كه اين حسها رو كرده ...

کیوان خودمون یه عمره گم شدیم اگه می تونی از پیدا شدن یه حرفی بزن. اول مطلبت بهتر از آخرشه!

همون موقع خونده بودمش ... حس خيلي خوبي ميده...ذهن آدم رو ميبره با خودش...
ولي يه جورايي دلگير بود....خيلي وقته از اون نوشته هات كه آدم دلش رو بگيره و از خنده اشك از چشاش بياد خبري نيست....

پاسارگاد

راستش خيلي حال كردم .چقدر اشنا بودم با اون طعم ها و حسها و التهابها و بغض هاي فرو خورده اي كه داره بيچاره ات مي كنه.و تو اون آشنا و اون گم شده رو نمي توني پيداش كني تا دمي بياسايي.
باد اون گم شدنهاي بي هنگام به خير.
زياده عرضي نيست.

...طعم آغوش باز موج هاي دريا, طعم يك شب پر از رويا.... من هم با همه اينها كه گفتي بعد از مدتها باز گم و پيدا شدم! رفتن و اعتماد كردن به شب و دريا... آنقدر كه بي خيال همه محدوديت ها تا صبح خود را بسپاري به ساحل و شب و آن حس غريب ترس و هيجان ! چه شيرين است طعم همه آن دلسپردن ها كه مثل هاله اي امروز و فرداهايم را گرفته اند.

Asiyeh

در مورد "اگر از احوال ..." بگم كه تقصير خودته....از بس كه از قد و هيكلت تعريف كردي چشم خوردي...آخه اين جماعت چشم ندارن از خودشون بهتر ببينن!.....
....همه ي اين "ديدي" ها رو هم من يكي انگار تجربه كردم...
روزگار غريبيست!

ارسال نظر