سه شنبه، ۲۰ دي ۱۳۸۴

خلاصه چيز رستم شكست و برف تهران رو سپيدپوش كرد. اومدن برف تو تهران هم داستانی داره و مطابق با هيچ اصول و استانداردی نيست! اين شهر اينقدر بزرگ و بی‌در و پيكره كه در حاليكه يه سرش داره برف مياد اون يكی سرش آفتاب و حتی خبری از بارون هم نيست. پنداری اينجا كه برفی هست و پارو و زمين خوردن و خيس شدن و گـِل و شـُل و اَن‌مالی شدنی، ما جزء خواص و شهروند درجه يك محسوب ميشيم و هر جا كه نَم بارونی مياد ما بايد شال و كلاه كنيم و خودمون رو آماده كنيم كه با پارو بريم پشت‌بوم. هرچند اينجوری ميتونيم بخودمون بباليم و بگيم ما بچه بالای شهر هستيم و محل‌مون برف داره، ديگه همه نيومدند خونه ما كه ببينند وسط بيابون زندگی می‌كنيم!

ديروز دوشنبه در حاليكه ميدون انقلاب باد هم نميومد من صبح توی برف‌ها گير كرده بودم و وقتی به جلسه صبح اول وقت دير رسيدم و گفتم، ببخشيد من توی برف گير كرده بود، معاون مديرعامل چپ‌چپ نگاهم كرد و گفت، بگو خوابم ميومد و خوابيدم بودم وگرنه هوا به اين خوبی برف كجا بود؟! و من اونموقع خيلی مايل بودم بی‌خيال خيلی چيزها ميشدم و دو پايی شبيه چكی‌جان از همين ور ميز دوپايی ميرفتم توی صورتش و تموم دندون‌هاش رو خرد ميكردم چون همون موقع از بسكه ماشين رو توی برف هل دادم بودم كمر درد گرفته بودم.

ديشب ولنجك مهمون بوديم اينقدر برف اومده بود و خيابون طوری يخ زده بود كه تردد با ماشين غير ممكن بود. ماشين‌ها كه عمدتاً راننده‌هاشون جوون بودند ليز و عينهو تاپاله بهم می‌خوردند و تـِر ميزدند توی پول بابا جون‌شون ولی خب جالبيش اين بود كه مثل هميشه از همون اول تصادف، فحش خواهر مادر بهم نميدادند و يقه و گريبون همديگر رو جر نميدادند. ظاهراً برف خلق و خوی مردم رو هم تميز و لطيف كرده بود. طی تماسی هم كه همون موقع با مينی‌سيتی داشتم، بهم گفتند اصلاً فكر اومدن به خونه رو نكون كه رسيدن بخونه محال و امری غير ممكنه و اگه يه موقع خر بشی و بيايی بايد توی خيابون بخوابی. توصيه اكيد اين بود هر جا كه هستم همونجا اطراق كنم كه اگه ميرفتم خونه گرگها می‌خوردنم.

و اما از فردا تقريباً سه روز تعطيله و واسه مايی كه نه محصل و دانشجو هستيم و نه بچه مدرسه‌ای و توراهی داريم جون ميده شال و كلاهی كنيم و راهی مسافرت بشيم. اگه خواننده اينجا باشيد فكر كنم ديگه حتماً همه‌تون حدس بزنيد قراره من آخر هفته كجا برم؟! .......... شمــال؟! اگه گفتيد شمال، مطمئن باشيد كه كاملاً اشتباه كردين! البته راستش اول قرار بود كه اين چند روز بريم شمال و هوايی عوض كنيم ولی شرايط جور نشد و اينجور كه بوش مياد بايد بريم بالا پشت‌بوم و برف پارو كنيم. اگه كسی رفت شمال حتماً جای من رو هم خالی كنه.

۱۵ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

میایی بریم پارک نیاوران برف بازی

مهرانا

تعطيلات بيا شيراز ..... هرچند كه شهرستان محسوب ميشه ولي خب بهت بد نمي گذره .

