گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!

حالا خودمونيم ولی دلمون جدی جدی لَك زده واسه ديدن يه روز برفی تهرون. سفيدی برف و يه شالگردن پشمی و دستهايی كه توی جيبت مشت شده و سری كه عينهو لاكپشت کردی توی پالتو و يه لبوی داغ و يه كمی باقالی و هاهای بخار دهنی که باهاش دستهات رو گرم ميکنی و سر و کله و مژههايی كه روش برف نشسته و از سرما حال نداری دستهات رو از توی جيبت دربياری و اون برفها رو تکون بدی و صدای آی برفیه، برف پارو میكنيم و ... انگاری همه اينها مال خيلی دور دوراست. انگاری همه اينها مال فيلمهاست. مال افسانههاست. مال يه شهر و يه آدم و يه روزگارهای ديگه است. جدی جدی، چه زود دور شديم از همه چيز. چه زود غريبه شديم با همه كس. چه زود، روزها و فصلها و سالهامون رو گم کرديم. چه زود اينقدر بزرگ شديم که بتونیم فرق راست و دروغ رو از توی نگاه هم بفهمیم.
اين همه سال، افسوس خيلی چيزها رو خورده بوديم. عينهو اون بچه يتيمها سرمون رو چسبونديم به شيشه رستوران و هی بو کشيديم و با رنگ و لعاب غذای اون آدم خوشبختها سير شديم. دلمون خيلی چيزها میخواست که بیخيالش شديم و کارد تيز رو برداشتيم و فرو کرديم توی اين دل لامصب که وقت و بیوقت و صاحب و بیصاحب حاليش نبود. خب دل بود و هی بهونه ميگرفت. دل بود و هی هوایی میشد ولی هر چی بود گذشت اما اصلاً فكر نمیكرديم كه يه روزی دلمون واسه كرختی پاهای خودمون توی يه روز برفی که تک و تنها دنبال يه رد پا تا دم غروب رفتيم و رفتيم، تنگ بشه. فکر نمیکرديم يه روزی دلمون واسه يه پياله آش رشتهای كه بیخيال مَنش و رَوش، رشتههاش رو هُورت سر میكشيديم، تنگ بشه. واسه صدای اون غارغار کلاغها که توی یه عصر دلگیر پاییزی توی کوچه پسکوچههای زعفرانيه و جعفرآباد میپيچيد تنگ بشه. واسه اون شصت پا و جوراب سوراخی که زمستون و تابستون باعث ننگ و آبروريزی بود، تنگ بشه. واسه آويزون شدن آب دماغی که هی میکشيدم بالا و هی پُررو پُررو ميومد و عينهو قنديلهای يخی که ديگه يادم نيست استلاگتيت بود يا استلاگميت، تنگ بشه... چه شور بود اون آب دماغ و چه شيرين بود اون روزهای سرد برفی.
دقت كردي همش داري تازگيا حسرت گذشته ها رو مي خوري و هي آااااه هاي جانسوز سر ميدي؟ جيگرم و كباب كردي كه تو
به نظرم ديگه داري پير ميشي!! خدا بیامرزتت بلاگر خوبی بودی!
یادش به خیر
اون روزا ما دلی داشتیم واسه بردن
جونی داشتیم واسه مردن
کسی بودیم
کاری داشتیم
پاییزو و بهاری داشتیم
...
...
...
بيا يه كم از اينجا برف ببر. هتوز تو فصل پاييز هستيم و 2ماه است كه هي پشت سر هم برف داريم. هوا هم -44. خوبه اينطوري خوشت مي ياد؟ ديكه ولي واسه يه روز نيست اكه بياد. تازه 5 ماه برفي اش مانده.
مي ياد. بالاخره.
خوش باشي
اي بابا تهران پارسال اون همه برف نیومد. لبو و باقالی و آش رشته هم که همیشه هست.فکر کنم چیز دیگه ای رو گم کرده باشی.
من چی بگم که تو این سرما و برف اینجا نه باقالی دارم نه لبو نه آش رشته نه دوستی که باهاش برم برف بازی.
ماها هر جا باشیم یه چیزی لنگ میزنه برامون
نميدونم چرا همه مون يه جوري تو هياهوي اين زندگي كه خودمون سلختيم برا خودمون گم شديم.. حسرت گذشته ميخوريم.. و هر زومون بي اميد تر از روز قبل.. ما چي داره به سرمون مياد
سلام . اوف چه خبره . كيووون خان خودت يه نگاه بندازه ببين چند تا پست هي داري مي نالي . امروز هم مي گذره پس فردا مي ياي ناله مي كني واي چه روزهاي پر دودي بود .
تو رو خدا اين حسرت خورون رو تمام كنيد
همه اين چيزا رو كه گفتي يه جورايي دم دستمون داريم..ولي ديگه حال نمي دن مثل اون روزا كه گفتي..فكر كنم چيزاي ديگه اي رو گم كرديم كه حالا حالاها بايد بگرديم دنبالشون...
از وقتی که اون برف وحشتناک پارسال تو شهرمون(رشت)اومد وخونه مردم رو سرشون خراب شد و اون همه مسافر و غیرمسافر تو کوچه و خیابونو جاده از سرما یخ زدن و...دیگه شیرینی قبلیشو برام نداره
حالا نوستالژیک شده حال و احوالت هی گیر بده به برف و باقالی!
پارسال زمستون تهران چه برفی اومد...چقدر با بچه ها زدیم تو سر هم یادش بخیر!
دلم تنگ شده... من كه عاشق زمستون هم هستم شديد دلتنگم... مي گم راستي كيوان، تو كه انقدر ظاهراَ عشق حكم رو داري اگه رفتي ديديش لطفاَ حتماَ يه نظري راجع بهش بنويس ببينم!
گرچه يكمي اين حرفا تكراريه ولي دلم حسرت دو تا چيزو داره : برف سنگين،بارون تند و شديد.دلم اب و هواي يكي از گشورهاي نزديك قطبو ميخواد ! مثل نروژ يا شمال كانادا !
:| من از اول هم فكر ميكردم كه يه روزي برسه كه برف بشه افسانه ! داستاني كه مادر بزرگ ها براي نوه هاشون ميگن :(
میگم یه روز برفی بیایین بریم پارک نیاوران برف بازی!!!! چقدر حال میده ها
و چه تلخه اين نوشته تو...
كاش اينجوري نبود...
خوشبحالتون..دلتون يه چيزي ميخواد.من به شدت از اشتها افتادم.اگر ميشد اصلا غذا نخورم چه خوب ميشد!!!
حوصله غذا خوردن رو ندارم..چه برسه به اينكه چيزي حوس كنم
منم خيلي دلم تنگه واسه گوله برف و خود برف و آدم برفي و ...
آره ديگه زندگي مي گذره اما قدرشو نمي دونيم.....يه روزيم ميشه كه غصه همين ديروز و امروزو مي خوريم!!!از همه اين حرفا گذشته برف سرمونو بخوره...يه چيكه بارون كاش مي باريد))))):