دَم افطار كه ميشه خيابونهای شلوغ تهرون شلوغتر از هميشه و رانندگی آدمها هم وحشيانهتر از هر موقعی ميشه. بيرحمانه میتازند و ميتازونند. جنگلی ميشه كه بيا و ببين! يكی نيست بگه آخه وقتی جنبه نداريد غلط میكنيد روزه میگيريد كه از صبح عينهو سگ ميشيد و پاچه همديگه رو جر ميديد. حالتها و برخوردهای دَم اذان يه جورايی مثل موقع تحويل سال نو ميمونه. همه عجولاند و میخواهن خودشون رو زودتر بخونه برسونند و اينبار پای سفره افطاری بشينند. گِلهای نيست، از سر و كول هم بالا نرن و با مشت و لگد و فحش خواهر مادر همديگر رو نوازش نكنند، برن و به هر كجا كه دوست دارند برسند. ولی خب هميشه دَمدَمای اذان مغرب، آدم يه حال و هوای غريبی داره بخصوص توی ماه رمضون كه حس ميكنی يه جورايی گيری، يه جورايی وصلی، يه جورايی سبكی، يه جورايی ...
تمام قارو و قور اين شكم بیهنر رو به هوای همون حال و هوای دم افطار تحمل میكنم. ربنای شجريان و صدای اذان مرحوم موذنزاده اردبيلی به بهترين نحوه ممكن با هم چفت و بست شده و با يه كمی خرما و زولبيا انگاری بصورت آرم و علامت ماه رمضون به ثبت دراومده. چقدر خوبه كه آدم مثل شجريان و موذنزاده جاودانه بشه و واسه هميشه اسمش به نيكی بمونه سر زبون آدمها. موقع افطار هر جوری كه باشه بايد اذان موذنزاده رو گوش كنم و بخاطر همين بايد هی اين كانال اون كانال كنم تا خلاصه پيداش كنم. اصلاً من نمیدونم چرا وقتی صدايی به اين زيبايی هست، اذانهای ديگه رو پخش میكنند؟! بنظرم بايد تموم ماه رمضون همه پنج شيش تا كانال فقط اذان موذنزاده رو پخش كنند.
توی اين 20 روزه بيشتر از پنج كيلو وزن كم كردم. حال و حوصله سحر بيدار شدنها رو ندارم هيچ رقمه. خورد و خوراكم تقريباً شده افطار به افطار. چايیشيرين، نون و پنير، كره و عسل، تخممرغ عسلی، حليم و آش رشته و خرما و زولبيا باميه. نه اينكه همه اينها رو توی يه وعده افطار با هم بخورم، نه بابا بلكه منظورم اينه كه خورد و خوراك ماه رمضون تقريباً به همين چيزها محدود ميشه. بعد از افطار كردن هم كه ديگه آدم سنگين ميشه و خوردن خورشت و برنج و گوشت و مرغ، مرد میخواد كه من نيستم! ترجيح ميدم فاصله افطار تا موقع خوابيدن رو ميوه بخورم. توی طول روز خيلی اذيت نميشم ولی روزهايی كه تمرين واليبال دارم و مجبورم دو سه ساعت شيلنگ تخته بندازم، تا موقعی كه افطار بشه جوری تشنهام ميشه و لَهلَه ميزنم كه فكر كنم توی اون لحظات خداوندگار تموم معاصی و گناهان گذشته و حال و آيندهام رو خواهد بخشيد!
خودم هم خيلی مطمئن نيستم كه اين روزه گرفتنها بجز اثرات ظاهری كه رو تن و بدنم ميذاره آيا روی روح و روانم كه خب اصلاً فلسفه روزهگرفتن هم همين بوده اثری ميذاره يا نه؟! به بقيه آدمها كاری ندارم كه قطعاً همهشون عابد و سالك و عارف و نماز شبخون هستند و توی اين يكماه هم به فيض اكمل خواهند رسيد ولی هنوز با خودم يه كمی مشكل دارم. هر چی كه هست اينی كه يكماه نخوری و غيبت نكنی و مثلاً نگاهت رو كنترل كنی اصل و اساس نيست. احتمالاً يه جورايی بايد مثل شكم و چربیهايی كه آب ميشه، روح و روونت هم صيقلی بشه و " خود " واقعیت يه شلاقی بخوره كه ... هنوز يه جاها كه نه بلكه خيلی جاها گير دارم.
