شنبه، ۲۸ آبان ۱۳۸۴

اين تئاتر ‌شهر و پارك دانشجو واسه من عينهو قبرستون ميمونه! البته قبرستون كه نه ... يعنی چه جوری بگم؟! منظورم اينه وقتی كه برای ديد و بازديد از فَك و فاميل ميرم قبرستون، موقع برگشتن تصميم ميگيرم كه ديگه آدم خوبی بشم و كمتر اين و اون رو اَنگولك كنم و بجای اينكه به دنيا و ظواهر دلفريب و هلو‌هاش فكر كنم بيشتر به جهان آخرت و معاد و پل صراط و روز قيامت و حوری‌هاش بيانديشم، وقتی هم كه پس از مدتها ميرم و يه تئاتر می‌بينم با خودم ميگم من مرد نيستم اگه هفته‌ای يكبار بی‌خيال مسايل ديگه زندگی نشم و همه چی رو ول نكنم و نيام تئاتر نبينم! ولی همينكه تئاتر تموم میشه و ضبط ماشين رو روشن می‌كنم و يه كمی خيابون وليعصر رو ميرم سمت ونك و چهار تا هلوی سرگردون می‌بينم و يا وقتی دوباره از فرداش درگير كارهای روزانه و روزمره ميشم، دوباره تئاتر و مُرده و قبرستون و مَردی و مردونگی رو فراموش می‌كنم. اثرپذيری حال و هوای تئاترشهر هم عينهو قبرستون فقط تا همون دَم در مرده شورخونه‌ است.

بهرحال تئاتره و فضای خاص تئاتر هم يه سری چيزها رو می‌طلبه. موهای بلند و فرفری، پالتو و شال‌گردنهای دراز كه يه سرش دور گردن و يه سرش روی زمين كشيده ميشه، قهوه و نسكافه، بروشور و كاتالوگ، پيپ و از اين كلاه خوشگل‌ها كه نمی‌دونم اسمش چيه و خيلی دوست دارم يكی‌ش رو بخرم و حالا که هوا سرد شده بذارم سرم، سيگار و فندك و صندلی، هر چند صندلی بی‌صندلی، خيلی وقتها بايد بی‌خيال كت و شلوار اتو كشيده و كلاس چُسكی كه واسه بغل دستی‌ت گذاشته بودی بشی و عينهو تاپاله پَهن زمين شی و واسه همين يه گَله جايی هم كه گيرت اومده كلاهت رو هم بندازی بالا. حالا اينكه بخاطر ديدن يه تئاتر دو ساعت روی زمين نشستی و بعدش يه ور بدنت عينهو گوژپشت نتردام لمس شد و حس كردی يه تيكه از اون باسن مبارك كه كلی هم طرفدار داره غيب شده يقين بدون كه اينها بخاطر همون محاسن و فضای خاص ملودرام تئاتره. تئاتره و هنوز هم آدمهايی كه قيافه‌شون عينهو روشنفكرها و آدم حسابی‌هاست و پنداری سالهاست ميان تئاتر، مويابل‌شون روشنه. حتی وقتی هم زنگ ميخوره و ميرينه به تمام سكوت و فضا و اون حس و حال خلسه‌وار با پُررويی تموم به موبايل‌شون جواب ميدن. تئاتره و هنوز هم سه تا صندلی اونوريت ميتونه با بغل دستیش هی پچ‌پچ كنه، هی زرزر كنه، هی ور بزنه و تو سه تا صندلی اينورتر هی صلوات بفرستی، هی زير چشمی نگاه‌شون كنی، هی ناخن‌هات رو بجويی و هی پيش خودت حدس بزنی اونی كه الان سه تا صندلی اونورتر نشسته مامانش چند سالشه و خواهرش چه شكليه؟! آيا اصلاً خواهر داره و مامانش زنده است؟! آيا ريدن به قبر مامان پتياره و اون بابای ديوثش وسط اين تاريكی، واجب كفايیه؟ يعنی اگه يه مرد با خايه پيدا شه و ريد به قبر تمام شجرنامه‌ آباء و اجدادشون كفايت ميكنه يا همه بايد بصورت كلنی خواهر مادر بابا رو سرويس كنند؟!

بهرحال تئاتره و هنوز هم خيلی‌ها از اون تاريكی مطلق 3-4 ثانيه‌ايی استفاده ( نه سوء استفاده ) می‌كنند و لب تو لب ميشن. من نديدم، ولی وقتی صحنه با يه نور كمرنگ روشن شد و رديف جلويی رو می‌بينی كه داره لب و لوچه‌اش رو پاك ميكنه حدس ميزنی توی اون چند ثانيه لواشك كه نمی‌تونسته بخوره بنابراين غير از رژ لب اون خانم خوشگل بغل دستيش هيچ چيز ديگه‌ايی نميتونه رو لب آقا جا مونده باشه! يه نگاه به اين‌وَرت ميكنی و يه نگاه به اون‌ورت تا شايد تو هم توی تاريكی بعدی به فيض برسی، يه طرفت كه صندلی خاليه و برای رسيدن به خانمی كه اون‌ طرفش نشسته حداقل بايد دو متر دراز شی كه ارزشش رو نداره، اين طرفت هم كه يه پيرمرد خيلی متشخص كه شبيه استاد دانشگاهه نشسته كه يه عصا داره و دستمال گردن بسته و بوی آراميس 900 ميده. پس نه واسه خودت بلكه واسه رديف جلويی‌ها هی دعا دعا ميكنی دوباره همه جا تاريك شه كه تا بخواد چشمها عادت كنه، اونها دوباره يه فعل و انفعال حسی و عاطفی ديگه‌ايی انجام بدند ولی مثل اينكه لامصب اونها هم مثل من بدشانس‌اند. ديگه سالن تاريك نميشه كه نميشه. توی تاريك‌ترين حالت ممكن، نور شومينه روی صحنه عينهو گربه زل زده به تماشاچيان و كسی تخم نميكنه دست از پا خطا كنه. حس ميكنی يكی داره دستت رو به نرمی فشار ميده. يه طرفت كه صندلی خاليه و يه طرف هم كه اون پيرمرد متشخص است كه ديگه خوابش برده و داره خُرناسه ميكشه. دوباره محو تئاتر و اين جمله قشنگ ميشی كه ... توی تاريكی نجابت بيشتره.

