
نمیدونم چی شد که امشب فيلَم ياد هندوستان کرد و یاد یه جمله از عاشقانههای ابراهیم نبوی افتادم. از اون جملههایی که مور مورت میکنه. گرمت میکنه. داغت میکنه. مستت میکنه. ميبره بالا و یهویی یه عرق سرد میشونه روی پیشونیت و اونوقت با مُـخ میکوبونَدت زمين. نمیدونم واسه چی ولی احتمالاً بخاطر قشنگی فوقالعادهاش بوده که قبلاً هم این جمله رو نوشته بودم. حسه دیگه اگه قرار بود با بوق و طبل و شیپور و آلارم و زمانبندی بیاد که دیگه اینجوری ... بگذریم.
میدانی! انسان موجود غریبی است. وقتی میخواهد خود را به تمامی به یک تن واگذار کند کم میاورد و وقتی میخواهد خود را به هزار تن واگذار کند، هنوز بسیاری از گوشههایش خالی میماند.
... عادت میکنيم!
Comments (22)
آره؟؟؟؟!
Posted by مانا | September 15, 2005 12:34 AM
Posted on September 15, 2005 00:34
لابد........يعني به احتمال زياد
Posted by mahboubeh | September 15, 2005 12:49 AM
Posted on September 15, 2005 00:49
به كيوان سلامي دوباره مي كنيم :)
Posted by Marjaneh | September 15, 2005 01:12 AM
Posted on September 15, 2005 01:12
کیوان تو قشنگیه جملت شک نکن ولی از بابت لینک بالا و لینک پایین ممنون... ببخش اگه به پستت ربطی نداره
Posted by گربه چکمه پوش | September 15, 2005 02:26 AM
Posted on September 15, 2005 02:26
سلام
من اغلب مطالب شما رو خوندم و ازشون خیلی خوشم اومد
و میخواستم با شما تبادل لینک داشته باشم در ضمن لینکتونم قرار دادم
با تشکر
Posted by شیز | September 15, 2005 04:55 AM
Posted on September 15, 2005 04:55
سامتايمز اينترستنيگ
سام تايمز بولشيت
بات اين جنرال ايت ايز اي او كي
Posted by mardetanha | September 15, 2005 08:48 AM
Posted on September 15, 2005 08:48
خيلي دمق شدم. نه به خاطر جمله ... به خاطر نبود خود ابراهيم نبوي... چند وقت پيش رفته بودم كتابفروشي پنجره. رفتم بالا براي روز پدر، چه مي دونم روز همسر... خلاصه براي 28 مرداد براي همسرم كتاب بخرم. ياد قفسه هايي افتادم كه پر بود از كتابهاي نبوي، بهنود و خيلي هاي ديگر... آن وقتها كه خيلي هم قديم نيست شايد 6-5 سال پيش، برايش آقاي رييس جمهور و خاطرات بند شش و ... مي خريدم. حالا مجبور شدم كتاب رمز داوينچي دان براون آمريكايي و بيگانه آلبر كامو را بخرم... خيلي حيف شد...
Posted by مريم | September 15, 2005 09:22 AM
Posted on September 15, 2005 09:22
اولین بار نیست که اینجا میام،اولین بارهم نیست که بخش نظرخواهی اینجا رو باز میکنم(البته چرا دروغ بگم،در گذشته های دورتر بیشتر اینکارو میکردم)،منم یک وبلاگ دارم،البته خیلی کوچک و ساده است به پای اینجا نمیرسه،به هرحال، اینجا نیومدم که بخوام بهم لینک بدید،فقط در مورد مطلب آخرم که چندتا سوال ساده است (تقریبا شبیه یک نظرسنجی)،خواستم از شما و همینطور بازدید کننده هاتون دعوت کنم که اگر دوست داشتید به این سوالها پاسخ بگید،من خوشحال میشم.(قبول دارم،یکی دو روزی هست که قیافه ام خیلی شبیه فرصت طلبها شده!)
Posted by سایه | September 15, 2005 09:54 AM
Posted on September 15, 2005 09:54
خيلي جمله ي جالبي بود يه جور نگاه متفاوت به چيزاي هميشگي! مثل اينكه سرت شلوغ شده بهتره ها!
Posted by mina | September 15, 2005 12:04 PM
Posted on September 15, 2005 12:04
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
Posted by حسين | September 15, 2005 01:06 PM
Posted on September 15, 2005 13:06
اکه عادت کردن نبود که نسل انسان منقرض ميشد.
Posted by دخترک | September 15, 2005 01:44 PM
Posted on September 15, 2005 13:44
فقط اومدم سلام بديم
Posted by نيلوفرآبي | September 15, 2005 02:47 PM
Posted on September 15, 2005 14:47
فقط اومدم سلام بديم
Posted by نيلوفرآبي | September 15, 2005 02:47 PM
Posted on September 15, 2005 14:47
وقتي ميگي عادت ميكنيم ياد يه جمله از نادر ابراهيمي مي افتم، ميگه: عادت رد تفكر است و رد تفكر آغاز ددي زيستن.
يه جورايي دلم گرفت...
Posted by رضا | September 15, 2005 03:29 PM
Posted on September 15, 2005 15:29
چه جمله پر معنا و زیبایی. ممنون از حسن نوشتارت
Posted by شهرزاد | September 16, 2005 12:29 AM
Posted on September 16, 2005 00:29
حيف كه عادت مي كنيم مرا ياد زويا پيرزاد انداخت ...
Posted by ساحل افتاده | September 16, 2005 10:58 PM
Posted on September 16, 2005 22:58
http://azmoon.afranet.com/result.php?CandID=244233
Posted by شیز | September 17, 2005 06:31 AM
Posted on September 17, 2005 06:31
خيلي حقيقي بود.....
Posted by yaloosh | September 17, 2005 11:47 AM
Posted on September 17, 2005 11:47
دلم ریخت پایین یهو ..نمی دونم چرا..
Posted by روزبه | September 17, 2005 03:46 PM
Posted on September 17, 2005 15:46
این آسید ابراهیم باید شبهایی که می خواد تفریح کنه پول بیشتری خرج کنه. شاید بالاخره بتونه بفهمه که می شه یه تنه یکی خودشو به یکی واگذار کنه ؛)
Posted by میمون بی مغز | September 17, 2005 05:45 PM
Posted on September 17, 2005 17:45
كيوان تو حالت خوبه؟
Posted by شيرين | September 17, 2005 07:40 PM
Posted on September 17, 2005 19:40
Good work. I like your site. that get all the publicity: http://www.lhdigest.com , Hedge Player is very good Boy Content makes poor men rich , Girl will Round unconditionally while they only recover
Posted by Adam Carpenter | November 17, 2005 12:00 AM
Posted on November 17, 2005 00:00