دنيای غريبيه اين دنيای مجازی اينترنت و بخصوص وبلاگ. هم ميتونی خودت رو پشتِ انواع و اقسام ماسكهای خوشرنگ و خوشچهره مخفی كنی و خودت رو تا سرحد ياران مسيح و همكيشان اصحاب كهف و نوح پيغمبر، خوب و عالی و متعالی جا كنی، كه البته شكرخدا ما ايرانيها توی اين قضيه يد طولايی داريم! و هم ميتونی بدون رخت و لباس و ماسك و روبنده، لخت و عور، فارغ و سَبـُك از تموم دغدغههای اين دنيای واقعی، خودت باشی و خودت كه خب البته اين هم كيميايی است نیافتنی در اين برهوت. وقتی میبينی يه سری آدمی كه نه تو اونها رو ديدی و نه اونا تو رو، بخاطر اين صفحه و اين نوشتهها بهت عادت كردن و بواسطه نوشتن چهار خط دریوری بهت اطمينان كردن، ميان و سفره دلشون رو برات باز میكنند و باهات خيلی بیشيله پيله درددل میكنند، ناديده دوستت دارند و مسير زندگی و كارهايی كه ميكنی واسه اونها هم مهمه حس خيلی قشنگ و خوشايندی تو وجود آدم ايجاد ميشه. يه جور مورمور دوست داشتنی. يه جور كه خودت حس میكنی هستی و برای ديگرونی كه هيچی از تو نمیدونند مهمی. وقتی صداقت و صراحت آدمهايی رو میبينی كه تو رو سنگ صبور و مَحرم خودشون ميدونند، حس میكنی ميشه اين دنيای مجازی رو قشنگتر از اين هم ساخت.
و اما امشب و اين پست برخلاف خيلی وقتها، يك مخاطب خاص داره. مخاطبی كه از خوانندههای پروپا قرص اينجا بشمار ميره. اين صفحه و اين نوشتهها رو دوست داره و تونسته با اين صفحه آبی ارتباط برقرار كنه. فكر میكنم يكی دو باری هم با اين رفيق عزيز چت كردم و اميدوارم كه امشب هم مثل هميشه اينجا رو بخونه. اينبار فقط برای عطا مینويسم. عطا و مهسا خواهر و برادر كرمانی، مدتیه كه وبلاگ من رو میخونند. ظاهراً اين نوشتهها رو دوست دارند و به دلشون نشسته. اينجور كه خودشون میگن خيلی وقتها در رابطه با نوشتههايی كه براشون جالبتره، بحث و تبادل نظر هم میكنند. با خوندن يادداشتها و درددلها و روزمرگیهامی من حس میكنند تا حدود زيادی كيوان رو شناختند و من هم خيلی خوشحالم كه تونستم اطمينانشون رو جلب كنم. اگه اشتباه نكنم حدود يكماه و نيم پيش با عطا چت كردم و يه كمی با هم اختلاط كرديم. ديشب مهسا بواسطه آیدی ياهو مسنجر من كه معمولاً هميشه نصفه شبها روشنه با من صحبت كرد. مشكلی برای عطا پيش اومده كه با من درميون گذاشت. ازش اجازه گرفتم تا قضيه رو تو وبلاگم بنويسم، مهسا مايل به اينكار نبود ولی گفتم شايد از اين طريق بتونيم با همفكری هم مشكل رو حل كنيم. 8-9 روزه كه عطا بنا به دلايلی، موجه يا غير موجهاش زياد مهم نيست، بدون اطلاع از خونه زده بيرون و خانوادهايی رو نگران و چشم انتظار گذاشته. در اين بين ظاهراً فقط يكبار و اونهم با مهسا صحبت كرده و خبر داده كه سالمه و بعد از اون ديگه با هيچ كس تماسی نگرفته و اما ...
عطا جان، دوست ناديدۀ
قبلِ هر چيز بذار سنگهامون رو وا بكنيم و همين اولش اعتراف كنم كه بنده نه روانپزشكم و نه رئيس پاسبانی و اداره آگاهی كه بخواهم تو رو از تصميمی كه گرفتی منصرف كنم يا برای پيدا كردنت كارآگاه استخدام كنم. اگر اين جسارت و پُررويی رو هم كردم كه اينجا در رابطه با تو چيزی بنويسم، اولاً من رو ببخش چون هيچ راه ديگهايی واسه برقراری ارتباط با تو وجود نداشت. ثانياً همه اينها رو بذار پای درددلهای يه دوست كه ميخواد چهار كلوم باهات صحبت كنه، البته اگه توی جايگاه يه دوست باشم. مهسا بخشی از مشكلات خانوادگیه كه باهاش درگيری رو برام تعريف كرد. خودم رو اصلاً در حد و حدودی نمیبينم كه بخواهم قضاوتی داشته باشم. اهل نصيحت و پند و موعظه و ننه من غريبمبازی هم نيستم چون ميدونم آدمها از جمله خود من خيلی با پند و اندرز ميونه خوبی ندارند و ترجيح ميدن خودشون يه سری چيزها رو تجريه كنند، پس ميرم سر اصل مطلب.
