:: آب و هوای تهران هم عينهو اوضاع سياسی، اقتصادی، اجتماعی، ورزشیمون تابع هيچ فرمول و نموداری نيست و همانند همه چيزمون كه خب صد البته به همهجامون هم مياد همين جوری كشككی بالا و پايين ميره. هوای اين روزهای تهران يهويی خيلی بيشتر از اونی كه بايد و شايد و استحقاقش رو داشته باشه سرد شده! كار ديگه از خُنكی و نسيم و مورمور شدنهای دَم صبح گذشته. غفلت كنی سرما خوردی و سينهپهلو گرفتی و دراز به دراز بايد كنج خونه بيفتی.
:: واگذاری سيمكارتهای بدون حساب كتاب موبايل همچين اساسی ريده به شبكه مخابراتی كه از خيلی وقت پيشها قهوهايی سوخته شده بود! اين چند روزه كه عملاً ارسال SMS شده مصيبت عظما. قبلاً با موبايل كه نمیتونستيم مثل آدميزاد حرف بزنيم و واسه يه سلام عليك بايد اينقدر به بدنمون پيچ و تاب ميداديم و قِر و قميش ميآمديم كه انگاری داريم رقص چاقو انجام ميديم. دلمون به ريخت و قيافه و چُسی اومدن و فقط همين SMSها خوش بود كه به ميمنت و شادمانی همين يك كار رو هم ديگه نمیتونيم انجام بديم. صبح SMS ميزنی يا Fail ميشه و يا تا شب روی Pending باقی میمونه و اگه خاطرهات خيلی عزيز باشه و جزء بندگان مقرب خداوند باشی نصفه شبی ميرسه دست اون ننهمرده بدبخت و طرف هراسون، دو نصفه شب بايد از خواب بپره، چيه كهSMS ده صبح تو، تازه به دستش رسيده. اونوقت اصلاً شك نكنيد و بدون برو برگرد مطمئن باشيد كه دوست و رفيق شفيقتون چه مذكر و چه مونث، هر چقدر هم كه خاطرهتون براش عزيز باشه حداقلش اينه كه اگه به نواميس و زندهگانت كاری نداشته باشه، چهار ستون قبر تمام مردهگان و رفتهگانت رو توی گور بلرزونه. بابا ما خودمون مثل بچه آدم قبول داريم جهان سومی و بدبخت بيچارهايم ولی نه ديگه تا اين حد. انصافاً يه همچين مسايلی ديگه توی بوركينافاسو هم حل شده. آخه توی اين مملكت دلمونه به چی خوش باشه؟! آب و هوای خوبش؟! تكريم و احترام و منزلت اجتماعی؟! درآمد مكفی؟! توزيع عادلانه ثروت؟! عدم تبعيض؟! خونه متری 1 ميليون؟! اجاره خونه ماهی 300-400 هزار تومن؟! تلفن؟! اينترنت؟! موبايل؟! تلويزيون؟! پارك؟! سينما؟! مدرسه؟! دانشگاه؟! اتوبان؟!
:: ديشب ساعت 5/12 شب دايیام به موبايم زنگ زد. معمولاً اون موقعها كسی يادم نميكنه و تلفن ندارم. دلم هُری ريخت پايين و شك نداشتم اون موقع شب زنگ نزدند كه عروسی دعوتم كنند. پسر عموی 7-36 سالهاش كه خب پسر عموی مامان من هم ميشد يكی دو ساعت پيش بواسطه سكته قلبی فوت كرد. مرگ ... بهمين راحتی و سادگی. گفت زنگ بزنم و به مامانم بگم. ديشب كه بهش نگفتم چون اگه اون موقع شب زنگ ميزدم تا خود صبح مكافات و اَلم شنگهايی داشتيم كه بيا و ببين. میخواستم امروز صبح بهش بگم، الان كه فكر میكنم میبينم الان هم بهش نميگم. ميدونم تا يكی دو ساعت ديگه خبر بهش ميرسه ولی دوست ندارم خبر مرگ عزيزی رو من به كسی بدم. فكر ميكنم اينجوری هميشه يه خاطره و يه ذهنيت بد از آدم توی ذهن طرف مقابل ميمونه. همون پارسال كه همه فاميل خرم كردند و گفتند تو بواسطه رفاقت خيلی زيادی كه با اِسی پسر خالهات داری زنگ بزن آمريكا و خبر مرگ پدرش رو بده واسه هفت پشتم بسته. ای گـُه به گور اين زندگی نكبت كه آدميزاد هيچ وقت رنگ خوشی و آرامش رو بخودش نمیبينه. يه سكته، مرگ و اونوقت بدبختی و بيچارهگی زن و بچه و داغدار شدن مادامالعمر دو سه تا خونواده. تا مياييم يه كمی انگيزههای زندگی رو تو خودمون قوی كنيم خداوند همچيين ميذاره توی قابلمهمون كه ... نمیدونم اين زندگی نخنماشده ارزش اين همه تقلا و بدوبدو رو داره يا نه؟!
