گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
ميدونی، خودت ميدونی كه يه سوراخ سنبههايی هست. هيچكسی ندونه خودت خوب ميدونی يه خلاءيی هست و اين خلاء بدجوری داره آزارت ميده. دِ لامصب هست ديگه، حاشا نكن. اونها رو ول كن، حرف و حديثِ جماعت رو میگم، ولشون کن. گور بابای همهشون. بذار همه اون بیپدر مادرها فكر كنند تو پترس فداكاری ولی خودت ميدونی كه نيستی. دِ نيستی ديگه سگ مصب. يعنی خودت هم میخوای به خودت دروغ بگی؟! گور بابای اون عشقی كه توی يه روز بهاری بهت گفت آلن دلونی و صبح به تو خنديد و عصر باهات قهوه خورد و تو توی يه عصر پاييزی همه دار و ندارت رو دو دستی تقديمش كردی و اونوقت اون توی يه شب بلند يلدا، بكارتش رو به مارلون براندو كه رفيق فابريك خودت بود هديه كرد. گور بابای همه اونهايی كه خزينه دهاتشون رو منكر شدند و حالا بايد آبپرتقالشون رو لب استخر و بغل جكوزی بخورند. گور بابای همه اون چوپونهايی كه هنوز هم وقتی پشت ماكسيما میشينند بوی پشكل گوسفند ميدند. گور بابای همهشون. همه اونايی كه ننه و بابا و شناسنامه و اون شكستگی روی پيشونی رو كه وقتی بچه بودند و از روی الاغ مشباقر افتادند، يادشون رفت و از اون شكستگی هم نردبون افتخاری ساختند كه، آره وقتی 11 سالم بود و توی ديزين داشتم اسكی میكردم زمين خوردم و پيشونیم شكست!
ای تُف به اين زندگی و تف به همه اونهايی كه يه شبه پولدار شدند و وقتی توی خونه نياورانشون كنار شومينه لم داده بودند يادشون رفت ننه 85 ساله پيرشون كه ديگه سالهاست مجبوره دولا دولا راه بره، الان به اميد اينكه شب جمعهايی پسرش به خودش و شوهر خفته در گورش سر ميزنه، ذغالهای زير كرسی رو عوض ميكنه و با اون دستهای لرزون انارها رو دون ميكنه و روشون گلپر میپاشه. آره گور بابای همهشون. بزرگ و كوچيك. پير و جوون. زن و مرد. بالغ و نابالغ. يائسه و قاعده. قاعده ... قاعده ... كدوم قاعده ؟! هر چی ميايی خلاء و درز و دورز و اون سوراخ سنبهها رو فراموش كنی لامصب نميشه كه نميشه. عينهو بختك دو دستی بيخ گلوت رو چسبيده ... هست ... عينهو دماغی كه توی صورتت هست. عينهو خزونی كه اين روزها توی كوچه و خيابون هست. عينهو نكبتی كه توی زندگی هست. عينهو اون بیامويی كه سالهاست آرزوش به دلت هست، عينهو فاحشهايی كه هميشه دم آبميوهگيری توچال هست، قبول كن كه هست. هيچكسی ندونه خودت خوب ميدونی كه هست و اين خيلی بده كه خودت بدونی هست و ديگرون هی بخواهن انكارش كنند. به والله هست. تو ميگی هست و اونها ميگن نيست. تو ميگی هست و اونها ميگن مرد كه گريه نمیكنه. تو ميگی هست و اونها ميگن تو و اين حرفها. تو ميگی هست و اونها ميگن خجالت بكش و پاشو برو صورتت رو بشور. تو ميگی هست و ... اونوقت تو هم میگی نیست!
تو هم فراموش ميكنی. تو هم يادت ميره. تو هم ميری و هر شب بغل يه مارلون براندو میخوابی. تو هم شب جمعهايی كنار شومينه لم ميدی و زل ميزنی به شناسنامهای كه داره توی آتيش ميسوزه. تو هم يادت ميره و بزودی ميشی يكی از همون بیپدر و مادرها. به والله هست ولی حالا كه ديگه ميگی نيست تو هم به فراخور زمستون يه پالون بلند نوك مدادی ميندازی رو كولت و يا علی از تو مدد. هی دور ميشی ... هی دور ميشی ... هی دور ميشی و از اون گردوغبار گونیهای سيبزمينی كه وقتی اومدی تهرون بردی و توی سرچشمه فروختی، از اون خزينه دهاتتون، از اون غارغار كلاغهای باغ چنار، از اون الاغ مشباقر كه ديگه عينهو صاحبش پير و چلاق شده، از اون نون شيرمالها، از اون سَـبُكی فاتحه دم غروب، از اون بوی دودِ هيزم و ذغال و گلپر دور و دورتر ميشی. دور ميشی ... دور ميشی ... دور ميشی و توی اون پالون نوك مدادی هی فرو ميری و كوچيك و كوچيكتر ميشی.