عطا، من به يك اصل كاملاً اعتقاد دارم. بدون تيكهپاره كردن تعارفات رايج و الكی كه بخشی از پدر فرهنگ و سنت ايرانی بواسطه همين تعارفات الكی و هندونههای زير بغل دراومده، بايد بگم كه من و تو چه بخواهيم و چه نخواهيم از تحصيلکردهگان اين مملكتیم. من خيلی خيلی كمتر و تو با توجه به تحصيلات در سطح دكترا، خيلی بيشتر و جلوتر از من بايد باعث تغيير و تأثير در محيط باشی. البته ماها نه قراره كوفی عنان شيم و نه چهگوآرا كه حالا بخواهيم كره زمينی رو آباد و نسلی رو آزاد كنيم. زرنگ باشيم دو دستی كلاه خودمون رو بچسبيم كه توی اين وزش باد و بوران، مجبور نباشيم دربهدر دنبال كلاهمون بگرديم. ماها قرار نيست قوم و قبيلۀ خفتهايی رو بيدار كنيم و نهضتهای آزادیبخش راهبندازيم ولی ميتونيم فقط و فقط در حد محيط و جمع خانوادگی خودمون، بين چهار تا دوست و رفيق، در حد آدمهای يه كوچۀ باريك و خشتی كويری تأثيرگذار و البته در راستای مثبتش باشيم. قطعاً نگاه دوست و رفيق، خواهر و برادر، دختر عمو و پسر دايی رو من و تويی كه از ديد اونها آدم حسابی هستيم فوكوس شده. پس مطمئن باش حركت و عكسالعملهای ما ناخواسته زير ذرهبين اونهاست.
چند وقت پيش نوشتم مشكل هر كسی توی سن و سال خودش بزرگترين مشكلش. بنابراين من اين حق رو بهت ميدم كه بواسطه اين مشكلی كه تو اصلاً در اون دخيل هم نبودی روح و روانت آزرده بشه ولـــی رفيق، اينی كه يهويی پشت به همه چيز و همه كس كنی و بیخيال پدر و مادر و خواهر و خانواده، ترك ديار كنی از من و تويی كه توی دانشگاه ياد گرفتيم بايد با بهترين و منطقیترين راه حل ممكن، مسايل و مشكلاتمون رو حل كنيم يه كمی بعيد به نظر نميرسه؟! عطا جان قبول كن كه فردا در ادامه و روند رو به جلوی زندگی بايد با انواع و اقسام مشكلات شناخته و ناشناخته، دست و پنجه نرم كنی. از آدمی با خصوصيات فردی و با پيشزمينه تحصيلی و درسی مثل تو اين توقع هست كه درست فكر كنه و درست انتخاب كنه. من و تو نه تنها زندگی خودمون بلكه بايد فردای اين مملكت رو هم بسازيم. اگه قرار باشه بابت كوچكترين مشكلی شونه خالی كنيم از ديگرون چه توقعی هست؟! ميدونم، دكتر عطا هم ميتونه از زندگی خسته بشه، وامونده بشه، يهويی دوست داره به تموم داشتهها و نداشتههاش جفتك بزنه. شايد بواسطه اون مدرك دكتری كه ديگرون انداختن دور گردنت، خيلی كارها رو نتونستی انجام بدی، خيلی حرفها رو نتونستی مثل ديگرون بگی ولی رفيق، من نه بخاطر اون مدرك دكترات كه ميتونی بزاری دم كوزه و آبش رو بخوری، بلكه صرفاً بخاطر وجود گل خودت، میخواهم كه بشينی و توی خلوت خودت يه كمی منطقی فكر كنی. شايد تصميمی رو كه هفته پيش گرفتی يه كمی عجولانه بوده پس يه بازنگری رو كارهات بكن. نه بخاطر گريه و زاری مادر و نه بخاطر آبغورههای خواهرات بلكه فقط بخاطر خودت يه كمی فكر كن و كلاهت رو قاضی كن. ببين آيا ول كردن خونه و زندگی و بدون اطلاع به خانواده، راهی ناكجاآباد شدن تنها راه حل اين مشكل بوده؟! آيا تو هم بسان خيلیها در مواجه با مشكل تنها هنرت اين نبوده كه فقط صورت مسئله رو پاك كنی؟!