فردا تعطيل رسمی. خيلی وقته كه مسافرت نرفتم. يعنی وقتی فكر كردم ديدم امسال بغير از يه سفر كيش و يه سفر مشهد و دو بار هم شمال كه تقريباً همهشون هم توی فصل بهار بوده مسافرت ديگهای نداشتم. حتی موقعيكه شركت هم توی تعطيلاتِ تابستونی قرار داشت تك و تنها خونهنشين بودم. به ديگران كاری ندارم ولی سعی كردم مسافرت رو بعنوان يه اصل و نه يه چيز حاشيهايی و تفننی توی زندگيم تعريف كنم. الان هم خيلی خستهام و نياز به يه مسافرتِ چند روزه شديداً احساس ميشه. چند ماهی هست كه عينهو الاغ قبرسی لاينقطع و بدون نفس صبح رفتم سر كار و شب برگشتم خونه. فكر كنم با توجه به خلق و خوی من، اين روزها شمال ايران بهترين جای دنيا باشه. نَم بارون، البته اگه بیجنبه بازی درنياره و فقط در حد همون نمه باشه و تبديل به سيل نشه كه يهويی بخاطر چهار روز مسافرت سر از ته رودخونه سفيدرود يا بالای درخت عَرعَر دربيارم همراه با قدم زدن و صبحها يه كمی دويدن توی اون هوا، قطعاً خيلی لذتبخش. روی كاناپه لم بدی و قطرههای بارون تلقتلق بخوره به شيشه و روبهروت هم شومينه روشن و صدای چلقچلق و بوی خوب هيزم، بَـهبَـه ... آی خدا اين فاميلهای آدمحسابی و پولدار رو از ما نگير كه اگه نبودند بايد بیخيال كاناپه و شومينه و باربيكيو و عاشقونههای بارون میشديم و شب رو كنار جادهای، لب جوبی يا توی پاركی به صبح میرسونديم! خلاصه كه خدا بخواد فردا ميريم شمال. تعطيلی سهشنبه رو به تعطيلی جمعه وصلهپينه كرديم تا از اين بينالتعطيلين استفاده كامل رو برده و چند روزی دور از هياهو استراحت کرده باشیم.
Comments (20)
خوش بگذره رفيق !
Posted by امید | October 25, 2005 12:07 AM
Posted on October 25, 2005 00:07
فكر خوبيه....منم اون هفته سفر بودم...جواب ميده شدييييد.خوش بگذره
Posted by mahboubeh | October 25, 2005 12:47 AM
Posted on October 25, 2005 00:47
نماز روزه قبول.مسافرت خوش بگذره.با شناختي كه خودتون تو مسافرتهاي قبلي دادين بهتون نمياد از خونه بزنيد بيرون!!!
ضمناً همين كه به اثراتش فكر ميكنين خودش كلي تاثير رو نشون ميده.
Posted by baharak | October 25, 2005 01:13 AM
Posted on October 25, 2005 01:13
گفتم حزبل میزنی، نگو دیگه اینقدر گیر داره!
Posted by | October 25, 2005 01:52 AM
Posted on October 25, 2005 01:52
آره خيلي خوبه آدم جاودانه بشه. ولي يقين داشته باش كساني جاودان مي شوند كه روحشان متصل به كسي است كه ازلي و ابدي است. و تو اي دوست عزيز! بدان كه روحي داري كه هنوز قسمتي از نشانه هاي الهي بودنش مشهود است, چرا كه در غير اينصورت بانگ رباني اذان تو را جذب نمي كرد و حتي لحظه اي به صيقلي شدن روحت فكر نمي كردي. آري تو بنده خوب خدايي.
