گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
حس میكنم دشارژ شدم و هيچ حس و حال و حرف نگفته ديگهايی ندارم. نمیدونم چرا يهويی همچين شدم؟! گفتم ماه رمضونی بواسطه نماز و روزه يه كمی شفاف ميشم و درجه خلوصم بالا ميره ولی شفاف كه نشدم هيچ، مثل اينكه روز به روز دارم به سمت و سوی نهيليسيم و پوچگرايی نزديكتر هم ميشم. هر چند شايد يكی از نشونههای شفافيتِ زياد هم رسيدن به همين حس و حال باشه كه ريشه در واقعيت داره! نمیدونم شايد هم توی اين روزهای بارونی ارتباط آسمونی اشتباهی برقرار شده. پنداری اوضاع احوال اون بالاها هم خر تو خره و همچين بهتر از اين پايينها نيست!
نمیدونم شايد هم واقعاً زندگی همينه. شايد چيزی فراتر از اين خِنزر پنزرها نيست. همين رفتن و اومدنها. همين نون و پنير و سبزی خوردنها. همين كار و ماشين و بوق و دوغ و آروغ بعدِ نوشابه. همين كت شلوار و كروات و شورت و عرقگير و عرقچين. همين دود و فحش و بزنبزن و كلاه تو كلاه كردنها. شانسه ديگه، يه موقع زير يه سقف آبی بدنيا ميايی كه اسمش هست دليجان، رفسنجان، تهران يا علیآباد كتول كه هنوز يه پات توی شكم ننهتِ و يه لنگت به زمين نرسيده زودتر از اونی كه بخوان نافت رو ببرند برچسب جهان سومی و تروريست ميزنند به پيشونيت و يه عمر بايد اَنگ كله سياه بودن رو عينهو حمال با خودت بكشی و يه موقع هم يه جايی بدنيا ميايی كه اسمش ميشه لندن، نيويورك، مونترال، پاريس يا كاليفرنيا. گِلهايی نيست، اگه بخواهيم شانس خودمون و اون آفتابههی رو كه هميشه تابستونها وقتی میخواهيم بريم دريا با خودمون میبريم رو در نظر بگيريم كه بايد از اينكه توی يه همچين كشوری كه 2500 سال تاريخ و تمدن داره و سالهاست بواسطه داريوش و كوروش و تختجمشيد و چهار تا دونه پل و مجسمه و آتشكده، خواهر مادر تموم دنيا رو سرويس كرده و الان هم كه ديگه قصد داره همه انسانهای روی زمين رو با مشت و لگد هم كه شده به بهشت برين راهنمايی كنه، بدنيا اومديم به خودمون بباليم. بهرحال تهران كجا، داكا كجا؟! ايران كجا، گينه بیسائو كجا؟! داريوش كجا، اون انسان بدوی كه هنوز كون برهنه توی جنگلهای آمازون دنبال گراز ميدوه كجا؟!
نمیدونم شايد هم واقعاً بين تهران و گنآباد با سيدنی و منچستر هيچ فرقی نباشه. نمیدونم شايد هم زندگی همينه و آسمون همه جا همين رنگه. همين رفتن و اومدنها. همين بودنها و نبودنها. همين سينما رفتنها. همين بخاطر ديدن يه تئاتر چهار ساعت توی صف وايستادنها. همين قهوه و كاپوچينو خوردنها، زندگی همينه. قشنگی زندگی يه موقع نشستن توی يه قهوهخونه سنتی توی دروازه غار و خوردن يه ديزی و يه مشت سبزی گِل گرفته است و يه موقع نشستن توی يه رستوران شيك و پيك توی خيابون لِسترس کویر و خوردن يه استيك و بيفاسترگانف و سالاد بالزاميك و سس گرازودو. نمیدونم شايد هم نبايد زيادی سخت گرفت. حالا اونجايیها آبجو با پسته ميخورند ما اينجا مجبوريم ماءالشعير بهنوش رو قلوپ قلوپ سَر بكشيم. اصل قضيه فرقی نمیكنه، پنداری همه جا زندگی همينه؟!
...
...
...
ولی نـه! من ديگه نمیخواهم واسه اينكه كونم بيشتر از اين نسوزه هی همه چيز رو توجيه كنم. نمیخواهم فكر كنم آسمون همه جا همين رنگه. نمیخواهم خودم رو بيشتر از اينی كه هستم خر كنم. گوش و دُمَم اينقدی بلند شده كه لابهلای يه گله اَستر و ماديون، ديگه اصل و بدل معلوم نباشه. بابت اين همه توجيه توی اين سی سال زندگی، پشت گوشم اينقدی مخملی شده كه ميشه ... بگذریم! گـُل گـُله ولی اينی كه بخواهيم دلمون رو به بو كردن گل خَرزهره خوش كنيم، نهايت حماقته.