عطا اميدوارم كه اين پست رو هم مثل همه مطالب اين وبلاگ بخونی. ظاهراً موبايلت رو فراموش كردی با خودت ببری. اگه فكر كردی كه من ميتونم بهت كمكی كنم آدرس ايميلم كنار همين صفحه است. اگه برام ميل بزنی، حتماً شماره موبايلم رو برات ميفرستم مطمئن باش موبايل من هميشه روشن. عطا جان عجولانه تصميم نگير يه كمی منطقی فكر كن.
Comments (13)
بعضي موقع آدما مي زنن به سيم آخر كاسه صبر آدما لبريز مي شه و تحمل ازشون سلب مي شه اونموقع مدرك دكترا و ... فرق نداره البته تو اين مملكت اگر كسي كار سياسي و خلاف نكرده باشه لازم نيست از چيزي فرار كنه و مشكلات خانوادگي و ... هم دليلي براي ترك ديار نيست همه چي با صبر و تحمل حل مي شه .. ادما به اين دنيا اومدن تا با سختيها مبارزه كنن و كسي كه اين همت رو داشته تا اين مدارج رو طي كنه حتما در ابعاد ديگر روحي هم اتكا به نفس داره و نبايد تحت تاثير مشكلاتي قرار بگيره كه به تامل و تعقل حل مي شه . دكتر جان برو خونه چايي تازه دمي رو كه خواهر برات مي ياره ميل كن اگر كسي ناراحتت كرده گذشت كن ببخشيد فضولي كردم
Posted by همسفر | July 24, 2005 01:16 AM
Posted on July 24, 2005 01:16
سلام خيلي دلم ميخواد بدونم دليلش چي بوده حتما قانع كننده بوده لااقل براي خودش
Posted by مهراوه | July 24, 2005 01:50 AM
Posted on July 24, 2005 01:50
گاهي ادم نياز داره از وضعيت قبلي فاصله بگيره و با خودش خلوت كنه. شايد بد نباشه به جاي اينكه دوستمون رو دعوت به صبر كنيم به خونوادش پيشنهاد كنيم با بردباري بيشتري به قضايا نگاه كنن (اگه به ما مادرا باشه ترجيح ميديم بچمون تا هفتاد سالگي تو بغلمون باشه مبادا راه كه رفت بخوره زمين اما اين كارو نميكنيم يادش ميديم راه بره و زمين بخوره بالاخره ياد ميگيره ) البته نظر نوشتن و اظهار فضل كردن براي پستي كه چيزي ازش نميدونيم شايد كار مسخره اي باشد اما ميشه كمي هم بيشتر به ادمي كه با سواد و بالغ ميدونيمش اعتماد كرد و براي خلوتش حرمت قائل شد.
Posted by setare | July 24, 2005 10:23 AM
Posted on July 24, 2005 10:23
واقعا همين كه كيوان گفت درسته.اگر ما مثل دختر فراري ها رفتار كنيم كه بهترين راه براي نجات از مشكلات رو در فرار از خونه بدنن پس فرق ما با اونها چيه؟
همه تو زندگيشون مشكل دارن و مشكلاتشون هم ممكنه حاد باشه.حتي از نظر ديگران.
((حتي اگر لازم باشه كه مدتي در سكوت و كنج خلوت هم باشي ....اين روش درست نيست.حداقل بايد دوستان قابل اعتمادت ازت خبر داشته باشن تا مشكل از اين حاد تر نشه...و قوز بالا قوز نشه))
Posted by baharak | July 24, 2005 12:39 PM
Posted on July 24, 2005 12:39
... باز گرداندن دكتر ، به خانه و شرايط قبلي ، مشكل را نه تنها حل نمي كند بلكه در طولاني مدت ، حتما همين حادثه در قالب و فرم ديگري ، تكرار خواهد شد..!
اگر دكتر در شرايطي باشد كه بتواند به يك دوره فوق دكترا ( postdoctoral ) فكر كند و در اين مورد تصميم بگيرد ، مي تواند يك راه حل موثر باشد .... كه با توجه به وضعيت تحصيلي اش ، مي تواند از تقريبا تمامي دانشگاه هاي دنيا ، پذيرش بگيرد ...
Posted by MHA | July 24, 2005 02:13 PM
Posted on July 24, 2005 14:13
کانون وبلاگ نویسان پارس – شیراز افتتاح شد.
www.webaneh.com
Posted by webaneh | July 24, 2005 04:04 PM
Posted on July 24, 2005 16:04
هر آدمي توي زندگي مشكلاتي داره كه فكر مي كنه مهمترين مشكل دنياست ولي اگر به اطرافش كمي دقيق بشه مي بينه هستند كساني كه مشكلات بيشتري دارند مهم اينه كه بتوني بهترين تصميم ممكن را در مشكلات بگيري ...
