بعضی وقتها جون آدمی بالا مياد تا بخواد در رابطه با مطلبی، يه مقدمه بنويسه. كلی حرف واسه گفتن داری ولی گـُه گيجه ميگيری بابت اينكه چه جوری و از كجا شروع كنی. هر چند فكر میكنم در رابطه با خيلی از ماها، اينی كه نمیدونيم يه سری چيزها رو چه جوری و از كجاش شروع كنيم، ريشه در خيلی چيزها و خيلی كارهای ديگهمون داره. ( امان از دست اين خودسانسوری! ) پنداری در رابطه با خيلی از ماها بیمقدمه هُـلی دادن و يهويی كون برهنه دويدن و تازوندن، ريشه در درازای تاريخ داره! همينجوری زرتی، تنبان از پا به درآوردن و يهويی عينهو كـُشتیگيرهای چوخهكار، لـِنگ و پاچه طرف رو گرفتن و كشوندن و مالوندن و فشردن نه خوشايند است و نه پسنديده ولی چه كنيم كه نه راه و روشش رو بلديم، نه شهامت اين رو داريم كه قبول كنيم بلد نيستيم، نه به مهم بودن قضيه پی برديم و نه حال و حوصله اين همه مقدمه چينی رو داريم. اينجور مواقع معمولاً روال اينه كه همينجوری سرزده و ناغافل بپريم به گـُرده حريف و حالا نكن كی بكن؟! پس منهم امروز ايرانی بازی درميارم و بدليل كمبود وقت بیمقدمه ميرم سر اصل موضوع!
وجود بعضی آدمها بين دوست و فاميل و آشنا يا در و همسايه و همكاران، ميتونه يه نعمت بزرگ محسوب بشه واسه تداوم و استمرار يه زندگی لذتبخش. آدمهايی كه يه كمی بيشتر و فراتر از زمان و مكان و موقعيت حال، میبينند و میفهمند و درك میكنند. آدمهايی كه افق ديد بازتری دارند و ميتونند بیمنت، ببخشند. آدمهايی كه ميتونند بیتوقع سنگ صبور باشند. زن و مرد و پير و جوونش فرقی نداره. همجنس و نأجنس و متاهل و مجرد بودنش توفيری نداره. مهم اينه كه در كنار اون آدمها ميتونی راحت باشی. راحتتر از هر جا و هر كَس و هر پوزيشنی. ميتونی خودت باشی. بیغل و غش. صاف و ساده. بخندی، گريه كنی، شاد باشی، غمگين باشی و اين كم چيزی نيست واسه اين روزهايی كه همهمون داریم با ماسك و نقاب چهار صباح زندگی رو میگذرونیم و همش یا باید از بیخ دیوار رد شیم و مواظب باشیم درمون نمالند و یا خودمون به دنبال دودر کردن دوست و رفیق باشیم.
حتماً در اطرافيان شما هم هست كسی که فارغ از هر دو دوتا چهار تا كردنی ميتونيد باهاش راحت باشين، چون حس میكنيد طرف حرفتون رو ميفهمه. دركتون ميكنه و با گفتن يه " ف " تموم كوچه پسكوچههای " فرحزاد " رو پا به پای شما اومده و دو فال گردو خورده و برگشته. يه همچين آدمهايی بدون اينكه سركوب بزنند و مشكلات شما رو يه مشكل كوچك و بچهگونه بدونند، ميتونند ساعتها بشينند و به حرفهاتون گوش بدند و فكر میكنم يكی از نكات كليدی و گمشده، همينه كه خيلی از ماها ياد نگرفتيم كه درست گوش بديم. بنا به مقتضيات زمان و مكان خيلی جاها، خيلی چيزهای مهمتر از گوش رو داديم!!! ولی اونجاهايی كه بايد درست گوش ميداديم، هی ور زديم. هی زر زديم. هی از خودمون و افتخارات جنگ مَمسنی گفتیم. بنابراین خيلی از ماها اين علم و هنر رو نداريم و نتونستيم به اون درجه از معرفت برسيم كه ديگران در كنارمون به آرامش برسند. خلق و خوی " خروس جنگی " بودن و " زود قضاوت " كردن و " بیگز، پاره كردن " همواره باهامونه. داشتن یه رفیق همراه و همپا، یه رفیقی که هر وقت خواستی حرف بزنی گوشت باشه. هر وقت خواستی بشنوی، برات زمزمه کنه. هر وقت خواستی ساکت باشی و لالمونی بگیری اینو بفهمه و سوهان روحت نشه و هی به پر و پاچَت نپیچه، یه نعمت بزرگه.