همه خسته ایم. همه دلخوریم. همه ناامیدیم. چی شده؟ چرا ناراحتی؟ تو که همیشه با نوشته هات حتی اگه شده برای لحظاتی کوتاه، گل لبخندو به ما هدیه می کردی، چی شده که حالا اینقدر دلخوری؟ من از تو خواهش می کنم به خاطر صدها خواننده ای که داری قید همه چیزو نزنی و مثل سابق باشی.
k-1, mikhay khodeto bokoshi? mikhay-ee khodto sarbe nist koni?
Took you a while to reach this conclusion...man you`re slow!!!
كيوان جان وقتي كه دلتنگي مياد همه چيزايي كه تو هميشه باهاشون زندگي كردي و يه جورايي باهاشون كنار اومدي برات زشت و كريه ميشن و غمگينت ميكنن
دلتنگي هم مثل حال خوش موقته يه وقت هست و يه وقت نيست.من 11 ساله كه امريكا زندگي ميكنم .كاليفرنيا.باور كن اينجا هم يه وقتايي اينقدر دلم ميگيره كه حوصله هيچ كدوم از قشنگياي اينجا رو كه واقعا هم قشنگه ندارم و دلم ميخواد كه زير همون اسمون جهان سوم باشم و در عوض بتونم گاهي به تاتر شهر برم و تو خيابون وليعصر اب طالبي بخورم... زياد خودتو اذيت نكن چون اين حالت گذراست و مطمنم كه خيلي زود حالت جا مياد دوباره.يادت نره كه:بايد پارو نزد
وا داد بايد دل رو به دريا داد. لبخندت پايدار و قلمت جاودان.
دوستدار قلمت كتايون.
كيوان جان دوباره شاهد يكي از اون نوشته هاي خيلي قشنگ و با احساست بوديم. يه وقتهايي يه چيزهايي مي نويسي كه آدم حس ميكنه دقيقا داري چيزهايي رو ميگي كه آدم مدتها بود ميخواست بگه ولي نميتونست. بعضي وقتها بهت حسوديم ميشه و ميگم كاشكي منهم ميتونستم به اين خوبي مسايلي رو كه باهاش رودررو هستم رو بيان كنم.
بهرحال من كه خيلي وقته وبلاگت رو ميخونم و خيلي هم اين نوشته ها رو دوست دارم. منهم مثل كتايون دوستدار قلم و نوشته هات هستم. پس پايدار باشي و جاودان.
ها! حالا اي لاگ آف كه گفتي يعني چه؟!!
همه اينايي كه گفتي مال همون شفافيته بيش از حده! وقتي درجه شفافيت مي ره بالا با خودش درجه حساسيت رو هم مي بره بالا! همين! يه مدت كه بگذره دوباره اينقدر كدر مي شي كه نسبت به اين جور چيزا حساسيت نداشته باشي ميزني به دنده بي خيالي و بي تفاوتي. حالا كدوم بهتره الكي خوشي يا دشارژ شدن از تمام خوشي هاي الكي؟!!
دیشب که تایتلت استندبای بود چی شد لاگ آف کردی!؟!؟ بعدشم مشکل به دنیا اومدن ما نیست مشکل به دنیا اومدن بعضیاست که تو ایران به دنیا اومدن و اسهال دارن و هی دارن گند میزنن! این رنگ قهوه ای که روئ نقشه می بینی مال کوهها نیست مال خرابکاری ایناست! ای خدا الهی اون دنیا یه حالی بهمون بده حداقل
بابا تو رو خدا ول كنين اين "كوروش " و "داريوش" و تمدن قديمو . من كه كم كم دارم به اين نتيجه ميرسم ما ايرانيها از اولش هيچي نبوديم . اگه متمدن و قوي بوديم كه نميداشتيم اينهمه اقوام ديگه بيان مارو لت و پار كنن . باور كن همش دروغه ! مغول اومد سوارمون شد. عرب اومد سوارمون شد. يوناني اومد سوارمون شد. داريوش و كوروش افسانه است مثل شاهنامه فردوسي . كسي چه ميدونه واقعا بوده يا نه ؟
به هر حال بهترين كار اينه كه به لحظه حال زندگيت فكر كني و ازش لذت ببري. موفق باشي
چي بگم كيوان جان... اين لاگ آف شدناي گاه و بيگاه سراغ اكثر ما مياد....وقت و بيوقت.... فعلا كه زندگي همينه ... دم رو غنيمت بدون...
سكوتم از رضايت نيست! ولي شكايتم هم نميدونم به كجا بايد ببرم؟ ايني كه فكر كنيم جايي هم براي شكايت كردن هست، اونم حماقته.
