شنبه، ۵ آذر ۱۳۸۴

:: ديدم همه اونهايی كه دات‌كام هستند،MTشون رو ارتقاء دادند و هی اينور اونور پُزش رو ميدن و حالش رو ميبرند، منهم بخاطر اينكه كم نيارم و از قافله مرتقعين! عقب نمونم و به روز باشم، ساعت 11 شب واسه احسان يه SMS زده و در كمال پر رويی اين خواسته بی‌شرمانه رو اونهم اون موقع شب ازش طلب كردم. بيچاره احسان، اونهم مثل من بدشانسه! ساعت يازده شب واسه بقيه ملت انواع و اقسام SMSهای عاشقونه مياد و يه چيزهای ديگه‌شون رو ارتقاء ميده، اونوقت يكی مثل من خروس بد موقع پيدا ميشه و نصفه شبی توقع ارتقاءMT داره ولی خب از اونجايی كه اين آقا احسان خيلی گُله و هميشه زحمت ما بدوش اون بوده اينبار هم اين لطف رو كرد و خلاصه مال ما رو هم به نحو احسن ارتقاء داد! حالا اينی كه از يازده شب تا ده صبح فرداش كه ارتقاء انجام شد بين من و احسان چی گذشت، بماند. بهرحال بد نديدم كه توصيه هفته، شركت محترم و معظم پرشين‌تولز باشه كه انصافاً بر و بچه‌های خيلی خوب و باصفايی داره.

:: بقول يكی از خواننده‌هایی كه ظاهراً از مشتریهای ثابته و هميشه اينجا رو ميخونه، خيلی وقتها اونهايی كه به خوندن يه وبلاگ عادت كردند بعد از يه مدت ديگه بخاطر نوع نگارش و چه ميدونم قلم قشنگ طرف نيست كه به اون وبلاگ سر ميزنند بلكه اگه ميان بخاطر اينه كه حس می‌كنند يه جورايی به اون وبلاگ و مسير زندگی طرفی كه می‌نويسه حساس و علاقمند شدند و دوست دارند بدونند مثلاً روز جمعه‌ايی، طرف سينما رفته يا نهار خونه عمه‌اش مهمون بوده؟! فكر كنم اگه يه همچين قانون نانوشته‌ايی درست باشه ( كه البته خودم هم قبول دارم درسته ) اين روزها خيلی از كسانی كه ميان و اينجا رو ميخونند دنبال همين هستند كه ببينند ديروز قرمه‌سبزی خوردم يا خورشت فسنجون، چون چند وقته كه خودم هم از نوع نوشتنم حالم بهم ميخوره و اگه اين وبلاگ واسه خودم نبود محال بود كه ديگه اين اراجيف رو بخونم!
لامصب نه به اينكه يه موقع توی توالت نشستی و توی اون بگير و ببند و زور زدنهای متمادی يهويی بختت باز ميشه و كلی مطلب واسه نوشتن به ذهنت خطور ميكنه ( بابا چاكريتم، خطور! ) و نه به اينكه هفته به هفته مياد و ميره و تو عينهو بـُز اَخوش فقط در و ديوار رو نگاه ميكنی و دريغ از دو خط نوشته. انگاری كه دلتون نخواد يكی اسهال داشته و همچين اساسی ريده توی مُخ و مخچه و بصل‌النخاع و هيپوتالاموس مغزت. خلاصه كه خيلی از مطالب اين روزها به دل خودم نمیشينه و شايد همين جوری باری بهر جهت باشه ولی سليقه است ديگه، به دل من نمی‌شينه شايد به دل شما بشينه. سگ‌مصب، برخلاف يه سری چيزها كه زوريش خيلی خوبه، اين زوری مطلب نوشتن اصلاً نمی‌چسبه.

