پنجشنبه، ۳۰ تير ۱۳۸۴

عادت به زنجموره و گله و شكايت ندارم. خيلی وقته ياد گرفتم اگه مشكلی هست، مشكل منه و اون رو بايد خودم حلش كنم. مشكلات رو واسه اونهايی كه خيلی بهم نزديك‌ترند و به اين افتخار نائل شدند كه مَحرم باشند و مُحرم هم نميگم ديگه وای بحال اينجا و شما و شناخت نصفه‌نيمه‌ايی كه اونهم فكر نمی‌كنم اصلاً بدست اومده باشه. دلم واسه بابام تنگ شده. شايد راسته كه ميگن خاك سرده. شايد بايد اين سردی خاك باشه تا بعد از رفتن يكی، گرمی زندگی ادامه داشته باشه. شايد يه مدتی كه ميگذره فراموش‌شون ميكنی و ياد و نام‌شون ميشه يه عكسِ قاب شده روی ديوار ولی يه وقتهايی خلاء و نبودشون رو، توی لحظه لحظه زندگیت لمس می‌كنی. اونوقته كه حس می‌كنی تموم تار و پودت داره از هم می‌پاشه. اونوقته كه حس می‌كنی چقدر دلت واسه‌شون تنگ شده و چقدر دور شدی از اون همه مهر و صفايی كه ديگه نيست. انوقته كه حس می‌كنی اونجور هم كه می‌گفتن خاك سرد نيست.

راديو پيام روشن و اعلام ميكنه شماره تلفن‌های تهران، هشت رقمی شده. يادش بخير، اونوقت‌ها كه بابا بود شماره‌ها شيش رقمی بود و همۀ شماره تلفن‌های عمه و خاله و دايی و عمو و مامان بزرگ و خيلی‌های ديگه رو حفظ بودم. نمی‌دونم چی شد وقتی كه بابا رفت همراه خودش خيلی چيزها رو برد. يهويی منی كه عزيز دُردونه فاميل بودم شدم پسر شمر. شدم يزيد و همه اونهايی كه تا حالا دو ركعت نماز نخونده بودند، شدند هواخواه امام حسين. ما رو گذاشتند اونور شط و خودشون اينور شط، چاقو بدست می‌خواستن آب نداده گردنم رو بيخ تا بيخ ببرند. يه سری حرفهايی كه تا بودنِ بابا، تو پستوها بود و بخاطر اينكه جمع فاميل بهم نخوره، هيچ وقتی اجازه نداد عنوان بشه، دوباره گردگيری شد و شد نقل محفل فاميل و دور هم ‌نشينی‌ها و اونوقت لِنگ و پاچه من و خونواده‌مون كه نه سر پياز بوديم و نه ته پياز، هميشه وسط اون حرف و حديث‌های قديمی گير بود. من، بابام رو از دست داده بودم و با غم نبودش دست و پنجه نرم می‌كردم و اونوقت اين جماعت هنوز پس از گذشت يك سال داشتند مُخ من رو می‌خوردند كه چرا روز هفتم بابام زرشك پلو با مرغ دادیم و چه ميدونم باقالی پلو، كم‌نمك بود. اون روزها هنوز شماره تلفن‌ها شيش رقمی بود و يادمه همه رو حفظ بودم. بخاطر وجود بابا يه روز تعطيل نبود كه دور از هم باشيم. وقتی بابا رفت اينقدر حرف زدند، اينقدر ور زدند، اينقدر زر زيادی زدند كه ديگه اعصاب و روانم رو توی اون روزهای نحس و شوم داغون كرده بودند. عادت نداشتم به كسی بی‌احترامی كنم. هنوز هم ندارم ولی به كسی كه چارچوبها و حد و مرزها رو بشناسه، غير اين باشه فاميل و سوپور سر خيابون ديگه برام فرقی نميكنه. جايگاه آدمها بايد حفظ بشه و مشخص. اينی كه تو هر جمعی يه سری حرفهای تكراری مال دوهزار سال پيش هی تكرار و تكرار و تكرار شه و اونوقت تو و خونواده‌ات عينهو متهم مجبور باشی واسه يه سری آدمهای زبون نفهم، دلايلی رو كه دوهزار بار عنوان كردی رو هی بگی و بگی و بگی و در رابطه با عدم وجود دوغ و زياد بودن رون مرغ و كم بودن سبزی خوردن، دادگاهی بشی من رو رسوند بجايی كه به همه‌شون گفتم:
شماها رو نمی‌دونم ولی من مطمئنم يه بابا داشتم كه يه روز صبح كه از خواب بيدار شدم ديدم ديگه نيستش. تا اون روز بزرگترين دغدغه زندگيم اين بود كه نمی‌دونستم شلوار جورج آرمانی‌يم رو از كويتی‌ها بخرم يا سرخه ولی از همون روز مجبور شدم يه شبه مرد شم و قد 10-15 سال بزرگتر فكر كنم و تصميم بگيرم و لگد بزنم به تموم جوونیم، چون ديگه فقط خودم نبودم بلكه مسئوليت و اداره يه خونواده چهار نفری رو كولم بود. همين حرفها به مذاق‌شون خوش نيومد. ول‌شون ميكردی می‌خواستن توی همه مسايل زندگی دخالت كنند. همه‌شون شده بودند بزرگتر ما. جاهايی كه مشكلی داشتيم هيچ كسی نبود ولی بقيه مواقع آدمها و نظرات‌شون موج ميزد. زندگی خودشون رو ول كرده بودند و چهار چنگولی منتظر نشسته بودند كه در رابطه با رنگ جوراب آدم هم اظهار نظر كنند. منهم اين اجازه رو به هيچ كدوم‌شون ندادم. اين شد كه كيوان بد شد. كيوان اخی شد. كيوان ياغی شد. بعد از دو سه سال ديگه حتی نخواستم اون شماره‌های تلفن شيش رقمی‌‌شون هم يادم بمونه. همه رو فراموش كردم. اون موقع كه شيش رقمی بود يادم رفت الان كه ديگه هشت رقمی شده!