سخته ولی میخوام تمرین کنم و به اون درجه از معرفت برسم که بتونم قبل از اینکه دایی جان ناپلئون بشم و همش از افتخارات داشته و نداشته حرف بزنم، لالمونی بگیرم و گوش بدم و این اجازه رو بدم که دیگرون حرف بزنند. میخوام آدمها ( حالا نه همهشون بلکه اونهایی که دوستم دارند و دوستشون دارم ) باهام راحت باشند. میخوام یاد بگیرم همه جا حرف نزنم و اینو درک کنم که آدمها همه حرفهاشون رو به زبون نمیارند. خیلی مواقع وقتی میخواهی کسی رو بشناسی باید سکوتش رو بشناسی. آره سخته میدونم، ولی میشه.
Comments (17)
اوووووووووووول از اين مسخره بازيا بودااااااا((:
Posted by sky | September 18, 2005 12:50 AM
Posted on September 18, 2005 00:50
ولي واقعا راست ميگي صد در صد باهات موافقم ولي شرايط اجتماع اينجوري شده هر كي به فكر خودش و ميخواد بقيه رو نردبون خودش كنه و اينو هم نميدونن كه خدا به ما يه دهن داده و دو گوش پس بايد دو تا بشنويم. يكي سخن بگوييم
******************************************************
k1:خدا از خيلی چيزهای ديگه هم دو تا و يكی بهمون داده ولی بايد ياد بگيريم از هر كدومش كجا استفاده كنيم!
Posted by sky | September 18, 2005 12:59 AM
Posted on September 18, 2005 00:59
من يك سال پيش به اين نتيجه رسيدم. دارم سعيم رو ميكنم. اما سخته يه جورايي..
***********************************************************
k1: قبول نيست تو ديدی!
Posted by غریبه | September 18, 2005 01:54 AM
Posted on September 18, 2005 01:54
والله بابام جان دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ ... ما که به چشم خودمان ندیدیم
*********************************************************
k1: بعضی چيزها با چشم غيرمسلح قابل ديدن نيست ولی شايد بشه لمسش كرد! يه امتحانی بكن.
Posted by گربه چکمه پوش | September 18, 2005 08:05 AM
Posted on September 18, 2005 08:05
من كه عمري نتونم اينجوري بشم عمري ...پس زور زيادي هم نمي زنم ..
**************************************************************
k1: حالا فقط مواظب باش خيلی هم زور نزنی چون عواقب بدتری داره!
Posted by روزبه | September 18, 2005 08:27 AM
Posted on September 18, 2005 08:27
سلام... من يكي كه خيلي دوستت دارم!!! از اول هم باهات راحت بودم! ولي فكر مي كنم اين يك اتفاق خوش يمن و بابركت تو زندگيت باشه عزيز... گوش دادن به حرفهاي ديگرون و شريك غمهاي اونها شدن همچين كار راحتي هم نيست ها!! :
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ي ماست.....
آنچه البته بجائي نرسد فرياد است!...
**************************************************************
k1: " گوش دادن به حرفهاي ديگرون و شريك غمهاي اونها شدن همچين كار راحتي هم نيست ها " فكر كنم اينها رو بايد به خودت بگی!