melodi1.gif

خاطرات مثل شراب ميمونه هر چی قديمی‌تر ميشه گيرايش هم بيشتره.

ملودی شهر بارانی رو ديدم. نه خيلی، ولی خب بی‌انصافی هم هست كه بگم اصلاً خوشم نيومد. بودن توی يه فضاهايی ولو اينكه چيزی هم دستگيرت نشه يه حس و حال قشنگی بهت ميده. مثل اين شهر كتاب نياوران كه خيلی وقتها يك ساعت اون تو ميچرخم و هيچی هم نمی‌خرم ولی هميشه دوستش داشتم. بنابراين هميشه حال و هوای تئاتر و ديدن اون حس‌‌ها و گريه‌ها و خنده‌ها و عربده‌ها برام لذتبخش بوده. تئاتر شنگول منگول و حسنك نگو يه دسته گل رو هم دوست دارم ديگه چه برسه به ملودی شهر بارانی!

ملودی شهر بارانی كاری از هادی‌ مرزبان، به نويسنده‌گی اكبر رادی و با بازی، علی رامز، فرزانه كابلی، اصغر همت، دانيال حكيمی، علی بی‌غم، صبا كمالی، ناديا فرجی، مسعود حشمت و زنديش حميدی در سالن اصلی تئاتر شهر در حال اجراست. نقطه عطف اين ملودی بنظرم ميتونه شروعی دوباره‌ای باشه برای دانيل حكيمی كه بعد از 18 سال مجدداً به صحنه تئاتر برگشته. دكور و موسيقی بخوبی تونسته اون فضای مه‌گرفته شهر رشتِ خيلی دورها رو نشون بده. يه فضای غم گرفته نوستاليژيك با بارش بارون كه بوی نای رو بخوبی توی فضا حس ميكنی ولی راستش از بازی بازيگران ( البته بغير از دانيال حكيمی ) اصلاً خوشم نيومد. فكر می‌كنم از كسانی مثل فرزانه كابلی و اصغر همت توقع بيشتری باشه.

۱۲ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

هوس تاتر كردم ..اما تو اين مملكتي كه ما هستيم خيلي چيزها نيست يكيش هم تاتره !

به اینجا لینک دادم

خداییش دلم واسه این مدلکی نوشتنت بدجور تنگ شده بود... تو خودت یه پا تاتری

مثل اينكه برگشتي! اونم چه برگشتني!!!!!خيلي تند رفتي بابا.
اين صفحه كامنتت ايراد داره؟ چرا مثل آدم باز نمي شه؟ (خوب لابد چون آدم نيست) اعصابمو خورد كرده.

توام كه هروقت مي ري سينما يا تاتر فقط از مناظر دور و بر غر بزن!... بابا بشين فيلمت رو نگاه كن ديگه! يا تاترتو! ...

اون ترافيك وليعصر موقع برگشت از تئاتر شهر هرچي ديدي رو از دماغ آدم درمياره....

سلام. وبلاگ وزيني دارين. خوشحال ميشم نظرتونو درباره تبادل لينك بدونم.
يا حق

سلام. سالن اصلي شده محفل تئاترهاي عامه پسندي كه مردم گريزون از سينما رو بخودش مي كشونه. سالنهاي ديگه هم كه قربونش برم. تو فاصله رفت و آمد نور همه شلنگ تخته مي اندازند و سرفه و عطسه شون رو روي سر جلويي خالي مي كنند. راستي يه چيزكي هم من از تئاتر نوشتم. لطف كنيد بخونيد تا از لطف حضرتعالي بهره مند بشيم.

از دست تو مردم از خنده! راست میگی منم 10 سال یه بار که تاتر میرم خیلی کیف میکنم. اما بعدش نمیدونم چی میشه که فقط از در تاتر شهر رد میشم. خوش به حالت ( اینو با حسرت بخون). حالا که بازار انتقاد از کامنت دونیت داغه بذار منم بگم. هر دفعه باید مشخصاتم رو وارد کنم . اونم دو بار!

آخ کیوان راست میگه ولنتاین! منم یه بار کامنتدونیم اینجوری بود یکی بهم گفت عین دستگاههای خودارضای بانک ملی میمونه! فقط اون باز یه چی میده....شرمنده ولی قبلا هم خواهش کردم درستش کنی ها! این بار دیگه با گفتمان حلش نمیکنم

با اون قسمت تاتر كه عينهو قبرستون ميمونه حسابي موافقم.

amir

دقيقا حالتي كه بعد از تئاتر رفتن بهم دست ميدادهمين بود كه يه عمره نميتونستم توصيفش كنم واقعا توصيغت عالي بود
دمت ولرم
يكي از علت هاي خوندن وبلاگ هم همينه كه آدم حس هاي مشتركش رو با بقيه پيدا ميكنه

ارسال نظر