راديو پيام روشن و داره " الا ای آهوی وحشی " رو با صدای خودِ خود فرامرز اصلانی پخش ميكنه. نمی‌دونم اين انعطافِ هنری رو بذارم پای رئيس جمهوری كه فقط چند روز به پايان رياست جمهوريش مونده يا رئيس جمهوری كه قراره بياد؟! چی شد يهويی فرامرز اصلانی عزيز شد و آهنگ‌هاش مورد رضای خدا و بنده‌گانش قرار گرفت؟! پس آتيش جهنم چی ميشه؟ از دست رفتن اون دنيا و اين دنيامون چی ميشه؟ اين همه سال گوش‌هامون رو ايزوله كردين اونوقت يهويی آهوی وحشی رو ول می‌كنيد توی اين مرتع بی‌آب و علف؟ فكر نمی‌كنيد ماها كم جنبه‌ايم و يه ذره كه بهمون رو بدين اونوقت جفتك ميزنيم؟! دلم واسه بابام تنگ شده. شايد اگه نبود اين چند تا دلبستگی كه گره‌‌ام زده به اين خاك، همچين بدم نميومد الان پيشش بودم و دوباره مثل اون قديم‌ها باهاش درد دل می‌كردم، ديگه بهشت و جهنم بودنش برام فرقی نمی‌كنه. دلم بدجوری هواش رو كرده. فردا جمعه است. پس ميرم و دوباره گوشه حياط اون امامزاده ساكت و دور از هياهو يه كمی باهاش خلوت ميكنم. خيلی حرفها واسه گفتن دارم. ولی مثل اينكه آدم، حرفهاش رو هميشه واسه اونهايی كه نيستند راحت‌تر ميگه. ظاهراً اونها مَحرم‌ترند.