بگذريم...
سلام
منم شبيه اين فكرا زياد مياد تو سرم
مقايسه خودمو يه دختر ديگه هم سن و سال خودم تو رم ميلان در هر حال ايتاليا
بعد در اخر به اين تيجه مي رسم باز خدا رحمي كردو تو افغانستان يا عراق دنبا نيمودم
خب! در نتیجه اینکه قراره چی کار کنی آیا؟؟
حالا اي كه گفتي يعني چه؟!
والا گل خرزهره كه نه، ولي يه چيزايي بود كه من يكي به خاطرش برگشتم، با ميل و رغبت زيادي هم برگشتم، يادت باشه تو اون جلسه تاريخي برات تعريف كنم :)
سلام.
اگه روزي با خودت قرار گذاشتي كه همه’ اين خنزر پنزر ها رو رها كني و دل بكني از اين حس و حالِ مزخرفِ الاغي ، كه هر چند وقت يه بار مياد سراغت...بپا بهت انگ صهيونيست و وطن فروشي بهت نزنن...
هر چند ديگه الان فرقي بين وطن پرست و كافر و آمريكاي جهان خوار هم قائل نميشن...
حيف كه اينجا بيشتر از 3 - 4 خط جا نداره...
حيف...
اگه بگم به هدفت از زندگي نگاه كن، اگه فقط همينه، پس زندگي فقط همينه،... مادربزرگ شدم؟؟!!
ا چرا stand by شد log off؟
مساله اينه كه دلت رو به بو كردن خرزهره خوش نكني چه كار ميخواي بكني؟ ... همينه كه هست ... در ضمن شما با اجازه كي اسم وبلاگ منو پونصد بار تو پستت نوشتي و به من لينك هم ندادي؟ :دي
ميتونم بگم آسمون اينور دنيا شايد آبي تر باشه ولي كلي دلتنگي مياره به اين آسمون نگاه كردن. جوري كه گاهي آدم دلش همون بوق و دوغ و آروغ بعد از دوغ آبعلي رو ميخواد. ولي راستش رو بخواي زندگي همه جاي دنيا همينه...با مشكلات و خوشيهاي خودش...ما آدمها از زندگي توقع زيادي داريم. فكر ميكنيم هر روز بايد اينجوري نباشه و يه جور ديگه باشه. به داشته ها قانع بودن راه خوبيه براي لذت بردن از زندگي...اول و آخرش اينه كه آره زندگي همون نون و پنير و سبزي خوردنه. حالا گاهي مثل ما اينجا سبزي خوردن گيرت نمياد و ميشه حصرت برات حتي با وجود آسموني كه خيلي آبيه و از دود و بوق هم خبري نيست. شاد باشي.
بابا نكنه اقا كيوان هم پر. ها؟ ميخواهي مملكت گل و بلبل رو بذاري بري بلاد كفر؟
به نظر من هم از تمام سهم زندگي تنها براي ما در دسترس بين دو پاي آن است آن هم سمت چپي
بابا تو خوشي زده زير دلت.اگه وضعيت منو داشتي چي مي گفتي؟ فكر ميكني تو يه شهر مزخرف كويري و به اصطلاح تاريخي مثه "كاشو "به چيش بايد دلمو خوش كنم.به آب و هواي خوبش؟به جاهاي تفريحيي كه نداره؟به مردمش؟به باغ فينش؟يا به پسراي زاغارتش؟
آری زیستن سخت ساده است ...
مهندس جان! اون وقت اين سالاد موزامبيك كه گفتي يعنيييي چه؟!!!!
منم ميخواستم هيمنو بگم: هی فلانی !
زندگی شاید همین باشد ! بعد شايدشو خط ميزنم به جاش مينويسم حتما".
---
لينكت كردم.
من هم مدتهاست به اين نتيجه رسيدم اين فرهنگ و تمدني كه اينقدر همه ازش حرف مي زنند و به اون مينازند اصولا وجود خارجي نداشته.مملكتي كه 2500 ساله هيچي جلو نرفته و مردمش مجبورند باز هم به 2500 سال پيش خودشون بنازند و همش تقصير رو گردن اين و اون بندازند اصولا مملكت با فرهنگي نيست.از سعدي و حافظ و فردوسي هم حرف نزنيم بهتره.اينكه اونا آدماي بزرگي بودند چه چيزي از بزرگي ما رو ثابت مي كنه؟(به اين مي گن استمنا با استفاده از آلت تناسلي ديگران !!با پوزش!)نهايتا مي تونيم خوشحال باشيم كه از جمع ما آدمهاي نالايق تعدادي ادم حسابي بيرون اومدند.
هی فلانی !
زندگی شاید همین باشد