« فــــــ ... فـــرحــزاد! | Main | بابا، 6630! »

روزهای بی‌خاطره!

در حاليکه اين چند روزه خيلی‌ها به مسافرت رفتند و شرکت ما هم بواسطه تعطيلی سه‌شنبه و همچنين در پيش بودن روزهای آخر تابستون، تا روز شنبه تعطيله و در حاليکه امسال تابستون عينهو ماديون فقط کار کردم و مسافرت نرفتم و خيلی خسته شدم و الان هم دلم بدجوری هوای شمال رو کرده ولی خب نشد که اين چند روز يه کمی از تهرون دور بشيم و آب و هوايی عوض کنيم. فقط چند روز به رسیدن پاییز و مدرسه و ماه رمضون باقی مونده ولی بویی از هیچ‌ کدوم‌شون به مشام نمیرسه. هر چند، برسه و نرسه دیگه خیلی واسم فرقی نداره. فعلاً که نه به پاییز کار دارم و نه به مدرسه و ماه رمضون. نه دیگه سن و سال‌مون به درس و کلاس و مدرسه ميخوره و نه ديگه کسی عاشق اين ريخت و قيافه يه وَری و قـُوزبيت ما ميشه که حالا بخواد با رسيدن پاييز و خش‌خش برگها و نم‌نم بارون ياد ما بيوفته. فقط ميمونه ماه رمضون که خب يه جورايی هنوز با رمضون و اذان و روزه، لينک هستم و فکر کنم واسه رسيدن بوش هنوز فرصت باقی هست.

این چند روزه یه پام بیمارستان و مسجد و سینه‌کش قبرستون و یه پای ديگه‌ام عروسی و قر تو کمر، میون خلق‌الله بود. حالا شانس آوردم فقط دو تا پای یه اندازه دارم وگرنه معلوم نبود بخاطر پاهای دیگه سر از کجاها که در نمياوردم! بهرحال شکل و شمایل و روال زندگی همین‌جوریه دیگه. خدا به یکی شانس میده و جونش رو میگیره و راهی قبرستون میکنه و يه شبه، مادام‌العمر خوشبختش میکنه و یکی رو هم خر میکونه و مثلاً راهی خونه بختش میکنه، زرشـــک! نهايتاً، سرانجام هر دوتاش مرگِ، اصلاً شک نکنيد. منتها اولی و سینه‌کش قبرستونیه مرگ با عزت و افتخار و آنی و دومی و اون عروسیه مرگ با خفت و خواری و تدریجی! البته توی اينجور مواقع اگه انتخاب با خودم باشه که ترجیح میدم مراسم ختم و عزاداری رو برم تا مراسم عروسی رو. هر چی میگم بابا جون، والله به پیر به پیغمبر من نه رقص بلدم و نه از کت شلوار کروات خوشم میاد ولی مگه اينها حرف حالی‌شون میشه. هی ميگن تو قدت بلنده و هیکلت خوبه، کت شلوار بهت مياد. البته همچين بد هم نميگن يه موقع که تو آينه قد و بالای خودم رو نگاه‌ می‌کنم از ريخت و قيافه آدم حسابی خودم، یه جورایی خوشمم مياد و می‌بينم لباسه مياد اونهم چه اومــدنی ولی خب با تمام اين حرفها، من لباس رسمی دوست ندارم، ولم کنند با يه شلوار جين و يه صندل و يه تی‌شرت پا ميشم ميرم عروسی مردم! حالا اون کروات دو متری و مسخره که همش سرش از اينور اونور کت ميزنه بيرون بخوره تو فرق سرم، بدبختی اونجايی که بايد با اين لِنگ و پاچه دراز، دائما اون وسط قر هم بدی. منهم که ماشالله هنرمند و رقاص و از هر انگشتم هم که صد تا هنر چيکه چیکه ميکنه! با هر قر و هر دوری که ميزنم، چند نفر روی زمين ولو ميشن و دستم تو سر و کله سه چهار نفر ميخوره و پاهام هم يا گير ميکنه لای سيم‌های باند و ميکروفون و تشکيلات گروه ارکستر و يا پشت‌پا و جفت‌پا ميزنم به آدمهايی که اون وسط دارند ميرقصند. ماشالله لنگ که لنگ نيست، عينهو طناب ميمونه! خلاصه که وقتی عروسی دعوت ميشم ماتمی ميگيرم. حالا خوبی ختم اينه که خونواده خيلی به سر و کله و نوع لباست گير نميدن. همينکه پيرهن قرمز نپوشی و خودت رو عينهو شِمرابنِ‌ذِالجُوشَن درست نکنی، مابقيش ديگه حله. البته بدبختی اونهم اينه که اگه مسجده صندلی نداشته باشه هيچ تضمينی نيست کفشت رو ندزدن و با دمپايی خون برنگردی!