۳۱ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
نازنين

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي ..... كيوان جان خوب مي فهمم چي ميگي چون من چند ساله كه دارم اين چيزها رو تجربه مي كنم . يه شبه بزرگ شدن و .......

سولماز

اين نوشته و اين حس امروز خيلي قشنگ بود. شايد همه نتونند درك كنند تو چي ميگي چون بايد توي اون شرايط قرار گرفت تا متوجه شد. بهرحال ممنون بابت اين حس و نوشته زيبا.

digaran ra ham gham hast be del, ghame man lik ghami ghamnak ast

امیر

بی نظیر بود کیوان. تو خبرچین به این نوشته لینک دادم.امیر

امیر

بی نظیر بود کیوان. تو خبرچین به این نوشته لینک دادم.امیر

با شما موافقم . كنج امامزاده جاي خوبيه براي خلوت كردن با يه دوست و رفيق قديمي...

قديم مي گفتن همسايه ، فاميل ... اما الآن چي؟! هر كي به جز دوستاش ( كه البته اگه داشته باشه ) با كس ديگه اي ارتباط نداره ... ديگه همه چي از بين رفته ...

فضوليهاي فاميل گاهي اعصاب و روان آدم را به هم ميريزد و من خوشحالم كه به موقع جلوي آنها را گرفتي و مثل يك مرد روي پاهاي خودت ايستادي و اجازه دخالت بهشون ندادي و در آخر اينكه ياد پدرت گرامي باد.

نوشتنتو دوست دارم بهت لینک دادم

mahyar

فقط ميخوام بهتون بگم كه اينجور مسايل تو همه ( يا بهتره بگم تو بيشتر ) خانواده ها هست . خيلي از ما ها ميفهميم چي ميگي. اصلا بهترين چيز ميدوني چيه ؟‌دوري و دوستي !

میلاد

من یه چیزی بگم ؟؟؟

خوب مي فهمم!
من هم 16 سالم بود كه پدرم رفت و يك دفعه اي بزرگ شدم!
ولي الان كيلومتر ها ازش دورم!حتي نمي توانم بروم سر خاكش.....ولي تهران كه برگردم حتما ميروم.

ماندی

من هم یک شب خسته از جنجالهای شهر کوفته از هزاران اندیشه ناکجایی در تاریکی شهر برای گرفتن سهم آرامش کوچه ها را طی می کردم که ناگهان بوفی در سر راه خبر از رفتن شهابی داد من که تمام ستاره های آسمان را به نیم روشنائی شهاب به پشت رانده بودم خسته تر از قبل به خانه رسیدم تا درد فراق را با مادر " شهابی م " بازگو کنم . رسیدم اما چه سود که آن شهاب مادر شهابیم را نیز با خود برده بود.
کاملا می فهمم که چی میگی .به امید تسکین دردهایمان

نگار قدیمی

آخی پسرمون دلش تنگ شده
دلتنگی نکن کیوان خاک سرد نیست اتفاقا گرمه گرمه اونم برای پدرو مادر ،گرچه گاهی در حضور زندگی روزمره فراموش میکنیم ولی اون ته ته ته قلبمون همیشه انگار تازه ست .تازه تر از همه غصه هامون ........
برای شادی روحشون نه صلواتت میفرستم و نه فاتحه ........... یکی برای شادی روح ما یک فکری بکنه

كاش ماها كه الان اين نعمت بالا سرمونه يه كم شعور داشته باشيم منكه ميگم ندارم!!
اين آهنگ فرامرز اصلاني بود جدا؟؟ من شنيدم گفتم نكنه حالا كه واسه هر خواننده اي دارن مشابه وطني كشف ميكنن واسه فرامرز اصلانيم كردن و دارن اهنگاي خودشم ميخونن!!!

asiyeh

فوق العاده بود:مثل هميشه!!

