هر روز هر روز از روزمرگی و خاطرات روزانه نوشتن رو دوست ندارم. نه اينجا دفترچه خاطرات و نه ديگه سن و سال من به خاطره نوشتن ميخوره ولی گفتم اگه اين چند روزه هم چيزی ننويسم ذهن پويا و افسار گسيخته شما به هزار و يك راه مربوط و نامربوط كشيده ميشه. اين بود كه گفتم خودی نشون بدم، ولو خيلی كم رنگ و كم اثر.
همسر گرامی و زندگی با همه فراز و نشيبش خوب هستند. عمدتاً كسانيكه يه مدتی خارج از ايران هستند وقتی برمیگردند دچار دوگانگی و تناقض ميشن. البته شايد يكماه، زمان خيلی زيادی واسه مقايسه نبوده باشه ولی اگه تجربه قبلی زندگی توی خارج رو داشته باشی و اين يكماه هم به اون اضافه شده باشه، چشمهات براحتی ميتونه بواسطه برخورد بد و توهينآميز هموطن عزيز و گرانمايهات كه مسئول چك گذرنامه است و بعدش هم دربهدر به دنبال يافتن چرخدستی اينور اونور دويدن در همون بدو ورود به مام ميهن و وطن دوست داشتنی كه حتی اونور دنيا هم سنگش رو خيلی به سينه ميزدی، نمناك و اشكآلود بشه. من نه غربزدهام و نه عشق به زندگی در بلاد كفر رو دارم. اين مملكت رو هم با همه خوب و بدش خيلی دوست دارم ولی اين واقعيته كه، نه اينكه خيلی سخت باشه بلكه اصلاً يه چيز محال و غيرممكنه كه بشه اينجا رو با ممالك پيشرفته و متمدن دنيا مقايسه كرد.
فرودگاه مهرآباد از معدود جاهايی كه شبهاش خيلی زندهتر از روزهاشه. يه طعم و يه بو و يه حس خاصی داره. آدمها و چمدونها و اشكها و لبخندها و چشمهای نگرون و سرگردون و منتظرشون، يه جور خاصیيند و حس میكنی كلی حرف واسه گفتن دارند. يه گوشه واميستی و زل ميزنی به همه اون داشته و نداشتههايی كه جمع شده توی دو تا چمدون و داره روی اون غلطك سياه تِلو تِلو ميخوره و همراه با سرنوشت صاحبش ميره به ناكجا آباد. خودت رو ميبينی كه اونور اون ديوار شيشهايی واستادی و در حاليكه دو تا چمدون و يه بليط اوكی شده دستت و يه ويزای سبز رنگ خورده تو پاست، داری با سی سال زندگی و كلی طعم و بوی آشنا خداحافظی میكنی. همه برگها و شاخهها رو هَرس كردی و رگ و ريشه رو از بيخ و بُن درآوردی و این امکان هست که با وزش هر نسیمی سرنگون بشی. ميری بالای اون پلهها و برای آخرين بار برمیگردی و با همه اون " جا گذاشتهها " خداحافظی میكنی. ياد همه اون نگاههايی ميوفتی كه برای آخرين بار روی همون پلهها ديدی و الان سالهاست كه رفتن و ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نكردند. نصفه شبی همينجوری الكی چه غم غريبی ميشينه تو دلت! چه الوداع الوداع و مراسم سينهزنی راه انداختی! اون ابرهای بافته شده ذهن و خيال رو با دست بهم ميزنی و دوباره گم ميشی لای جمعيت و اون تلويزيونهای مدار بسته و شماره پروازها و آخرين نشست و برخواست هواپيماها.
Comments (8)
يادت رفته كه خودتم گفته بودي
" ايرانه ديگه "
Posted by رضا | September 1, 2005 11:45 AM
Posted on September 01, 2005 11:45
رسيدنوشون به خير.....
Posted by yaloosh | September 1, 2005 12:06 PM
Posted on September 01, 2005 12:06
سلام
خيلي خوشحالي كه همسرت اومده نه؟
عشقدونت خالي نشده بود؟
Posted by mohsen | September 1, 2005 12:23 PM
Posted on September 01, 2005 12:23
نظرت رو در مورد تبادل لينك جويايم..... راستي مشكل بلاگ رولينگ رو چجوري ميشه حل كرد منظور فيل تر ينگه
Posted by امیر حسین | September 1, 2005 01:13 PM
Posted on September 01, 2005 13:13
خوب اقا كيوان وقتي كسي از يك شهر ( به معناي واقعي ) مثل لندن يكهو وارد يك جنگل ( به معناي واقعي ) مثل تهران بشه دوگانگي و تناقض كه سهله دچار دپرشن حاد نشه بايد خدا رو شكر كنه !
Posted by مهيار | September 1, 2005 06:52 PM
Posted on September 01, 2005 18:52
پسرعمه من بعد از 14-15 سال برگشته ايران . من كه هنوز نديدمش اما ميگن از همون فرودگاه چنان حالش گرفته شده . چون مسئوله مربوطه بهش گفته از كدوم جهنمي اومدي؟؟؟
Posted by نيلوفرآبي | September 1, 2005 08:27 PM
Posted on September 01, 2005 20:27
خوب شد گفتي وگرنه ذهن افسار گسيخته ي من ممكن بود يه فكرايي به سرش بزنه........خوب گند ميزني به شعور و شخصيتمون!!!!
ولي خداييش خوب شناختيمون(لا اقل منو)
Posted by Asiyeh | September 2, 2005 03:11 AM
Posted on September 02, 2005 03:11
در هر سن و سالي میشود نوشت و نباید ناامید بود.
Posted by مجید ز. | September 2, 2005 08:36 AM
Posted on September 02, 2005 08:36