:: دو ماه اول كه هيچ، يك هفته از ماه سوم پاييز هم گذشت ولی دريغ از دو قطره بارون توی اين هوای گـُه‌گرفته تهرونی كه اگه وسط روز تا ميدون انقلاب بری و برگردی عينهو حاجی‌فيروز، تموم سر و صورتت رو دوده می‌پوشونه. توی اين شهر خراب شده كه ديگه درختی نمونده كه خزون كنه و بتونی روی برگ‌هاش راه بری تا خش‌خش كنه و اون حس‌های نوستاليژیکیت ورقلمبيده شه و دقايقی وَرت‌داره و ببردت به يه جاهای خوب خوب. فقط ميمونه همين دو قطره بارون كه اين دل صاحب‌مرده رو به اون خوش كرده بوديم كه پنداری خداوندگار هم قهرش گرفته و همراه يورونيوز اسم ايران رو از نقشه جغرافيا حذف كرده. ميگن لباس بعد از عيد به درد گـَل منار ميخوره، حالا بارونی هم كه پاييز نياد، اصلاً ديگه گـُه ميخوره كه بياد. پروردگارا، يزدانا، خداوندگارا! به هر كدوم از بنده‌های زمين‌يت كه دل خوش كرديم يا چیزخـُل بود و يا تو زرد و گوزو از آب در اومد. فعلاً دست‌مون به ملائك و فرشته‌هات كه نميرسه، حالا هم كه در عنفوان جوونی خيلی زوده كه بخواهیم به ديدار عزرائيل و بهشت برين نائل شیم، بنابراين ميمونه همين چيزهای طبيعی و فرازمينی. دل‌مون رو به همين چهار فصل و يه نسيم خنك و يه هوای آفتابی و يه برف و بارون خوش كرده بوديم كه پنداری اونهم به ما كه رسيد، عينهو اون گربه كه بهش گفتند، انش دواست، خودش رو چس کرده و فعلاً طاقچه بالا گذاشته.

۲۰ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
Nasim

agha man hazeram dar bast har chi barf meeyad inja bi cheshmdasht taghdim shoma konam :P deal ?

اي موجود حسود! تا من ام تي ارتقا دادم يك جايت سوخت دويدي؟:))...چطوري رفيق جان؟:دي

1- ميدونم شرايط زندگي تو ايران سخته اما باور كن بيرون كه مياي دمارت يه جوراي ديگه درمياد. پس حالا كه ايراني قدر همين چيزايي رو كه داري بدون. همينكه به دوستت ساعت 11 شب اس ام اس ميزني و تا صبح كارت و راه ميندازه يه روزي حسرت همينو ميخوري .
2- سبك نوشتنت گرچه گاهي بانمك به نظر مياد اما بالا غيرتا يذره حرفاي حال بهم خوري رو كمتر بزن تا اگه دو تا جنس لطيف هم از اينورا رد ميشن به عق زدن نيفتن .
مرسي!

السومُ عليك. به نظر من اينهايي كه بدون فكر كردن مي‌نويسي خيلي باحال تر از اونانهايي است كه با فكر كردن مي‌نويسي، ترو سر جدت زياد فكر نكن. ضمناً خيالت تخت رفيق، اگر كسي با نوشته‌هايت حال نكند عمراً لباس زيرش هم بيفتد برنمي‌گردد بردارد، اين را خودم تجربه نموده مي‌باشم. اما در كل به گمانم سر پاراگراف آخري "يه نمه" فكر كردي رفيق، چون دو هفته‌ي پيش تهران كلي باران آمد و كلي هم شخصاً برگ زرد خيس زير پا گذاشتم و زير باران حداقل 4 پاكت سيگار دود كردم، حالا يا من تهران نيستم يا تو تهران نيستي، بالاخره يكي از ما توهم زده، داري منو؟ آره داداش.

baharak

دلتون آب..اينجا بارون زد...از اون بارونهاي حسابي.يه روز كامل باريد

منم اين چند وقته نه به خاطر اينكه ببينم ديروز ناهار چي خوردي براي اينكه ببينم بالاخره حالت مثل قبل شده يا نه، مي اومدم سراغت... مي گم چيزه، اين ام تي چيه؟؟ فارسي حرف بزنين ماهم بفهميم! رفتم اون لينكش هم ديدم ولي بازم سردرنياوردم! شرمنده!

