پنجشنبه، ۳ آذر ۱۳۸۴

r.jpg
تو ميمونی و دستهای منتظر، تو ميمونی و چشم‌های بيقرار، تو ميمونی و پاهای فرو مانده در پيچ و تاب خاطراتِ گمشده. خـاطـرات، گمشده ولی خاطرت ... بگذريم بگذريم كه رفتن راز غريب اين زندگيست.

۱۴ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

آخ گفتیییییییییییییییی!!!

و همين رفتن ها -بزرگ ات- مي كنند!

و باز هم اين جمله غمگين.....رفتن، راز غريب..............

وهمیشه می شه گفت:
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟

من باور دارم كه مي شه يه عمر با يه خاطره زندگي كرد...

خاطره...
هميشه آزارم ميدهد...خاطره’ شب و دست و آتش...
ولي به جاي داغ پشت دستم كه مينگرم...
ميفهمم كه درست همينجا...جاييست كه خودم از آن گذشته ام...
تا گذشتن را بياموزم...

رفتن هميشه رفتن.

زندگي در حال تغيير است.رفت و آمد ها بايد باشد تا قدر بدانيم

خب بعد از چندتا پست قبلی این مطلب عشقولانه ات هم به دل نشست. گفته بودم که به شما لینک داده شد؟!
*******************************************************************
k1: بله قبلاً گفته بوديد. ممنون از لطف‌تون ولی فكر نمی‌كنم من بايد كاری انجام بدم؟!

هميشه مطالبتون رو ميخونم اما اين با بقيه فرق داشت...نشد كه بگذرم ازاين رسم غريب زندگي...

سلام خوبی تو؟
بیا پیشم خوب؟
دوست شیم اینترنتی خوب؟

خودتي!

محمد از مالزی

من خیلی وقته که وبلاگتو می خونم ولی تا حالا کامنت نزاشتم اما خواستم بگم بعد نود و بوغی ام که یه مطلب با حس و حال نوشتی که آدم اشکش جاری میشه یکی می یاد با کامنتش ما رو از خنده روده بر میکنه :)) رجوع شود به کامنت 11

ز پشت پرده ي باران/ تو را نمي ديدم/ تورا/ كه مي رفتي/ مرا نمي ديدي/ مرا/ كه مي ماندم/ ميان ماندن و / رفتن/ حصار فاصله / فرسنگهاي سنگي بود/ غروب غمزدگي/ سايه هاي دلتنگي...

ارسال نظر