1001روزنه

واقعنم هوراااااااااااااا برف.
اتفاقا یادت بودم که هی گفتی پی چرا برف نمیاد!

با سلام
تقريبا خواننده هميشگي وبلاگ شما هستم اما هميشه هم موقع خوندن وبلاگتون حرص ميخورم چون با وجودي كه مطالب جالبي مينويسيد متاسفانه اصلا به قالب وبلاگتون اهميت نميديد ..هميشه نصف مطالبتون زير قالب طوسي رنگ پنهون شده درست جاهاي حساسه قضيه...شما باشيد حرص نميخوريد.

کیوان جان ما که مرکز شهر بودیم بغیر از چند دانه یا عدد برف ناقابل چیزی ندیدیم! اما هوا خیلی توپه. وافعن شمال نمی ری؟؟؟ عجیب می باشد! یه کم کار کنی هم بد نیست

بابا ! بالا شهر نشينان - شهروندان درجه يك و مرفهان بي درد ...
هرجا ميرين خوش بگذره :)

حرف استادت رو كه خوندم منم زدم زير خنده! قيافه ت ديدني بوده! ... مي گم بابا ديگه زيادم نبند منم ديروز به ميني سيتي برگشتم ولي سالم!!

پاسارگاد

سلام گرم من از رشت بارونی
بابا این شمال هیچ خبری نیست به خدا!
سوز برفی و بارون و گلی شدن و ماشین گیر نیو مدن و از سرما این پا واون پا کردن هم خبري شد؟ این اتفاقات یومیه هر شهروند رشتیه.
اگه آمار خواستي ما به سبك اداره هواشناسي در خدمدتيم.

غصه نخور برادر ، اونايي هم كه قرار بود برن شمال ديگه با اين برف و بارون و گل و شل نمي تونن برن! خدا هم گذاشت عجب وقتي رو براي نزول رحمت انتخاب كردها!!

سلام. آره برف هم اومد و حسابي يه عده اي ذوق مرگ شدند. من كه هميشه باهاش عزا مي گيرم. خوشبختانه سمت ما كه يه جورايي شمال غرب تهران و دم كوهيم برف تو كوچه ننشسته كه تا دو ماه مجبور باشيم تا سركوچه از ترس پهن شدن تو خيابون پاورچين بريم.
امروز يه روز مزخرف حسابي بود. رييس ما هم عزم اش رو جزم كرده بود كه گند بزنه به روزمون كه البته تا حدي موفق شد از اون بابت كه تا خود عصر اشكم دم مشكم بود. اما خوشم اومد كه زير بار حرفش نرفتم.
پنجشنبه ها هم كه مرده ها آزادند شركت خراب شده ما تا بوق سگ به راهه. با اينحال هر جوري بود مرخصي رو گرفتم و حالا سه روز مي چسبم تنگ خونه و ور دل مامان و بابا. همين قدر كه اونجا نيستم تا رو اعصابم بالانس بزنند خودش عينهو يه مسافرته. تا ببينم هفته ديگه چي پيش بياد.
راستي شما كه هيچوقت به ما سركي نمي زني مي خوام البته اگه شد و ملالي نبود يه گوشه چشمي بندازي. بابت آخرين مطلبي كه نوشتم جايي سراغ نداري؟

baharak

اين هم از بركات من بود كه اومدم تهران.باز من اونجا بودم هوا سرد شد و برف اومد.
قدر كه نميدونيد
دي:

علی لطفی

آقا مجبوری مگه دروغ میگی؟ ما دو شنبه صبح امتحان داشتیم و انقلاب بودیم. هم باد می اومد و هم مثه سگ سرد بوود..:

اين وسطهاي شهر که نه از برف نه از پارو و نه از شمال خبري نيست.

آخ جون پس بالاخره دعاهای من اجابت شد و خدا مشغول برف سازی واسه اون تپه شد.... باشد که ما قدری نفس بکشیم!!!

شمال رفتن اونم تو اين هوا و با اين وضع جاده ها يه كمي خطرناك نيست؟

ارسال نظر