تو زن نیستی بفهمی بی قاعدگی یعنی چی!!
راست ميگي هست... ولي كم كم داره ميشه عزاي دسته جمعي... كم كم ديگه گريه نداره.
اين قدر؟!
آره هست....
آخ كه باز دوباره روحم تازه شد از اين نوشته ات كه انگار اينها رو از زبون من گفتي. بخدا راست ميگي كيوان. هست اين خلا تو وجود تك تكمون هست و مرسي كه هر چند وقت يكبار يادمون ميندازي داريم از انسانيت دور ميشيم.
متاسفانه شديدا حق با توست!
د نه اینجوریام که گفتی نیست . بی هویت بودن درد هست اما درمون داره . دروغ مرهمشه . آب رو آتیش. به همه دروغ میگی، اونقدر میگی تا یه روز که لخت جلو آینه تموم قد تو حموم وایسادی بتونی به خودت دروغی بگی که باورت بشه .دروغ گفتن قاعده داره . خود گول زدن هم قاعده داره .
همه اینا درست؛اما برام جالب بدونم چی شد که یهو اینارو نوشتی؟
آره هست، هست، هست... هر چقدرم که خودت هم باورت بشه که نيست! من دلم ميخواد از همينجا که الآن هستم دور بشم، برم، دور بشم، دور...
۱- سلام کيوان عزيز. به خاطر شب های روشن موندم و خوندم و خوندم . ئجب حال و هوايی داره اين وبلاگ مخصوصا الآن که تک و تنها نشستی پشت کامپيوترت تو يه کافه و تازه وبلاگت رو به روز کردی و يه کم داد و بيراه راه انداختی به خاطر بدی روزگار و نا مهربونی مردمان ايران زمين. خوبه که دورم و حرص رو مشت مشت از راه دور نوش جان می کنم ولی نه هميشه وگر نه می ترکيدم يا به قول اصفهانی ها می پکيدم. القصه که شب های روشن رو هفته ی پيش برای سومين بار ديدم با اين تفاوت که اين بار سرم رو به پهلوی همسر جانم تکيه دادم و با هم دو تايی ديديمش. هديه ی عاشقانه ی من بود به اون. پسنديدش و با خودش برد باز هم دورتر. بر خلاف تو من آخرش رو دوست داشتم. نمی شد استاد رو همين جوری رها کرد و رفت. من لااقل نمی تونستم. بايد باهاش حرف می زدم و بهش می گفتم. اگه من بودم سرغ رو هم در آغوش می گرفتم چند دقيقه ! چه می دونم... عاشقی! نسوزه پدرت هيچ وقت که اگه تو نباشی؟
۲- الاغ مش باقرت خدا بود. کيف کردم. شاد باشی و قلمت همواره روان!
بابا ايول.
خوندم
كلي خالي شدم...
توهم كه مث من...
:)
درسته ..هس..يه چيزي هس
منم ميدونم يه چيزي بايد باشه
اما .............................
همیشه گفتیم آنچه که میبینیم هست...یکی از راه رسید گفت آنچه باور داریم هست! اما هیچکس نگفت تکلیف اونایی که هست و ...
من گنگ خواب ديده و عالم تمام كر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
گور بابای همه شون.
چرا آخرشو اينجوري تموم كردي...؟
منتظر يه چيزي بودم...
نميدونم ولي چون الان دقيقا خودم همين حس و حال رو داشتم و دارم گفتم شايد...
...پالون بلند نوك مدادي...
در نهايت هم" عادت مي كنيم" مثه خيلي چيزهايي كه عادت كرديم
سلام كيوون .
راستي امروز با رفيقمون ديديمت . گفت عجب كه فلاني داره كاره علمي مي كنه ...
وبلاگ من رو به دوستات معرفي كن
مرسي
http://majonline.blogsky.com/
همه شبيه هميم.اما امان از اين ماسكهاي
دوروغين.
اي بابا ! تا بوده همين بوده ... همين روند مسخره و مزخرف ، همين روندي كه هر كس سعي كرده به هم بزنتش ،حداقل از نظر ديگران كه بازنده بوده !