Posted by baran | July 24, 2005 05:24 PM
Posted on July 24, 2005 17:24
عطاي عزيز اگه اين پست رو بخوني حتما كامنتهاش رو هم مي خوني چون معمولا كامنتاي نوشته هاي كيوان به اندازه خود نوشته طرفدار دارن! ... فكر كنم يه مدت رفتن و دور شدن خودش بزرگترين درسها رو بهت داده ... شايد واقعا به اين رفتن چند روزه ، اين استراحت نياز داشتي ولي حتما تا حالا فهميدي كه با رفتن خيلي چيزا رو از دست مي دي ، حداقل حداقلش همين خواهرت مهسا رو ... شايد همين چند روز نبودنت خيلي چيزا رو حل يا درست كنه ... برگرد و يه بار ديگه شروع كن ، اين دفعه يه جور ديگه نگاه كن ... موندن بعضي وقتا با وجود سختي تنها راهه ... كيوان ، اگه خبري ازشون پيدا كردي تو يه پست برامون بنويس لطفا ...
Posted by هانيه | July 24, 2005 08:07 PM
Posted on July 24, 2005 20:07
نمی دونم عطا شاید تو هم مثل خیلی از ادمهایی که تحصیلاتی دارند یک دفعه به خودت امدی و دیدی که ان چیزی که از دنیا می خواستی را نتونستی با تحصیلاتت به دست بیاری
نمی دونم اسم ان چیزی که می خواستی چی بوده پول مقام پست عشق و.. . ولی هر چه که بوده خودن تصمیم بگیر ببین با پشت کردن به گذشته ات می تونی همش را بدست بیاری یا باز توهم هست مثل بقیه توهم ها می دونم حتما دیگه اخرین راه حل را انتخاب کردی مرد باش جلوی مشکلات بایست می تونی همه چیز را ول کن بزار باز با هم بخندیم ما وبلاگی ها با هم زنده ایم و نفس می کشیم این را یادت نره
Posted by وحیدم همان وحید همیشگی | July 24, 2005 08:30 PM
Posted on July 24, 2005 20:30
سلام . در مورد نوشتتون به نظرم دنياي اينترنت مثل بقيه چيزهاي طراحي شده در غرب كمي با فرهنگ ما متفاوت است . براي همين است كه گاهي در اين مورد ما به بنبست مي خوريم . دنياي اينترنت كلا دنياي بي نظيري از اطلاعات و ارتباطات است ولي ما هنوز در آن بيگانه هستيم . با اين همه وبلاگ و سايت و ... ولي باز هم در اين دنيا خود را غريبه مي بينيم ( اين اولين جمله متن شما بود )
ممنون از نوشته هاتون
Posted by Mohamad Far | July 24, 2005 11:25 PM
Posted on July 24, 2005 23:25
يه مدت تنهايي لازمه.... بهترين فرصت فكر كردن تصميم گرفتن .... اما فقط يه مدت... بقيه اش وقت تلف كردنه... فرار كردنه...
Posted by yaloosh | July 25, 2005 10:28 AM
Posted on July 25, 2005 10:28
من یه چیزی بگم ؟؟؟
Posted by میلاد | July 26, 2005 06:41 AM
Posted on July 26, 2005 06:41
توي اين دنيا كه همه چيز دست و پا گيره و در اينجا كه همه چيز دست و پاگيرتر، شما رو به خدا بگذاريد يك نفر ، يك دوره اي با خودش و با خودش و با خودش تنها باشه...
از ديد يك زن متاهل صاحب فرزند ايراني (واي چقدر طولاني شد) مي گم، مي روي مدرسه، مي روي دانشگاه، مي روي سركار، كدبانوگري، آشپزي، خانه داري، كارت را به نحو احسن انجام بده، حقوق خوب، كار خوب ، بعد يك كسي ديوونه مي شه و مياد تورو مي گيره ، بعد بچه... پس همه اين زندگي كه شد يك ديوانه بازي علني... پس كي مال خودم باشم؟ كي به ايده هام و بدبختيام و خوشبختيام فكر كنم؟ از دوازده سالگي كه بهم ياد دادن موقع خنده ، يك سايز استانداردي دهنم را باز كنم... پس كي و كجا قهقهه بزنم... به ديوانگي هاي خودم...
بگذاريد بره خودشو پيدا كنه... .والله همه ما كه روي استانداردها قدم زده ايم، همه مون خودمونو گم كرديم. كجا و كي خودمونو پيدا كنيم؟
Posted by مريم | August 22, 2005 02:30 PM
Posted on August 22, 2005 14:30