دوشنبه، ۱۴ آذر ۱۳۸۴

همينجوری مادرزاد توی ديفالتم يه نموره مشنگی تعريف شده، ديگه وقتی يه كمی ناراحت و عصبی هم ميشم، بی‌خيال بزرگتر و كوچيكتر و تموم بنده‌های عبد و عبيد خداوندگار، يهويی چاك دهن رو می‌كشم و همچين اساسی می‌شاشم به همه اون آدمهايی كه لباس آدميت بدجوری به تن و بدن‌شون بزرگه و داره زار ميزنه و از يه فرسخی معلومه كه اون رو از خشكشويی سر كوچه‌شون عاريه گرفتند.

يه عمره داريم رُل بازی می‌كنيم و جالبه كه هيچ وقتی هم رل آدميزاد نصيب‌مون نميشه. همش يا نعش ولوو شده بيخ ديواريم و يا هر چی نقش خر و گاو و خوك و خوكچه و خرس و خروسه نصيب ما ميشه. پنداری از بد حادثه افتاديم توی يه باغ‌ وحش بزرگ كه از صبح بايد عينهو يه شير اخته شده فقط نعره بكشيم و يال و كوپال و دندون‌های تيز و بُرنده‌مون رو نشون بديم غافل از اونكه نه ديگه اون دندون‌ها، دندون و نه اون يال و كوپالها چيزی بجز پشم و پيله است و تنها واقعيت موجود، همون اخته شدن‌مونه كه از ترس بر ملا نشدن رازمون هی بايد بلند و بلندتر نعره بكشيم. خلاصه كه اين از روزمون و شب هم بايد عينهو اون اسب‌ها و قاطرهای سيرك خليل عقاب هی يورتمه بريم و واسه دل‌خوش‌كُنكِ اين و اون از توی حلقه آتيش بپريم. می‌خواهم اعتراف كنم از بسكه توی اين زندگی نكبت نقش بازی كردم ديگه خسته شدم. ديگه خسته شدم از مالوندن و چلوندن و سابوندن و همه اون دستمال‌های خيس و خشك مربوط به گردگيری. دوست دارم برگردم به كودكیم!

اين چار صباح همش بايد نقش بازی كنيم و رنگ بزنيم به بی‌رنگی خودمون. جلوی فك و فاميل و اونهايی كه يه كمی صاف و اتو كرده‌تر‌اند، پسر شجاع و زورو و رابين‌هود ميشيم و مثل اين آدم خوب‌ها يه تنها منجی عالم بشريت شده و می‌خواهيم همه رو از منجلاب فساد و بدبختی نجات بديم در حاليكه كون خودمون از همه گهی‌تره. بابا والله، بالله به دين به پيغمبر، اينی كه داريد می‌بينيد من نيستم. اين يه موجود ساخته شده خيالی كه شماها از من ساختين. من يه ميمون زشت و بدتركيبم كه جلوی شما لازانيا رو به بهترين نحوه ممكن با قاشق و چنگال، جوری تقسيم می‌كنم كه انگاری با كوليس و ورنيه و دستگاه CMM اونها رو تيكه كردم و يه جوری اون لب و دندون رو باز و بسته ميكنم و شيرينی ناپلئونی ميخورم كه پنداری تا حالا توی كمتر از هتل هيلتون غذا نخوردم و سفير كبير دول خارجه‌ بودم و اصلاً كثر‌شان ‌منه كه بخوام توی توالت فرنگی هتل كمتر از پنج ستاره رفع حاجت كنم و اونوقت هنوز هم اگه خودم باشم و فرصتی گير بيارم و خلوتی پيدا كنم دستم رو ميگيرم به معامله‌ام و همينجوری سرپا ميشاشم. سرپا ميشاشم به خودم و به شما و به همه اون زندگی تعريف شده‌ايی كه آدميت بدجوری تحفه و كيميا شده توش. بابا من كه از همون روز اول، موضع نداشته‌ام رو معلوم كرده بودم. من كه گفتم اينی كه توی اين دست منه، دُم خروس كه اون هم از خونه هم‌ولايتیم بلند كردم. شما بوديد كه قسم حضرت عباس رو يادم دادين وگرنه من كه اصلاً قسم خوردن بلد نبودم.
........
پاييزه و افسردگی‌های روزهای خزون‌كرده و پر از دود و دَم و اينورژن و شبهای بلند تهرون و هـــــــُشی نابجا، باعث جفتكی و نوشته‌ايی اونچنانی و حال اينچنانی ميشه. پريود فصلی است و ديدن خون، ناخودآگاه آدم رو عصبی و بدخلق و خو میكنه. يه نموره مشنگی مادرزادی هم مزيد بر علتِ، پس زياد جدی نگيريد. خودش خوب ميشه حالا يا توی همين پاييز، يا پاييز 85 يا پاييز 95 يا 1405 و يا 1415 و ... هـه، چه دل‌ِخوشی دارم من، پاييز 1415؟!

