خب دیگه تقریباً 35 روز مسافرت همسر گرامی به اتفاق خواهر و برادر محترمه و مکرمهشون به آخرین روزش رسید و خدا بخواد تا ساعتی ديگه همهشون به تهران میرسند. این یکماه تنهایی زمان خیلی خوبی بود واسه اینکه بفهمیم کی هستیم، چی هستیم و کجای این زندگی لایتنهایی وایستادیم. هرازگاهی یه مدت تنها بودن رو خیلی دوست دارم و این قضيه هیچ ارتباطی به خوب یا بد بودن آدمهای دوروبَرم نداره کمااینکه انصافاً همهشون خیلی خوبتر از من هستند و توی موقعیتهای مختلف من رو خیلی خوب درک میکنند.
یکماه پیش از همون روز اول که داشتم از فرودگاه برمیگشتم، در حالیکه هنوز هواپیمای تهران _ لندن خیلی دور نشده بود و توی آسمون ايران داشت دست و پا ميزد خيلی از دوست و فامیل به محض دیدن من میپرسیدند: کيوان دلت واسه خانمت خیلی تنگ شده؟! و من وقتی میگفتم: نه هنوز تنگ نشده. اونها با اصرار و پافشاری میگفتند: چرا تنگ شده، ما میدونیم ولی تو روت نمیشه بگی!!! ولی بخدا راست میگفتم آخه همون دو سه روز اول که دلم تنگ نشده بود. بخاطر همین الکی دروغ نمیگفتم ولی زبون نفهمها مگه حرف حالیشون میشد؟! همينجوری زل ميزدند تو چشمهای من و باز حرف خودشون رو میزدند و میگفتند: تنگ شده ما مطمئن هستيم. اینقدر گفتند که خلاصه یه روز که واقعاً دلم تنگ شده بود گفتم: آره الان دیگه دلم تنگ شده. بیجنبهها همین يه کلمه حرف شد پيرهن عثمون و بزرگترین بهونه و دستاویز. دیگه تا خود امشب ولم نکردند. يكماهه كه هی چپ ميرن، راست ميرن میگن دیدی دلت تنگ شده بود و روت نمیشد بگی؟! ما از همون روز اول فهميده بوديم تو تحمل دوری رو نداری!
جمعه از صبح تا عصر عینهو الاغ داشتم خونه رو تمیز میکردم. الاغ که میگم قبول کنید همچين مخلصانه و خالصانه و الاغوار کار میکردم هااا. البته توی این مدت خونه رو یکی دوباری گردگیری کرده بودم ولی اون تمیز کردن به درد عمهام میخورد. همینجوری کشکی و شَلم شِرتِقی يه کارهايی کرده بودم. ولی دیروز دیگه مجبور شدم اساسی همه جا رو جارو بزنم، گردگیری کنم، آشغال پاشغال رو جمع و جور کنم. خب خونه همچين بد هم نشد و ريخت و قيافهايی بخودش گرفت و تَر و تميز شد. آدم وقتی خودش خونه رو تمیز میکنه به نکات جالبی پی میبره. یکی اینکه همسر گرامی همیشه زحمت میکشيده و خیلی جاها رو تمیز میکرده ولی تو عینهو گاو اصلاً متوجه اين موضوع نبودی و دوم اینکه خيلی وقتها همسر گرامی خیلی جاها رو فاکتور میگرفته و اصلاً تمیز نمیکرده و تو باز عینهو گاو اصلاً متوجه این موضوع نبودی! جمعهایی که داشتم خونه رو تمیز میکردم نمیدونم اين همه موهای نیم متری و بلند زنونه دیگه از کجا پیداشون شده بود كه همه جای خونه پخش و پلا شده بودند؟! ما كه شانس نداريم، آش نخورده و دهن سوخته. حالا بخاطر چهار تا دونه موی زنونه باید گیس و گيسکِشی راه بندازیم و انواع و اقسام تمهتها و افتراها را بشنویم و خلاصه خری بياریم و باقالی بار کنیم.
دیشب با همسر گرامی که داشت چمدونش رو جمع و جور میکرد تلفنی صحبت کردم. ازش پرسیدم دوست داشتی یکماه دیگه اونجا میموندی یا دیگه دوست داری برگردی؟! گفت: نه دیگه دوست دارم برگردم. خب حدس میزدم همین رو هم بگه. در حالیکه بادی به غبغب انداخته بودم و فکر میکردم بخاطر منه که میخواد برگرده و الان میگه دلم واست یه اپسیلون شده، پرسیدم: خب چرا دوست داری برگردی؟! گفت: آخه همه پولهام تموم شده و ديگه نمیتونم چیزی بخرم! بهرحال همیشه شنیدن حرف حق عینهو کون خیار تلخ بوده. آدم اگه بتونه یه کمی واقعبین باشه و صداقت و روراستی آدمها رو تحمل کنه قطعاً ميتونه راحتتر به زندگيش ادامه بده و طیطريق کنه!