و اما اين روزها دور دور سياوش قميشی و "روزهای بی‌خاطره" است. قميشی و آهنگ‌هاش رو هميشه دوست داشتم و اين آلبوم، بخصوص دو تا آهنگ "هنوز" و "تصور کن" همچين خفن به دل ميشينه... روزهای بی‌خاطره ... روزهای بی‌خاطره ... روزهای بی‌خاطره!

Comments (16)

آفرين گلم خيلي قشنگ بود.به فدات شم

دیدی همیشه عذا و عروسی با همه؟؟؟ کیوان جون عزیزت یه کاری کن این کتمنتها مشخصات آدمو یادش بمونه

solmaz:

خوش به حالت که هنوز با رمضون و اذان و روزه لینک هستی.برای من که تبدیل به یه عادت شده و دیگه حال و هوای قبل رو نداره.در ضمن بهت نمی یاد اینقدر از زندگی سیر باشی که بخوای هر چه زودتر بمیری!!!!

منم دو روزه که گرفتم اش به نظرم آهنگ تصور کن محشره .

طعمه خزوني......

....طعمه خزوني....

سلام. چقدر بعضي وقتها خنده دار مينويسي.

بالاخره من نفهميدم قيافه ات يه وري و قزميت و ديگه با اومدن پاييز هيچكي عاشقش نمي شه يا اينكه خوش تيپ و با حال و قد بلند و آدم حسابي و اينايي و كلي با خودت تو آينه حال مي كني!
آقا جان اين نوشته سراسر تناقض بودا!!

آخ كه از اين درك عظيمت از عروسي و مرگ تدريجي ناجور خوشم اومد كه يه نفر هم فهميد كه زندگي يعني چي. آقا تبريك ميگم به اين جهان بيني.

نیمه شعبان امسال از اون نیمه شعبان ها بود ها... پر از حرکات موزون :)

مهيار:

شما اينقدر صميمي مي نويسي و زيبا مسائل رو توضيح مي ديد و تبيين (!) ميكنيد كه فكر كنم در زندگي واقعي هم ادم بسيار خوش مشربي باشيد واسه همينه كه فكر كنم همه فاميلتون شما رو هي عروسي و مهموني دعوت مي كنند ‌!

baharak:

آقائي كه نميخواي از خودت تعريف كني ولي آخر سر قلمت از دستت در ميره و قلمت ازت تعريف ميكنه...هر جا ميري سلامت باشي و در كنار خانوم محترمت خوش بگذره.

نيمه شعبان هميشه بوي ماه رمضون رو مياره. حسش نكرديد؟!! 2هفته هم كمتر مونده.

خواستم دلتو آب كنم من تازه ديروز از شمال اومدم:)

بابا خوش تيپ !!! منم با روزهاي بي خاطره خفن موافقم

سلام ... مطلب هايي كه نبودم و نخونده بودم خوندم ... چشمات روشن كه خانومت برگشت ... پست جديدت هم مبارك ... چه عجب حالا كه همه مسافرت بودن تو كه هميشه مسافرتي نرفتي!!

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2