آقا ما مخلصیم!
در ضمن این MT که میگن چی بید؟ خوردنیه؟!

با سلام
من نوشته شما رو در مورد متل قو خوندم و ناگهان از هزاران کیلومتر دورتر خودم رو تو شهر خودم دیدم...مرسی
یه سفر تا متل قو برو تا خزان رو ببینی...
رضا-مالزی

محمد از مالزی

آقا تو هر جوری بنویسی ما طلبه ی خوندنشیم حالا هر چی می خواد باشه !!
مهم این رابطه ایه که با خوانندگانت برقرار کردی که همون قانون نانوشته ای رو که گفتی دارن اجرا می کنند.

بهت گفتم كه بيا دماوند، حداقل خش خش برگ كه بود!

سلام
وبلاگ دوست داشتني داريد
مايل به تبادل لينك هستين؟

سلام
وبلاگ دوست داشتني داريد
مايل به تبادل لينك هستين؟

سلام.
به همون بارون و روزهاي ابري كه همچين خفن آدمو ياد غريبي و بيكسي خودش ميندازه قسم ما تو همين تهران خودمون داريم مثل بچه هاي خوب زندگي ميكنيم...
هر چند حالم به هم ميخوره از دود و ترافيكش...
در مورد مطلب هم مشكلي نيست...يه مدت صبر كن بذار نزديك امتحانات ارشد بشه...(البته اگه ميخواي امسال هم بكشي به قول خودت و يه بار ديگه كنكور ارشد بدي :) ) اونوقت ميبيني چه راحت ميتوني تو همون هير و وير و درگيري مطلب بنويسي كه 450 تا كامنت بذارن برات
:)

مهيار

اولا كه به نظر من كيفيت نوشته هاي شما اصلا افت نكرده و بعدشم به نظر من خوبي وبلاگ به همين نوشته هاي بدون فكر و تامل و تفكر و تمركز و ...! ايناست و همينه كه ميشه حرف دل اون نويسنده وبلاگ وگرنه كه اسمش ديگه وبلاگ نبود ميشدروزنامه !‌ در مورد بارون هم كه نگو ....دريغ از يك قطره.حالا جداي از اون ، هوا هم پاييزي نيست. به نظر من گرمتر از اونه كه بشه اسمش رو گذاشت پاييز ....پاييز هم پاييز هاي قديم !‌ .....

سلام
خوشحال ميشم اگه از ويلاگم ديدن كنين و اگه لايق دونستين جز دوستاتون باشم

برا ما كه توفيري نمي كنه. پاييز با بارون يا بي بارون. چون همه جوره اش از اين فصل بدم مي آد. خوش باشي

mahboubeh

حالا بارون بياد...1 ماه اين ورو اونور سرمون و بخوره!!

katayoon

كيوان جان
حسابي به خوندن نوشته هات عادت كردم.وقتي ميام و ميبينم كه مطلب جديد ننوشتي برميگردم و مطالب قديمي ترت رو ميخونم.امروز اينجايي كه من هستم داره حسابي بارون مياد.دود نداره و از تراكم ترافيك هم خبري نيست.همش برگه و بارون.جات رو خيلن خالي ميكنم.
شاد باش و هميشه بنويس.
دوستدار قلمت كتايون.

parnian

منم موول تايپ ارتقا يافته مي خوام!

در مورد قسمت دوم: از این مطلب یه جورایی یاد نمایش ترومن افتادم. ماهایی که روزمره هامون رو هم مینویسیم باعث میشیم دوستان به خاطر دونستن چگونگی گذروندن لحظات هم که شده بهمون سر بزنن. البته تو واقعا جذاب مینویسی. بی تعارف میگم(مینویسم) میتونستی یه طنز نویس یا هزل نویس معروف بشی! حیف شدی. البته نویسنده ی معروف هم که میشدی عاقبتش این بود که میرفتی چهره های ماندگار یا اینکه پس از رحلتت(خدا بیامرزتت چقدر ما رو خندوندی و انگشت به دهان گذاشتی) بیشتر معروف میشدی. ؛)

ارسال نظر