:: شنبه است و " شنبه گشاده " جايگاه ويژهای دارد نزد ما ايرانيان فعال و كاری! فرهادِ خدابيامرز بايد در ترانه جمعه و بدنبال جمعه روز بدی بود روز بیحوصلگی، حتماً عنوان میكرد كه البته شنبهاش هم تخمیتر از جمعهاشه و اينبار نه فقط روز بیحوصلهگی بلكه روز فراخی باسن و ... خوبيه اين مورد اينه كه نياز به توضيح بيشتر نداره و همهمون از پير و جوون و زن و مرد و دختر و پسر، دانشجو و كارمند و كارگر با اين شنبه گشاده يه ارتباط حسی خوبی ايجاد كردهايم و قطعاً بخوبی ميتونيد بفهميد از كجا و كدامين معضل دارم سخن میگويم!
:: پنجشنبه رو مهمون داشتيم. چون ماه رمضون ميرسه همه ماها يه شبه عابد و سالك و زاهد ميشيم و بواسطه روزه و روزهداری، نمازخون و چشمپاك و مومن و متقی و ديگه نه چيزی میخوريم و نه غيبتی میكنيم و نه تهمتی ميزنيم، گفتيم تا قبل از رسيدن ماه رمضون يه نشستی داشته باشيم. اين بود كه ميزبان گروهی از دوستان قديمی با زن و بچه بوديم. دور هم جمع شديم تا هم ديداری تازه گردد هم چيزی بخوريم، هم غيبتی كنيم و هم براحتی دروغهای شاخدار بگوييم. بهرحال ماه رمضون، همه روزه میگيرند و وقتی هم كه روزه باشند بايد فقط چايیشيرين و آشرشته بخورند و با چايیشيرين و زولبيا و آشرشته هم كه نميشه چيزه ديگهايی خورد و ... بگذريم! پنجشنبه در همان چند ساعتی كه داشتم با تنها بچه كوچولوی مهمون سر و كله ميزدم و با ماشينهاش، قانقان میكردم و همون موقع كه عمو كيوان الاغی شده بود و مهمون عزيز رو روی كولش گرفته بود و قرار گذاشته بودند بعد از شام، ماهیهای قرمز توی تُنگ رو زنده زنده بخورند پی به اين موضوع بردم كه اصلاً استعداد و حال و حوصله بچه و بچهداری رو ندارم و آنگاه پی بردم كه چقدر خُلق و خويم به شخصيتهای داستانی آلفرد هيچكاك و جك نيكلسون در فيلم درخشش نزديكه! خيلی جاها كه بچه سروصدا و شيطونی ميكنه دوست دارم پنجره را باز كرده و بچه را بهمراه تمام متعلقات و ضمائم متصله از طبقه چهارم بسوی آسمانها پرتاب و پس از آن پنجره را بسته و آن وقت براحتی سالادم را بخورم!
:: ديروز جمعه صبحانه رو ساعت دوازده در منزل خودمان ميل و چون كار ديگهايی نداشتيم از ساعت دو تا يازده شب منزل مادر جان بنده بوديم. من كه اينقدر هی روزنامه خوندم و هی دراز به دراز روی زمين افتاده و خرناسه كشيدم و دوباره بلند شدم و روزنامه خوندم و بعدش دوباره خوابيدم و بعد دوباره بلند شدم روزنامه خوندم و بعدش دوباره دراز به دراز خوابيدم و بعد دوباره روزنامه خوندم و ... صدای همه رو درآوردم. همه علناً فحشم كه دادند هيچ فقط مونده بود با مشت و لگد بزنندم. هر چی هم ميگم، بابا جون من كه خواب نيستم شما با من حرف بزنيد من دارم به حرفهاتون گوش میدم فقط چون نور اذيتم ميكنه چشمهام رو بستم! همه متفقالقول گفتند: خيلی غلط كردی خر خودتی! تازه مگه اينجا كتابخونه و خوابگاهه كه يا داری روزنامه ميخونی و يا گرفتی خوابيدی؟! ديدم خب حق با اونهاست بنابراين بلند شدم و روزنامهها رو جمع كرده و رفتم مثل بچه آدم روی مبل نشستم. گفتم اگه حس میكنيد اينجوری هم كه با تیشرت و شلوار كوتاه پيشتون نشستم بده، پاشم برم كتشلوار بپوشم و كرواتم رو هم بزنم بيا! عصرهای جمعه كه آدم كاری نداره و توی خونه ميمونه حول و حوش ساعت شش بعدازظهر ديگه رسماً ديوونه ميشه. ماها كه همهمون يه رگ و ريشهايی از خُـل و چـِلی تو وجودمون هست ديگه عصر جمعهها عود ميكنه. همونجاست كه ديگه به زمين و زمون و قندون و دمپايی و سيفيون توالت و درازی موز و گردی انگور و كركهای هلو و زعفرون زرشكپلو هم گير ميديم. ترجيحاً اون موقعها بايد آدمها دم دست همديگه نباشند و زياد به پَر و پاچه همديگه نپيچند چون يهويی عينهو آتشفشان فوجی فوران ميكنند. بنابراين عصر جمعهها اصلاً زمان خوبی واسه گفتن و شنيدن حرفهای جدی نيست. نه اينكه ماشالله توی اين مملكت مراكز تفريحی هم زياده، آدم گه گيجه ميگيره يه عصر جمعه رو كجا بايد بره كه اينجوری سگ نشه و پاچه نگيره؟!
