دوست ندارم اين بحث، بکارت رو ديگه بيشتر از اين ادامه بدم که فکر میکنم کِشدادن بيشترش قضيه رو لوث ميکنه. فقط خواستم خدمت اون يکی دو نفری که پنداری این چند وقته خواب تشريف داشتند و چون يه جورايی خودشون رو منجی عالم بشريت و ناجی افسانهای ميدونند و قطعاً توی اين دو هفته هم که از نوشتن اون مطلب ميگذره کارهای مهمتری داشتند و الان تازه متوجه ماجرا شدند و حالا خودشون رو ملزم به اين ميدونند که حتماً همه رو از نظرات گهربار خودشون مستفيض نمايند برسونم که:
۱) بنده نه خودم رو روشنفکر ميدونم و نه وکيل مدافع خانمها هستم چون اگه قرار بود اينجوری فکر کنم با نهايت شجاعت اعلام نمیکردم که به بکارت اعتقاد اساسی دارم. ظاهراً روشنفکری و چُسی و پُزهای اون، الان در اعتقاد نداشتن به بکارته. مدافع حقوق خانمها هم نيستم چون ماشالله همهشون زبون دارند يک متر و به اندازه کافی بلدند از حق و حقوق خودشون دفاع کنند. ما تنبون خودمون رو دو دستی بچسبيم، دامن خانمها پيشکشمون.
۲) احتمالا ۴۵۴ کامنتی که دوستان لطف کردند و گذاشتند و پس از دو هفته هنوز هم اين نظرات ادامه داره، نشون دهنده اينه که حتماً اين معضل وجود خارجی داره و در حال حاضر فکر و ذهن خيلیها رو درگير خودش کرده. اين همه آدم اومدند و با نهايت احترام به همدیگه در رابطه با بکارت نوشتند و بحث و تبادل نظر کردند. بنابراين فکر نميکنم شما ميزانالحراره وبلاگستان باشيد ( که از ديدتون اين قضيه اصلاً مهم نبوده که بخواهيم به اون بپردازيم ) که حالا هر کسی میخواد موضوعی رو بنويسه حتماً از زاويه ديد شمای روشنفکر باشه!
۳) اگه اجازه بدين من توی وبلاگم از همين روزمرگيها و دغدغههای درپيتی مثل اجاره خونه، کرايه تاکسی، آش رشته، کشک بادمجون، حليم و کتاب و نوار و سينما بنويسم و وارد مقولات ديگهای نشم که نه حالش رو دارم و نه حوصله و نه سواد و انگيزهاش رو. فکر کنم دیگه همهمون باید یاد گرفته باشیم اینجا یه محیط خصوصیه و دغدغههای هر کسی میتونه یه دنیا با بغل دستیش متفاوت باشه.
۴) ميگن آدمهای بزرگ به خودشون سخت ميگيرند و آدمهای کوچيک به ديگران. فکر کنم اگه یه کمی به خودمون سخت بگیریم و ياد بگيريم يه ايده و عقيده ديگران احترام بذاريم اوضاع و احوالمون یه کمی بهتر از شرايط فعلی باشه.
۵) ۴۵۴ تا کامنت که نه چون میدونم نوشتن چنین مطلبی کار هر کسی نيست! ولی اگه تونستيم مطلبی بنويسيم که ۴۵ نفر در رابطهاش نظر دادند احتمالاً فهميديم کلاه دست کيه!
Comments (15)
منم موافقم.......آخه تو رو چه به اين حرفا!! منم روزمرگي هاتو بيشتر دوست ميداشتم!
Posted by Asiyeh | October 18, 2005 01:09 AM
Posted on October 18, 2005 01:09
اوهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
هنوز ملت دست برنداشتن؟!
Posted by yalda | October 18, 2005 02:19 AM
Posted on October 18, 2005 02:19
اولا مطلب خيلي خيلي جالبي بود وممنون كه نوشتي و براش وقت گذاشتي . در ثاني اينجا وبلاگ خودته هرچي دوست داشته باشي مي توني بنويسي ، اگه كسي خوشش نمي ياد ،مجبور نيست بياد بخونه !
Posted by نازنين | October 18, 2005 07:59 AM
Posted on October 18, 2005 07:59
حالا حتما لازم بود اينقدر با خشونت با ملت برخورد كني؟!
Posted by solmaz | October 18, 2005 09:17 AM
Posted on October 18, 2005 09:17
كاشكي لينكش رو هم ميذاشتي، اينجوري بهتر گوشي دستش ميومد.
Posted by رضا | October 18, 2005 10:12 AM
Posted on October 18, 2005 10:12
موافقین قیام کنند!!!!
Posted by گربه چکمه پوش | October 18, 2005 10:32 AM
Posted on October 18, 2005 10:32
چرا اينقدر عصباني شدي عزيز؟
اين اتفاقا اين روزه تو وبلاگستان معموليه
Posted by کرم دندون | October 18, 2005 12:28 PM
Posted on October 18, 2005 12:28
درست ميگيد
هر كسي دغدغه خود و جامعشو بهتر ميدونه!
منتها مشكلات جامعه وقتي راجع بهش بحث نشه يه خفقان ميشه...
وقتي هم بگي مثل بمب منفجر ميشه
مردم بايد جنبشونو ببرن بالا تا بتونن سازنده باشن.
Posted by ندا | October 18, 2005 12:57 PM
Posted on October 18, 2005 12:57
سلام .خودتم خوب به مساله رسيدي اما فرامش نكنيم عصر ي درش هستيم عصر جهل و نقايص فرهنگيست.هرچند اين فاصله ها هميشه بوده اما لزوم اينكه اكثريت آري بگن گذر زمان و در عين حال جامعه بالا بگيره .
Posted by هویدا | October 18, 2005 01:57 PM
Posted on October 18, 2005 13:57
اي بابا گفتم اين بحث كذايي رو گذاشتين كنارا!!! ... كيوان ولشون كن تو رو خدا، مثل خودت بنويس، مثل هميشه...
Posted by هانيه | October 18, 2005 02:55 PM
Posted on October 18, 2005 14:55
حالا چرا اینقدر خون خودت رو کثیف می کنی! بذار هر کی هر چی دلش خواست بگه.
Posted by نسرین | October 18, 2005 11:50 PM
Posted on October 18, 2005 23:50
خوب كردي قضيه رو فيصله دادي. ولي خدايي عجب جنجالي راه انداختيا.
Posted by مادا | October 19, 2005 12:06 AM
Posted on October 19, 2005 00:06
از كي تا حالا آش رشته و كشك و بادمجان جز دغدغه هاي روزمرگي شده است؟
Posted by مهرداد | October 19, 2005 04:08 AM
Posted on October 19, 2005 04:08
سلام.
ميدوني كه نوشتن چنين مطلبي كار هر كسي نيست؟
ما هم بهت ايمان داريم...ميدونيم كه كيوان هر كسي نيست و هر كسي كيوان نميشه...
پس چرا با مزخرفهاي يه سري آدم بيكار ذهنت رو درگير ميكني؟
قرار نيست همه مثل ما فكر كنند...اينو خودت هم قبول داري...
شد مثل قضيه’ شهرستان و دهاتي...
خوش باشي...
Posted by محمدرضا | October 19, 2005 01:54 PM
Posted on October 19, 2005 13:54
شما خودتو ناراحت نكن(با لحجه تركي بخونيد)
Posted by baharak | October 19, 2005 03:05 PM
Posted on October 19, 2005 15:05