پنداری اينی كه ميگن هيچ ارزونی و گرونی بیحكمت نيست و در همين راستا، روايت كاملاً مهم و مستندی كه جا داره اون رو با آب طلا بنويسند و يكی رو پيدا كنند و بندازند گردنش و اونهم اينه كه توی اين دوره زمونه ديگه " ننه به بابا هم مفتی نميده " در همه اَمر و اُمور زندگی و دنيای فعلی جاری و حاكمه! نه بابا خوشحال نشيد، ديگه بحث بكارت نيست، چون وقتی كار به اينجاها برسه ديگه قضيه از بكارت مِكارت گذشته. بقولی دوستی، بكارت كيلويی چنده، الان ديگه سقط جنين مده! توی دنيای حقيقی و واقعی كه ميشه هر چيزی رو لمس كنی خيلی از چيزهايی رو كه بابتش پول هم ميدی رو نميتونی به صحت و سقمش اطمينان داشته باشی و خيلی وقتها میبينی موارد مورد نظر، تَـهشون باد ميده! ديگه وای بحال دنيای مجازی وب و اين سيستم بلاگرولينگ كه هم مجانیه و هم نميتونی تهاش رو لمس كنی كه ببينی كجاش سوراخه، بنابراين نميشه بيشتر از اين هم ازش طلبكار بود. دو سه سالی بود كه اين سيستم بغايت كارآمد هيچ مشكلی نداشت و مثل ساعت كار ميكرد ولی نمیدونم چی شده كه اين چند وقته هر چند روز يكبار دچار غش و ضعف ميشه و رعشه ميگيره و بغير از چند تا وبلاگِ نور چشمی، ديگه هيچ وبلاگی رو پينگ نمیكنه. غلط نكنم مديريت اين سايت رو هم دادند دست يك مدير ماهر و زبردست ايرانی!
بنظرم همه و يا اگه نخوام با دهن روزه دروغ بگم! قسمت اعظم اونايی كه وبلاگ دارند و ميگن ما واسه دل خودمون مینويسيم زر مفت ميزنند چونكه اولاً شكل و شمايل اين زندگی كه ما داريم، اصلاً بهمون ياد نداده واسه دل خودمون كاری انجام بديم و ثانياً همه ماهايی كه وقت ميزاريم و مینويسم دوست داريم خواننده و مخاطب داشته باشيم بنابراين اينی كه ببينی بلاگرولينگ خرابه و نميتونی بعد از نوشتن مطلب، پينگ كنی خيلی بيشتر از يه ذره دماغت رو آويزون ميكنه. اصلاً همين قطع و وصل شدنهای پیدرپی و شُلكن و سفتكنهای بلاگاسكای باعث شد كه من سر از اينجا دربيارم وگرنه منُ و چه به داتكام شدن؟! ميگم حالا كه نميشه پينگ كرد و اين روزها هر كی كه مياد اينجا ديگه خودی و مَحرمه، بد نيست يه كم نوستاليژ بازی دربيارم و از گذشتها بنويسم!
شروع وبلاگنويسی من از بلاگ اسكای بود. محيطی گرم و دوستداشتنی. منی كه از نرمافزار و سختافزار و برنامهنويسی هيچی نمیدونستم و اين نقيصه كماكان وجود داره خيلی راحت تونستم با اون محيط رفيق شم. تقريباً يك سالی توی بلاگ اسكای نوشتم ولی سيستم اونجا هم اينقدر هی هر روز قطع و وصل شد كه تصميم گرفتم قيدش رو بزنم و دات كام شم. اون محيط و اون نوشتهها رو هنوز هم خيلی دوست دارم. اون موقع تقريباً هر روز مینوشتم. خوانندهها خيلی كم و من هم راحتتر از اونی بودم كه بخواهم بابت دو خط نوشته، هی بنويسم و هی خط بزنم و خودسانسوری كنم. خلاصه دات كام شدم و سر از اينجا درآوردم. وبلاگ و همۀ نوشتههای وبلاگی رو دوست دارم. برای مايی كه هيچ وقت نبايستی حرف ميزديم و از همون بچهگی بهمون ياد داده بودند كه بچۀ خوب، بچهايی كه يه گوشه بشينه و هيچ حرفی نزنه، اين تجربۀ حرف زدن، تجربه قشنگی بود! خوندن نوشتهها و دغدغهها و درددلهای يه دختر دانشجو يا يه خانم خونهدار برای مايی كه هميشه سرمون تو كتاب بود! و هيچ وقت با غريبه و نامحرمی صحبت نكرده بوديم! میتونست هم خير دنيا و هم عافيت آخرت رو بهمراه داشته باشه.