Comments (24)
من یه چیزی بگم ؟؟؟
اول شدم ....
Posted by میلاد | October 1, 2005 08:43 AM
Posted on October 01, 2005 08:43
کیوان جان. اشتباه کردی!اتفاقاً فرهاد هم همینو میگه:شنبه روز بدی بود. روز بی حوصله گی. وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی....و همینطور با روزهای هفته ادامه میده. فکر کنم ترانه این آهنگ هم از شهیار قنبری باشه ولی مطمئن نیستم. شاد باشی،امیر
************************************************************
k1: آره امير جان حق با توست. البته من خودم ميدونستم فقط داشتم شماها رو امتحان ميكردم كه ببينم بلد هستين يا نه؟!!!
Posted by امیر | October 1, 2005 09:19 AM
Posted on October 01, 2005 09:19
حرف دل منو زدي بالام جان!! ( شكلك خميازه) تازه همه مثل شما مرفه بيدرد و مدير نيستند كه فقط 2 تا امضا بزنند و ... !! ؛) من بيچاره امروز به اندازه كافي با فلاكت از خواب بيدار شدم تازه اومدم اداره ديدم سيستمها پكيده و كلي كار دارم كه انجام بدم...
***********************************************************
k1: 2 تا امضاء كه نه اگر هم بخواهيم بزنيم فقط روزي 1 امضاء ميزنيم. حالا كي گفته ما مديريم؟!
Posted by مهتاب | October 1, 2005 09:35 AM
Posted on October 01, 2005 09:35
شما چطوري مي توني يه موضوع كوچيك رو اينقدر قشنگ و با مزه شرح بدي؟اميدوارم هميشه شاد و پر انرژي باشي.
**********************************************************
k1: اتفاقاً من تخصصم بيشتر روي چيزهای بزرگه و توی اون زمينه كار میكنم! ولی خب بعضی وقتها مجبوريم خردهكاری هم انجام بديم!
Posted by solmaz | October 1, 2005 09:57 AM
Posted on October 01, 2005 09:57
:))
e bazam in milad oomad :D
man fekr kardam age nazar nadam shoma fekr mikoni man laalam !!!!
*************************************************************
k1: آره احتمالاً اين پسره كتك ميخواد! نه ما قبول كرديم شما زبون داريد بعدش هم اگه قرار باشه هر كي واسه اثبات حرفش بياد و اينجا چيزش رو نشون ما بده كه خيلی بد ميشه!
Posted by Marjaneh | October 1, 2005 10:31 AM
Posted on October 01, 2005 10:31
کیوان جان فکر کردم فقط همسر ما این مدلیه که یا خوابه یا روزنامه میخونه! نکنه ورژن همه تون یکیه؟ بهر حال اگه فهمیدی جمعه رو چطوری میشه کمی "مطبوع تر "کرد به ما هم خبر بده
**************************************************************
k1: والله من از مال شوهر شما خبری ندارم و چيزی از ورژنش هم نمیدونم ولی چشم اگه فهميدم به شما هم ميگم!
Posted by ولنتاین | October 1, 2005 10:46 AM
Posted on October 01, 2005 10:46
سلام ، کیوان کاملا قیافتو می تونم تصور کنم ، البته این ولو بودن تو ربطی به جمعه و شنبه نداره ، مگه حالتی دیگه ای هم میشه تو رو دید .