Posted by راز | October 25, 2005 10:46 AM
Posted on October 25, 2005 10:46
بابا ورزشكار! واليباليست! اينجوري كه از بين ميري! تو كه مي گي تا ساعت 2 نصفه شب بيداري.خوب يه چيزي بخور بعد بخواب هلاك نشي!
Posted by راز | October 25, 2005 10:48 AM
Posted on October 25, 2005 10:48
مگه هنوز والیبال بازی می کنی؟ چقدر خوب. سفر هم خوش بگذره. امیدوارم از اون بارون های نم نم بیاد.
Posted by ولنتاین | October 25, 2005 12:09 PM
Posted on October 25, 2005 12:09
دم باربیکیو یاد گربه ها هم بیفت
Posted by گربه چکمه پوش | October 25, 2005 12:32 PM
Posted on October 25, 2005 12:32
http://www.bbc.co.uk/persian/science/story/2005/07/050727_si-circumcision-hiv.shtml
Posted by saeid | October 25, 2005 12:54 PM
Posted on October 25, 2005 12:54
آخي!!! خيلي وقته اصلاَ تو مسافرت نرفتي كه!!! خوبه خودت چهار تاش رو شمردي!! خوش به حال شما والا!!!... به هر صورت خيلي خوش بگذره... منم الآن دلم بدجوري واسه شمال و حال و هواش لك زده، بدجوري...
Posted by هانيه | October 25, 2005 04:03 PM
Posted on October 25, 2005 16:03
بينالتعطيلين خوش بگذره!
Posted by چرك نويس | October 25, 2005 08:20 PM
Posted on October 25, 2005 20:20
آره الآن شمال خيلي مزه ميده ! خوش بگذره
Posted by مریم | October 25, 2005 10:29 PM
Posted on October 25, 2005 22:29
khosh begzare
Posted by yougi | October 26, 2005 01:17 AM
Posted on October 26, 2005 01:17
موافقم . من هم تصميم دارم برم مسافرت . ولي اوضاع خيطه . به همين باغ هاي ملارد و سرآسياب قانعيم داداش.
Posted by مجيد | October 26, 2005 08:05 AM
Posted on October 26, 2005 08:05
آي گفتي
Posted by رضا | October 26, 2005 08:13 AM
Posted on October 26, 2005 08:13
سلام كيوان خان .خوش باشي
من از شمالم از وسط بارون
اينقدر با اين نوشته رفته بودم تو حس
همچين از شمال گفتي ناخداگاه آخر پستت كه رسيدم و گفتي ما درايم ميريم شمال تو دلم اومد آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه خوشبحالت.
ناغافل يادم اومد كه بابا من خودم هم تو شمالما:دي
Posted by آذين | October 26, 2005 08:41 AM
Posted on October 26, 2005 08:41
قبول باشه و التماس دعا
Posted by احسان طريقت | October 26, 2005 09:42 AM
Posted on October 26, 2005 09:42
خدا از اين فاميل ها نصيب همه بكنه....خوش بگذره...
Posted by yaloosh | October 26, 2005 10:13 AM
Posted on October 26, 2005 10:13
سلام
اميد وارم تعطيلات خوش بگذره .
امروز كه مي آمدم سر كار نم بارون مورد علاقه شما شما باريدن كرد در حالي كه يه ظرف اسمون ابراي سياه بودند يه طرف هم
آقتاب بود بعد يه هو يه رنگين كمون قشنگ هم اون وسط پيدا شد . من كه شمالي هستم ضعف رفتم از اين همه زيبايي .
البته اين ها مش به ساعت نكشيده و هوا بي جنبه شده .
خب طرفهاي ما باشيد و بالاي درخت هاي
گير كرده باشيد .
تا گزارش هوا شناسي بعدي
هميشه شاد و سلامت باشيد
Posted by بهاره | October 26, 2005 10:49 AM
Posted on October 26, 2005 10:49
سلام.
آخ گفتي شمال و بارون و شومينه و باربيكيو و شيشه و ....
واي...دلم آب شد...
Posted by محمدرضا | October 26, 2005 12:54 PM
Posted on October 26, 2005 12:54