تجربه اين چند ساله نشون داده اونهايی كه از حس و حال واقعی خودشون مینويسند و دوست ندارند به چهرهشون ماسك بزنند و بدون شيله پيله و رسم و رسومهای ادبی و آئينهای سخت نگارشی مینويسند خيلی بيشتر از اونهايی كه همش از سعدی و حافظ و بوستان و گلستان مینويسند طرفدار دارند و نوشتههاشون به دل میشينه. اينجا جايه كه بايد بتونی خودت باشی و خب خيلی هم سخته كه توی اين اوضاع خر تو خر زندگی كه شتر با بارش گم ميشه، توی اين آشفته بازاری كه عينهو بازار شام ميمونه و سگ صاحبش رو نميشناسه تو اصلاً خودت رو پيدا كنی حالا چه برسه كه بخواهی بدون رنگ و لعاب خودت رو نشون جماعت هم بدی. اصلاً نشون دادن و عيان كردن يه سری چيزها هميشه خيلی سخت بوده! بنابراين فكر میكنم همۀ اونهايی كه اين شهامت رو داشتند كه خودشون باشند و از حس و حال و حتی روزمرگیهاشون با صراحت و صداقت بنويسند حتی در صورت قطع بودن بلاگرولينگ تونستند مخاطب خودشون رو جلب و اينجوری يه بيلاخ گنده، حواله اون سيستم منحط غربی کنند!
Comments (17)
جالبه...خيلي جالبه!
من حالا يه جايي هستم حول و حوش((27تير 1383!!!))
اما براي رسيدن به((19 اكتبر 2005!!!)) هيچ عجله اي ندارم...!/
Posted by سروش رهگذر | October 20, 2005 01:50 AM
Posted on October 20, 2005 01:50
ما كه همه جوره قبولت داريم!!!
Posted by Asiyeh | October 20, 2005 02:09 AM
Posted on October 20, 2005 02:09
درود بر تو
از همین بی شیله پیله نوشتنت خیلی خوشم میاد
برای همین هم لینکت را در بلاگم گزاشتم تا اگر این بلاگ رولینگ فیلم بازی نکنه، بفهمم که به روز نوشتی و بیام بخونم.
فدای تو بدرود.
Posted by شهلا | October 20, 2005 02:44 AM
Posted on October 20, 2005 02:44
ياد آشنايي با وبلاگت افتادم، دو سال پيش تو همين روزاي ماه رمضون. چند تا مطلب اونجا نوشته بودي كه شاهكار بود.
Posted by رضا | October 20, 2005 08:14 AM
Posted on October 20, 2005 08:14
هرجا كه بنويسي ما دوستت داريم عزيز ...
Posted by کرم دندون | October 20, 2005 09:08 AM
Posted on October 20, 2005 09:08
خدایی دمت گرم!! اینهمی پی ام بهت دادم بالاخره فهمیدی که منظورم اینه که ...کیوان از بلاگ رولینگ بگو!!
خلاصه اینطور نباشد که این بلگ رولینگ کار نکنه و کسی محل سگ کسی نذاره
Posted by گربه چکمه پوش | October 20, 2005 09:08 AM
Posted on October 20, 2005 09:08
برادر تقصیر سیستم نیست. اگه عوض سیستم یک بیلاخ گنده حواله مخاطب کنی در آینده خیلی کمتر از «بیایید خودمان باشیم!» صحبت خواهی کرد.