***************************************************************
k1: سلام سميرا رسيدن بخير!
تو نه، ولی اونايی كه يه كمی سعادت داشتند حالتهای ديگهاش رو هم ديدند. ديگه انتخابش با خودت!
Posted by samira | October 1, 2005 10:58 AM
Posted on October 01, 2005 10:58
بس که هفته مون تخماتیکه این آخر هفته هم تبعیت از کل می کنه میره میشینه رو بیضه
***********************************************************
k1: روزبه خجالت بكش اين حرفها چيه ميزنی؟! ولی روزبه تو كه اهل فنی و خبره اينكاری كاشكی چپ و راستش رو هم مشخص ميكردی.
Posted by روزبه | October 1, 2005 11:43 AM
Posted on October 01, 2005 11:43
دلم ميخواد باشم و اون روزي رو ببينم كه بچه دار شدين و شب تا صبح بالا سرش بيدارين مبادا آخ بگه! باور كن هر كي از اين كُري ها مي خونه از همه بدتر ميشه! آي بخنديم اون روز
************************************************************
k1: شما خيلی بيخود ميكنيد كه بخواهيد بخنديد اون روز!
Posted by مانا | October 1, 2005 03:00 PM
Posted on October 01, 2005 15:00
كيوان جون : من همين دور و ورايم . به خدا آرزو دارم يه روز جمعه مثه تو ولوشم و يا با رسيور و كدهاش ور برم يا برم پشت سيستم و سري تو سرا در بيارم . جمعه ها درگيرم . كي اين درس تموم مي شه نمي دونم .اصولاًمن هم فكر مي كنم ما آقايون مه همين مشكل رو داريم . چرا خانوما دركمون نمي كنن ؟
نزديكت ...
***********************************************************
k1: مجيد جون تو كدوم دور و برا هستی كه من رخ زيبات رو نمیبينم؟! اتفاقاً اينی كه جمعهها درگيری خيلی خوبه تمام حرف ما هم اين بود كه چرا جمعهها درگير نيستيم اونوقت تو شكوه و شكايت داری از اين موضوع؟! درسهات رو هم خوب بخون كه فردا مثل ما بيسواد و ننگ خونواده بار نيايی!
Posted by مجيد | October 1, 2005 05:52 PM
Posted on October 01, 2005 17:52
اين نوشته رو از يه جايي خوندم خوشم آمد براي تو گذاشتم.ميدونم هيچ ربطي به نوشته تو نداه:
«در روزگاران دور در يك معبد قديمی استاد بزرگی وجود داشت كه انديشه های نوينی را درس می داد. در معبد گربهای بود كه به هنگام درس دادن استاد سروصدا می كرد و حواس شاگردان را پرت میكرد. استاد از دست گربه عصبانی شد و دستور داد كه هر وقت كلاس تشكل میشود، گربه را زندانی كنند تا حواس بقيه پرت نشود. چند سال بعد استاد درگذشت ولی گربه همچنان به هنگام تشكيل كلاسها زندانی میشد. بعد از مدتی گربه هم مرد! مريدان استاد بزرگ، گربه ديگری را گرفتند و به هنگام درس اساتيد معبد آنرا در قفس زندانی كردند. قرنها گذشت و نسل های بعدی درباره تاثير زندانی كردن گربه ها در تمركز دانشجويان، رسالههای بزرگی نوشتند. . .»
Posted by حسام | October 1, 2005 07:02 PM
Posted on October 01, 2005 19:02
اولا" زرشك !!!!( براي انداختن بچه )
دوما" نذار بگم كيا مهمونت بودن تا اون اتفاقي كه نبايد بيفته ، بيفته
************************************************************
k1: دوماً آب تمشك! بعدش هم اگه قرار باشه سيل بياد همه چيز رو آب با خودش ميبره يادت باشه!
Posted by مهرداد | October 1, 2005 08:05 PM
Posted on October 01, 2005 20:05
بابا توام كشتي خودتو با اين جمعه ها و شنبه ها و تنبلي هات!!!