Comments (15)
از كي تا حالا به حقيقت ميگن چس ناله؟
Posted by رضا | October 29, 2005 08:04 AM
Posted on October 29, 2005 08:04
آره به نظر من ارزش داره.....تسليت ميگم......
Posted by yaloosh | October 29, 2005 09:42 AM
Posted on October 29, 2005 09:42
اولاً تسلیت میگم!
دوماً خوش اومدی!
سوماً ناراحت نباش بعد که مثل من قبض موبایلت بیاد دعاشون میکنی که این آنتن ها اینقدر ضعیف عمل کردن
Posted by گربه چکمه پوش | October 29, 2005 09:43 AM
Posted on October 29, 2005 09:43
نه والله!
Posted by sofeia | October 29, 2005 10:34 AM
Posted on October 29, 2005 10:34
این چند روز sms که میفرستادی اصلا به خودش زحمت نمیداد که ریپورت بده بفهمی بالاخره رسید یا نه !!؟ اینجوری بود که من یه sms رو سه بار واسه یکی فرستادم و آخر سر بهم زنگ زد که آقا باشه چشم !!!؟ چند بار دیگه میگی ؟؟؟
Posted by بهار | October 29, 2005 11:58 AM
Posted on October 29, 2005 11:58
قضيه اول و دوم و كه بيخيال دنيا دو روزه يه روزش هم جمعه است تعطيله. در مورد آخري هم تسليت ميگم.
Posted by مانا | October 29, 2005 02:49 PM
Posted on October 29, 2005 14:49
خیلی سخته...خیلی سخت......خبر دادن رو می گم...خبر مرگ پدر بزرگ رو به یه فامیل دادن ، داغون می شه آدم..............
Posted by آرین | October 29, 2005 03:10 PM
Posted on October 29, 2005 15:10
خدا رفتگان همه رو بيامرزه...منم يه آشنايي داشتم كه تازگيا فوت شده...
قضيه’ رقص چاقو رو هستم.......:)
Posted by محمدرضا | October 29, 2005 04:55 PM
Posted on October 29, 2005 16:55
ببخشيد پسرعموي دايي تون فوت كردن شما نشستين وبلاگ آپديت مي كنين؟؟!!... تسليت مي گم...
Posted by هانيه | October 29, 2005 09:22 PM
Posted on October 29, 2005 21:22
کیوان تو رو اون عزیز تازه از دست رفته که ایشالله خدا قرین رحمتش کنه این Remember personal info? رو بی زحمت درستش کن! خیر ببینی
Posted by گربه چکمه پوش | October 29, 2005 10:28 PM
Posted on October 29, 2005 22:28
اینا رو گفتی، یاد چند شب پیش ها افتادم. ساعت حدودای 2 بود و من دیگه داشتم به پادشاه هشتم میرسیدم که دیلینگ! با چشم و چار خوابالو به بدختی داشتم این حروف پینگلیش رو می خوندم که نوشته بود: من تو اتوبوس قرمزم، دارم میام!!!!!
Posted by sara | October 29, 2005 11:11 PM
Posted on October 29, 2005 23:11
تست!
Posted by مجتبی | October 29, 2005 11:28 PM
Posted on October 29, 2005 23:28
تسليت ميگم....تو ديگه چرا اينجوري شدي؟
Posted by Asiyeh | October 30, 2005 02:13 AM
Posted on October 30, 2005 02:13
يه خبر بد...
گندي كه احمدي نژاد زده رو هيچ جوره نميشه جمع و جورش كرد:
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2005/10/051029_ra-ahmadi-israel.shtml
Posted by محمدرضا | October 30, 2005 11:19 PM
Posted on October 30, 2005 23:19
hi. just letting you know that i enjoyed your site. thins that excited you at 14: http://www.sun.com , thins that excited you at 14 , thins that excited you at 14
Posted by evan campbell | November 12, 2005 02:00 PM
Posted on November 12, 2005 14:00