سه شنبه، ۱۸ مرداد ۱۳۸۴

گفتم بذار همین اولش این چیزی رو که دو سه روزه تو دلم بگم که اگه نگم یا شماها فکر می‌کنید من خیلی گـاوم یا یحتمل یه جایم متورم و دچار آماس میشه که اونوقت رفع و رجوعش کار سختی ميشه. ببینم، چطور میشه که مطلب قبلی من که جزء معدود نوشته‌هایی که سرش به تنش میارزه و دو کلوم حرف حساب توشه که خب البته اونهم بخاطر شعرهای شهیار قنبری، فقط چهار تا کامنت داره که اونهم دو تاش ماله یه نفره، اونوقت اونجاهایی که قرار میشه من بخاطر شک و شبهه اقوام و آشنایان، برم رو سن تالار عروسی و استرپتیز کنم و آلات و ادوات سلاخی رو بصورت سه بعدی و پرسپکتیو نشون جماعت بدم تا خلق‌الله پی به حقیقت موضع و موضوع ببرند و بیشتر از این به پَر و پاچه من نپیچند، یهویی بعضی‌ها اینقدر مشتاق و علاقه‌مند میشن و در عین حال که میگن ای وای خدا مرگم بده این حرفها چیه که میزنی، از اونور همین‌ جوری آب از لب و لوچه‌شون آویزون میشه؟! با یه دست پس میزنند و با یه دست و دو پا پیش می‌کشند؟ کامنت پشت کامنت و نظر پشت نظر. قسم حضرت عباس‌تون رو باور کنم یا دم خروس رو؟! حالا دیدین همه ما یه جاهایی‌مون میخاره، فقط رومون نمیشه عنوان کنیم؟!

مثلاً کدوم دفعه تو آسانسور تنها بودیم و انگشت کوچیک‌مون رو تا بند سوم تو دماغ‌مون نکردیم و محتویاتش رو به در و پیکر آسانسور نمالیدیم؟! کدوم وقت تنها خونه بودیم و بعد از خوردن نوشابه با هر قدمی یه آروغ از اون پدر مادر داراش نزدیم و باهاش کلیپ و نمآهنگ نساختیم؟! قطعاً تو خلوت خودمون یه سر و صداهای خوشایند و با فرکانس‌های مختلفی هم از یه جاهایی‌مون در آوردیم که خب اگه من بخوام در رابطه‌اش بنویسم همه‌تون دوباره میشین از نواده‌گان قاجار و انگاری هیچ کدوم‌تون معده و باسن ندارید و کلاً منکر چنین امواج و اصواتی میشین. فکر کنم باز اون وسط من تنها میمونم و بخاطر اثبات حرفم دوباره مجبور میشم برم رو سن و اینبار بدون میکروفن، صدای مظلومانه و حق‌طلبانه خودم رو بگوش دوستان و آشنایان برسونم! البته منظورم هم این نیست که حالا تموم کارهایی رو که تو خلوت و تنهایی خودمون می‌کنیم بیاییم و میون جمع و جامعه هم انجام بدیم چون همینجور هم که تو ژست و فیگور هستیم و کسی ندونه فکر میکنه خواهرزاده الویس و نوه نتیجه راکفلریم و ادای آدم حسابی‌ها رو درمياريم، همچین اساسی گند و ترکمون زدیم به خودمون و دوروبر و جامعه و مملکت‌مون، فقط اینها رو جهت یادآوری گفتم و خواستم بدونید که منهم حواسم هست!