*********************************************************
k1: نگو تو رو خـــــدااااا. دختر كه نبايد اينقدر خشن باشه؟! ايــــــــــش
Posted by هانيه | October 1, 2005 08:16 PM
Posted on October 01, 2005 20:16
اينايي كه گفتين بيشتر معضلات جمعه نبود ؟
*************************************************************
k1: يه سريهاش چرا مربوط به جمعه بود ولی اون " شنبه گشاده " همه چيز رو تحتالشاع خودش قرار داده!
Posted by مریم | October 1, 2005 10:41 PM
Posted on October 01, 2005 22:41
سلام.
راستش فقط اينجا اينطوري نيست.
در كشورهايي كه تعطيلاتشون يكشنبه ست هم واسه ما ايرونيها همينطوره ... جمعه كه ميشه انگار دل آدم ميخواد بتركه...
ولي خماري يكشنبه عصر اصلا به غلظت غروب جمعه نيست...
خوش بگذره :)
Posted by محمدرضا | October 1, 2005 11:57 PM
Posted on October 01, 2005 23:57
(منظور كشور هاي فرنگستان و ممالك خارجه و عيالات متحده و انگليس جنايتكاره )
**************************************************************
k1: تو اصلاً تا حالا سوار هواپيما شدی؟!
Posted by محمدرضا | October 1, 2005 11:59 PM
Posted on October 01, 2005 23:59
با اين همه يازي که با بچه مردم کردي چطور ممنکه حوصله بچه خودت رو نداشته باشي؟!اينم از اون حرفايي بود که از روز جمعه تاثير ميگيره.بعداً ميبينيمت چطور قربان صدقش ميري.مخصوصاً اگر دختر باشه
*************************************************************
k1: من همين الان هم تمام دخترهاي بالغ تا سن 30 سالگی رو دوست دارم!......... آهان راستی اگه دختر هم نبودند كه ديگه چه بهتر!
Posted by بهارک | October 2, 2005 12:12 AM
Posted on October 02, 2005 00:12
شفاهاً عرض میگردد خدمتان!
************************************************************
k1: خدا كنه فقط به همين شفاهی قناعت كنی و نخواهی عملی هم نشونمون بدی!
Posted by گربه چکمه پوش | October 2, 2005 12:25 AM
Posted on October 02, 2005 00:25
ببين : اگه يه زماني بابا شدي هيچ وقت همراه مادر بچه نرو تا واكسن هاش رو بزنه . اون هم توي دو تا زانوهاش ...
حالا منو شناختي . باي
Posted by مجيد | October 2, 2005 07:57 AM
Posted on October 02, 2005 07:57
پا مي شدي دست خانوم بچه ها رو مي گرفتي يه تك پا مي رفتي خونه والده محترم خانوم تا هم ديداري تاه كردي باشي و هم از نق نق هاي احتمالي عيال تا آخر هفته خلاص ...
و اندر فضايل بچه ... دو حالت داره ... بچه خودت و بچه مردم ...
اولي كه با سيستم تو سري ميشه بزرگش كرد و اگه افاقه نكرد همون سيستم Windows خوب كار ميكنه ...
در مورد بچه مردم كه .... نمي گم نگن بيجه ثالث دستگير شد ...
Posted by کرم دندون | October 2, 2005 09:43 AM
Posted on October 02, 2005 09:43
مثل اينكه فقط منم كه با خوندن وبلاگتون مشكل دارم چون هيچكي هيچي نگفته به هر حال دو سه حرف آخر همه خط ها ديده نميشه !
Posted by mood moody | October 2, 2005 11:04 AM
Posted on October 02, 2005 11:04
ببين آقا كيوان! اين جمعه بساط گاز پيكنيكي و آفتابه و پتو و البته پيژامه راه راه رو راه بنداز تو پارك ملت ببين چه حالي داره. هم فاله هم تماشا! هم آب و هواتون عوض مي شه، هم اينكه بالاخره جلوي صفويه و .... ايناست. شايد هوس بچه هم كردي!
Posted by گوشه | October 2, 2005 02:17 PM
Posted on October 02, 2005 14:17
Vay khodaya mordam az dardddd
Dobare inja Sunday shod, Agha K1 shoma bayad inja bodi on moghe mighe khodeton behtar motavaje mishodin
Posted by Ali | October 2, 2005 04:27 PM
Posted on October 02, 2005 16:27
نوشته هاتون خيلي جالبه
Posted by neda | October 7, 2005 05:01 AM
Posted on October 07, 2005 05:01