حافظه تاريخي عمرت بسيار كوتاه است افسوس

کیوان خان شما که دیگه جای خود داری !
ولی دلم برای بچه های کوچیک که الان نه مادری و نه پدری دارن خیلی سوخت ؛ کیه که براشون دلش بسوزه و یه لباس بخره و مثل بقیه همسن و سالاشوت شاد و پرنشاط بازی کنن ....
خدا پدرتونم بیامرزه و سایه همه ی مادرها رو هیچ وقت از سر بچه هاشون کم نکنه

ايشالا روحشون شاد باشه.....

پست های اینجوری همچین حال آدم و توپ میگیره. مخصوصاً وقتی یه مرد می نویسه وقتی یه مرد از غصه اش می نویسه. آره اینا خیلی بده. مخصوصاً از مردی که شناختت ازش هرچند کم همیشه بیانگر شوخ طبعیه!و یا نهایتاً عصبانیت و سرویس کردن ملت!!

غمگین نباش! و به این فکر کن کسایی که الان هستن، یه روز به رفته‌ها تبدیل می‌شن. بهتر نیست الان به لیست محرم ‌ها اضافه بشن تا اون موقع؟
ناگهان خیلی زود دیر می‌شه آقا کیوان!

تو مگو ما را بر آن شه بار نيست
با کريمان کارها دشوار نيست
فقط همين !
كجايي رفيق؟

چه قدر آشنا بود حرفهات.

كيوان اشك منو در آوردى! هم از دلتنگيت براي بابا و هم از يادآوري جوونى كه زير دست و پاى يك مشت خشكه مذهبى اداره كننده مملكت سوخت و به باد رفت. همه انگار براي دوره ما بود و ببين چقدر عجيبه كه شنيدن صداى يك خواننده ممنوع الصدا از راديوى كشورمون برامون جالبه

حرفات از جنس دلتنگي بود كه باعث ميشد يه تلنگري به آدم بخوره.
هرچند قصد تو تلنگر زدن نبود و واسه دل خودت چن كلوم نوشتي ولي، نوشته ات خيلي به دل نشست. خيلي به روزمر ِگي ها عادت كرديم و بعد ِها افسوسشو ميخوريم.

نرگس

آره كيوان حتا بعضي زنده ها با وجود بودنشون اون خلا هست چه برسه به اونايي كه هيچوقت ديگه نميبينمشون.

از عزاداريا و حرف و حديثا نگو كه فكر اون صاحب عزارو نميكنن كه خودشونم بايد زير بال و پرشو بگيرن كه اون روزاي سنگينو راحتتر بگذرونه.
و لي چرا اين چيزا انقدر مهمتر از نبود خود شخص ميشه؟مخصوصا پولشون.

به كجا رسيديم كه از شنيدن صداي اصلاني تو راديو انقدر بايد ذوق كنيم.

روح پدرت هم شاد باشه.موافقم آدم براي اونايي كه نيستن راحتتر حرفهاشو ميزنه.
شايد بخاطر اينه كه قضاوتمون نميكنن .فقط گوش ميدن و رفتارشون باهامون عوض نميشه.


خوش باش دمي كه زندگاني اينست!

چقدر اين مطلبت زيبا بود چقدر بيانش تاثير گذار بود ..بدجور مخم رو ريخت به هم بدجور بدجور

امان از دخالت های بی جای فامیل.
روح پدرتون شاد و یادش همواره گرامی.

جالب.

azin

آه , اگر ديرزو بر گردد لحظه اي امروز من باشد...
(شايد فرامز تعبير سياسي داشته
اما هميشه در من حسرت را تازه مي كند)
شما را نمي دانم اما 4 سال است كه با يك روح با يك خاطره با يك ياد با يك عكس زندگي مي كنم.... روحشان شاد

ارسال نظر