Posted by حسين | September 18, 2005 08:45 AM
Posted on September 18, 2005 08:45
شروع کن. میدونم موفق میشی
Posted by niloufareabi | September 18, 2005 09:16 AM
Posted on September 18, 2005 09:16
اگه موفق شدي يه كلاس فشرده هم براي من بذار.
Posted by آسپرین | September 18, 2005 10:57 AM
Posted on September 18, 2005 10:57
بودن اينطور آدما نعمته.........
Posted by yaloosh | September 18, 2005 11:04 AM
Posted on September 18, 2005 11:04
تو همچين آدمي هستي يعني فكر نمي كنم هيچوقت سوهان روح كسي باشي و ميتوني سراپا گوش باشي و بهش آرامش بدي تا هرچقدر خواست ور بزنه ... تو اين قدرت و استعداد رو داري...
****************************************************************
k1: ممنون از لطف شما ولی شما چه جوری پی به اين مسئله برديد؟!
Posted by هیچکس | September 18, 2005 02:27 PM
Posted on September 18, 2005 14:27
بايد بگم همچين آدمائي پيدا ميشن..خوشبختم و خيلي خوشحالم كه يه جمع خوب و صميمي از دوستان رو دارم كه هر كدوم يه جفت گوش و يه زبون دارن كه از سنگ صبور هم بهترند...اتفاقاً مانا جان هم با اون جمع آشنا شده و اين رو بهش گفتم كه دقيقا در وبلاگش نوشته.اميدوارم آقا كيوان, شما هم بتوني اوني كه ميخواي بشي.....البته در مورد عطا كه ثابت كردي هستي و لازم نيست تمرين كني...
************************************************************
k1: ببخشيد " مانا جان " ديگه كيه|؟!
Posted by baharak | September 18, 2005 03:35 PM
Posted on September 18, 2005 15:35
من خيلي نمي شناسمت..اما فكر مي كنم همين كه درك و فهم اين موضوع داري...همين كه توجه كردي...خوش يعني خيلي..يعني تو ذاتته....هستي . مي توني باشي..
************************************************************
k: ممنون از لطفتون.
Posted by مریم | September 18, 2005 06:30 PM
Posted on September 18, 2005 18:30
واقعاً منظورت اینه که بازم بیشتر از این می خواستی مقدمه چینی کنی!! خدا رحم کرده پس!
ايشاا.. كه موفق ميشي ما كه بخيل نيستيم!!! والا!
Posted by مانا | September 19, 2005 09:51 PM
Posted on September 19, 2005 21:51
راستي آقا کیوان می خوای یه کاری کن! شما قبل از همه اونایی که گفتی با یه دکتر مغز و اعصاب مشورت کن. به نظرم آلزایمر حاد داشته باشی!! تو اين سن! بميرم واسه خانومت.
Posted by مانا | September 19, 2005 10:10 PM
Posted on September 19, 2005 22:10
منم يه دوست دارم اينجوريه - الآن رفته سفر و من دلم برايش كلي تنگ شده ! ولي من كه خودم هيچ وقت نتونستم اينجوري باشم ! اصلاَ نه شعورش رو داشته ام ونه استعدادش رو :(
Posted by مریم | September 21, 2005 12:00 AM
Posted on September 21, 2005 00:00
جالبه ها! بعد از 1سال باز دارم مي كامنتم! اين جا رو نميخواي آپ كني؟!(تو كه مي خواستي گوش كني. اما ميبينم جواب همه رو دادي كه؟!!! )
Posted by مريم | October 4, 2005 08:16 AM
Posted on October 04, 2005 08:16
brilliant site! happy to be here. that get all the publicity: http://www.lhdigest.com , Memorizing, Big, Memorizing nothing comparative to Faithful their senses slowly , Hope Lose Give - that is all that Boy is capable of from insufficient premises
Posted by Brandon Brown | November 16, 2005 07:04 AM
Posted on November 16, 2005 07:04