گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
هر روز هر روز از روزمرگی و خاطرات روزانه نوشتن رو دوست ندارم. نه اينجا دفترچه خاطرات و نه ديگه سن و سال من به خاطره نوشتن ميخوره ولی گفتم اگه اين چند روزه هم چيزی ننويسم ذهن پويا و افسار گسيخته شما به هزار و يك راه مربوط و نامربوط كشيده ميشه. اين بود كه گفتم خودی نشون بدم، ولو خيلی كم رنگ و كم اثر.
همسر گرامی و زندگی با همه فراز و نشيبش خوب هستند. عمدتاً كسانيكه يه مدتی خارج از ايران هستند وقتی برمیگردند دچار دوگانگی و تناقض ميشن. البته شايد يكماه، زمان خيلی زيادی واسه مقايسه نبوده باشه ولی اگه تجربه قبلی زندگی توی خارج رو داشته باشی و اين يكماه هم به اون اضافه شده باشه، چشمهات براحتی ميتونه بواسطه برخورد بد و توهينآميز هموطن عزيز و گرانمايهات كه مسئول چك گذرنامه است و بعدش هم دربهدر به دنبال يافتن چرخدستی اينور اونور دويدن در همون بدو ورود به مام ميهن و وطن دوست داشتنی كه حتی اونور دنيا هم سنگش رو خيلی به سينه ميزدی، نمناك و اشكآلود بشه. من نه غربزدهام و نه عشق به زندگی در بلاد كفر رو دارم. اين مملكت رو هم با همه خوب و بدش خيلی دوست دارم ولی اين واقعيته كه، نه اينكه خيلی سخت باشه بلكه اصلاً يه چيز محال و غيرممكنه كه بشه اينجا رو با ممالك پيشرفته و متمدن دنيا مقايسه كرد.
فرودگاه مهرآباد از معدود جاهايی كه شبهاش خيلی زندهتر از روزهاشه. يه طعم و يه بو و يه حس خاصی داره. آدمها و چمدونها و اشكها و لبخندها و چشمهای نگرون و سرگردون و منتظرشون، يه جور خاصیيند و حس میكنی كلی حرف واسه گفتن دارند. يه گوشه واميستی و زل ميزنی به همه اون داشته و نداشتههايی كه جمع شده توی دو تا چمدون و داره روی اون غلطك سياه تِلو تِلو ميخوره و همراه با سرنوشت صاحبش ميره به ناكجا آباد. خودت رو ميبينی كه اونور اون ديوار شيشهايی واستادی و در حاليكه دو تا چمدون و يه بليط اوكی شده دستت و يه ويزای سبز رنگ خورده تو پاست، داری با سی سال زندگی و كلی طعم و بوی آشنا خداحافظی میكنی. همه برگها و شاخهها رو هَرس كردی و رگ و ريشه رو از بيخ و بُن درآوردی و این امکان هست که با وزش هر نسیمی سرنگون بشی. ميری بالای اون پلهها و برای آخرين بار برمیگردی و با همه اون " جا گذاشتهها " خداحافظی میكنی. ياد همه اون نگاههايی ميوفتی كه برای آخرين بار روی همون پلهها ديدی و الان سالهاست كه رفتن و ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نكردند. نصفه شبی همينجوری الكی چه غم غريبی ميشينه تو دلت! چه الوداع الوداع و مراسم سينهزنی راه انداختی! اون ابرهای بافته شده ذهن و خيال رو با دست بهم ميزنی و دوباره گم ميشی لای جمعيت و اون تلويزيونهای مدار بسته و شماره پروازها و آخرين نشست و برخواست هواپيماها.
رسيدنوشون به خير.....
سلام
خيلي خوشحالي كه همسرت اومده نه؟
عشقدونت خالي نشده بود؟
نظرت رو در مورد تبادل لينك جويايم..... راستي مشكل بلاگ رولينگ رو چجوري ميشه حل كرد منظور فيل تر ينگه
خوب اقا كيوان وقتي كسي از يك شهر ( به معناي واقعي ) مثل لندن يكهو وارد يك جنگل ( به معناي واقعي ) مثل تهران بشه دوگانگي و تناقض كه سهله دچار دپرشن حاد نشه بايد خدا رو شكر كنه !
پسرعمه من بعد از 14-15 سال برگشته ايران . من كه هنوز نديدمش اما ميگن از همون فرودگاه چنان حالش گرفته شده . چون مسئوله مربوطه بهش گفته از كدوم جهنمي اومدي؟؟؟
خوب شد گفتي وگرنه ذهن افسار گسيخته ي من ممكن بود يه فكرايي به سرش بزنه........خوب گند ميزني به شعور و شخصيتمون!!!!
ولي خداييش خوب شناختيمون(لا اقل منو)
در هر سن و سالي میشود نوشت و نباید ناامید بود.
يادت رفته كه خودتم گفته بودي
" ايرانه ديگه "