دسته گل خوشگلی که از سوپر گل گرفتم وسط ميز داره چشمک میزنه. دو ماهی قرمز سفره هفت سینی که همسر گرامی حتی موقع خداحافظی توی مهرآباد موقعی که داشت گولهگوله اشک میرخت هم یادشون بود و سفارششون رو میکرد و يه جورايی مثل هوووی من میمونند، برخلاف سفر قبلی که تو همون هفته اول به دَرک واصل شده بودند اینبار هنوز زندهاند و خوش و خرم لنگهاشون رو وسط تُنگ آب هوا کردند و دو تايی دارند با هم حركات ريتميك انجام ميدند. ادامه زيست و حیات اونها میتونه صِحه بذاره بر لیاقت و شایستگیهای اینجانب. گلدونه هم هنوز سبز و زنده است. پریروز که داشتم خونه رو تمیز میکردم یهویی یه گلدون کوچیک رو هم کشف کردم که خدا وکیلی توی این یکماه اصلاً ندیده بودمش و بهش آب نداده بودم ولی خوشبختانه گلدونه هنوز زنده است، آخه از این کاکتوس کوچولوهاست که زیاد به آب نیاز نداره. شانس آوردم وگرنه هرچقدر واسه آب و جارو و تيمار كردن اين ماهیها مایه گذاشته بودم با خشک شدن این گلدونه دوباره نزد خانواده تموم شخصیتم لگدمال میشد.
خب ديگه پاشم آماده شم كه برم فرودگاه. این پروازهای خارجی هم که همیشه باید نصفه شبی برسن تهران و آدم رو از خواب و خوراک بندازند. قطعاً با توجه به تأخيری كه جزء لاینفک تمامی پروازهای داخلی و خارجیه، تا مسافرها و بارها وچمدونهاشون برسه و ما دوباره برگرديم خونه خروسخونه و دَمدمای صبح شده. ظاهراً امشب باید قید خواب رو بزنم.
Comments (25)
اولا چشمت روشن...خوش به حالت كه سوغاتي مي خوري....دوما به نظر منم هر چند وقت يه بار دور بودن از همديگه لازمه.....خيلي مسايل وقتي كه چفت هم هستيم و عين كنه به هم چسبيديم رو نمي شه....دقيقا شبيه همين چيزايي كه گفتي
Posted by mahboubeh | August 29, 2005 11:45 PM
Posted on August 29, 2005 23:45
اومدنشونو تبريك ميگم.خوبه كه ازپس خونه هم براومدي.سوغاتياتم مبارك
Posted by soolmaz | August 30, 2005 12:35 AM
Posted on August 30, 2005 00:35
چشمتون روشن.....بالاخره خوشي ها تموم شد و از تنهايي در اومدي.....خوش به حالت به خاطر سوغاتي ها
بابا اكتيو
Posted by neda | August 30, 2005 01:09 AM
Posted on August 30, 2005 01:09
آخي، چشمت روشن.
Posted by این يک زن است | August 30, 2005 01:51 AM
Posted on August 30, 2005 01:51
خوشحالم كه سرفراز خونه رو تحويل ميدي.من كه هيچوقت نتونستم روسفيد باشم در اين زمينه!
Posted by sofeia | August 30, 2005 03:03 AM
Posted on August 30, 2005 03:03
همون چند تار مو ميتونست........چشمت روشن و از اين حرفا......آخ جون..كلي سوغاتي هم گيرت مياد...منم ميخوام!
Posted by Asiyeh | August 30, 2005 03:36 AM
Posted on August 30, 2005 03:36
كي-ون وان ، بزرگوار ، عزيز ، به ايشون سريعا و جدا عرض مي فرمودي كه " ... حدس زدم ممكنه لازمت بشه ، كمي پول جور كردم ، شماره حسابي ، آدرسي ، ... بفرست سريعا برات حواله مي كنم . برنامه هاتو ناقص نذار !!..."
:)
Posted by مجرد | August 30, 2005 03:53 AM
Posted on August 30, 2005 03:53
سلام داداش كيوان گل... آقا خيلي خوشحال ميشم به منم سر بزني.. فداتم من
Posted by *صابر* | August 30, 2005 03:54 AM
Posted on August 30, 2005 03:54
چشمات روشن کیوان جان. :)
Posted by هاله | August 30, 2005 04:46 AM
Posted on August 30, 2005 04:46
خدا رو شكر كه همه خانواده زنده و سالم به دست همسر مبارك ميرسند. ما هم اينور حواسمون اين يه ماه پرت بود:)
Posted by pantea | August 30, 2005 06:59 AM
Posted on August 30, 2005 06:59
چشم ات روشن كيوان جان فكر كنم حسابي سرگرم سوغاتيها هستي :D
Posted by ملودي | August 30, 2005 07:20 AM
Posted on August 30, 2005 07:20
سلام. رسيدن به خير. انشالله كه صحيح و سالم و دست پر اومده باشن ;)
Posted by احسان طريقت | August 30, 2005 07:43 AM
Posted on August 30, 2005 07:43
سلامممممممم ، چشم آقا كيوان روشن ... بازم مثل دفعه قبل كلي كادو گيرت مي ياد ولي اين دفعه رو زود بيا بگو مثل باز قبل تا شش روز غمزه نيا.... :D
Posted by نازنين | August 30, 2005 07:51 AM
Posted on August 30, 2005 07:51
اگه اين جك رو نمي گفتم مي مردم:
تركه برميگرده ميگه پنج شنبه به پنج شنبه ديره...اونم ميگه باشه از اين به بعد دوشنبه به دوشنبه!!!! خواستم بپرسم حالا كه سلطان بانو برگشته هنوز رو حرفت هستي يا اون ممه رو لولو برد؟
به هر حال چشمت روشن و ايشالله هميشه سفرهاي خوب خوب!