از این تنهایی دارم کمال استفاده رو میبرم. دقت کنيد گفتم کمال استفاده، نه سوء استفاده. حالا باز يه سری‌هاتون کاسه داغتر از آش و نماينده سازمان ملل نشيد بخواهيد برام قصه حسن کرد شبستری رو تعريف کنيد که هیچ حال و حوصله تون رو ندارم. بعضی وقتها بخاطر دست و پا چلفتيم تو خونه، یه کارهايی ميکنم که تنهایی نصفه شبی کلی می‌خندم. الان یک هفته است که قند تموم شده و دنبال قند میگردم ولی نمی‌دونم جاش کجاست. تا الان هم خیلی مردونگی کردم که اون دو تا ماهی قرمز به ارث مونده از سفره هفت سین رو که وجود و حضورش در خونه واسه همسر گرامی، بسیار بسیار مهمتر از اینجانب هست رو زنده نگهداشتم. در تمام صحبتهای تلفنی عاشقونه هر شب‌مون، در تمامی ایمیل‌ها و آف‌لاين‌ها و SMSهای ارسالی، این دو ماهی و اون یک عدد گلدون نقش و سهم مهمی دارند. ای خاک عالم تو سر من که با یک متر و نود سانتی‌متر قد نتونستم قد یه ماهی 5/3 سانتی خودم رو تو دل کسی جا کنم. چون میدونست نسبت به این ماهی‌ها خیلی حسودی میکنم وقتی داشت ميرفت تو فرودگاه ازم قول شرف گرفته که ماهی‌ها رو نکشم. تخمه سگ این دو تا ماهی شدن عینهو رقیب عشقی من. حيف که بهش قول دادم وگرنه همين امشب مینداختم‌شون جلوی گربه و ترتيب‌شون رو ميدادم.

از اونجایی که زن و شوهرهای موفق معمولاً کمتر نقطه مشترک دارند! در غیاب همسرم که برخلاف من اصلاً علاقه‌ای به آهنگ‌های آروم و ملایم نداره، یه سی‌دی از آهنگ‌های گوگوش سلکت کردم که دیگه آخر گریه و ماتم و زاریه. خدا وکیلی فقط به درد مراسم ترحیم و عزاداری میخوره. گوگوش همچین ضجه میزنه که آدم دوست داره خودش رو جـر بده و همراهش از اعماق وجود عَـر بزنه. کافیه همچین نزدیک پریود شدن آدم باشه و آدم یه کمی از نظر احساسی، حساس شده باشه، اونوقت محاله که خودکشی نکنه! آهنگ‌ها رو، هم روی هارد دستگاه کپی کردم و هم سی‌دی رو تو ماشین گذاشتم و گوش میدم. البته تو ماشين تنوع یه کمی بيشتره. یه خط در میون گوگوش، شهریار قنبری، فریدون فروغی باز دوباره چرخشی عوض ميشه گوگوش، شهریار قنبری، فریدون فروغی. باز دوباره گوگوش، شهريار قنبری، فريدون فروغی و اين سيکل الان دو هفته است که لاینقطع داره تکرار ميشه. خلاصه که بواسطه شنیدن صدای دلنشین این عزیزان، همچین غمی نشسته تو دلم که نمیدونم چه جوری درش بیارم؟ ( منظورم همین غمه هستش! ) زده به سرم یه شب عینهو صادق هدایت مرد و مردونه یه دست لباس تر تمیز بپوشم و سر و صورت رو اصلاح کنم و وصیتم رو بنویسم و یه قالیچه بندازم کف آشپزخونه و رو به قبله بخوابم و شیر گاز رو باز کنم و فاتحـــــــــه. به حق و کرم لاالله‌الاالله!

۱۸ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
delaram

اينجوريام كه شما ميگيد نيست آقاكيوان من از پست قبليت خيلي لذت بردم ولي واقعا"نميدونستم بايد چي توكامنتم بگم واست درضمن راجع به ماهي هاهم اينجوري حرف نزنمن باخانمت موافقم چون ماهي ها خيلي دوست داشتني هستن

با اينكه گفته بودي همتون تنتون مي خاره اما اذا اطواراي تنگ ها رو در مي ياريد خيلي حال كردم. كلا تو نوشته هات آدم رو به خودش مي ياري. دمت گرم

mahboubeh

منم كه اومدم مطلب قبل وبخو نم ديدم كامنتاش خيلي كمه تصميم داشتم كه نخونم...ولي همون شعر اولش باعث شد تا آخرش برم...درس عبرتي بود كه زيادم به تعداد كامنتا توجه نكنم

asiyeh

راستش منم نياز به چند روز فكر داشتم براي كامنت گذاشتن!!
آخه معركه بود و از تو بعيد!!!