۱۸ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

کیوان جان والله، بالله به دين به پيغمبر، اينی كه ما داریم میبینیم خود خودتی. واقعاً
چرا فکر کردی ما تو رو اونجوری که توصیف کردی میبینیم؟؟؟

متاسفانه تو ايران خيلي كم آدم پولدار ميبيني كه سرش به تنش بيرزه و از راه درست پولدار شده باشه . اصلا اونجا نميشه و يا بهتر بگم خيلي سخت ميشه بدون دزدي و مال مردم خوري و بازيهاي مافيايي پولدار شد. اگه بخواي به اين مساله فكر كني دچار ياس شديدي ميشه . بهتره اصلا بهش فكر نكني و ضمنا اينجور پولدارها رو هم آدم حساب نكني. براي من كه واقعا پشيزي ارزش ندارن .

مهيار

خوب بعضي ها تو پاييز افسرده ميشن ، بعضي ها تو تابستون .من ازونام كه تو پاييز شادوشنگولم تو تابستون افسرده و عصباني !‌ ولي گفتي پديده اينورژن ، داغ دلمو تازه كردي...اي لعنت به اين شهر دودالود و كثيف كه هممون توش داريم خفه ميشيم ! يه قطره بارونم كه نمياد.هوام كه مثل ارديبهشته ...پس اين چه پاييزي شد؟
اصلا ميدوني چيه ؟‌من اين پاييزو اينجوري نمي خوام !!!!!!

مجبوریم بزرگ شیم کیوان جان. اطراف ما هم کالایی که زیاده ریا. اگه بخوای خودت باشی خیلی ها رو از دست می دی

soolmaz

انقد اینو اون اقا و خانوم بهمون میبندن که فکر میکنیم راستی راستی خبریه!حق داری.من خودم این وسط دنبال خودم میگردم،مثل خیلی های دیگه

کودکی رو به کفش مردونه سیاه فروختیش . یا سر اون قمار که کودکیت رو وسط گذاشتی ؛ آخرش بردی و بهت ریش - سیبیل دادن . بد معامله ای بود . بد قماری بود .

mahboubeh

اي بابا....اين روزا چه قد عصباني مي نويسي....تا بوده همين بوده نمي گم بي تفاوت باش ولي جنگيدن با اين مسايل يه جور دست و پا زدنه فكر و روان آدم و سوهان كاري مي كنه...سخت نگير اينم يه بخشه زندگيه

تداعي

مثل اينكه واقعاَ حالت خوب نيست.حسابي زدي اون كانال.همه بعضي وقتا اينجوري ميشن و فيلسوف‌وار حرف مي‌زنن ولي بعد دوباره بعد از چند مدت بي‌خيال ميشن و ميشن همون آدم قبل...

کیوان چقدر خوب شد اون نقاب رو از صورتت برداشتی ها!!!!!

سينگر

به نظر من كه شما خودتو همونجوري كه هستي نشون دادي قلمتو عشقه!

ديگران مهم نيست . براي خودت نقاب نداشته باش ... اونا هرجوري دلشون مي خواد تورو تصور مي كنن . چه نقاب داشته باشي و چه نداشته باشي ...

Marjaneh

تو را چه مي شود اي كيوان آن لاين ؟

راستی خوابتو دیدم

تب پائيزي همه را دچار كرده

اينا تاثير آلودگي هوا كه نيست...هست؟؟؟

بابا خيلي قاط زدي! حالا خوبه اين پاييز بي بخار هم هيچ نشونه اي از پاييزيت خودش نشون نمي ده ها! ... هر كي راه خوب كردن حال خودش رو خودش بلده، يه كاري بكن حالت خوب شه ديگه...

تو حالت خوب نيست!! اصلاَ هم خوب نيست كيوان...به اميد بهتر شدن.

مثل گربه خودمونو لوس مي كنيم مثل سگ مي پريم حق بقيه رو مي خوريم مثل خوك داريم تو گندي كه بالا آورديم مي قلتيم ... خيلي پرتيم

ارسال نظر