Posted by میثاق | October 20, 2005 09:45 AM
Posted on October 20, 2005 09:45
آخی! یادته یه بار واست نوشتم چرا می خوای فحش بدی از خانما مایه میذاری؟! البته با یه آی دی دیگه بودم خب. مرسی از همه ی روزهایی که با ما قسمت می کنی
Posted by ولنتاین | October 20, 2005 11:58 AM
Posted on October 20, 2005 11:58
مام هميشه دوست داريم
همين جوري اومدم پارازيت ول كنم ، دلم برات خيلي تنگ شده بود اينجوري نمود كرد
هميشه شاد باشيد كيوان خان
Posted by مسافر هتل كاليفرنيا | October 20, 2005 03:20 PM
Posted on October 20, 2005 15:20
یکی محض رضای خدا بگه ÷ینگ یعنی چی؟مردم بس که همه سر ÷ینگ شدن دعوا کردن و من نفهمیدم چی می گن؟
Posted by mina | October 20, 2005 05:38 PM
Posted on October 20, 2005 17:38
بلاگ رولينگ فيلتره ولي اگه بشه كه واردش شد ديگه مشكلي نداشته تا حالا ...
اگه خواستي يه في لتر شك ن خوب بيا سراغ من...
Posted by سبکبال | October 20, 2005 09:30 PM
Posted on October 20, 2005 21:30
بابا نوستالژيك!! ما كه از مشتري هاي اوليه و پر و پا قرصت بوديم و هستيم! ياد بلاگ اسكايت بخير! اون موقع ها كاپوچينو هم بود هنوز... منم اين تجربه حرف زدن و حرف شنيدن رو كه گفتي دوست دارم... مي نويسم ولي اصولاَ كاري به كار بلاگ رولينگ تا حالا نداشتم و مشكلي هم نداشتم! بي خيال شو بابا، بدون بلاگ رولينگم سخت نيست زياد...
Posted by هانيه | October 20, 2005 10:39 PM
Posted on October 20, 2005 22:39
پنداري يه مدتي هم پرشيني بودي. نه؟
Posted by مانا | October 20, 2005 11:39 PM
Posted on October 20, 2005 23:39
خوندن يادداشتهاي قديمي هم حالي داره ها.........
Posted by yaloosh | October 21, 2005 10:07 AM
Posted on October 21, 2005 10:07
من وبلاگ شما رو از يه وبلاگ ديگه پيدا كردم.جالبه بگم چند وقتي ميشه كه ديگه اسمش رو تو ليسته شما نميبينم..البته اينجا مينويسه(خيلي كم)ولي نميدونم چرا نيست؟!خودش اسمش رو پاك كرده يا اين سيستمه اينكارو كرده؟!(البته اصلا اين به من مربوط نيستا)
Posted by baharak | October 21, 2005 11:03 PM
Posted on October 21, 2005 23:03
من از خيلي وقت پيش وبلاگ شما ميخونم.. حالا كه خودم وبلاگدار شدم لينك گذاشتم و سر ميرنم. گورباباي كفار :پي
Posted by هم اتاقي | October 22, 2005 11:48 AM
Posted on October 22, 2005 11:48
سلام... فقط خواستم بگم سعدي و بوستان و گلستان مترادف هستند!!! حافظ هم كه همسايه ي ديوار به ديوارشونه!!! عصباني كه ميشي همينجوري رديف مي كني ديگه!!! فقط يك جمله ديگه: ترجمه ي مثنوي مولانا در سال 2004 پرفروشترين كتاب آمريكا بوده.... فكر كنم آمريكائيها خيلي از ما جلوتر باشند.... ما بايد بريم و دور بزنيم تا بهشون برسيم.... دنياي ما دريايي است كه ...
Posted by حسين | October 22, 2005 02:13 PM
Posted on October 22, 2005 14:13