Misagh

مسئله حرف حساب نيست. بعضي چيزها جالب ترن...بعضي چيزها هم مفهوم تر...

abgoosht

تو واسه دلت بنويس, كامنت اومد اومد, نيومد هم نيومد

اي بابا من نميدونم چه هيزم تري بهت فروختم كه ژاراگراف اول ژستتو واسه من گذاشتي... ولي جون خودم دارم منتهاي سعيمو ميكنم كه هرچي ميخوام بگم همه رو يكجا بگم!!!! بنظرم اگه اون جور پستها كامنت بيشتري داره واسه همونيه كه منم تو يكي از پستهام گفتم!!! آدما همه عين همند فقط روشون نميشه يه چيزايي رو بروز بدن... وقتي ميان ميبينن يكي جراتشو داره خيلي حال ميكنن ولي خيالت راحت بازم هموني كه هستند ميمونن!! راستي نميدونم واقعاَ اعتقاد داري يا نه... به نظر منم زن و شوهر هاي موفق نقطه مشترك كمتري با هم دارن...و چه لذتيييييي هم داره!!!!! پدر تجربه بسوزه! بعدشم ببين يك گربه مردني كه كشتن نداره همينجوري پيشتم هم بكني من ميرم ....كامنت شايد نذارم ولي نگو نيام وبلاگتو بخونم!!!!

Marjaneh

نه ........... تو نباید بمیری ....یه کم مقاومت کن سلطان بانو بر می گرده ...

شما خودشو ناراحت نكن! تازه اينجور كه معلومه كلي به شهريار قنبري مديوني وگرنه هيچ كس نميخوند!

بابا تو مثل اينكه اوضاعت خيلي خرابه!! چرا انقدر گير دادي بابا؟؟!! خوب ما كه خونديم كامنتم گذاشتيم حالا تو چي كار داري به اينكه كي از چي خوشش مياد و چي حرف الكي و چرت مي زنه و ...! راستي با اون تيكه ماهي يه حسابي موافقم!! :دي

مهيار

خوب اين به نظر من خيلي عاديه كه هر نوشته اي از وبلاگ شما كه جذابيت بيشتري داشته باشه (‌حالا از هر جهت)‌ نظر بيشتري دربارش داده بشه.يعني به نظرم منطقي نيست كه درباره اين موضوع بخصوص ،خواننده هاتونو محكوم كنيد.من كه به شخصه ( تا حالا )‌ همه نوشته هاتونو با هر حال و هوايي دوست داشتم.

اخه نوشته هات كه بابا ارزش كامنت گذاشتن نداره ... ولي خدائيش متن پاييني محشر بود يعني راستش از تو بعيد بود...

فتانه

تو رو خدا بلایی سرخودت نیاری وگرنه دیگه کی ازماهیها وگلدان مواظبت کنه؟ حالا یه چند هفته دیگه صبر کن بعدش مهم نیست

سلام
خيلي خوب نوشتي به خصوص تيكه صادق هدايت...
ولي فرهاد و از قلم انداختي

بلند بگو...لا اله الا الله...
:)
لال از دنيا نري...

حالا از كجا ميدوني اگه نمي گفتي من نمي دادم آدرس رو؟؟ بعدم كه بله دقيقا منظورم همين بود!! :ى:ى

ببين اين نهايت ضعف رو مي رسونه كه از غم دوري از خانومت خودكشي كني يه كمي ديگه طاقت بيار وقتي برگشت بعد هر بلايي مي خواي سر خودت بيار

مريم

از اينكه خيلي خيلي خودت هستي و كلماتت مال خودت هستند خوشحالم. كلماتت خيلي به دلم نشست.

ارسال نظر