Posted by گربه چکمه پوش | August 30, 2005 08:18 AM
Posted on August 30, 2005 08:18
خوب چشم رو شني رو همه گفتن....ولي خسته نباشي.خوبه كه به بعضي چيزها اعتراف شد.البته معلومه كه از اون آدمهائي نيستي كه قدر خانومت رو ندوني.
اونم اگر ميگه پولم تموم شده نخواسته لوست كنه بگه دلش تنگ شده...وگرنه خانومها حساب جيبشون رو دارن و اگر پول هم لازم داشت زنگ ميزد و ميگفت.مسلما" با شما كسي تعارف نداره..مخصوصا خانوم گراميتون..
خوش باشي.
Posted by baharak | August 30, 2005 09:38 AM
Posted on August 30, 2005 09:38
سلام...چشمت دوبله روشن شده مخصوصاَ حالا كه عينك ميزني!! سوغاتي ها رو هم تنها نخور يه جاييت گير ميكنه ها...
Posted by مهتاب | August 30, 2005 10:08 AM
Posted on August 30, 2005 10:08
سلام...چشمت دوبله روشن شده مخصوصاَ حالا كه عينك ميزني!! سوغاتي ها رو هم تنها نخور يه جاييت گير ميكنه ها...
Posted by مهتاب | August 30, 2005 10:10 AM
Posted on August 30, 2005 10:10
ببخشيد مكررا تبريك گفتم...يكيشو همراه با يه سوغاتي پس بده لطفاَ
Posted by مهتاب | August 30, 2005 10:12 AM
Posted on August 30, 2005 10:12
اين روزها نوشته هايت باعث شادي و بعضي وقتها اشك (به دليل ريسه رفتن) من و همكاران محترمم شده كه نوشته هاي پرينت شده تو رو مي خونند و حالا ديگه احوال تو رو بيشتر از من مي پرسند.
خوش باشي... اميدوارم مثل من دائم الرژيم نباشي ، چون وقتي چمدون سوغاتي هاي شوهرم از اروپا رو ديدم ، لب و لوچه ام آويزون شد: شكلاتهاي ريتراسپرت و ...
Posted by مريم | August 30, 2005 10:55 AM
Posted on August 30, 2005 10:55
اين روزها نوشته هايت باعث شادي و بعضي وقتها اشك (به دليل ريسه رفتن) من و همكاران محترمم شده كه نوشته هاي پرينت شده تو رو مي خونند و حالا ديگه احوال تو رو بيشتر از من مي پرسند.
خوش باشي... اميدوارم مثل من دائم الرژيم نباشي ، چون وقتي چمدون سوغاتي هاي شوهرم از اروپا رو ديدم ، لب و لوچه ام آويزون شد: شكلاتهاي ريتراسپرت و ...
Posted by مريم | August 30, 2005 10:55 AM
Posted on August 30, 2005 10:55
اينقدر بقيه گفتن چشمت روشن فكر كنم الات دو تا لامپ رو صورتت داري...
Posted by گلهاي آفتابگردان | August 30, 2005 12:23 PM
Posted on August 30, 2005 12:23
من يه جورايي خيلي از اين همسر گرامي شما خوشم مياد. خيلي ضد حاله دمش گرم!
اما يه جورايي خوشحالي داره از سر و كله مطلبت مي بارها. من لذت مي برم اين زوج هاي ناناي و رمنتيك رو ميبينم
Posted by مانا | August 30, 2005 04:10 PM
Posted on August 30, 2005 16:10
ميبينم كه حسابي مشغول هستي و وقت آپديت نداري...اون سوغاتي ها رو تنها تنها نخور پسر جان تو گلوت گير ميكنه!! از ما گفتن بودااا
Posted by مهتاب | August 31, 2005 01:25 PM
Posted on August 31, 2005 13:25
فکر کنم اینقدر دل گرامیتون واسه عیال گرامی ترتون تنگ شده و حرفهای گفتنی زیاده و متاسفانه اشنایانی که میان دیدن بیشتر که تفلکی داداشی وقت نمیکنه به سوغاتی ها فکر کنه.
Posted by baharak | August 31, 2005 11:01 PM
Posted on August 31, 2005 23:01
خيلي ابتدايي است بايد بيشتر كار كنيد
Posted by رضا تهراني | July 3, 2007 08:41 AM
Posted on July 03, 2007 08:41